Baby DollJeongin/Y.nP:3
شدیدا نیاز داشت به کسی که کنارش بشینه و بهش بگه که به گریه هاش گوش میده..نیاز داشت به کسی که بغلش کنه و بهش بگه که همیشه کنارش میمونه..نیاز داشت به کسی که بهش بگه همه اینا یروزی تموم میشه..یروزی دنیا بلاخره روی خوشش رو بهت نشون میده..تو تا ابد اینجوری نمیمونی....بعد از 40 دقیقه بلاخره ماشین جلوی یه عمارت بزرگ نگه داشت..بعد از اینکه در ماشین دقیقا طرفی که ا.ت نشسته بود توسط راننده باز شد از ماشین پیاده شد..رفت کنار جونگین و همراش وارد خونه شد..به استقبال ارباب جوان اون عمارت پیرزنی با چهره مهربون و دوست داشتنی اومد جلو و احترام گذاشت..داخل عمارت همه خدمتکار ها به نشانه احترام کار هاشون رو رها کردن بودن و کنار در ورودی صف کشیده بودن و زمانی که ارباب پاش از در گذشت همه ادای احترام کردن..قدرت چیزی بود که جونگین با تمام وجودش اون رو حفظ کرده بود..ناسلامتی اون پسر خانواده یانگ بود..بزرگترین خانواده مافیایی کره جنوبی..برای جونگین قدرت یعنی احترام..یعنی زمانی که پاشو تو محلی میزاره همه کسایی که اونجا هستن براش سر خم کنن..این چیزی بود که جونگین و خانوادش سال ها بود که حفظ کرده بودن..اونا خانواده معروفی بودن که حتی اگر کار خلافی هم میکردن پلیس هاهم کاری باهاشون نداشتن..پس این قدرت بود..احترام بود..با قدرت احترام بدست میاوردن..زمانی که جونگین وارد عمارت شد به پیرزن مهربونی که کنارش بود گفت که اتاق ا.ت رو بهش نشون بده بعد از اون جونگین مستقیم رفت سمت اتاق کارش..اون خانم مهربون رفت سمت ا.ت و ازش خواست که همراهش بره..ا.ت هم بدون هیچ حرفی دنبالش راه افتاد..کمی بعد روبروی در سفید رنگی ایستاده بودن..پیرزن در رو اروم باز کرد و ا.ت رو به داخل هدایت کرد..
اجوما: تو از این به بعد تو این اتاق میمونی پس اگر چیزی نیاز نیاز داشتی فقط صدام کن..
اجوما داشت اتاق رو ترک میکرد که با صدای ا.ت سر جاش ایستاد و برگشت سمت ا.ت
اجوما: چیزی شده خانم؟ا.ت: خانم من اینجا و ارباب اینجا رو خوب نمیشناسم میشه کمکم کنید؟
اجوما لبخند مهربونی زد و رفت کنار ا.ت رو تخت نشست..
اجوما: لازم نیست انقد رسمی باشی بهم بگو اجوماا.ا: چشماجوما: خیلی خب چی میخای بدونی؟ا.ت: میشه اول درمورد ارباب بگید؟اجوما: درمورد ارباب؟-تو اون رو نمیشناسی؟ا.ت: من..من امروز زمانی که از مدرسه برگشتم مامانم بهم گفت که بابام قمار کرده اما باخته برای همین شخصی قراره بیاد تا منو با خودش ببره بعدشم که تو همون لحظه این اقای یانگ اومد و بدون هیچ حرفی منو اورد اینجااجوما: ارباب چیزی بهت نگفت؟ا.ت: فقط گفت خوشش نمیاد از حرفاش سرپیچی کنماجوما: اوه خیلی خب پس مثل اینکه لازمه درمورد ارباب بیشتر بدونی..-ارباب پسر دوم خانواده یانگ بزرگترین خانواده مافیایی کره هستن-ایشون یه بردار برزگتر که ازدواج کرده و یه بردار کوچیکتر دارن-ارباب تو سن کم تیراندازی رو یاد گرفتن و چند سال بعد به خواست پدرشون برای ادامه درسشون به نیویورک رفتن و زمانی هم که برگشتن وارد شغل خانوادگیشون شدن و کارشون رو به بهترین شکل ممکن انجام دادن-همین باعث شد که ایشون جانشین پدرشون بشن و الان تو این موقعیت باشن..ویو ا.تاجوما همه چیز رو درمورد جونگین بهم گفت و همه جای این عمارت رو بهم نشون داد..