اگر ترامپ، نتانیاهو، هگست و همدستانشان فتح و ظفر در خاورمیانه را طلب کردند؛ پس به تحقیق، فتح و پیروزی به خاورمیانه آمد! البته برای امت حق! و اگر اعلام هزیمت و ابراز ندامت کنید، برایتان بهتر است. و اگر دوباره این اطراف آفتابی شوید، لشکریان خدا دوباره به سراغتان میآیند. و انبوه جنگندهها و پهپادها و سربازان و مزدوران و وطنفروشان و همدستانتان، کفایتتان نمیکند. اگرچه انبوه و پیشرفتهاند؛ زیرا که «خداوند» با مؤمنان است.
پینوشت: ترامپ و وزیر جنگش در حربهای جدید، چند روزی است از خدا و دعا دم میزنند.
پینوشت: ترامپ و وزیر جنگش در حربهای جدید، چند روزی است از خدا و دعا دم میزنند.
۱۰۱
۱۲:۱۲
۹۲
۱۲:۲۹
۹۳
۱۸:۳۴
برای امتی که وسط ایستادوسط میدانوسط خیابانامت شناسی در دانشگاه جنگ(1)(مرزهایی که با ایمان ترسیم، با اراده تسخیر، و با خون تضمین می شوند)
سوسایتی Society زادهی عصر مدرن و نظم وستفالیایی در اروپای غربی است و جامعهشناسی، دانشِ شناخت و تحلیلِ آناتومی این مدرنزاده. Society به واسطهی پیوند وثیقی که با ماشین بوروکراتیک سیاست -یعنی دولتملتها- و مرزهای جغرافیایی برآمده از قراردادهای دنیای مدرن یافت، آرامآرام قبای بیهمانندی به تن کرد و به عنوان سازهای خودبسنده، ازلی، ابدی و غاییترین واحد همگرایی انسانی فرض شد.
در گذر ایام، جامعهشناسی همچنان مبهوت و مسحور، به این مولودِ پرطمطراق و پرپیچوتاب مینگریست و در وصفش شعرها میسرود. الهیات، قصه تخیلی شبهای کودکی بشری بود که حالا بیدار و بالغ شده و خود می تواند داستان بسراید و جهانی را به خواب کند.
حالا Society معیار و سنگمحکِ سنجشِ جلورفتگی و عقبماندگی اجتماعات انسانی در شرق و غربِ عالم محسوب میشد و جامعهشناسی، منشی اعظم دیوان مدرنیته شد تا قواعد جهانشمولِ Society شدن را در قالب معادلاتِ خطخطیِ توسعه بنویسد. داستان اغواگر توسعه دهان به دهان چرخید و عالم گیر شد.
جامعهشناسیِ نوپا با سرشتِ غربی و از پس عینک کدر و تقلیلگرای مدرنیته، به تماشا و تحلیل اقیانوس پهناور و ژرفی نشست که خود، آن را شرق نامید؛ تمدنها و جهانهای معنایی عمیقی که بزرگتر از دهان تنگ دانش غربی و ظریفتر از بینش میکروسکوپ مدرنیته بودند.
برای آنها هر «دیگری»، نه یک هویتِ «منحاز»، بلکه یک «خودِ» ناتمام و بیکمال بود که اگر برای درمان عقبماندگیهایش، نسخههای جهانشمول توسعهی غربی را اطاعت کند، شاید بتواند مولود نابغهای همچون آنان بزاید: «جامعهی مدرن».
جامعهشناسی حالا زادهی خوشپوش، اتوکشیده و ادکلنزدهی مدرنیته را اسوهی بیبدیلِ عالم معرفی میکرد و برای Societyشدن و مدرنزادگی نسخهها تجویز مینمود. همه باور کرده بودند؛ حتی غیرمدرنزادگان! انبوه روشنفکران و تکنوکراتهای شرق و غرب، عمر و علم خود را صرف تدوینِ اصول، شاخصها و سنجههای ژنومِ توسعه کردند تا رمز و راز زاییدنِ چنین تحفهی تعریفی خوش پوشی را پیدا کنند؛ اما هر چه در ژنتیک جوامع انسانی مهندسی میکردند، واقعیتِ بوم و فرهنگ در برابرشان عصیان میکرد: همچنان سیاه، سیاه میزایید، سرخ، سرخ؛ و … خلاصه کسی Society نزایید.
