لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل داستانک نوشته:سپیده‌فریدونید
۱۲۶ عضو

داستانک نوشته:سپیده‌فریدونی

دوستان عزیزم. ممنونم که در کنارم هستید و باعث دلگرمی ام می شوید
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۱۵ تیر
undefined
سالها گذشت. در دانشگاه هنر، در رشته ی گرافیک مشغول تحصیل شده بودم.روحیه ام هم مثل قبل بود. به قول امروزی‌ها اسپورت می‌پوشیدم و ادا و اصول دخترانه نداشتم.بعضی ها هم پا را فراتر گذاشته و میگفتند روحیه ‌ی پسرانه داره.بعضی‌ها با این موضوع کنار آمده بودند یا حداقل وانمود می‌کردند مشکلی نیست. مادر اما خودخوری می‌کرد. بخصوص که زن‌عموها گاهی به طعنه چیزی درمورد طرز لباس پوشیدنم یا رفتارم می‌گفتند‌. در خودم خلاء‌یی حس می‌کردم.یک جای کار می‌لنگید.شاید با این رفتار فکر می‌کردم می‌توانم از خودم محافظت کنم، اما درونم دختربچه‌ی ترسیده‌ای بود که به کسی اعتماد نداشت. بعدها فهمیدم راهش این نبوده..در دلم راضی نبودم که جلوه‌ی ظاهری‌ام و رفتارم با آنچه که خلقتم است متناقض باشد. اصلا نفهمیدم از کی و چه شد که مثل بقیه ی دخترها رفتار نکردم. مثل شهین یا شیرین. حتی مثل خواهرم نرگس. گاهی این را گردنِ پسردوست بودن خانواده می انداختم گاهی ترس از مردها و حتی گاه به خلقتم شک می‌کردم.. چندین بار به شهرستان رفتیم و عمه و خانواده‌اش هم به تهران آمدند. چندین بار هم با چشم‌قورباغه ای چشم تو چشم شدیم اما خوشبختانه سفرها کوتاه بود و دور و برمان شلوغ. هنوز از او می ترسیدم. مخصوصا که کینه‌ی کبوترسیاهش را هم داشت. فکر می‌کرد کبوترش توسط گربه‌ی من شکار شده است و مقصر، من بوده ام و از سر دشمنی با او اینکار را کرده‌ام و گفته بود که تلافی میکند. شک نداشتم خبرها را نرگس به او می‌رساند. بارها دیده بودم با هم حرف می‌زنند. هر بار به او می‌گفتم از او دوری کند اما گوشش بدهکار نبود. تعطیلات بود. مادرم جشنی به افتخار شهین گرفت و همه ی فامیل را دعوت کرد. شهین در رشته ی مدیریت از دانشگاه فرهنگیان فارغ‌التحصیل شده بود.مدیریت واقعا برازنده‌اش بود. شیرین اما به هنرستان رفت و طراحی لباس خواند و بلافاصله هم مشغول به کار شد. این شغل هم برازنده ی شیرین بود. طرحهایی که بعدها روی لباسهاش پیاده می‌کرد او را شبیه هنرپیشه‌های هالیوودی میکرد و مثل همیشه همه تحسینش می‌کردند. صادقانه بگویم گاهی بدم نمی‌آمد یکی از آن لباس‌ها را امتحان کنم اما آنقدر از آن مدل لباسها نپوشیده بودم که فکر می‌کردم به من نیاید. انگار به نوعی با خودم هم لج کرده بودم.غروبِ روز مهمانی با همه‌ی دخترهای فامیل در ایوان نشسته بودیم و بگو و بخند می‌کردیم.روحیه ام با این جمع‌ها خوب تر میشد. البته اگر بعضی‌ها با زخم زبان و کنایه خرابش نمی‌کردند. شهرام چندبار به بهانه های مختلف رد شد و نگاه هرزه اش را هر بار به سمت ما انداخت. هرچند توجه‌ی نداشتم، حضور نحسش را حس می‌کردم. آخرش هم یکی از دخترها رو به من کرد و گفت:" پسرِ آقا منوچهر چشه.هی میره و میاد. پسرعمه‌ت رو میگم. و بعد با طعنه گفت همه میگن عاشق توعه". همه‌شان ریز ریز خندیدند.یک تکه هندوانه توی دهانم بود که مثل زهر برایم تلخ شد. بزور قورتش دادم و نمی‌دانم چرا از دهانم درآمد که،" اشتباه به عرضتون رسوندند، اون خواستگار کسی دیگه س" با ادا یک تکه هندوانه به دهانش گذاشت و به طعنه گفت:"لابد نرگس"من هم که انگار خواستم از آنچه آزارم می‌داد فرار کنم، با سکوت، تصدیق کردم.نرگس آن موقع با شیرین بیرون رفته بود اما..طولی نکشید که این دروغ لعنتی به حقیقت تبدیل شد و درست همان سال، با وجودی که نرگس کنکور داشت، به خواستگاری آمدند و با کمال تعجب من، نرگس پذیرفت. سریعتر از آنچه فکر میکردم عقد کردند و عضوی از خانواده ما شد.از آنچه بدم می‌آمد به سرم آمده بود.و بدتر، اینکه آقا، داماد‌سرخانه هم شد. به تهران آمد تا در کنار شوهر شهین در کارگاه مبل مشغول شود و تا سر و سامان گرفتنشان، در خانه‌ی ما مستقر شدند.