اجوما بهم گفت ساعت 7 باید برم پایین برای شام پس تا اون موقع من یکم میخابم....چند ساعت بعدا.ت ساعت 6 و نیم از خواب بیدار شد و از اتاق رفت بیرونتو راه رو که داشت میرفت از جلوی اتاقی رد شد و صدای حرف زدن شنید..دختر فوضولی نبود که بخاد بره کنار در تا حرفای اونارو بشنوه چون معتقد بود اگر موضوع به همه مربوط میشد اونا نمیرفتن تو اتاق همون طور که داشت راه میرفت با انگشتر تو دستش هم بازی میکرد که ناگهان انگشتر از دستش افتاد زمین و قل خورد سمت همون اتاقی که توش افرادی مشغول صحبت کردن بودن..گوشه لبش رو گاز گرفت و لعنتی به خودش و این عادت مسخرش فرستاد..درسته عادت داشت وقتی حوصلش سر میرفت یا استرس میگرفت با انگشتری که تو انگشت اشاره مینداخت بازی کنه..اروم رفت سمت در تا انگشترش رو برداره..مجبور شد برای برداشتن انگشترش از روی زمین کمی خم بشه..زمانی که انگشترش رو از جلو در اون اتاق برداشت بلند شد تا بره پایین اما زمانی که بلند شد و با چهره توهم رفته شخص غریبهای مواجه شد ترسید و همین باعث شد انگشتر دوباره از دستش بیفته..
مینهو: تو کی؟؟ا.ت: م..من...مینهو: داشتی چیکار میکردی؟ به حرفای اونا گوش میدادی اره؟ نکنه جاسوسی چیزی هستی!؟ا.ت: نه قربان اشتباه شدهمینهو: با من بیاا.ت: کجا قربان؟-باور کنین من اونی که شما فک میکنید نیستم
مینهو هیچ جوابی به ا.ت نداد بجاش مچ دستش رو گرفت و کشید سمت در همون اتاق..
#جونگین
شدیدا نیاز داشت به کسی که کنارش بشینه و بهش بگه که به گریه هاش گوش میده..نیاز داشت به کسی که بغلش کنه و بهش بگه که همیشه کنارش میمونه..نیاز داشت به کسی که بهش بگه همه اینا یروزی تموم میشه..یروزی دنیا بلاخره روی خوشش رو بهت نشون میده..تو تا ابد اینجوری نمیمونی....بعد از 40 دقیقه بلاخره ماشین جلوی یه عمارت بزرگ نگه داشت..بعد از اینکه در ماشین دقیقا طرفی که ا.ت نشسته بود توسط راننده باز شد از ماشین پیاده شد..رفت کنار جونگین و همراش وارد خونه شد..به استقبال ارباب جوان اون عمارت پیرزنی با چهره مهربون و دوست داشتنی اومد جلو و احترام گذاشت..داخل عمارت همه خدمتکار ها به نشانه احترام کار هاشون رو رها کردن بودن و کنار در ورودی صف کشیده بودن و زمانی که ارباب پاش از در گذشت همه ادای احترام کردن..قدرت چیزی بود که جونگین با تمام وجودش اون رو حفظ کرده بود..ناسلامتی اون پسر خانواده یانگ بود..بزرگترین خانواده مافیایی کره جنوبی..برای جونگین قدرت یعنی احترام..یعنی زمانی که پاشو تو محلی میزاره همه کسایی که اونجا هستن براش سر خم کنن..این چیزی بود که جونگین و خانوادش سال ها بود که حفظ کرده بودن..اونا خانواده معروفی بودن که حتی اگر کار خلافی هم میکردن پلیس هاهم کاری باهاشون نداشتن..پس این قدرت بود..احترام بود..با قدرت احترام بدست میاوردن..زمانی که جونگین وارد عمارت شد به پیرزن مهربونی که کنارش بود گفت که اتاق ا.ت رو بهش نشون بده بعد از اون جونگین مستقیم رفت سمت اتاق کارش..اون خانم مهربون رفت سمت ا.ت و ازش خواست که همراهش بره..ا.ت هم بدون هیچ حرفی دنبالش راه افتاد..کمی بعد روبروی در سفید رنگی ایستاده بودن..پیرزن در رو اروم باز کرد و ا.ت رو به داخل هدایت کرد..
اجوما: تو از این به بعد تو این اتاق میمونی پس اگر چیزی نیاز نیاز داشتی فقط صدام کن..
