.خلاصه هر آن چه تاکنون آموختیم در یک نگاه
دنیای ووکا
یا همون شرایط حساس کنونی
.برا خوندن داستان از ابتدا
از اینجا شروع کن
#دنیای_ووکا
عضویت در کانال
دنیای ووکا
یا همون شرایط حساس کنونی
#دنیای_ووکا
عضویت در کانال
۲۱۹
۲۰:۰۷
VUCA World.mp3
۲۴:۰۴-۱۱.۱ مگابایت
..فکر میکنی مشکل از برنامهریزی توئه؟
شاید نه...
شاید داری توی دنیایی زندگی میکنی که هر روز قوانین ش عوض میشه!
دنیای VUCA؛ دنیایی پر از نوسان، عدم قطعیت، پیچیدگی و ابهام که روی زندگی، کسبوکار و تصمیمهای ما تأثیر مستقیم میذاره.
برا خوندن ابتدای داستان
از اینجا شروع کن
#دنیای_ووکا
عضویت در کانال
در این ویس کوتاه یاد میگیری:
VUCA دقیقاً چیست؟
چرا برنامهها گاهی جواب نمیدهند؟
چطور میتوانیم در این شرایط بهتر تصمیم بگیریم و رشد کنیم؟
حالا نوبت تو هست، ویسی رو که شنیدی 
به نظرتون کدوم بخش دنیای VUCA الان بیشتر روی زندگی یا کسبوکارتون اثر گذاشته؟
۱️⃣ نوسان۲️⃣ عدم قطعیت۳️⃣ پیچیدگی۴️⃣ ابهام
فقط عددش رو تو دیدگاه بنویس
شاید نه...
شاید داری توی دنیایی زندگی میکنی که هر روز قوانین ش عوض میشه!
دنیای VUCA؛ دنیایی پر از نوسان، عدم قطعیت، پیچیدگی و ابهام که روی زندگی، کسبوکار و تصمیمهای ما تأثیر مستقیم میذاره.
برا خوندن ابتدای داستان
#دنیای_ووکا
عضویت در کانال
در این ویس کوتاه یاد میگیری:
به نظرتون کدوم بخش دنیای VUCA الان بیشتر روی زندگی یا کسبوکارتون اثر گذاشته؟
۱️⃣ نوسان۲️⃣ عدم قطعیت۳️⃣ پیچیدگی۴️⃣ ابهام
فقط عددش رو تو دیدگاه بنویس
۱۱۴
۱۶:۱۸
گاهی...
کلید، همیشه در جیب خودمان بوده است..مسیر روشن...همیشه از یک تصمیم آغاز میشود.داستانی که مسیر نگاه من به کسبوکار را تغییر داد.
شاید بخشی از آن، داستان تو هم باشد...اگه دوست داشتی با من همراه باش.🥰.#SepehriCoach#داستان_من
کلید، همیشه در جیب خودمان بوده است..مسیر روشن...همیشه از یک تصمیم آغاز میشود.داستانی که مسیر نگاه من به کسبوکار را تغییر داد.
شاید بخشی از آن، داستان تو هم باشد...اگه دوست داشتی با من همراه باش.🥰.#SepehriCoach#داستان_من
۶۰
۲۰:۱۲
شبهای زیادی را تا دیروقت بیدار ماندم. صفحههای کتاب را یکی پس از دیگری ورق زدم، دورههای آموزشی مختلف را ثبتنام کردم، ساعتها به پادکستهای توسعه فردی گوش دادم، یادداشت برداشتم، فایلهای آموزشی را چندین بار مرور کردم و هر بار با خودم گفتم: «فقط این یکی را هم یاد بگیرم، بعد شروع میکنم.» انگار همیشه چیزی کم بود؛ کتابی که هنوز نخوانده بودم، دورهای که هنوز تمام نشده بود، مهارتی که هنوز کامل یاد نگرفته بودم یا مدرکی که احساس میکردم باید قبل از شروع داشته باشم.روزها میگذشت، اما اتفاق مهمی نمیافتاد. پوشههای کامپیوترم پر از فایلهای آموزشی بود، قفسه کتابخانهام سنگینتر از همیشه شده بود و دفتر یادداشتهایم پر از ایدههایی بود که هیچوقت از روی کاغذ بلند نشدند. من بیشتر از هر زمان دیگری یاد گرفته بودم، اما کمتر از هر زمان دیگری اقدام کرده بودم.
