لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل مسیر روشن کسب‌وکار | غزاله سپهریم
۶۴ عضو

مسیر روشن کسب‌وکار | غزاله سپهری

اگردر شروع یا در مسیر کسب‌وکار سردرگم هستیکمک ت می‌کنم مسیرت روشن، و اقدام کنیباکوچینگ/منتورینگ مدل کسب‌وکار | ساده، قدم‌به‌قدم و عملیبه ویژه معلم‌ها، مدرسین و مشاورهایی که می‌خوان وارد دنیای کسب‌وکار بشنکافیه پیام بدیundefined‎@GhazalehSepehriCoach
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲ تیر
thumbnail
.خلاصه هر آن چه تاکنون آموختیم در یک نگاه
دنیای ووکا
یا همون شرایط حساس کنونی undefined.برا خوندن داستان از ابتدا undefinedاز اینجا شروع کن
#دنیای_ووکا
عضویت در کانال
undefined۵

۲۱۹

۲۰:۰۷

۳ تیر

VUCA World.mp3

۲۴:۰۴-۱۱.۱ مگابایت
..فکر می‌کنی مشکل از برنامه‌ریزی توئه؟
شاید نه...
شاید داری توی دنیایی زندگی می‌کنی که هر روز قوانین ش عوض می‌شه!
دنیای VUCA؛ دنیایی پر از نوسان، عدم قطعیت، پیچیدگی و ابهام که روی زندگی، کسب‌وکار و تصمیم‌های ما تأثیر مستقیم می‌ذاره.
برا خوندن ابتدای داستان undefinedاز اینجا شروع کن
#دنیای_ووکا
عضویت در کانال
در این ویس کوتاه یاد می‌گیری:undefined VUCA دقیقاً چیست؟undefined چرا برنامه‌ها گاهی جواب نمی‌دهند؟undefined چطور می‌توانیم در این شرایط بهتر تصمیم بگیریم و رشد کنیم؟
undefined حالا نوبت تو هست، ویسی رو که شنیدی undefined
به نظرتون کدوم بخش دنیای VUCA الان بیشتر روی زندگی یا کسب‌وکارتون اثر گذاشته؟
۱️⃣ نوسان۲️⃣ عدم قطعیت۳️⃣ پیچیدگی۴️⃣ ابهام
فقط عددش رو تو دیدگاه بنویس undefined
undefined۱
undefined۱
undefined۱

۱۱۴

۱۶:۱۸

۲۷ تیر
thumbnail
گاهی...
کلید، همیشه در جیب خودمان بوده است..مسیر روشن...همیشه از یک تصمیم آغاز می‌شود.داستانی که مسیر نگاه من به کسب‌وکار را تغییر داد.
شاید بخشی از آن، داستان تو هم باشد...اگه دوست داشتی با من همراه باش.🥰.#SepehriCoach#داستان_من
undefined۴
undefined۱

۶۰

۲۰:۱۲

۲۸ تیر
thumbnail
شب‌های زیادی را تا دیروقت بیدار ماندم. صفحه‌های کتاب را یکی پس از دیگری ورق زدم، دوره‌های آموزشی مختلف را ثبت‌نام کردم، ساعت‌ها به پادکست‌های توسعه فردی گوش دادم، یادداشت برداشتم، فایل‌های آموزشی را چندین بار مرور کردم و هر بار با خودم گفتم: «فقط این یکی را هم یاد بگیرم، بعد شروع می‌کنم.» انگار همیشه چیزی کم بود؛ کتابی که هنوز نخوانده بودم، دوره‌ای که هنوز تمام نشده بود، مهارتی که هنوز کامل یاد نگرفته بودم یا مدرکی که احساس می‌کردم باید قبل از شروع داشته باشم.روزها می‌گذشت، اما اتفاق مهمی نمی‌افتاد. پوشه‌های کامپیوترم پر از فایل‌های آموزشی بود، قفسه کتابخانه‌ام سنگین‌تر از همیشه شده بود و دفتر یادداشت‌هایم پر از ایده‌هایی بود که هیچ‌وقت از روی کاغذ بلند نشدند. من بیشتر از هر زمان دیگری یاد گرفته بودم، اما کمتر از هر زمان دیگری اقدام کرده بودم.
هر بار که تصمیم می‌گرفتم اولین قدم را بردارم، صدایی آرام اما قدرتمند در ذهنم زمزمه می‌کرد: «هنوز زود است. هنوز آماده نیستی.» آن صدا آن‌قدر منطقی حرف می‌زد که حتی متوجه نمی‌شدم دارد مرا متوقف می‌کند. تصور می‌کردم این صدا از روی دلسوزی با من حرف می‌زند، اما بعدها فهمیدم سال‌ها بود که در لباس منطق، ترس را زندگی می‌کردم.اولین بهانه، همیشه کمال‌گرایی بود. با خودم می‌گفتم: «سایت من هنوز کامل نیست. لوگو حرفه‌ای نشده است. محصولم جای کار دارد. باید چند فصل دیگر به آن اضافه کنم. باید کیفیت فیلم‌ها بهتر شود. باید تجهیزات حرفه‌ای‌تر بخرم.» هر بار چیزی پیدا می‌شد که بهانه‌ای تازه برای شروع نکردن باشد.
نمی‌دانستم کمال‌گرایی، گاهی فقط نام محترمانه ترس است..اگه دوست داشتی با من همراه باش 🥰.
#SepehriCoach#داستان_من
undefined۳
undefined۳