اجوما داشت اتاق رو ترک میکرد که با صدای ا.ت سر جاش ایستاد و برگشت سمت ا.ت
اجوما: چیزی شده خانم؟ا.ت: خانم من اینجا و ارباب اینجا رو خوب نمیشناسم میشه کمکم کنید؟
اجوما لبخند مهربونی زد و رفت کنار ا.ت رو تخت نشست..
اجوما: لازم نیست انقد رسمی باشی بهم بگو اجوماا.ا: چشماجوما: خیلی خب چی میخای بدونی؟ا.ت: میشه اول درمورد ارباب بگید؟اجوما: درمورد ارباب؟-تو اون رو نمیشناسی؟ا.ت: من..من امروز زمانی که از مدرسه برگشتم مامانم بهم گفت که بابام قمار کرده اما باخته برای همین شخصی قراره بیاد تا منو با خودش ببره بعدشم که تو همون لحظه این اقای یانگ اومد و بدون هیچ حرفی منو اورد اینجااجوما: ارباب چیزی بهت نگفت؟ا.ت: فقط گفت خوشش نمیاد از حرفاش سرپیچی کنماجوما: اوه خیلی خب پس مثل اینکه لازمه درمورد ارباب بیشتر بدونی..-ارباب پسر دوم خانواده یانگ بزرگترین خانواده مافیایی کره هستن-ایشون یه بردار برزگتر که ازدواج کرده و یه بردار کوچیکتر دارن-ارباب تو سن کم تیراندازی رو یاد گرفتن و چند سال بعد به خواست پدرشون برای ادامه درسشون به نیویورک رفتن و زمانی هم که برگشتن وارد شغل خانوادگیشون شدن و کارشون رو به بهترین شکل ممکن انجام دادن-همین باعث شد که ایشون جانشین پدرشون بشن و الان تو این موقعیت باشن..ویو ا.تاجوما همه چیز رو درمورد جونگین بهم گفت و همه جای این عمارت رو بهم نشون داد..اجوما بهم گفت ساعت 7 باید برم پایین برای شام پس تا اون موقع من یکم میخابم....چند ساعت بعدا.ت ساعت 6 و نیم از خواب بیدار شد و از اتاق رفت بیرونتو راه رو که داشت میرفت از جلوی اتاقی رد شد و صدای حرف زدن شنید..دختر فوضولی نبود که بخاد بره کنار در تا حرفای اونارو بشنوه چون معتقد بود اگر موضوع به همه مربوط میشد اونا نمیرفتن تو اتاق همون طور که داشت راه میرفت با انگشتر تو دستش هم بازی میکرد که ناگهان انگشتر از دستش افتاد زمین و قل خورد سمت همون اتاقی که توش افرادی مشغول صحبت کردن بودن..گوشه لبش رو گاز گرفت و لعنتی به خودش و این عادت مسخرش فرستاد..درسته عادت داشت وقتی حوصلش سر میرفت یا استرس میگرفت با انگشتری که تو انگشت اشاره مینداخت بازی کنه..اروم رفت سمت در تا انگشترش رو برداره..مجبور شد برای برداشتن انگشترش از روی زمین کمی خم بشه..زمانی که انگشترش رو از جلو در اون اتاق برداشت بلند شد تا بره پایین اما زمانی که بلند شد و با چهره توهم رفته شخص غریبهای مواجه شد ترسید و همین باعث شد انگشتر دوباره از دستش بیفته..
مینهو: تو کی؟؟ا.ت: م..من...مینهو: داشتی چیکار میکردی؟ به حرفای اونا گوش میدادی اره؟ نکنه جاسوسی چیزی هستی!؟ا.ت: نه قربان اشتباه شدهمینهو: با من بیاا.ت: کجا قربان؟-باور کنین من اونی که شما فک میکنید نیستم
مینهو هیچ جوابی به ا.ت نداد بجاش مچ دستش رو گرفت و کشید سمت در همون اتاق..
#جونگین
۲۴
۱۹:۱۲
Baby DollJeongin/Y.nP:4
در اتاق رو باز کرد و رفت تو..دست از.ت هم کشید و با خودش برد تو اتاق..ا.ت باورش نمیشد اما الان تو اتاق کار جونگین روبهروی هشتا پسر که به ظاهر همشون میخورد مافیا باشن ایستاده بود!