هر بار که تصمیم میگرفتم اولین قدم را بردارم، صدایی آرام اما قدرتمند در ذهنم زمزمه میکرد: «هنوز زود است. هنوز آماده نیستی.» آن صدا آنقدر منطقی حرف میزد که حتی متوجه نمیشدم دارد مرا متوقف میکند. تصور میکردم این صدا از روی دلسوزی با من حرف میزند، اما بعدها فهمیدم سالها بود که در لباس منطق، ترس را زندگی میکردم.اولین بهانه، همیشه کمالگرایی بود. با خودم میگفتم: «سایت من هنوز کامل نیست. لوگو حرفهای نشده است. محصولم جای کار دارد. باید چند فصل دیگر به آن اضافه کنم. باید کیفیت فیلمها بهتر شود. باید تجهیزات حرفهایتر بخرم.» هر بار چیزی پیدا میشد که بهانهای تازه برای شروع نکردن باشد.
نمیدانستم کمالگرایی، گاهی فقط نام محترمانه ترس است..اگه دوست داشتی با من همراه باش 🥰.
#SepehriCoach#داستان_من
هر بار که تصمیم میگرفتم اولین قدم را بردارم، صدایی آرام اما قدرتمند در ذهنم زمزمه میکرد: «هنوز زود است. هنوز آماده نیستی.» آن صدا آنقدر منطقی حرف میزد که حتی متوجه نمیشدم دارد مرا متوقف میکند. تصور میکردم این صدا از روی دلسوزی با من حرف میزند، اما بعدها فهمیدم سالها بود که در لباس منطق، ترس را زندگی میکردم.اولین بهانه، همیشه کمالگرایی بود. با خودم میگفتم: «سایت من هنوز کامل نیست. لوگو حرفهای نشده است. محصولم جای کار دارد. باید چند فصل دیگر به آن اضافه کنم. باید کیفیت فیلمها بهتر شود. باید تجهیزات حرفهایتر بخرم.» هر بار چیزی پیدا میشد که بهانهای تازه برای شروع نکردن باشد.
نمیدانستم کمالگرایی، گاهی فقط نام محترمانه ترس است..اگه دوست داشتی با من همراه باش 🥰.
#SepehriCoach#داستان_من
۳۹
۲۰:۴۴
مسیر روشن کسبوکار | غزاله سپهری
شبهای زیادی را تا دیروقت بیدار ماندم. صفحههای کتاب را یکی پس از دیگری ورق زدم، دورههای آموزشی مختلف را ثبتنام کردم، ساعتها به پادکستهای توسعه فردی گوش دادم، یادداشت برداشتم، فایلهای آموزشی را چندین بار مرور کردم و هر بار با خودم گفتم: «فقط این یکی را هم یاد بگیرم، بعد شروع میکنم.» انگار همیشه چیزی کم بود؛ کتابی که هنوز نخوانده بودم، دورهای که هنوز تمام نشده بود، مهارتی که هنوز کامل یاد نگرفته بودم یا مدرکی که احساس میکردم باید قبل از شروع داشته باشم. روزها میگذشت، اما اتفاق مهمی نمیافتاد. پوشههای کامپیوترم پر از فایلهای آموزشی بود، قفسه کتابخانهام سنگینتر از همیشه شده بود و دفتر یادداشتهایم پر از ایدههایی بود که هیچوقت از روی کاغذ بلند نشدند. من بیشتر از هر زمان دیگری یاد گرفته بودم، اما کمتر از هر زمان دیگری اقدام کرده بودم. هر بار که تصمیم میگرفتم اولین قدم را بردارم، صدایی آرام اما قدرتمند در ذهنم زمزمه میکرد: «هنوز زود است. هنوز آماده نیستی.» آن صدا آنقدر منطقی حرف میزد که حتی متوجه نمیشدم دارد مرا متوقف میکند. تصور میکردم این صدا از روی دلسوزی با من حرف میزند، اما بعدها فهمیدم سالها بود