#داستان‌کوتاه#کبوترِ‌سیاه#قسمت‌_پنج#سپیده‌فریدونی
undefined۳

۹۳

۱۲:۱۲

۱۹ تیر
undefined

،،،مار وارد دکان نجاری می شود. عادت نجار این بود که موقع رفتن، بعضی از وسایل کارش را روی میز بگذارد. آن شب هم اره روی میز بود. همین طور که مار گشتی می زد بدنش به اره گیر می کند و کمی زخمی می شود. مار خیلی ناراحت می شود و برای دفاع از خود اره را گاز می‌گیرد که سبب خون‌ریزی دور دهانش می شود. او نمی فهمد که چه اتفاقی افتاده و فکر می کند اره به او حمله می کند و اگر کاری نکند مرگش حتمی است. برای آخرین بار از خود دفاع می کند و بدنش را دور اره می‌پیچد و اره را فشار می دهد.صبح که نجار آمد روی میز به جای اره، لاشه ماری بزرگ و زخم‌آلود را دید که فقط و فقط به خاطر خشم مرده بود،،،.سرم را روی زانوی عزیزجان گذاشته بودم و برایم قصه تعریف می‌کرد. شهرام داماد ما شده بود. هرگز نتوانستم به خواهرم بفهمانم که او چطور آدمیست. بعد از اینکه به خانه‌مان آمد، فقط چند ماه توانستم طاقت بیاورم. مجبور شدم به خانه ی عزیز جان کوچ کنم و در دانشگاه شهری که هیچ‌وقت دوستش نداشتم، میهمان شوم. عزیز جان با بازگویی این داستانها می‌خواست سربسته به من بفهماند که نباید با خشم به خودم آسیب بزنم. اما برگشت به خانه‌ای که او با آن نگاههای وقیحش، حضور داشت، برایم قابل تحمل نبود. در شهر کوچکی که اقامت کرده بودم، با تعصب‌های مذهبی و عرف دگم، نمی‌شد آنطور که دلم میخواست لباس بپوشم و رفتار کنم. بیشتر از قبل اذیت می‌شدم.تصمیم گرفتم از ایران بروم و موفق هم شدم.از دانشکاهUDK که دانشگاه هنر در شهر برلین آلمان است پذیرش گرفتم. تقدیر زورش به زور من چربید. به تهران برگشتم و در تدارک سفر به آلمان بودم که خیلی ناگهانی خبر فوت عزیزجان رسید.وقتی رسیدیم، موج غم از در و دیوار شهر می بارید.خانه ی عزیز جان مملو از آدم بود.در بین آدم ها، دنبال هر چهره‌ای که شبیه او باشد می گشتم.باورم نمی شد که دیگر آن پیرزن مهربان و دوست‌داشتنی را نمی بینم.عصر، خاکسپاری تمام شد.به خانه‌ی عزیزجان برگشتیم. عمه و عموها و بابا ماتم زده، درگیر کارها بودند. مادر و شهین و زن‌عموها هم به امور پذیرایی مشغول بودند. خسته از سفر و غم‌زده از فقدان عزیزجان، به اتاق ته حیاط که بیشتر انباری محسوب می شد پناه بردم تا کمی آرام بگیرم. گوشه‌ای نشستم و در ذهنم چهره ی مهربان عزیز جان را مرور می‌کردم، مدتی را که در کنارش نفس به نفس زیسته بودم و این کار را برایم سخت‌تر کرده بود. در افکار خودم غرق بودم که متوجه نشدم کسی وارد انباری شده. سنگینی سایه ای را روی سرم حس کردم. اول گمان کردم خیالات است. سر از زانو برداشتم .نزدیک به پاهایم دو ستون بلند را دیدم. هراسان برخاستم و نگاهم به همان چشمهای وقیح افتاد.با لکنت گفتم اینجا چه می کنی؟یاد آن ظهر تابستان و پشت بام افتادم.اما حالا راه گریز نداشتم.در چنگ او گرفتار بودم.گفت: "بالاخره به چنگم افتادی گریز پای من"دستش را به سمت گردنم برد. خواستم جیغ بزنم اما دهانم را گرفت و تا به خودم بیایم به روی سینه ام افتاد و صورتم و گردنم را مثل حیوان می لیسید.هر چه می کردم نمی‌توانستم حرکت کنم.چشم در چشمم دوخته بودبا حرکت چشمم به در اشاره کردم تا سر چرخاند، در چشم به هم زدنی خودم را خلاص کردم و روبرویش ایستادم.دوباره خواست به من حمله کند.لبخندی تصنعی زدم و گردن کج کردم.با لحنی چندش آور گفت:"آفرین صید ملوس من.همه مشغولند و هیچ کس نمی فهمه اینجا چه خبره..حالا بیا بغلم" لحظه ای چشمهای قورباغه‌ایش را از من بر نمی داشت. زیر چشمی به در نگاه کردم جلوی در جعبه ای گذاشته بود.چطور متوجه ورودش نشدم؟ به من نزدیکتر شد و خواست من را بگیرد که با حرکتی تهاجمی زانو ی راستم را بلند کردم و با تمام قدرت به وسط پایش کوبیدم. ناله اش بلند شد و گوشه ای افتاد. با بدبختی جعبه را هل دادم و از لای در بیرون پریدم.از شدت هیجان و ترس به اتاقی رفتم و در را روی خودم بستم و چنان بلند گریه کردم که شهین و شیرین و بعد نرگس و مادر به اتاق آمدند.اما نمی دانستند گریه ام با آن شدت از غم از دست دادن عزیز جانم نیست. وقتی سر و صورتم را که خراشیده و کبود بود دیدند و جویا شدند، همه چیز را گفتم.راست می‌گفت خوب توانست تلافی کند. دلم از این می‌سوخت که خواهرم هم در این انتقام سوخت.همه میدانستند از او بدم می آید اما ای‌کاش همان تابستان لعنتی قضیه ی پشت‌بام را تعریف میکردم و رسوایش می‌کردم.
سالها گذشت.نرگس بعد از طلاق از او، برای ادامه ی تحصیل به آلمان آمد. ازدواج کرد و حالا من با او و همسرش که استادش در دانشگاه ست و دوقلوهایشان در برلین زندگی خوبی داریم.