بنگچان: مینهو چیشده؟این کیه؟مینهو: پشت در وایساده بود داشت به حرفاتون گوش میدادا.ت: قربان باور کنین اشتباه شده من فقط میخاستم انگشترم رو بردارممینهو: انگشترت؟ا.ت: بلهجیسونگ: اصن تو کی هستی؟ واسه چی داشتی از اینجا رد میشدی؟ به ظاهرت نمیخوره خدمتکاری چیزی باشیا.ت: م...منجونگین: من خریدمشچان: خریدیش؟؟جونگین: خریدن که نه تو قمار گرفتمش-باباش بهم باخت و بجای پول اینو بهم دادهیونجین: چه خوشانسجونگین: خوشانس؟ تو به این میگی خوشانسی؟الان جدیی؟؟؟هیونجین: بخدا! اخه تو نگاش کن! ببین چقد خوشگله..!-حتی از دخترای تو بار هم خوشگل ترهسونگمین: اوه خدای من هیونجین اینطوری حرف نزن الان فک میکنه منحرفی چیزی هستیهیونجین: اوووههههه نه نهههع من منظوری نداشتم دختر جون باور کن منظور بدی ندارم بد برداشت نکن صرفا میخواستم بگم که خیلی خوشگلیا.ت: ممنونمینهو: مگه نگفتی انگشترت افتاده؟ پس چرا نمیری برش داری؟؟؟ا.ت: اوه اره یادم رفت میشه دستمو ول کنیدمینهو: اره بیا بروا.ت: ممنون
ا.ت رفت سمت در و انگشترش رو از رو زمین برداشت!
چانگبین: هیونگ زود قضاوتش کردی..!مینهو: خب میگی چیکار کنم؟ تو هم اگه جای من بودی همچین فکری میکردی-فک کن خم شده بود پایین خب من فک کردم داره به حرفای شماها گوش میدهفلیکس: خیلی خب بابا حالا خون خودتو کثیف نکن بیا بشینمینهو: اومدم
بنگچان رو مبل تک نفره نزدیک در نشسته بود، برای همین بدون اینکه کسی بفهمه به ا.ت که هنوز تو شوک بود و همونجا جلوی در ایستاده بود گفت:چان: نمیخای بری؟-اگه دیرتر بری مینهو جدی جدی فک میکنه جاسوسی چیزی هستی!ا.ت: اوه بله شما درست میگید من معذرت میخام(ادای احترام کرد و از اتاق رفت بیرون)
دوباره بغض کرده بود..نترسیده بود اشتباه نکنید..اون فقط ناراحت بود..با خودش فک میکرد حداقل الان که اومده اینجا شاید زندگیش بهتر بشه اما خب مثل اینکه اشتباه میکرد..زمانی که جونگین گفت: خوشانس؟ تو به این میگی خوشانسی؟ الان جدیی؟؟ا.ت خیلی راحت متوجه شد که جونگین هم اصلا ازش خوشش نمیاد..همونطور که بقیه خوششون نمیاد..بغضشو قورت داد و رفت تو اشپزخونه تا به اجوما کمک کنه..
ا.ت: اجوما بهم بگو چیکار کنم-حوصلم سر رفته میخام کمکت کنماجوما: اما خانوم شما نباید از این کارا بکنیداجوما: مگه من چه فرقی با بقیه دارم؟؟!! خب میخام کمکتون کنماجوما: دختر قشنگم میدونم میخای کمک کنی ولی ارباب دستور دادن نزاریم شما کار کنید پس لطفا برید بشینید یکم دیگه صداتون میکنم تا بیاید برای غذاا.ت: باوشع
ا.ت رفت و جلوی تلویزیون رو مبل نشست و مشغول دیدن برنامهای شد که از تلویزیون پخش میشد..مدتی نگذشته بود که صدای پسرا رو شنید..ا.ت دید که اونا دارن میان سمت مبل ها از جاش بلند شد و فرار کرد سمت اشپزخونه..بعد از گذشت ده دقیقه اجوما پسرا رو برای شام صدا کرد..همه پسرا بلند شدن و رفتن سمت میز و نشستن..ا.ت سعی کرد دورتر از همه بشینه اما متاسفانه در اخر جونگین اومد و کنارش نشست..!..بعد از خوردن شام پسرا رفتن ا.ت هم داشت برمیگشت تو اتاقش که جونگین صداش کرد
جونگین: بیا اتاقم کارت دارما.ت: چشم
ا.ت رفت سمت اتاق جونگین و در زد و بعد از دریافت اجازه ورود وارد اتاق شد..
جونگین: بیا بشین
ا.ت رفت سمت مبل ها و نشست و منتظر موند تا جونگین شروع به صحبت کنه..