که در لباس منطق، ترس را زندگی میکردم. اولین بهانه، همیشه کمالگرایی بود. با خودم میگفتم: «سایت من هنوز کامل نیست. لوگو حرفهای نشده است. محصولم جای کار دارد. باید چند فصل دیگر به آن اضافه کنم. باید کیفیت فیلمها بهتر شود. باید تجهیزات حرفهایتر بخرم.» هر بار چیزی پیدا میشد که بهانهای تازه برای شروع نکردن باشد. نمیدانستم کمالگرایی، گاهی فقط نام محترمانه ترس است. . اگه دوست داشتی با من همراه باش 🥰 . #SepehriCoach #داستان_من
اما این تنها مانع نبود. هرچه بیشتر یاد میگرفتم، بیشتر احساس میکردم هنوز چیزی نمیدانم. هر کتاب جدید، مرا با دهها موضوع تازه آشنا میکرد و هر دوره آموزشی، فهرستی از مهارتهایی را مقابلم میگذاشت که هنوز بلد نبودم.کمکم به این باور رسیده بودم که تا همهچیز را ندانم، حق آموزش دادن ندارم. از خودم میپرسیدم: «اگر یک نفر سؤالی بپرسد که جوابش را ندانم چه؟ اگر کسی بفهمد به اندازهای که تصور میکند باسواد نیستم چه؟ اگر همه متوجه شوند من فقط ادای یک متخصص را درمیآورم چه؟»
امروز میدانم نام این احساس، «سندروم ایمپاستر» است؛ اما آن روزها فقط یک حس سنگین بود که هر بار قبل از شروع، شانههایم را پایین میکشید. عجیب بود؛ هرچه بیشتر یاد میگرفتم، اعتمادم به خودم کمتر میشد. گویی دانستن، بهجای آنکه مرا به حرکت نزدیک کند، مرا از شروع دورتر میکرد.
بدتر از همه این بود که از بیرون، همهچیز طبیعی به نظر میرسید. اطرافیان فکر میکردند من در حال آماده شدن هستم؛ در حال تحقیق، مطالعه و برنامهریزی. هیچکس نمیدانست این آماده شدن، دیگر به یک پناهگاه امن تبدیل شده است؛ جایی که میتوانستم سالها در آن بمانم، بدون آنکه هرگز مسئولیت شروع کردن را بپذیرم.
آن روزها هنوز نمیدانستم بزرگترین مانع ساختن یک کسبوکار، نداشتن سرمایه، نداشتن سایت یا نداشتن تجهیزات نیست؛ بزرگترین مانع، ذهنی است که مدام برای شروع نکردن، دلیلهای منطقی تولید میکند.
اگه دوست داشتی با من همراه باش. 🥰.#SepehriCoach#داستان_من__
امروز میدانم نام این احساس، «سندروم ایمپاستر» است؛ اما آن روزها فقط یک حس سنگین بود که هر بار قبل از شروع، شانههایم را پایین میکشید. عجیب بود؛ هرچه بیشتر یاد میگرفتم، اعتمادم به خودم کمتر میشد. گویی دانستن، بهجای آنکه مرا به حرکت نزدیک کند، مرا از شروع دورتر میکرد.
بدتر از همه این بود که از بیرون، همهچیز طبیعی به نظر میرسید. اطرافیان فکر میکردند من در حال آماده شدن هستم؛ در حال تحقیق، مطالعه و برنامهریزی. هیچکس نمیدانست این آماده شدن، دیگر به یک پناهگاه امن تبدیل شده است؛ جایی که میتوانستم سالها در آن بمانم، بدون آنکه هرگز مسئولیت شروع کردن را بپذیرم.
آن روزها هنوز نمیدانستم بزرگترین مانع ساختن یک کسبوکار، نداشتن سرمایه، نداشتن سایت یا نداشتن تجهیزات نیست؛ بزرگترین مانع، ذهنی است که مدام برای شروع نکردن، دلیلهای منطقی تولید میکند.