با فروپاشی بلوک شرق و پایان جنگ سرد، رؤیای غربیشدن عالم به تعبیر محبوبش نزدیک مینمود. اما نه تنها چنین نشد، بلکه تایتانیک رؤیایی غرب با سرنوشتی کابوسوار مواجه، و فراروایتهای جهانشمول جامعهشناسی در برخورد با صخرهی سخت جهان پیچیده، غیرخطی و متکثر به چالش کشیده شد و در هم شکست.
دیگر فایده نداشت؛ Society از چشم غرب افتاده بود. او حالا به کرشمهی دیگر زادهاش چشم دوخت: Market.
۲۰۵
۷:۰۶
برای امتی که وسط ایستادوسط میدانوسط خیابانامت شناسی در دانشگاه جنگ(2)(مرزهایی که با ایمان ترسیم، با اراده تسخیر، و با خون تضمین می شوند)
این غربزادهی دوم برخلاف برادر بزرگترش، علاقهای به هنجارها، ارزشها، وجدان جمعی و از این دست موضوعات نشان نمیداد. او شیفتهی رقابت و واله و شیدای ولع سیریناپذیر کسب منفعت بود. لنز سرخ سرمایه و عینک نزدیکبین، ملوّن و نسبیگرای پستمدرن به چشم میزد و با لهجهی غلیظ نئولیبرالیستی تکلم میکرد.
بهجای وقت تلفکردن در دالان پرپیچوتاب فراروایتها، از تکههای تنوع و تکثر، کالای لذت میساخت و با چرتکهی سود و زیان، بازار مکاره دنیا را میچرخاند. جذاب بود؛ آنقدر جذاب و بیرقیب که Capital، دختر ثروتمند شهر را از رقبا ربود و به عقد خود درآورد.
مارکتِ عجول که برای پر شدن جیبش حوصلهی پیچوتاب خط تولیدهای پرپیچومهره و کورههای گداختهی برادر صنعتگرش (Industrial Society) را نداشت، از مدرسهی جادوگری شیکاگو بیراهههای میانبرِ پولدار شدن را آموخت؛ شعبدهبازیِ پولپاشی از کلاه خالی: جادوی پول بدون کالا.
اِکانومی (Economy)، منشی اعظم دیوان، چنان در وصف Market شاه و ملکه Capital چهارپاره سروده بود که همه Marketگون، یکدیگر را Capitalجان صدا میزدند: Human Capital، Social Capital، Cultural Capital و حتی Natural Capital! گویی Market پرندهی میمونِ خوشبختی، و راه جلب و جَلدش، Capitalگونگی بود.
اقتصاد مالی و پولی جای اقتصاد توسعه و رفاه را گرفت، نگاهها از چرخدندههای خطوط تولید بهسوی مانیتورهای براق بورسها و درِ پشتی بانکها چرخید و معنای موفقیت از کارخانهداری به سوداگری تغییر کرد.
Society میدان مسابقهی نفسگیری شده بود که ثانیهثانیهاش میتوانست برنده و بازنده را جابهجا کند. Couchها، تاکتیکهای موفقیت یکشبه آموزش میدادند و آدمها در پی پرکردن حساب بانکی عمرشان، قورباغه را قورت و مار را میبلعیدند. برای بشر زمینگیرِ ازآسمانبریده، اگر سیم وصلی هم مانده بود، مناجات Money میخواند و ذکر «یا Market بهحقِ Capital» سر میداد.