#داستان‌کوتاه#کبوتر‌سیاه#قسمت‌آخر#سپیده‌فریدونی
undefined۲

۶۶

۱۴:۰۲

۲۰ تیر
undefined

ریموت کار نمی کرد.چند بار دیگر دکمه را فشار داد. از ذهنش گذشت که،احتمالا باتری تمام کرده. به اطراف نگاه کرد. سرش مثل دیگ بزرگ و پُری، روی گردنش سنگینی می کرد.دور و بر هم، کسی نبود. همیشه همینطور بود؛ وقتی به کسی نیاز داشت، برهوت بود. اما در مواقع دیگر که می خواست بی سر و صدا و چراغ خاموش خانه را ترک کند، حداقل دو سه تا از همسایه های کنجکاوش را در راه پله یا داخل آسانسور و یا  در پارکینگ می دید.. بالاخره تصمیم گرفت ماشین را به جای پارک خودش برگرداند. دست به دنده برد و پا به کلاج، صدای اتومبیلش که از جا کنده شد تا عقب عقب به آشیانه اش برگردد، در فضای پارکینگ پیچید. دیر شده بود. وقت زیادی نمانده بود.از صبح که بیدار شده بود، دور خودش می چرخید و دائم کارهایش به هم گره می خورد..مثلا وقتی می خواست چای شیرین درست کند، درب شکرپاش افتاد و کل شکر به داخل فنجان فرو ریخت و به روی میز صبحانه اش سرریز کرد... یا وقتی می خواست مانتویش را از داخل کمد بردارد، میله ی رگال لباس ها افتاد و لباس ها روی زمین پخش شدند.خواب های درهم و برهم دیشب هم که بماند، حسابی روی مخش بود.حالا هم که ریموت و...
قبل از آنکه از در بیرون بزند، درخواست  سفرش را روی برنامه اسنپ ثبت کرد..تا به دم در برسد، اسنپ هم رسیده بود.ماشین اسنپ پرایدی درب و داغان بود.انگار با پهپاد آن را هدف قرار داده‌اند.این را هم به بدبیاری‌های امروزش اضافه کرد.معطل نکرد و سوار شد. واقعا دیرش شده بود. وقتی در ذهنش داشت بدبیاری بعدی را حدس می‌زد، ماشین شروع کرد به شل کن سفت کن درآوردن و تلاش راننده هم در روشن نگه‌داشتن و حرکتش بی‌فایده بود..نفسی از سر ناامیدی و کلافگی کشید. هزینه‌ی سفر را پرداخت کرده بود. به راه افتاد. با خودش فکر کرد حتما امروز برنده‌ی کلکسیون بدبیاری می شود.دست بلند کرد و تاکسی دربستی کرایه کرد."رسول نجفیان" در ضبط ماشین دم گرفته بود که:عجب رسمیه..رسم زمونهقصه‌ی برگ و باد خزونه‌
یاد کاستش‌ افتاد که سالها پیش آن را از نوارفروشی خریده بود. چقدر با این آهنگ لحظات غمگینی را سپری کرده بود و بغض‌هایش را در گلو بسته بندی کرده بود.از تاکسی پیاده شد.خیابان و پیاده رو مملو بود از برگ . برگ های زرد و نارنجی و قرمز. انگار چنارها خانه تکانی کرده بودند.زمین هم از باران شب گذشته هنوز خیس بود.بر سنگفرش پیاه رو، روی برگ های خیس و رنگی سلانه سلانه قدم می زد.پاک از یاد برد که از صبح چه‌ها از سر گذرانده است.سر بلند کرد و درخت های عریان را دید که حتی در سرمای آخرِ آذر ماه، خم به ابرو نمی آورند.لایه ی ضخیمی از ابر خاکستری آسمان را پوشانده بود.از دلش رد شد که خوب است حداقل بارانی اش را پوشیده است.حس کرد روی دستش قطره ای چکید. سر به آسمان بلند کرد. چند قطره بر گونه و چشم هاش فرو افتاد.کف دستش را باز کرد و قطره های بیشتر طلبید.درست بود.دوباره بغض آسمان ترکیده بود.به خودش آمد.سراسیمه ساعتش را نگاه کرد.دیر شده بود .خیلی دیر..عقربه‌های ساعتش، برای دور باطل خود،از هم سبقت میگرفتند. یادش آمد همین درختها که برگهایشان را ،زیر پای رهگذر ها،دور انداخته‌اند، همین ابرهای بالای سرش در آسمان که قطره قطره خود را به رخ می‌کشند، شکل همان ساعت مچی اش، در دوری باطل ،تقدیر را تکرار میکنند‌.چقدر شب می‌شود و روز می‌شود.. چقدر صبحانه و نهار و عصرانه و شام..چقدر خنده و گریه و عصبانیت و مهربانی و عشق و کینه..یک عمر همیشگی پر از تکرار مکررات و روز از نو و روزی از نو...همین دیر شدن...من چقدرها دیرم شده باشد خوب است؟!دیر پا شدن از خواب و دیر لباس پوشیدن و دیر رفتن و دیر رسیدن..من چمدانی پر از دیرکردهای انبوهم...بالاخره رسید اما آشفته. دهانش تا گلو خشک شده بود.بعد از آن همه رزومه‌های بی جواب، بعد از سه ماه بیکاری، حالا که جایی پیدا شده بود،چرا باید اینهمه دیر می شد؟دست های یخ زده اش را به سمت کیف برد و سعی کرد زیپ کیف را باز کند.دست چرخاند.دستش به آویز گوشی خورد و آن را بیرون کشید. صفحه ی تاریک گوشی را نگاه کرد. دستپاچه سعی کرد قفلش را باز کند تا یک بار دیگر آدرس را ببیند.از شدت سرما چشم‌هاش پر از اشک بود و تار می دید. اما به هر زحمتی که شده بود ، از داخل پیام ها، آدرس را پیدا کرد...ساختمان ارشیا.واحد ۱۱۳..کمی عقب عقب رفت تا اسم ساختمان را ببیند.درست بود.تا خواست وارد ساختمان شود، درب بزرگ پارکینگ باز شد و اتومبیل بزرگ و سیاهی از دهان در بزرگ و سیاه بیرون زد.ناخودآگاه چشمش به راننده افتاد. مرد میانسالی بود شق و رق و اتو کشیده پشت فرمان بود. سر برگرداند و از درب کوچک وارد شد. اما اصلا نفهمید چطور رسیده و کنار میز منشی ایستاده است.