اگه دوست داشتی با من همراه باش. 🥰.#SepehriCoach#داستان_من__
۳۹
۲۱:۰۱
مسیر روشن کسبوکار | غزاله سپهری
اما این تنها مانع نبود. هرچه بیشتر یاد میگرفتم، بیشتر احساس میکردم هنوز چیزی نمیدانم. هر کتاب جدید، مرا با دهها موضوع تازه آشنا میکرد و هر دوره آموزشی، فهرستی از مهارتهایی را مقابلم میگذاشت که هنوز بلد نبودم. کمکم به این باور رسیده بودم که تا همهچیز را ندانم، حق آموزش دادن ندارم. از خودم میپرسیدم: «اگر یک نفر سؤالی بپرسد که جوابش را ندانم چه؟ اگر کسی بفهمد به اندازهای که تصور میکند باسواد نیستم چه؟ اگر همه متوجه شوند من فقط ادای یک متخصص را درمیآورم چه؟» امروز میدانم نام این احساس، «سندروم ایمپاستر» است؛ اما آن روزها فقط یک حس سنگین بود که هر بار قبل از شروع، شانههایم را پایین میکشید. عجیب بود؛ هرچه بیشتر یاد میگرفتم، اعتمادم به خودم کمتر میشد. گویی دانستن، بهجای آنکه مرا به حرکت نزدیک کند، مرا از شروع دورتر میکرد. بدتر از همه این بود که از بیرون، همهچیز طبیعی به نظر میرسید. اطرافیان فکر میکردند من در حال آماده شدن هستم؛ در حال تحقیق، مطالعه و برنامهریزی. هیچکس نمیدانست این آماده شدن، دیگر به یک پناهگاه امن تبدیل شده است؛ جایی که میتوانستم سالها در آن بمانم، بدون آنکه هرگز مسئولیت شروع کردن را بپذیرم. آن روزها هنوز نمیدانستم بزرگترین مانع ساختن یک کسبوکار، نداشتن سرمایه، نداشتن سایت یا نداشتن تجهیزات نیست؛ بزرگترین مانع، ذهنی است که مدام برای شروع نکردن، دلیلهای منطقی تولید میکند. اگه دوست داشتی با من همراه باش. 🥰 . #SepehriCoach #داستان_من __
بعد، مقایسه شروع میشد؛ مقایسهای بیرحم و ناعادلانه. وارد شبکههای اجتماعی میشدم و مدرسهایی را میدیدم که استودیوهای حرفهای داشتند، تیم تولید محتوا کنارشان بود، هزاران دنبالکننده داشتند، ویدئوهایشان با بهترین تجهیزات ضبط شده بود و هر روز نتایج جدیدی از موفقیتهایشان منتشر میکردند. ناخودآگاه خودم را کنار آنها میگذاشتم؛ من با یک لپتاپ معمولی، یک گوشی تلفن همراه، اتاقی که نور مناسبی نداشت و هزاران تردیدی که در ذهنم میچرخید.هر بار نتیجه این مقایسه یک جمله بود: «هنوز وقتش نیست.» غافل از اینکه من، فصل اول مسیر خودم را با فصل بیستم زندگی حرفهای دیگران مقایسه میکردم. آنچه میدیدم، نتیجه سالها تلاش بود، اما آنچه درباره خودم قضاوت میکردم، نقطه آغاز بود.هیچ مسابقهای با چنین قانون ناعادلانهای برنده ندارد.
کمکم ترس دیگری هم به این فهرست اضافه شد؛ ترس از اشباع بودن بازار هر بار که تصمیم میگرفتم موضوعی را آموزش بدهم، چند دقیقه بعد دهها مدرس دیگر را پیدا میکردم که همان موضوع را آموزش داده بودند. با خودم میگفتم: «وقتی این همه آدم درباره این موضوع حرف زدهاند، دیگر چه نیازی به من هست؟ چرا باید کسی از من خرید کند؟.مدتها این سؤال را با خودم حمل کردم، تا اینکه روزی به حقیقتی ساده رسیدم؛ ......اگه دوست داشتی با من همراه باش. 🥰#SepehriCoach#داستان_من
کمکم ترس دیگری هم به این فهرست اضافه شد؛ ترس از اشباع بودن بازار هر بار که تصمیم میگرفتم موضوعی را آموزش بدهم، چند دقیقه بعد دهها مدرس دیگر را پیدا میکردم که همان موضوع را آموزش داده بودند. با خودم میگفتم: «وقتی این همه آدم درباره این موضوع حرف زدهاند، دیگر چه نیازی به من هست؟ چرا باید کسی از من خرید کند؟.مدتها این سؤال را با خودم حمل کردم، تا اینکه روزی به حقیقتی ساده رسیدم؛ ......اگه دوست داشتی با من همراه باش. 🥰#SepehriCoach#داستان_من
۴۵
۲۱:۳۶
. تا اینجای داستان رو خوندی؟
کجا احساس کردی تجربه مشترکی با هم داریم؟.بیا یه نظر سنجی کنيم، ببینیم توی کدوم یک از باورهای داستان شبیه هم هستیم.