۳۹

۲۰:۴۴

مسیر روشن کسب‌وکار | غزاله سپهری
undefined شب‌های زیادی را تا دیروقت بیدار ماندم. صفحه‌های کتاب را یکی پس از دیگری ورق زدم، دوره‌های آموزشی مختلف را ثبت‌نام کردم، ساعت‌ها به پادکست‌های توسعه فردی گوش دادم، یادداشت برداشتم، فایل‌های آموزشی را چندین بار مرور کردم و هر بار با خودم گفتم: «فقط این یکی را هم یاد بگیرم، بعد شروع می‌کنم.» انگار همیشه چیزی کم بود؛ کتابی که هنوز نخوانده بودم، دوره‌ای که هنوز تمام نشده بود، مهارتی که هنوز کامل یاد نگرفته بودم یا مدرکی که احساس می‌کردم باید قبل از شروع داشته باشم. روزها می‌گذشت، اما اتفاق مهمی نمی‌افتاد. پوشه‌های کامپیوترم پر از فایل‌های آموزشی بود، قفسه کتابخانه‌ام سنگین‌تر از همیشه شده بود و دفتر یادداشت‌هایم پر از ایده‌هایی بود که هیچ‌وقت از روی کاغذ بلند نشدند. من بیشتر از هر زمان دیگری یاد گرفته بودم، اما کمتر از هر زمان دیگری اقدام کرده بودم. هر بار که تصمیم می‌گرفتم اولین قدم را بردارم، صدایی آرام اما قدرتمند در ذهنم زمزمه می‌کرد: «هنوز زود است. هنوز آماده نیستی.» آن صدا آن‌قدر منطقی حرف می‌زد که حتی متوجه نمی‌شدم دارد مرا متوقف می‌کند. تصور می‌کردم این صدا از روی دلسوزی با من حرف می‌زند، اما بعدها فهمیدم سال‌ها بود که در لباس منطق، ترس را زندگی می‌کردم. اولین بهانه، همیشه کمال‌گرایی بود. با خودم می‌گفتم: «سایت من هنوز کامل نیست. لوگو حرفه‌ای نشده است. محصولم جای کار دارد. باید چند فصل دیگر به آن اضافه کنم. باید کیفیت فیلم‌ها بهتر شود. باید تجهیزات حرفه‌ای‌تر بخرم.» هر بار چیزی پیدا می‌شد که بهانه‌ای تازه برای شروع نکردن باشد. نمی‌دانستم کمال‌گرایی، گاهی فقط نام محترمانه ترس است. . اگه دوست داشتی با من همراه باش 🥰 . #SepehriCoach #داستان_من
اما این تنها مانع نبود. هرچه بیشتر یاد می‌گرفتم، بیشتر احساس می‌کردم هنوز چیزی نمی‌دانم. هر کتاب جدید، مرا با ده‌ها موضوع تازه آشنا می‌کرد و هر دوره آموزشی، فهرستی از مهارت‌هایی را مقابلم می‌گذاشت که هنوز بلد نبودم.کم‌کم به این باور رسیده بودم که تا همه‌چیز را ندانم، حق آموزش دادن ندارم. از خودم می‌پرسیدم: «اگر یک نفر سؤالی بپرسد که جوابش را ندانم چه؟ اگر کسی بفهمد به اندازه‌ای که تصور می‌کند باسواد نیستم چه؟ اگر همه متوجه شوند من فقط ادای یک متخصص را درمی‌آورم چه؟»
امروز می‌دانم نام این احساس، «سندروم ایمپاستر» است؛ اما آن روزها فقط یک حس سنگین بود که هر بار قبل از شروع، شانه‌هایم را پایین می‌کشید. عجیب بود؛ هرچه بیشتر یاد می‌گرفتم، اعتمادم به خودم کمتر می‌شد. گویی دانستن، به‌جای آنکه مرا به حرکت نزدیک کند، مرا از شروع دورتر می‌کرد.
بدتر از همه این بود که از بیرون، همه‌چیز طبیعی به نظر می‌رسید. اطرافیان فکر می‌کردند من در حال آماده شدن هستم؛ در حال تحقیق، مطالعه و برنامه‌ریزی. هیچ‌کس نمی‌دانست این آماده شدن، دیگر به یک پناهگاه امن تبدیل شده است؛ جایی که می‌توانستم سال‌ها در آن بمانم، بدون آنکه هرگز مسئولیت شروع کردن را بپذیرم.
آن روزها هنوز نمی‌دانستم بزرگ‌ترین مانع ساختن یک کسب‌وکار، نداشتن سرمایه، نداشتن سایت یا نداشتن تجهیزات نیست؛ بزرگ‌ترین مانع، ذهنی است که مدام برای شروع نکردن، دلیل‌های منطقی تولید می‌کند.
اگه دوست داشتی با من همراه باش. 🥰.#SepehriCoach#داستان_من__
undefined۴