دولت، بادیگارد بازوبرجسته و مسلحبهزورِ Market، هر روز پروتکلهای حفاظتی جدیدی وضع، و سوسایتی را با همهی آدمهایش قربان یک تار موی Market و خاندان اشرافیاش میکرد. Economy خیلی علمی و دقیق به دولت فهمانده بود که هر آنچه دارد از صدقهسر Market و ملکه است و اگر قدر نشناسد، همان میشود که نباید بشود…
سالهای سال، عالم همچنان با فهم غربی روایت میشد و روشنفکران و تکنوکراتهای تازهنفس و بهوجدآمده از جذبهی روایتها، در تاریکخانهی ذهن استعمارزدهشان، ژن مفقودهی غربزادگی را جستوجو می کردند. مطب غرب شلوغترین مطب جهان بود و تماموقت با حقویزیتهای گزاف، نسخههای نئولیبرال میپیچید و بازارهای مکارهاش مسکّنهای خوابآور و توهمزای شبهغربشدن را به شریانهای حیاتی جهان تزریق میکرد.
انسانِ از آرامش رانده و از رفاه مانده، ماند و حوضش! Market، این غربزادهی طمّاع، با کالاسازی ساحتهای قدسی و تقلیل خلیفهی خدا در زمین به سوژهی مصرف و کالبد شهوت، بحرانی درهمتنیده آفرید که دودش شرق و غرب را درنوردید و نفس جهان را گرفت...
۹۲
۱۳:۲۲
برای امتی که وسط ایستادوسط میدانوسط خیابانامتشناسی در دانشگاه جنگ(3)(مرزهایی که با ایمان ترسیم، با اراده تسخیر، و با خون تضمین میشوند)
بازار داغ بود و در ظاهر همه چیز برای نسخههای زرورقپیچ غرب خوب پیش میرفت، تا اینکه ولع سیریناپذیرِ Market او را به همآغوشی با Technology کشاند و دوقلوی بههمچسبیده و جهشیافتهٔ Algorithm-Platform زاده شد. نوادگان هوشمند سارقان بهنام اقیانوسها، ملقب به وایکینگها، و پیامبران عصر نزدیک به غروب غرب، و ورّاث ولع و دلالی و سیریناپذیری پدر، و سرعت و افسونگری و محاسبهگری مادر، هنوز در گهواره بودند که با دندان طلای کاپیتالیسم میجویدند و با زبانِ دراز نئولیبرالیسم، صفر تا یک را به لهجهٔ Digital میشمردند. خوراک یکی دیتای خام بود و دیگری معتادِ شربِ مدامِ معجونِ علایق و عقاید آدمیزادگان.
اندکی نگذشت که دو قلوها پدر و مادرشان را بنده و مطیع خویش ساختند و جهان را به شمایل تراریومِ دربسته و مستعدِ پرورشِ شبکههای تارعنکبوتیِ خزههای انحصارزا مهندسی کردند. نوههای غرب، همچون پدرانشان، همچنان متکبرانه و تقلیلگرایانه -اما این بار از پسِ عینک هوشمند الگوریتمیکشان- عالم را مینگریستند. نسخهٔ جدید استعمار عالم، دیتاخوارگی، الگوریتمزادگی و پلتفرمکارگی بود.
مطب Market به هولدینگ Digital Leviathan پسران تغییر کاربری داد: بنگاهِ دلالیِ شبکهایِ انحصارزای استعمارگری که انسانیت را با رندهٔ تیز تقلیلگرایی فناورانه به برادههای بیت و دیتا تبدیل، با چاشنیِ تندِ الگوریتم مغزپختش میکند، و با بستهبندیِ مطابق با سلیقه و نیازی که خودشان میسازند، در ویترین مجلل پلتفرمها دوباره به انسان قالب میکند.
اگر Market به دنبالِ «جیب» انسان بود، تحفههایش به دنبالِ «همه چیز» انسان بودند. آنها نیامده بودند کالا بفروشند؛ آمده بودند «بودن» را به «دادهٔ مهندسیشده» تقلیل دهند: چشماندازِ ابدیِ آکواریومِ ملون و سرگرمکنندهٔ دنیا که عمر هیچکس کفافِ چشیدنِ همهٔ مزههایش و تجربهٔ همهٔ لذتهایش را نمیدهد. شهروندِ حرفگوشکن Society و مشتریِ ولخرج Market که حالا عروسک کوکی دوقلوها شده، با فشردن دکمهای، موزیک ذخیرهشده در کیتهای پنهان درونش را میخواند و خوشرقصی میکرد.