ممنون که در نظر سنجی شرکت می کنی

#SepehriCoach#داستان_من
از
اینجا عضو کانال شوید.
کجا احساس کردی تجربه مشترکی با هم داریم؟.بیا یه نظر سنجی کنيم، ببینیم توی کدوم یک از باورهای داستان شبیه هم هستیم.
ممنون که در نظر سنجی شرکت می کنی
#SepehriCoach#داستان_من
از
۱۴۶
۱۱:۴۴
مسیر روشن کسبوکار | غزاله سپهری
. تا اینجای داستان رو خوندی؟ کجا احساس کردی تجربه مشترکی با هم داریم؟ . بیا یه نظر سنجی کنيم، ببینیم توی کدوم یک از باورهای داستان شبیه هم هستیم. ممنون که در نظر سنجی شرکت می کنی
#SepehriCoach #داستان_من از
اینجا عضو کانال شوید.
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
مسیر روشن کسبوکار | غزاله سپهری
پیام
باید بیشتر یاد بگیرم.m4a
۰۳:۱۴-۶.۰۳ مگابایت
.بعضی آدمها هیچوقت شروع نمیکنند... نه چون توانایی ندارند؛ چون همیشه منتظر یک چیز دیگر هستند: «اطلاعات بیشتر»
اما یک جایی باید بفهمیم:یادگیری قرار نیست جای حرکت را بگیرد.
اگر احساس میکنی بین دورهها، کتابها و ایدههای نیمهکاره گیر کردی، این ویس برای توست.
گوش بده و ببین کجای مسیر متوقف شدی?.
#داستان_من#SepehriCoach.
برامون تو دیدگاه بنویس
آخرین باری که چیزی یاد گرفتی و واقعاً اجرا کردی کی بود؟
اما یک جایی باید بفهمیم:یادگیری قرار نیست جای حرکت را بگیرد.
اگر احساس میکنی بین دورهها، کتابها و ایدههای نیمهکاره گیر کردی، این ویس برای توست.
#داستان_من#SepehriCoach.
برامون تو دیدگاه بنویس
۱۰۸
۱۹:۵۶
مسیر روشن کسبوکار | غزاله سپهری
پیام
نظر بقیه چیه؟.m4a
۰۱:۵۳-۳.۵۳ مگابایت
.
چند نفر فقط به خاطر یک جملهی دیگران، رؤیای کسبوکارشان را دفن میکنند
بزرگترین مانع شروع، کمبود مهارت نیست... ترس از قضاوت دیگران است.
چند جمله از اطرافیان، گاهی سالها ما را از ساختن کسبوکارمان عقب میاندازد؛ در حالی که بیشتر این ترسها فقط در ذهن ما بزرگ شدهاند.
در این ویس، یک تمرین ساده یاد میگیری که کمک میکند از زندانِ قضاوت دیگران بیرون بیایی.
#SepehriCoach#داستان_من
حالا نوبت توست:اگر مطمئن بودی هیچکس تو را قضاوت نمیکند، اولین اقدامی که امروز برای کسبوکارت انجام میدادی چه بود؟ 
تجربه ت رو با ما به اشتراک بذار
بزرگترین مانع شروع، کمبود مهارت نیست... ترس از قضاوت دیگران است.
چند جمله از اطرافیان، گاهی سالها ما را از ساختن کسبوکارمان عقب میاندازد؛ در حالی که بیشتر این ترسها فقط در ذهن ما بزرگ شدهاند.
#SepehriCoach#داستان_من
تجربه ت رو با ما به اشتراک بذار
۲۲
۲۰:۱۵