جونگین: گفتم بیای چون باید یچیزی رو بهت بگم-قراره هفته دیگه یه مهمونی خیلی بزرگ تو عمارت خانوادم برگزار بشه که خیلی برام مهمه-و خب تو....تو....هوففف ببین من مجبورم که اینو ازت بخام خب!-تو باید به عنوان پارتنرم همراهم بیای..-من باید بخاطر حفظ شغلم تورو با خودم ببرم پس اماده باشا.ت: چشم اربابجونگین: خیلی خب حالا میتونی بری
ا.ت از جاش بلند شد و اتاق کار جونگین رو به مقصد اتاق خواب خودش ترک کردوقتی وارد اتاقش شد مستقیم رفت رو تخت و خودشو پرت کرد روش و شروع کرد به گریه کردن..الان تو این لحظه دیگه براش مهم نبود که بقیه قراره مسخرش کنن یا نه..ا.ت الان با تمام وجودش گریه میکرد..خودشم درست نمیدونست برای چی داره اینطوری گریه میکنه..بخاطر زندگیه مسخره و نکبت باری که داشت؟نه!بخاطر تنها بودنش؟نهبخاطر این رفتار های جونگین؟شایدچون حداقل از جونگین انتظار نداشت که تو روز اول اینطوری باهاش رفتار کنه
#جونگین
در اتاق رو باز کرد و رفت تو..دست از.ت هم کشید و با خودش برد تو اتاق..ا.ت باورش نمیشد اما الان تو اتاق کار جونگین روبهروی هشتا پسر که به ظاهر همشون میخورد مافیا باشن ایستاده بود!
بنگچان: مینهو چیشده؟این کیه؟مینهو: پشت در وایساده بود داشت به حرفاتون گوش میدادا.ت: قربان باور کنین اشتباه شده من فقط میخاستم انگشترم رو بردارممینهو: انگشترت؟ا.ت: بلهجیسونگ: اصن تو کی هستی؟ واسه چی داشتی از اینجا رد میشدی؟ به ظاهرت نمیخوره خدمتکاری چیزی باشیا.ت: م...منجونگین: من خریدمشچان: خریدیش؟؟جونگین: خریدن که نه تو قمار گرفتمش-باباش بهم باخت و بجای پول اینو بهم دادهیونجین: چه خوشانسجونگین: خوشانس؟ تو به این میگی خوشانسی؟الان جدیی؟؟؟هیونجین: بخدا! اخه تو نگاش کن! ببین چقد خوشگله..!-حتی از دخترای تو بار هم خوشگل ترهسونگمین: اوه خدای من هیونجین اینطوری حرف نزن الان فک میکنه منحرفی چیزی هستیهیونجین: اوووههههه نه نهههع من منظوری نداشتم دختر جون باور کن منظور بدی ندارم بد برداشت نکن صرفا میخواستم بگم که خیلی خوشگلیا.ت: ممنونمینهو: مگه نگفتی انگشترت افتاده؟ پس چرا نمیری برش داری؟؟؟ا.ت: اوه اره یادم رفت میشه دستمو ول کنیدمینهو: اره بیا بروا.ت: ممنون
ا.ت رفت سمت در و انگشترش رو از رو زمین برداشت!
چانگبین: هیونگ زود قضاوتش کردی..!مینهو: خب میگی چیکار کنم؟ تو هم اگه جای من بودی همچین فکری میکردی-فک کن خم شده بود پایین خب من فک کردم داره به حرفای شماها گوش میدهفلیکس: خیلی خب بابا حالا خون خودتو کثیف نکن بیا بشینمینهو: اومدم
بنگچان رو مبل تک نفره نزدیک در نشسته بود، برای همین بدون اینکه کسی بفهمه به ا.ت که هنوز تو شوک بود و همونجا جلوی در ایستاده بود گفت:چان: نمیخای بری؟-اگه دیرتر بری مینهو جدی جدی فک میکنه جاسوسی چیزی هستی!ا.ت: اوه بله شما درست میگید من معذرت میخام(ادای احترام کرد و از اتاق رفت بیرون)
دوباره بغض کرده بود..نترسیده بود اشتباه نکنید..اون فقط ناراحت بود..با خودش فک میکرد حداقل الان که اومده اینجا شاید زندگیش بهتر بشه اما خب مثل اینکه اشتباه میکرد..زمانی که جونگین گفت: خوشانس؟ تو به این میگی خوشانسی؟ الان جدیی؟؟ا.ت خیلی راحت متوجه شد که جونگین هم اصلا ازش خوشش نمیاد..همونطور که بقیه خوششون نمیاد..بغضشو قورت داد و رفت تو اشپزخونه تا به اجوما کمک کنه..