#داستان #گوشواره_ی_شکسته#قسمت_اول#سپیده_فریدونی(سپیدار)
undefined۶

۸۲

۸:۴۳

۲۱ تیر
undefined
بفرمایید خانم..در خدمتم..خودش را جمع و جور کرد و گفت:"واسه مصاحبه اومدم" _کارت شناسایی. بنشینید تا صداتون بزنم.نشست روی صندلی و صندلی شد. دست به کیف برد و از داخل کیف، کارت شناسایی‌اش را بیرون آورد.نیم‌خیز شد و آن را روی میز گذاشت. دوباره نشست.شنیده بود درختها وقتی پیر می‌شوند، به صندلی تبدیل خواهند شد. حس کرد آن قدرت و شور و نشاط لازم را در خود نمی‌بیند.از دلش گذشت چند سال دیگر پیری چه برای او تدارک دیده است و چگونه او را و با چه حرکتی، غافلگیر می‌کند..در چهره ی منشی جوانی خودش را جستجو می کرد. چشمهای ریز و بینی و لب و دهان کوچک دخترک، از او میناتوری از عروسک های چینی را در ذهنش تداعی می کرد.آنقدر در صورت منشی و البته در افکار خودش فرو رفته بود که متوجه صدای خانم منشی که صدایش می‌زد نشده بود.منشی به او زل زده بود.دستپاچه شد اما سعی کرد به خودش مسلط شود. منشی دستانش را جلو آورد و چیزی گفت..نگاه به دستان منشی کرد. فرمی جلوی رویش بود. خود‌کار را برداشت.دست هایش سرمازده بودند. بدون هیچ توجهی به اطراف مشغول شد.نام:الههنام خانوادگی: دانامتولد:۱۳۶۴صادره از:تهرانوضعیت تاهل:چه باید می نوشت؟خالی گذاشت و به مورد بعدی نگاه کردمعرف:آگهی روزنامه
نفس عمیقی کشید._خانم!!سر بلند کردمنشی با لبخندی تصنعی گفت:_نوبت شماست.بفرماییدکمی دستپاچه شد اما سعی کرد خودش را جم و جور کند.کیف و فرم‌ها را بغل گرفت و از روی صندلی بلند شد. چرخید وهمه چیز را که مثل بقچه در بغل گرفته بود روی صندلی گذاشت.تا موهای نامرتبش را داخل روسری کند.منشی گفت:_فرم را به من بدهید با چهره ای مبهوت نگاهی به چهره ی منشی انداخت.این دخترک او را به یاد کسی می انداخت که  انگار در گودالی در سالهای گذشته دفن شده است.منشی تکرار کرد:_فرم را لطف می کنید؟! چرا این قدر گیج می زدفرم را برداشت و روی میز گذاشت.دختر چشم‌ریز هم فرم را برداشت و به سمت در اتاق رفت.بی آنکه فکری بکند ،کیف را زیر بغل زد و راهرو را پشت دختر طی کرد و به اتاق رسیدند.دختر به در چند ضربه زد و وارد شد و کنار ایستاد تا زن هم داخل شود.مثل دانش‌آموزی که وارد دفتر مدرسه می شود، ملتهب گوشه ای ایستاد .انگار توی دلش رخت می شستند.روبرویش میز بزرگی بود.و بر صندلی ریاست مردی نشسته بود. سرش پایین بود.نور پنجره ی پشت سر مرد اجازه نمی‌داد که خوب ببیندش. لا به لای موهایش موهای سپید بود اما نه چندان که او را جا افتاده نشان بدهد. اتو‌کشیده و مرتب .مرد، سر بلند کرد.و تمام آنچه را که زن در گودال گذشته دفن کرده بود ، جلوی چشمم سبز شد.
_سلام.بفرمایید بنشینید..زن، جامی بود پر از شرابی تلخ . جامی زرین اما تَرَک های عمیق هر لحظه او را به خرد شدن می کشاند.پیرمردی وارد اتاق شد و مودبانه سلام کرد و تلخ و شیرین را با هم کنار گل‌ میز وسط اتاق رئیس گذاشت و آرام از اتاق بیرون رفت..زن، نگاهی به سینی چای انداخت. و بعد به چیزهای دیگر روی میز.اسمی روی میزکار بود.ناخودآگاه خواند، "بابک رهنمون"...گاهی بعضی اسم‌ها آدم را پرتاب میکنند به سال‌های دور.دوردوردور...آنقدر دور که گذاشته‌ای را به امروز ارجاع دهد.این اسم نه، اما فامیلی اش چرا.گذشته ای که پر از طراوت و تازگی و عشق بود صحنه ی سیما شد و مقابل چشمانش رژه رفت.با چشم‌هایی روشن و براق، ابروهایی کشیده و صورتی که به هنرپیشه‌های  سینما پهلو می‌زد.خودش در برابر خودش بود..جوانی و شادابی اش ..عاشق ادبیات و شعر بود.کوچکترین تلنگر از احساس او را شکفته می‌کرد و فرشته‌های آسمانی به حالش غبطه می‌خوردند.شعر و داستان می‌نوشت. داستان‌های عاشقانه را خیلی دوست داشت و دوست داشت پایان تمام داستانهای عاشقانه‌ای که می‌خواند و می‌نوشت؛وصال باشدشعرهایش را در انجمن های ادبی  می‌خواند و تحسین همه‌ی اعضا را بر‌می‌انگیخت..انجمنی‌ها عاشقش بودند..او که زیبایی و احساس و معصومیت لباس تن و روحش بود،اغلب، حسادت زنان و دختران دیگر را برمی انگیخت.یک لب بود و هزاز لبخند..‌صدای آقای رهنمون، رئیس شرکت بود که او را به خود آورد:_خانم بفرمایید..چایتون سرد نشه..زن خودش را جابجا کرد و گفت:ممنونم و چای را بدون شیرینی جرعه جرعه نوشید تلخ‌تلخ..سردسرد‌...مرد دست برد به سمت سینی چای و چشم های زن همراه با دست او تا فنجان چای و قندان نقره ای کوچک رفت و با چند آب‌نبات سبز بیرون آمد.از همان آب‌نبات‌های نعنایی . عطر نعنا در سرش پیچید. چه خبر بود؟ خاطراتی  که  چنین واضح به روی میز کار می آمد.چه بودند؟این بیست سال در کجای ذهنش پنهان شده بودند‌؟ دوباره تقدیر چه پلن جدیدی برایش طراحی کرده است؟!