انسان تا خرخره «مشغول» و «سرگرمِ» منشور متلوّن دنیای متهوّرِ نو شده، و فرصتی برای درنگ و تفکر در معاملهای که پایش را با دستش -اما نه با ارادهاش- امضا کرده بود، نمییافت؛ ننگینترین بیعِ سَلَف تاریخ: معاملهٔ آزادی و اختیار -یا همان همه چیز- با وعدهٔ چیزی بهتر در زمانی دیگر!
دستاورد بشر از هولدینگ دوقلوها البته هیچِ هیچ هم نبود؛ انسانِ تراریومی حالا کارهای ایستاده را نشسته، و کارهای نشسته را خوابیده انجام میداد. نیازی به مطالعهٔ بیش از چند جمله و حافظهای بیش از محدودهٔ کلیدواژههای Searchهایش و تفکری بلندتر از سرگرمیهایش احساس نمیکرد؛ چون الگوریتمها هر آنچه میخواست را جویده و هضمشده در دهانش میگذاشتند. قابلی ندارد؛ این بهای حراج آزادی و فروش اختیار اوست.
در تراریومشهرِ بشر،Brainwashing و Cognitive Colonization، Grand Strategy هولدینگ دوقلوها؛ Cognitive Science پدرخواندهٔ علوم؛ الگوریتمها، مدیران عالی و تصمیمسازان اصلی؛ Economy، وزیر جلب توجه؛ حیات دولت، گروگانِ زیرساختهای دادهای و الگوریتمها؛ و بشر، مسخ در حصار Click، زندانیِ هیجان Like و Dislike و معتادِ دیده شدن بود.
بشرِ از آسمان گسستهٔ علمزده، هنوز از تنگنای پرپیچ وخم خط تولید کارخانههای سهشیفت عصر صنعتی بیرون نیامده بود که خمار مخدرهای تجویزی غرب، رخت انسانیت به ماشین انسانیتشوی خودْخداخواندگانِ بشریت داد. دوقلوی افسانهای الگوریتم-پلتفرم، ساحرانه ارادهٔ سوژهها را دزدید، بیدلانِ دنیا را مجذوب ساخت و متکبرانه کسبوکار پدر را به اوج رساند: وقتی ارادهها مسخّر تو باشند، همه چیز مال توست؛ مال تو هم که نباشد، مالِ مالِ توست...
استعمار وحشیِ غربِ همیشهگرسنه که از بچگی با توپ و تفنگ، عاج میدزدید و زمینخواری میکرد؛ و بعدها با دلالی و نزولخواری، بازار میبلعید؛ حالا آدمخواری پیشه کرده بود. دنیا جزیرهٔ مصنوعیِ آدمخوارگان؛ و آدمیان، بندگان بیارادهٔ اربابانِ عصر جدید!
یکی باید سیم دنیا را از دیتاسنتر دوقلوها میکشید و به آسمان وصل میکرد...
۹۵
۱۰:۵۹
مسئول همهٔ اگرهای تاریخ
تقابل کنش و انفعال، یک دوگانهٔ ساختگی و جعلی است. کنش، مقسمِ فعل و انفعال است؛ زیرا انسان را در هر حال گریزی از آن نیست؛ حال، کنش فعالانه یا منفعلانه.