ا.ت: اجوما بهم بگو چیکار کنم-حوصلم سر رفته میخام کمکت کنماجوما: اما خانوم شما نباید از این کارا بکنیداجوما: مگه من چه فرقی با بقیه دارم؟؟!! خب میخام کمکتون کنماجوما: دختر قشنگم میدونم میخای کمک کنی ولی ارباب دستور دادن نزاریم شما کار کنید پس لطفا برید بشینید یکم دیگه صداتون میکنم تا بیاید برای غذاا.ت: باوشع
ا.ت رفت و جلوی تلویزیون رو مبل نشست و مشغول دیدن برنامهای شد که از تلویزیون پخش میشد..مدتی نگذشته بود که صدای پسرا رو شنید..ا.ت دید که اونا دارن میان سمت مبل ها از جاش بلند شد و فرار کرد سمت اشپزخونه..بعد از گذشت ده دقیقه اجوما پسرا رو برای شام صدا کرد..همه پسرا بلند شدن و رفتن سمت میز و نشستن..ا.ت سعی کرد دورتر از همه بشینه اما متاسفانه در اخر جونگین اومد و کنارش نشست..!..بعد از خوردن شام پسرا رفتن ا.ت هم داشت برمیگشت تو اتاقش که جونگین صداش کرد
جونگین: بیا اتاقم کارت دارما.ت: چشم
ا.ت رفت سمت اتاق جونگین و در زد و بعد از دریافت اجازه ورود وارد اتاق شد..
جونگین: بیا بشین
ا.ت رفت سمت مبل ها و نشست و منتظر موند تا جونگین شروع به صحبت کنه..
جونگین: گفتم بیای چون باید یچیزی رو بهت بگم-قراره هفته دیگه یه مهمونی خیلی بزرگ تو عمارت خانوادم برگزار بشه که خیلی برام مهمه-و خب تو....تو....هوففف ببین من مجبورم که اینو ازت بخام خب!-تو باید به عنوان پارتنرم همراهم بیای..-من باید بخاطر حفظ شغلم تورو با خودم ببرم پس اماده باشا.ت: چشم اربابجونگین: خیلی خب حالا میتونی بری
ا.ت از جاش بلند شد و اتاق کار جونگین رو به مقصد اتاق خواب خودش ترک کردوقتی وارد اتاقش شد مستقیم رفت رو تخت و خودشو پرت کرد روش و شروع کرد به گریه کردن..الان تو این لحظه دیگه براش مهم نبود که بقیه قراره مسخرش کنن یا نه..ا.ت الان با تمام وجودش گریه میکرد..خودشم درست نمیدونست برای چی داره اینطوری گریه میکنه..بخاطر زندگیه مسخره و نکبت باری که داشت؟نه!بخاطر تنها بودنش؟نهبخاطر این رفتار های جونگین؟شایدچون حداقل از جونگین انتظار نداشت که تو روز اول اینطوری باهاش رفتار کنه
#جونگین
۲۵
۱۹:۱۲
سناریو | stray kids
Baby Doll
Jeongin/Y.n
P:4
در اتاق رو باز کرد و رفت تو..
دست از.ت هم کشید و با خودش برد تو اتاق..
ا.ت باورش نمیشد اما الان تو اتاق کار جونگین روبهروی هشتا پسر که به ظاهر همشون میخورد مافیا باشن
ایستاده بود!
بنگچان: مینهو چیشده؟این کیه؟
مینهو: پشت در وایساده بود داشت به حرفاتون گوش میداد
ا.ت: قربان باور کنین اشتباه شده من فقط میخاستم انگشترم رو بردارم
مینهو: انگشترت؟
ا.ت: بله
جیسونگ: اصن تو کی هستی؟ واسه چی داشتی از اینجا رد میشدی؟ به ظاهرت نمیخوره خدمتکاری چیزی
باشی
ا.ت: م...من
جونگین: من خریدمش
چان: خریدیش؟؟
جونگین: خریدن که نه تو قمار گرفتمش
-باباش بهم باخت و بجای پول اینو بهم داد
هیونجین: چه خوشانس
جونگین: خوشانس؟ تو به این میگی خوشانسی؟الان جدیی؟؟؟
هیونجین: بخدا! اخه تو نگاش کن! ببین چقد خوشگله..!