#داستان#گوشواره_ی_شکسته#قسمت_دوم#سپیده_فریدونی(سپیدار)
undefined۴

۹۵

۱۶:۰۲

۲۵ تیر
undefined

صدای مخملی مرد"خانم !خانم!..رزومه تون ..خانم!"
سر بلند کرد.نگاه نگران و کنجکاوی به او خیره بود.تمام جانش را در زبانش جمع کرد"بفرمایید.."
اممم...رزومه تون رو مطالعه کردم..خانم ِ.. الهه ی.. دانا.درسته؟سری تکان داد.صدا ادامه داد:با توجه به تجربه‌تون..و بعدسرش را از برگه بلند کرد،نگاهش کرد..در فرم‌تون از دو انتشاراتی معروف ، نام بردید. مکثی کرد. ده سال هم به این حرفه مشغول بودید..می‌تونم بپرسم که چرا ترک کار کردید؟ استثنائا اینبار هوشیار بود.دهان باز کرد تا چیزی بگوید.اما جواب قانع کننده چه می توانست باشد؟به یقین راستش نمی‌توانست باشدمِن و مِنی کرد و گفت.‌. مشکلی برام پیش آمد و مجبور بودم مدتی به زادگاهم برگردم.مرد از بالای عینک نگاهش می کردآرام گفت:خب وقتی برگشتید.‌‌.زن که کلافه می نمود، لبهایش را به هم فشرد.گردن کشید و ادامه داد:نخواستم برای  شخص جایگزینم مشکلی پیش بیاد.به هرحال زودتر از موعد مقرر برگشته بودم و ترجیح دادم جای دیگری مشغول بشوم تا او هم از کار بیکار نشود.مرد نفسی کشید اما نیمه رهایش کرد و گفت:"بسیار خبدر بخش ویراستاری به تجربه ی شما نیاز داریم"بین زمین و آسمان بود.هم دروغ نگفته بود هم راستش را.بله بله. سر بلند کرد.دو گوی سبز که زیر ابروان هلالی‌اش ، بیقرار می چرخید. ناگهان ایستاد و مستقیم به چشم های مرد خیره ماند..از کی شروع کنم؟مرد که تا به حال یک وری نگاهش می کرد.گردن چرخاند و صاف به صورت زن زل زد. به چهره ای رنگ پریده و منتظر.زن معذب شد. همزمان در به صدا درآمد و منشی وارد شد.جناب رهنمون!فرم بعدی رو کی بفرستم براتون؟پس خیلی طول کشیده بود.رشته افکارش از هم درید.حرکات زن،  نگاهش، آن دو گوی سبز، در سرش می چرخید و می چرخید و او را به دورها می برد. به زمانی در بیست سالگی اش..
از اتاق بیرون آمد.یادش رفته بود که چه روزی از هفته است.کمی که فکر کرد به یادش آمد که چهارشنبه قرار مصاحبه داشته. پس امروز..ذهنش مشغول شد. آن مرد گفت از فردا صبح ساعت هشت تشریف بیارید.فردا که پنجشنبه س.راستیچرا فرم های بعدی را می فرستادند؟!نکند سرکاری باشد؟وارد آسانسور شد .موسیقی بی کلام الهه ی ناز پخش می شد و به گوشش خوش آمد.یادش آمد هنگام بالا رفتن از آسانسور، موسیقی را اصلا نشنیده بود.سر بلند کرد و آرام با لب بسته ملودی آهنگ را زمزمه کرد:
همممم.ه ه ه ه ه همم هم هههم...
نگاهش به آینه افتاد ، زنی خسته و کلافه از کلاف پیچیده ی زندگی در آینه نگاهش می‌کرد. موهایش از روسری کوچکش بیرون زده بود. قرار است از فردا مشغول کار بشود. این آغاز دوباره ای بود. پس دستی برد و زلف های مجعدش را کمی مرتب کرد.  دورتادور چشمش دایره‌ای از تیرگی بود که خبر از بی خوابی های اخیر می‌داد. دستی به صورتش کشید.گونه هایش اما کمی به گُل نشسته بود. دو گوی سبز را چرخاند و از نزدیک‌تر به آینه خیره شد. نگاه کنجکاو و مشتاق مرد، در نظرش آمد.اسمش چه بود...رهنمون انگار میخواست از دیدِ آن مرد، آقای رهنمون، خودش را ببیند.لب‌هایش بی رنگ بود. به هم فشردشان و با زبان ترشان کرد.به قد و بالای خودش نگاهی انداخت.بارانیِ نسکافه ای رنگِ بلند، خوب به تنش نشسته بود. درحالی که هنوز به آینه زل زده بود، کمرش را چرخاند تا خودش را خوب‌تر ببیند. بوت قهوه ای و دستکش های چرمش با هم ست بودند، این طرز پوشش او را شبیه هنرپیشه های قدیمی انگلیسی کرده بود.از خودش خوشش امدآسانسور باز شد. صدای زنی اعلام کرد:طبقه همکف..خوش آمدید.به سمت در خروجی رفت.در که باز شد.موجی از سرما به صورتش سیلی زد.کمی به عقب برگشت. باران شدت گرفته بود. حالا چگونه می‌توانست به خانه برگردد. بعد از کمی تعلل گوشی را از کیف بیرون کشید . وارد برنامه ی اسنپ شد..آدرس را پیدا کرد و درخواست دادده دقیقه..یک ربع..نیم ساعت..پنجاه دقیقه گذشتاما خبری نشد.هیچ راننده ای درخواست را نمی‌پذیرفت.



#داستان#گوشواره_ی_شکسته#قسمت_سوم#سپیده_فریدونی(سپیدار)
undefined۵

۶۸

۲۰:۴۶

۲۶ تیر
undefined


سر معده‌اش می‌سوخت و بی‌حال بود.طبق عادت به صفحه ی سیاه ساعتش نگاه کرد. عقربه‌ها، یک ونیم را نشان می دادند. یادش آمد که صبحانه نخورده از خانه بیرون زده است‌.این پا و آن پا کردن، بی‌فایده بود. فکر تازه ای به ذهنش رسید.دوباره آساسنسور. و موسیقی الهه ناز.شکنجه ی امروزش داشت تکمیل می‌شد.به آپارتمان ۱۱۳ برگشت‌ و وارد شد. منشی با آن دو چشم بادامی‌اش به سمتش نگاه انداخت. لبخند کمرنگ، چهره‌ی پر از سوالش را پوشش نداد.چیزی جا گذاشتین؟زن، از قبل حرفهایش را آماده کرده بود خیر.
متاسفانه اسنپ .. یعنی.. نشد اسنپ بگیرم..خواستم ببینم شماره‌ی آژانس دارید؟
هوا هم مساعد نیست که..
دخترک هنوز لب باز نکرده بود که درب اتاق باز شد و صدای پا در راهرو نزدیک و نزدیک تر شد.
لب های منشی باز و بسته می شد انگار داشت چیزی می گفت اما او فقط و فقط صدای پایی را می شنید که از سمت اتاق رئیس می آمد.
چشمش به زن افتاد. چهره اش خندید بی آنکه لبخند بزند.
به منشی و بعد به زن نگاه کرد
سعی کرد بی اعتنا جلوه دهد اما موفق نبود..

"خانم دانا!
مشکلی پیش آمده؟"
منشی شروع کرد تا برای آقای رئیس توضیح  بدهد.
و زن هنوز محو صدایی بود که او را به گذشته ها می برد.
رهنمون گلویی صاف کرد. شاید به این طریق می خواست حواس زن را سر جایش بیاورد.
خانم منشی ادامه داد..
متاسفانه آژانس هم ماشین نداره.گویا این هوا همه چی رو عوض کرده.
رهنمون به منشی نگاهی انداخت و بعد به سمت زن سر چرخاند.
حالا یادش آمد. این دختر، خانم کوچولوی منشی، شبیه فرزانه بود. فرزانه ی فرشاد. همان چشم ها و همان لب و دهان. به همان قد و قواره.مگر میشود دو نفر اینهمه وجه اشتراک؟!