۳۹

۲۱:۰۱

مسیر روشن کسب‌وکار | غزاله سپهری
اما این تنها مانع نبود. هرچه بیشتر یاد می‌گرفتم، بیشتر احساس می‌کردم هنوز چیزی نمی‌دانم. هر کتاب جدید، مرا با ده‌ها موضوع تازه آشنا می‌کرد و هر دوره آموزشی، فهرستی از مهارت‌هایی را مقابلم می‌گذاشت که هنوز بلد نبودم. کم‌کم به این باور رسیده بودم که تا همه‌چیز را ندانم، حق آموزش دادن ندارم. از خودم می‌پرسیدم: «اگر یک نفر سؤالی بپرسد که جوابش را ندانم چه؟ اگر کسی بفهمد به اندازه‌ای که تصور می‌کند باسواد نیستم چه؟ اگر همه متوجه شوند من فقط ادای یک متخصص را درمی‌آورم چه؟» امروز می‌دانم نام این احساس، «سندروم ایمپاستر» است؛ اما آن روزها فقط یک حس سنگین بود که هر بار قبل از شروع، شانه‌هایم را پایین می‌کشید. عجیب بود؛ هرچه بیشتر یاد می‌گرفتم، اعتمادم به خودم کمتر می‌شد. گویی دانستن، به‌جای آنکه مرا به حرکت نزدیک کند، مرا از شروع دورتر می‌کرد. بدتر از همه این بود که از بیرون، همه‌چیز طبیعی به نظر می‌رسید. اطرافیان فکر می‌کردند من در حال آماده شدن هستم؛ در حال تحقیق، مطالعه و برنامه‌ریزی. هیچ‌کس نمی‌دانست این آماده شدن، دیگر به یک پناهگاه امن تبدیل شده است؛ جایی که می‌توانستم سال‌ها در آن بمانم، بدون آنکه هرگز مسئولیت شروع کردن را بپذیرم. آن روزها هنوز نمی‌دانستم بزرگ‌ترین مانع ساختن یک کسب‌وکار، نداشتن سرمایه، نداشتن سایت یا نداشتن تجهیزات نیست؛ بزرگ‌ترین مانع، ذهنی است که مدام برای شروع نکردن، دلیل‌های منطقی تولید می‌کند. اگه دوست داشتی با من همراه باش. 🥰 . #SepehriCoach #داستان_من __
thumbnail
بعد، مقایسه شروع می‌شد؛ مقایسه‌ای بی‌رحم و ناعادلانه. وارد شبکه‌های اجتماعی می‌شدم و مدرس‌هایی را می‌دیدم که استودیوهای حرفه‌ای داشتند، تیم تولید محتوا کنارشان بود، هزاران دنبال‌کننده داشتند، ویدئوهایشان با بهترین تجهیزات ضبط شده بود و هر روز نتایج جدیدی از موفقیت‌هایشان منتشر می‌کردند. ناخودآگاه خودم را کنار آن‌ها می‌گذاشتم؛ من با یک لپ‌تاپ معمولی، یک گوشی تلفن همراه، اتاقی که نور مناسبی نداشت و هزاران تردیدی که در ذهنم می‌چرخید.هر بار نتیجه این مقایسه یک جمله بود: «هنوز وقتش نیست.» غافل از اینکه من، فصل اول مسیر خودم را با فصل بیستم زندگی حرفه‌ای دیگران مقایسه می‌کردم. آنچه می‌دیدم، نتیجه سال‌ها تلاش بود، اما آنچه درباره خودم قضاوت می‌کردم، نقطه آغاز بود.هیچ مسابقه‌ای با چنین قانون ناعادلانه‌ای برنده ندارد.
کم‌کم ترس دیگری هم به این فهرست اضافه شد؛ ترس از اشباع بودن بازار هر بار که تصمیم می‌گرفتم موضوعی را آموزش بدهم، چند دقیقه بعد ده‌ها مدرس دیگر را پیدا می‌کردم که همان موضوع را آموزش داده بودند. با خودم می‌گفتم: «وقتی این همه آدم درباره این موضوع حرف زده‌اند، دیگر چه نیازی به من هست؟ چرا باید کسی از من خرید کند؟.مدت‌ها این سؤال را با خودم حمل کردم، تا اینکه روزی به حقیقتی ساده رسیدم؛ ......اگه دوست داشتی با من همراه باش. 🥰#SepehriCoach#داستان_من
undefined۶
undefined۵