چه بسیار وقایع سرنوشتساز تاریخ را که ساکتان، نشستگان و نفهمیدگان رقم زدهاند: ندای رسای سکوت، نطفهٔ طوفانی در آنسوی تاریخ؛ و ارادههای خاموش، پیامهای روشن به ارادههای برخاسته است. اصلاً همین قیام و قعود ارادهها، فلسفهٔ وجودیِ «اگر» در تاریخ بشریت است: اگر به چاهش نمیانداختند، اگر تنگه را ترک نمیکردند، اگر خانهنشینش نمیکردند، اگر برای جهاد بهانه نمیآوردند، اگر نمیترسیدند، اگر شکاکانه کنار نمیکشیدند، اگر چشم نمیبستند و... گویا تاریخ را همین اگرهای عقیم ساختهاند.
از طرفی، کنش مسبوق به اراده است و انسان در برابر اراده و عزم خویش مسئول. بنابراین هر انسانی در برابر کرده و نکردهٔ خود، در قبال نشستن و برخاستنِ خود، در قبال سکوت و فریادِ خود، مسئول و موظف به پاسخ است؛ پاسخ به همه: اعم از خود، خدا و همنوعانِ حال، گذشته و آینده؛ چراکه در بازهای، ولو اندک، سکان هدایت تاریخ و حرکت عالم به دستان او بوده و اگرچه بهتنهایی همهٔ تاریخ را راهبری نکرده، اما همهٔ استعدادها و توانمندیهای خویش و همهٔ داشتههایش را در کنش و انتخابش مصروف یا اسراف کرده است. پس به اندازهٔ همهٔ هستیاش ـ که جدا از هستی اجتماع، و آن هم جدا از هستی تاریخ، و آن هم جدا از سرنوشت هستی نیست ـ مسئول است.
فلذاست که در فاصلهٔ هر دم تا بازدم، سنگینیِ بارِ تاریخ مستتر است.
۸۵
۸:۵۰
برای امتی که وسط ایستادوسط میدانوسط خیابانامتشناسی در دانشگاه جنگ(4)(مرزهایی که با ایمان ترسیم، با اراده تسخیر، و با خون تضمین میشوند)
...دنیا تقریباً همان سرابی شد که قرنها اندیشه غربی ترسیم، و انگیزه غربی تعقیب میکرد. غربِ مار بلعیدۀ افعی شده، جهان را میبلعید و آروغ زرورقپیچش را با عشوه و کرشمه به قربانیان بعدی میفروخت. گاوان شیرده طبقۀ حاکم با عینک رنگی دوخته بر ادراکشان، خار و خس را هم علف تازه میپنداشتند و در علفزار دنیا میچریدند: تا وقتی کنش مسئولانه، چرای بی«چرا» باشد، چوپانان لیبرالترین طبقه، و چراگاه مهد دموکراسی خواهد بود. انسان هیپنوتیزمشدۀ سرگردان در دالان تاریخ، هیچگاه اینقدر مدرن، عقبمانده نبود؛ هیچگاه اینقدر آشفته، آسوده نبود؛ اینقدر مرتبط، منزوی نبود؛ اینقدر جاهلانه، دانشمند نبود؛ اینقدر هشیارانه، خواب نبود؛ و هیچگاه اینقدر مؤمنانه، کافر نبود.
یک نفر اما هنوز مجذوب لعبت لهو دنیا، مقهور بتکده بلع بعل، و مصنوع بازی مافیا نشده بود. یک نفر که سرش در هوای آسمان، پایش در مزرعه دنیا و نگاهش دوخته به روشنای افق بود. استعمار غربی تضعیفش کرد، تهدیدش کرد، تحریمش کرد، تبعیدش کرد، تحقیرش کرد، تکفیرش کرد، موریانهها را به جانش انداخت تا بجوند و جز پوستهای باقی نگذارند، اما نتوانست هویتش را استحاله کند؛ بلکه هر بار آبدیدهتر برخاست. الگوریتمها از تحلیلش، پلتفرمها از تهییجش، رسانهها از روایتش، دانشمندان از درکش، سیاستپیشگان از فریبش، هوسسازان از صیدش و نظامیان از ترساندنش درمانده بودند. روح سرکش دنیای دربند، و تنها مانع یکدست برده شدن عالَم: «عبداللهِ علویِ منتظر القائم»، ملقّب به «امّت».