"من جایی باید برم. می تونم..یعنی اگر موافقید تا جایی شما را همراهی کنم.
این صدای رهنمون بود که داشت با او حرف میزد.
نگاهش کرد.انگار چاره ای جز این نبود.

من و مِنی کرد و شمرده تر گفت:
"مشکلی که نداره خانم دانا؟"
لبهای بی‌رنگ زن از روی شرم و ادب به لبخندی رنگ گرفت و سری تکان داد و گفت:
"اگر مزاحمت نباشه، ممنون میشم."

و دقایقی بعد هر دو در اتومبیل آقای رهنمون، خیابانی پاییزی و باران خورده را طی می کردند.
برف پاک کن به سرعت به چپ و راست می رفت.
صدای شهرام ناظری آرام و دلنشین، فضا را پر کرده بود؛

" بیا ساقی آن می که حال آورد
کرامت فزاید کمال آورد 
 بمن ده که بس بیدل افتاده‌ام
وزین هر دو بی‌حاصل افتاده‌ام..."
 
دنیا به عقب برگشته بود
یاد کسی افتاده بود که ناظری را دوست که  نه.. می پرستید.
بارها از او شنیده بود که می گفت:
"این صدا از بهشت است"
رهنمون برگشت و نیم  نگاهی به زن کرد 
و زیر لب زمزمه کرد:
صدای شهرام از بهشت است.
این دیگر تصادفی نبود.
سراسیمه به سمت مرد برگشت و نگاهش کرد:
این جمله..
مرد به آرامی گفت:
نظر من است.سالهاست..
زن ادامه داد:
شما..کی..هستید؟
اسمم را که روی میز خواندید ..نخواندید؟
نا امیدانه سر فرو برد
مرد نفسی کشید و گفت البته شما من رو به نام دیگری می شناختید.
سر بالا آورد و به او نگاه کرد
مرد بی آنکه به سمت او بچرخد ادامه داد نام انجمنی من _امیر
بود
و سکوت کردبلهخودش بودچشم ریز کرد و به باران و خیابان خیره شد."چقدر خنگم که اینهمه نشانه اومد و نفهمیدم.من رو شناخته اما من.. وایچرا متوجه نشدم"مرد با صدایی که حزن داشت گفت:"خانم دانا!یا بهتر بگم،خانم الهه ی ارشادی دانااول نشناختمتقیافت تغییر کرده خیلی هم تغییر کردهاما نگاه..و چشم هات"زن بیچاره انگار در خواب بود.دستهاش را به هم فشار میداد.آرام گفت ازدواج کردی..درسته؟جوابی نداشت.
الهه ی... !و آرام زمزمه کردسالهاست  الهه ی ناز بنان ورد شب و روزم شدهو دم گرفت:
"باز ای الهه ی نازبا دل من بساز...




#داستان#گوشواره_ی_شکسته#قسمت_چهارم#سپیده_فریدونی(سپیدار)
undefined۳

۶۸

۱۹:۵۷

۲۸ تیر
undefined

مرد با حزنی که در صدایش هم کاملا مشهود بود رو به زن کرد و خیلی بی‌مقدمه گفت:"بانوی محترم!اجازه دارم شما رو به ناهار دعوت کنم؟مکثی کرد."باغ بهارستان"
مردد بود اما در عین حال روحش به پرواز در آمده بود به زن نگاه میکرد تا جواب بشنود.
زن بیچاره، در شوک بود.از صبح همه چیز آشفته و عجیب غریب بود..حالا باید چه کار می کرد.. بی مقدمه گفت:ازدواج کردی؟مرد منتظر این سوال بود.گردن صاف کرد و آهی را در گلو خفه کرد. گفت:_ نه.زن ادامه نداد.به شیشه باران خورده خیره مانده بود.ذهنش به زبانش ریخت.._فرزانه چی شد؟,مرد ابرو بالا انداخت فرزانه فرشاد؟ ازدواج کرد. این دختر..منشی رو می گم..دختر فرزانه س. زن هنوز چشم ریز کرده بود و بیرون را می پایید.یادش می آمد که فرزانه دائم به پر و پای امیر می پیچید.امیر ادامه داد..قصه ش مفصله. اما خلاصه ش این که فرزانه و شوهرش در  صانحه ی رانندگی کشته شدند.این دختر هم با مادربزرگش زندگی می کنه و چند سالیه که  توی انتشاراتی ما کار میکنه. اتفاقی شد.درست مثل خودت که امروز خیلی اتفاقی اومدی.پس باخته بود..رفته بود تا فرزانه و امیر به هم برسند اما چه گمان باطلی.
خب خب خبمرد در حالیکه میخواست فضا عوض شود ادامه داد:باورت نمیشه اما این که  اینجا باشی و کنارم بنشینی، به خواب هم نمی دیدمش.
الهه غرق در خودش بود و خیره به قطره های بارانی که پشت سر هم خود را به شیشه ی اتومبیل می کوبیدند.
به باغ رسیدنددرب ورودی باغ باز شد‌.دری بزرگ که دو  دربان با لباس هایی سورمه ای رنگ با نشان هایی یر سرشانه که آدم را یاد پلیس های قدیم انگلستان می انداخت، از دو طرف آن را باز کردند.باغ غرق در پاییز و باران بود. اتومبیل تا نزدیکی ساختمان آمد. بابک، پیاده شد و درب سمت الهه را باز کرد و کمک کرد تا پیاده شود.از شدت باران کاسته شده بود اما هوای سرد الهه را واداشت تا لبه های بارانی اش را به هم برساند و سر و گردنش را تا بینی در شالش فرو ببرد، بلکه از سرما محافظت شود.همراه ِ هم وارد عمارت شدند.باغ بهارستان در واقع رستوران نبود.باغی بزرگ که درست در وسط آن بنایی قدیمی بود که به رستورانی سنتی تبدیل شده بود.ردیف هایی از تخت هایی که با قالیچه و پشتی های ترکمن زیباتر جلوه می کردند، در همان بدو ورود دیده می شد.طراحی رستوران به سبک قدیم با ابزار آلات سده ی گذشته، از جمله گرامافون و چنگ و قاب های قدیمی. روی هم رفته جالب بود.دقایقی گذشت تا یکی از تخت ها را که دنج تر بود انتخاب کنند. هر دو در کنجی از رستوران آرام گرفتند.چند تایی از تخت ها در گوشه و کنار از زوج یی های عاشق و البته پولدار  که رستورانی چنین گران و  نوستالوژیک را برای گذران ساعات عاشقانه ی خود انتخاب کرده بودند. بابک مشغول تمیز کردن دستانش با دستمال مرطوب بود و در عین حال الهه را زیر نظر داشت‌، خودش را کمی جلو کشید و زمزمه وار گفت:"باورت میشه بیست ساله که انتظار چنین روزی را می کشم. صادقانه می گم، هرگز به مخیله ام هم نمی رسید اینطور بی مقدمه رویام به واقعیت برسه..."