-حتی از دخترای تو بار هم خوشگل تره
سونگمین: اوه خدای من هیونجین اینطوری حرف نزن الان فک میکنه منحرفی چیزی هستی
هیونجین: اوووههههه نه نهههع من منظوری نداشتم دختر جون باور کن منظور بدی ندارم بد برداشت نکن صرفا
میخواستم بگم که خیلی خوشگلی
ا.ت: ممنون
مینهو: مگه نگفتی انگشترت افتاده؟ پس چرا نمیری برش داری؟؟؟
ا.ت: اوه اره یادم رفت میشه دستمو ول کنید
مینهو: اره بیا برو
ا.ت: ممنون
ا.ت رفت سمت در و انگشترش رو از رو زمین برداشت! چانگبین: هیونگ زود قضاوتش کردی..!
مینهو: خب میگی چیکار کنم؟ تو هم اگه جای من بودی همچین فکری میکردی
-فک کن خم شده بود پایین خب من فک کردم داره به حرفای شماها گوش میده
فلیکس: خیلی خب بابا حالا خون خودتو کثیف نکن بیا بشین
مینهو: اومدم
بنگچان رو مبل تک نفره نزدیک در نشسته بود، برای همین بدون اینکه کسی بفهمه به ا.ت که هنوز تو شوک بود
و همونجا جلوی در ایستاده بود گفت:
چان: نمیخای بری؟
-اگه دیرتر بری مینهو جدی جدی فک میکنه جاسوسی چیزی هستی!
ا.ت: اوه بله شما درست میگید من معذرت میخام(ادای احترام کرد و از اتاق رفت بیرون)
دوباره بغض کرده بود..
نترسیده بود اشتباه نکنید..
اون فقط ناراحت بود..
با خودش فک میکرد حداقل الان که اومده اینجا شاید زندگیش بهتر بشه اما خب مثل اینکه اشتباه میکرد..
زمانی که جونگین گفت: خوشانس؟ تو به این میگی خوشانسی؟ الان جدیی؟؟
ا.ت خیلی راحت متوجه شد که جونگین هم اصلا ازش خوشش نمیاد..
همونطور که بقیه خوششون نمیاد..
بغضشو قورت داد و رفت تو اشپزخونه تا به اجوما کمک کنه..
ا.ت: اجوما بهم بگو چیکار کنم
-حوصلم سر رفته میخام کمکت کنم
اجوما: اما خانوم شما نباید از این کارا بکنید
اجوما: مگه من چه فرقی با بقیه دارم؟؟!! خب میخام کمکتون کنم
اجوما: دختر قشنگم میدونم میخای کمک کنی ولی ارباب دستور دادن نزاریم شما کار کنید پس لطفا برید
بشینید یکم دیگه صداتون میکنم تا بیاید برای غذا
ا.ت: باوشع
ا.ت رفت و جلوی تلویزیون رو مبل نشست و مشغول دیدن برنامهای شد که از تلویزیون پخش میشد..
مدتی نگذشته بود که صدای پسرا رو شنید..
ا.ت دید که اونا دارن میان سمت مبل ها از جاش بلند شد و فرار کرد سمت اشپزخونه..
بعد از گذشت ده دقیقه اجوما پسرا رو برای شام صدا کرد..
همه پسرا بلند شدن و رفتن سمت میز و نشستن..
ا.ت سعی کرد دورتر از همه بشینه اما متاسفانه در اخر جونگین اومد و کنارش نشست..!
. .
بعد از خوردن شام پسرا رفتن ا.ت هم داشت برمیگشت تو اتاقش که جونگین صداش کرد
جونگین: بیا اتاقم کارت دارم
ا.ت: چشم
ا.ت رفت سمت اتاق جونگین و در زد و بعد از دریافت اجازه ورود وارد اتاق شد..
جونگین: بیا بشین
ا.ت رفت سمت مبل ها و نشست و منتظر موند تا جونگین شروع به صحبت کنه..
جونگین: گفتم بیای چون باید یچیزی رو بهت بگم
-قراره هفته دیگه یه مهمونی خیلی بزرگ تو عمارت خانوادم برگزار بشه که خیلی برام مهمه
-و خب تو....تو....هوففف ببین من مجبورم که اینو ازت بخام خب!
-تو باید به عنوان پارتنرم همراهم بیای..
-من باید بخاطر حفظ شغلم تورو با خودم ببرم پس اماده باش
ا.ت: چشم ارباب
جونگین: خیلی خب حالا میتونی بری
ا.ت از جاش بلند شد و اتاق کار جونگین رو به مقصد اتاق خواب خودش ترک کرد
وقتی وارد اتاقش شد مستقیم رفت رو تخت و خودشو پرت کرد روش و شروع کرد به گریه کردن..
الان تو این لحظه دیگه براش مهم نبود که بقیه قراره مسخرش کنن یا نه..
ا.ت الان با تمام وجودش گریه میکرد..