آری! امت از همان ابتدا یک تن بود: «إِنَّ إِبْرَاهِيمَ كَانَ أُمَّةً قَانِتًا لِلَّهِ حَنِيفًا وَلَمْ يَكُ مِنَ الْمُشْرِكِينَ؛ شَاكِرًا لِأَنْعُمِهِ اجْتَبَاهُ وَهَدَاهُ إِلَىٰ صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ»: از ساحل توحید، بر سفینۀ وحدت، به مقصد مشهد. قافله امت خیلی پیشتر از گله تازهبهدورانرسیدههای خوشاشتها، در پی آرمانشهرش جادۀ تمدن هموار میساخت. در همه سالهایی که غرب در فراموشخانه غفلت صبح را به شب، و در تاریکخانه شهوت شب را به روز میرساند، امت آهسته و پیوسته از مبدأ «اللّه» در شاهراه «عبودیت» به مقصد «الیه» «رجعت» میکرد و با دستمال حریر دنیای دنی، بینی آویختۀ بزش را میگرفت.
امت، «لا اله» را فقط فریاد نزد؛ در غفلتکدۀ دنیا، تبر برداشت و بتها شکست. در قلب زمین، بیت آمنی کاشت که چون پوستهاش شکافت، شکوفه حق و جوانه عدالت ثمر داد. امت بود که با سجیل، پیلان جنگی را عصف مأکول ساخت؛ در کهف با لالایی فرشتگان به خواب رفت و با ندای «اقرأ» مبعوث شد. عهد الست را در یومالدار تمدید، و در غدیر تکمیل کرد. امت هجرت کرد و قد کشید. امت بود که عبدود را بر زمین کوفت و خیبر را کند. سم ستوران بر سینه، و سه شعبه بر گلوی امت نشست؛ صدای امت بود که از حنجره بالای نیزه در گوش تاریخ پیچید؛ چشم باطنبین امت بود که هیچ ندید «الا جمیلا». امت محبوس شد، مسموم شد، مجروح شد، اما همچنان جوشید و بسط یافت.
امت بود که «الیوم» تحریم تنباکو کرد؛ امت در شمال جنگلی بود و در جنوب دلواری. امتِ کربلای چهار فاتح خرمشهر شد. امت بود آنکه در اروند غواصی گوهر شهود کرد؛ در صحرای طبس طوفان به پا کرد و پرورده تر انتفاضه کرد؛ امت در افغانستان «فاطمیون» و در پاکستان «زینبیون» شد و از «پاراچنار» و «کویته» تا «شام» لاله کاشت؛ ققنوس امت بود که از سوختههای «میانرودان» برنخاسته در «میانمار» و «هند» و «نیجریه» قتل عام شد؛ امت داغ «دیریاسین» و «صبرا و شتیلا» دید. امت در «غزه» مرد و زنده شد.
امت، مشت گرهشده امام است؛ شکوفههای شکفته در میناب است؛ جوانان بیقرار پاکستان و سخاوت دخترکان کشمیر است. امت، ایستادگی حزبالله است؛ عِرق عراقی و شرف یمانی و شکوه ایران است. امت، بیقراران خیابان و جانفدایان میدان است. امت به این راحتیها «وسط» نماند. جنگید، فرقش شکافت، تشنه ماند، جان داد اما نمرد و امت ماند؛ همان «وسط».
۶۰
۱۸:۱۷
۱۰۱
۱۸:۱۸
بازار سوخت ز آتش سودای ما چو دید
یوسف خریدنیست، ولی ما فروختیم...
علیالاصول همگی رفوزهاید آقایانجز «ما» یعنی شما ملت سرافراز و این خادم ناچیز (همان که بی او حکومت، طاغوت است.)
یوسف خریدنیست، ولی ما فروختیم...
علیالاصول همگی رفوزهاید آقایانجز «ما» یعنی شما ملت سرافراز و این خادم ناچیز (همان که بی او حکومت، طاغوت است.)
۳۸
۱۷:۴۱