۴۵

۲۱:۳۶

۲۹ تیر
thumbnail
. تا اینجای داستان رو خوندی؟
کجا احساس کردی تجربه مشترکی با هم داریم؟.بیا یه نظر سنجی کنيم، ببینیم توی کدوم یک از باورهای داستان شبیه هم هستیم.
ممنون که در نظر سنجی شرکت می کنیundefinedundefined
#SepehriCoach#داستان_من
از undefined اینجا عضو کانال شوید.
undefined۵
undefined۲

۱۴۶

۱۱:۴۴

مسیر روشن کسب‌وکار | غزاله سپهری
undefined . تا اینجای داستان رو خوندی؟ کجا احساس کردی تجربه مشترکی با هم داریم؟ . بیا یه نظر سنجی کنيم، ببینیم توی کدوم یک از باورهای داستان شبیه هم هستیم. ممنون که در نظر سنجی شرکت می کنیundefinedundefined #SepehriCoach #داستان_من از undefined اینجا عضو کانال شوید.

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

۳۰ تیر
مسیر روشن کسب‌وکار | غزاله سپهری
پیام

باید بیشتر یاد بگیرم.m4a

۰۳:۱۴-۶.۰۳ مگابایت
.بعضی آدم‌ها هیچ‌وقت شروع نمی‌کنند... نه چون توانایی ندارند؛ چون همیشه منتظر یک چیز دیگر هستند: «اطلاعات بیشتر»
اما یک جایی باید بفهمیم:یادگیری قرار نیست جای حرکت را بگیرد.
اگر احساس می‌کنی بین دوره‌ها، کتاب‌ها و ایده‌های نیمه‌کاره گیر کردی، این ویس برای توست.
undefined گوش بده و ببین کجای مسیر متوقف شدی?.
#داستان_من#SepehriCoach.
برامون تو دیدگاه بنویس undefinedundefined آخرین باری که چیزی یاد گرفتی و واقعاً اجرا کردی کی بود؟
undefined۹
undefined۳

۱۰۸

۱۹:۵۶

۳۱ تیر
مسیر روشن کسب‌وکار | غزاله سپهری
پیام

نظر بقیه چیه؟.m4a

۰۱:۵۳-۳.۵۳ مگابایت
.undefined چند نفر فقط به خاطر یک جمله‌ی دیگران، رؤیای کسب‌وکارشان را دفن می‌کنند
بزرگ‌ترین مانع شروع، کمبود مهارت نیست... ترس از قضاوت دیگران است.
چند جمله از اطرافیان، گاهی سال‌ها ما را از ساختن کسب‌وکارمان عقب می‌اندازد؛ در حالی که بیشتر این ترس‌ها فقط در ذهن ما بزرگ شده‌اند.
undefined در این ویس، یک تمرین ساده یاد می‌گیری که کمک می‌کند از زندانِ قضاوت دیگران بیرون بیایی.
#SepehriCoach#داستان_من
undefined حالا نوبت توست:اگر مطمئن بودی هیچ‌کس تو را قضاوت نمی‌کند، اولین اقدامی که امروز برای کسب‌وکارت انجام می‌دادی چه بود؟ undefined
تجربه ت رو با ما به اشتراک بذار undefined
undefined۲
undefined۲

۲۲

۲۰:۱۵