#داستان#گوشواره_ی_شکسته#قسمت_پنجم#سپیده_فریدونی(سپیدار)
undefined۱
undefined۱

۴۲

۱۵:۳۷

undefined

الهه هنوز در گیرودار بدبیاری های صبح بود، ساختمان ارشیا و آپارتمان ۱۱۳، منشی چشم بادومی، که حالا فهمیده بود دختر فرزانه ست و مصاحبه، حتی آن اتومبیل سیاه با راننده ی شق و رقش که از پارکینگ بیرون می آمد و بعد فهمید پدر امیر بوده.
با حالتی نه چندان هوشیار به سمت امیر چرخید، چشم هایی درشت و سیاه را می دید که زیر ابروانی پُرپشت، درخشان و کنجکاو به او خیره مانده بودند و منتظر جواب بودند. دماغ عقابی و لب و دهانی که آرام باز و بسته می شد و دور تا دورش با قابی از ریش و سبیلی خوش فرم پوشیده شده بود.
حواست با منه بانو؟!الهه!خدای من! سوال چه بود؟
کمی هوشیار شدهان..بله بله باور می کنم.لبخندی زد و ادامه داد..با یک فنجان قهوه چطورید؟یا اگر گرسنه ای ناهار سفارش بدیم؟
اما باز الهه به بیست سال گذشته سفر کرده بود. امیر یکی از چهار نفری بود که در انجمن شعر و نویسندگی و موسیقی مطرح بود.یادش آمد زمانی را که روی سِن، شعر پاییز را می خواند و دقایقی را که از پله های سن پایین می آمد، زیر چشمی امیر را دید که درست لبه ی سکو ایستاده است و با شوق  کف میزند. خوب یادش مانده بود که بلوز بافت سفید رنگی پوشیده بود. شلوار و کفش مشکی. جوانی بیست ساله و خوش ذوق. به خاطر آورد از کنارش بی اعتنا رد شد و از جمع حاضرین که به افتخارش کف می زدند عبور کرد و سرجایش قرار گرفت.
این صدای دلنواز، نوای آرامش بخش سنتور بود. کسی الهه ناز بنان را می نواخت.نگاهش به سمت صدا چرخید. گوشه ای از سالن، دختر جوانی سنتور می زد. از گوشه ی نگاه متوجه  نگاهی شد که او را می پاید؛"هان؟!گرسنه ای..  یا؟"حتما باز سوالی را نشنیده است. باز در خود غرق بوده است.صدا ادامه داد.."خوب است ناهار سفارش بدیم..نظرت چیه؟"یادش آمد که به رستوران آمده و این مرد بابک رهنمون یا همان امیر انجمن های شعر  است.اینجا چه کار می‌کرد؟!خودش هم گیج بود  منوی رستوران روی میز بود.بدون اینکه بر دارد،نگاهی کرد‌. اما  انگار چیزی نمی دید..
"هر چی خودتون سفارش بدید منم موافقم" این را گفت و به امیر نگاهی انداخت.این چه حالی بود؟ هم دلش می‌خواست آنجا باشد هم نه.بیچاره مرد که تمام مدت سعی می کرد دریای متلاطم روح او را آرام کند.او نمی دانست جان خسته ی این زن در این بیست سال چه از سر گذرانده است.به ذهنش هم خطور نمی‌کرد که یک آدم اشتباه چگونه روان آدم را تا حد جنون پیش میبردالهه ای که او می شناخت. دختری شاد و پر انرژی بود. یک لب و هزار خنده.اما این زن که در مقابلش نشسته بود با وجود چهره ای آرام، بی تاب و بی قرار بود. دائم در خود فرو می رفت، چنان که در مرداب. و وقتی از خویش بازمی گشت، کالبدی خسته و وامانده بود که پاک زمان و مکان را فراموش کرده بود.او دست کمک به سمت زنی دراز کرده بود که سالها پیش دل در گرو عشقش داشت اما گمش کرده بود.حالا می خواست جبران مافات کند اما چگونه؟ غم های جا گرفته در پلک افتاده الهه و یا چروک های ریز کنار چشم هاش و یا لبخند فرو ریخته ی کنار لبهایش را می دید اما از آنجایی که سالهای طراوت این رعنا دخت زیبای کورد را به چشم دیده بود، باورش نمی شد. چه چیزی او را شبیه یاسمنی باران ندیده ، پژمرده و فرو ریخته کرده بود. اما در حرکات طنازانه او،دختری را می دید که چابک، از دل این چهره ی درمانده بیرون می آید. شعر آفرین است و شورانگیز؛ اصلا خودِ شعر است.همین می شد که پا پس نمی کشید و ادامه می داد.نگاهش هر چند زیر زیرکی بود اما الهه حس کرد و سر چرخاند تا نگاهش کند..همین شد که چشمان بابک به مروارید غلتانی که از گوش های زن آویزان بود افتاد ، بی اختیار و به صدای بلندتر از معمول گفت..
"...گوشواره هایتبی قرارند بر گوش تو ،دو رقاصه ی سرمست که دائمارقصانند و بی شراب مستم می کنند.."
حس کرد گونه هایش داغ شده.زن بیچاره مدت ها بود از این دست حرف ها نشنیده بود.این شعر "گوشواره" امیر بود. دستپاچه دست به روسری شد .امیر لبخند زد. بیادش آمد، نه تنها او بلکه تمام اعضای انجمن حجب و حیای الهه را می ستودند.
  سینی ناهار آمد. مشغول شدند. در ذهن الهه صداها در هم پیچیده بود . مکرر با خودش می گفت:" اما من#گوشواره_ی_شکسته امکه دیگربه هیچ گوشی زیبنده نیستم.اصلا اینجا چه کار می کنم؟ "‌"راستی هنوز هم سه تار می زنی؟‌دست الهه، بین آسمان و زمین ماند.قاشق را داخل بشقاب گذاشت؛زخم کهنه سر باز کرده بود.امیر حس کرد سوال بیجایی پرسیده . راه افتادند. ابری بود، اما باران قطع شده بود.از باغ بهارستان، پاییزانی سرد و زرد برایش تداعی می شد.سالها بود که درگیر و دار هزار پیچ زندگی، می چرخید و راه پیدا نمی کرد. پیاده شد.شنید،"فردا می بینمت"پاهایش از هم سبقت می گرفتند.