خودشم درست نمیدونست برای چی داره اینطوری گریه میکنه..
بخاطر زندگیه مسخره و نکبت باری که داشت؟نه!
بخاطر تنها بودنش؟نه
بخاطر این رفتار های جونگین؟شاید
چون حداقل از جونگین انتظار نداشت که تو روز اول اینطوری باهاش رفتار کنه #جونگین
این چندپارتی ۸ تا پارت داره ۴ تاشو که امروز گذاشتم بقیشم فردا میزارم حالا بگید چیکار کنیممیخاید دوباره ناشناس بزارم بیاید درخواستی بدید؟با ریکت بگید#جونگین
۲۶
۱۹:۲۰
سناریو | stray kids
پیام
خب کسی نیومد ناشناس پس پاک میکنم
شب خوبی داشته باشید و خوابای بایستتون رو ببنید
#جونگین
۲۴
۲۰:۱۲
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
معرفی رمان جدیدنام:عشق پنهانم آشکار شدکاپل :ات و لینوتعداد پارت :نا معلومخلاصه ی داستان : ات و مینهو توی ی مدرسه درس خوندن مینهو ی مهندس و ات ی دکتر خیلی موفق شد مینهو دوسال از ات بزرگ تر بود اما ات علاقه ی عجیبی ب مینهو داشتدیگه رمان رو بخونید#am
۱۹
۲۲:۰۸
شیطانPart 7ات از اتاق فلیکس شروع کرد اما چیزی دست گیرش نشد رفت سمت اتاق های دیگه هیچی نفهمید تا یادش اومد اتاق مامان بابای فلیکس رو ندیده بود بنابر این رفت سمت اتاق اونا و در کمد اتاق خانوادش رو ک باز کرد رفت سمت کمد و دید ک در باز شدیاد حرف های فلیکس افتاد پس خیلی آروم در رو باز کرد و رفت کنار و دوتا جنازه رو ب رو شد خیلی رسید برای همین جیغ بلندی سر داد و فلیکس فورا پرید توی اتاص مامان باباش و جنازه ها رو دید دوباره خاطرات تلخش اومدن توی ذهنش خیلی ناراحت شد&ببخشید ناراحتت کردم@عیبی نداره&فک کنم دنبال این می گشتی ن؟@آره خود خودشه&بیا@حالا ک ب قولت عمل کردی وقتشه منم ب قولم عمل کنمفلیکس ات رو برگردوند خونشون و همه چی رو ب حالت عادی بر گردوند ات دیگه یادش نمیومد ک فلیکس کیه در کنار خانواده بزرگ شد و خوشحال ترین آدم دنیا شدچندسال بعدی روز ک ات......#am
۱۹
۲۲:۰۹
شیطانPart 8ی روز ک ات خواست با دوستش بعد مدرسه برن بیرون دوستش گفت ی داداش دانشجو داره و باید بره پیش و از ات خواست ک باهاش بره و گفت ی پسر خیلی خوشتیپ و خوشگل هم رفیقه ات قبول کرد ک بره همراه دوستشوقتی رسیدن دانشگاه ات دوست داداش دوستش رو ک دید شاخ در آورد خیلی آشنا ب نظر می رسید در عین حال خوشگل و جنتلمنفلیکس تا چشمش ب ات خورد یاد تموم کار هاش افتاد ک ات رو اذیت می کرد و خیلی ناراحت شد اما قلبش عجیب می تپید ات خیلی خوشگل شده بود اصلا فلیکس نمی تونست چشم از روی ات برداره انقد ک خوشگل شده بود این دختروقتی باهم سلام کردن و دست دادن فلیکس بغز گلوش رو گرفت و ب بهانه ی دستشویی اونجا رو رها کردات خیلی از فلیکس خوشش اومد احساس می کرد باهاش دوست بوده اما یادش نمیشود همچین دوست جذابی داشته باشه خلاصه عصر شد و همه رفتن خونه هاشون ات اون شب از شدت فکر زیاد نخوابید و فقط ب فلیکس فک می کرد اونقدر فک کرد اونقدر فک کرد ک آخر خوابش بردادامه دارد#am
۲۰
۲۲:۰۹
کیوتا واقعا متاسفم ما داریم میریم مسافرت و الان داریم حرکت می کنیم نمی تونم از جنگل تاریک پارت بدم شرمنده ولی فردا یا فوقش پس فردا براتون آپلود می کنم حتما حتما دوستون دارم خیلی زیاد بازم متاسفم بای بای کیوتا


#am
۲۰
۲۲:۱۱
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.