#داستان#گوشواره_ی_شکسته#قسمت_ششم#سپیده_فریدونی(سپیدار)
undefined۲
undefined۱

۴۸

۱۶:۰۹

۲۹ تیر
undefined
در پیاده‌روی پهن ، لابلای سایه ها راه میرفت.کتاب های قدیمی و دست دوم بر کف پیاده رو نشسته بودند و صدایش می زدند.
مجموعه اشعار فروغ فرخزاد...
"دیدم که پوست تنم از انبساط عشق ترک می خورد..."
مجموعه شعر سیمین بهبهانی...
"نسیم وصل به افسردگان چه خواهد کردبهار با من افسرده جان چه خواهد کرد
به من که سوختم از داغ مهربانی خویشفراغ و وصل تو نامهربان چه خواهد کرد"
مجموعه ی اشعار احمد شاملو...
"از تو عبور می کنمچنان که تندری از شب می درخشم و فرو می ریزم"
هشت کتاب سهراب:"چشم ها را باید شست.    جور دیگر باید دید."
زمزمه هایی که در سرش بود نمی گذاشت صداهای بیرون را بشنود.امیر، از سه تار پرسیده بوداصلا یادش رفته بود روزی انگشتانش با سیم های سه‌تار اُخت بودند.او از شعر نپرسید. شعر، همه ی الهه بود. زندگی با مردی مثل خسرو، این همه را از او گرفته بود.   حالا که داشت از کنار کتابفروشی ها رد می شد، بیشتر می فهمید که روحش چقدر تشنه و بی‌تاب کتاب است. دلش برای سه تارش تنگ شد. انگار خاطره ای بیادش هجوم آورد. بی اراده دست به سمت پیشانی و چشم هایش برد. گویی میخواست از حمله ای جلوگیری کند.دستش به برآمدگی گوشه‌ی پیشانی اش،جای زخمی قدیمی. یادش آمد سالها پیش همراه با سازش شکسته شده است.کتاب و شعر و ساز در خانه ی خسرو کاری بیهوده بود. اصلا هر چیز که با احساس سر و کار داشت، ممنوع بود.پسرش اما مثل خودش نشد. از همان اول می گفت این پسر بدرد نظامی شدن نمی خورد. می گفت لنگه ی خودت است احساسی و بدرد نخور.
دختران و پسران دانشجو شاد و سرزنده، بی اعتنا از کنارش رد می شدند. هر کدام از آنها را که می دید ناخواسته خودش را در قالب آنها می گذاشت.الهه ی بیست سال پیش را می گشت. همانی را که در پی انجمن های شعر و موسیقی خیابان های انقلاب و ولیعصر را زیر پا می گذاشت، می خواست.می گشت و نمی یافت.او روحش را سالها پیش همین جا، جا گذاشته بود. از همان جلسه ی آخر انجمن شعر، که فرزانه از عشقش به امیر پرده برداشته بود، از همان روزی که به خواستگاری خسرو خاکی جواب مثبت داده بود.سر در ِ دانشگاه تهران را دید.آهی از نهادش بلند شد. خسرو حتی نگذاشته بود درسش را ادامه بدهد.با تاسف و غم،  سر چرخاند و به تماشای ویترین های کتابفروشی ها مشغول شد.تصویرخودش را در شیشه ی ویترین کتابفروشی می دید زنی چهل ساله که زندگی را بردوش می کشید .این، هیچ شباهتی به الهه ی آن روزها نداشت.نه در ظاهر و نه  از درون.ابرو بالا انداخت و نفسی از سر یاس کشید.
همانطور که در  ویترین کتابفروشی کوچکی خودش را برانداز می کرد،  چشمش به تعدادی کتاب  همشکل و اندازه افتاد که به شکل جالبی در ویترین چیده شده بودند. نظرش جلب شد  اسمی که بر جلد کتاب آبرنگی بود، توجهش را به خود معطوف کرد؛
[گوشواره]
یاد شعر بابک رهنمون افتاد همان که در رستوران می خواند.نگاهی دقیق تر انداخت؛ چیزی را که می دید باور نکرد.بی معطلی وارد شد و دقایقی بعد با کتابی که در دستش بود، از  کتابفروشی خارج شد.
کتاب شعری با عنوان :[گوشواره]نوشته:بابک رهنمون
پشت جلد را نگاه کرد . مثل روی جلد تصویری آبرنگی داشت که وسط آن  نوشته شده بود:
"گوشواره هایت بی قرارند بر گوش تواین دو رقاصه ی سرمست                                که دائما رقصانند"
کتاب در دستش بود و با شوق ورق می زد. همدوش با دختران و پسران دانشجو که شاد و سرزنده در پیاده روی خیابان انقلاب قدم می زدند،می رفت و  می خواند.قوت به پاهایش دویده بود و لبخند به لب هایش برگشته بود. میخواند. با همان لحن و آرامشی که بر سکوی انجمن های شعر می خواند :
"من یک موجم،در تردیدکه آیا بر سر سنگ فرود آیم یا در خود بشکنم"
چند شعر دیگر را که خواند، کتاب را بست. حس می کرد دلش گرم شده.حس می کرد تصاویر شفاف ترند.گوشی را از کیفش بیرون آورد.می خواست زنگ بزند. به بابک رهنمون. به امیر  دوران ِ شعر و موسیقی و کتاب.صفحه ی گوشی را روشن کرد.پنج تماس ِ از دست رفته داشت. می‌خواست بی‌توجه به تماس‌های از دست رفته زنگ بزند.دلش بی‌قراری سالهای رفته را باز یافته بود اما کنجکاو شد تا ببیند چه کسی زنگ زده آن هم پنج بار.
تماسها یکی از سمت پسرش بودو چهارتای بعدی از                 بابک رهنمون.حالا در حالی که لبخند بر لب داشت و گونه هایش از تب، رو به گرمی می رفت . روی شماره ی بابک رهنمون زد و منتظر شد تا جواب بدهد.



#داستان#گوشواره_ی_شکسته#قسمت_آخر#سپیده_فریدونی(سپیدار)
undefined۴
undefined۱

۸۴

۱۰:۰۹

۳۰ تیر
thumbnail
@Sepidarstory
undefined۴

۷۱

۱۴:۱۷