#صبح_بخیر
اگر نمیتوانیم پرواز کنیم، بدویم. اگر نمیتوانیم بدویم راه برویم. اگر نمیتوانیم راه برویم، بخزیم. به هر گونه و هر شیوه ای که می توانیم به سوی هدفمان برویم.
تنها و تنها به اهدافم می اندیشم
سلام صبح بخیر
@shadoaram
اگر نمیتوانیم پرواز کنیم، بدویم. اگر نمیتوانیم بدویم راه برویم. اگر نمیتوانیم راه برویم، بخزیم. به هر گونه و هر شیوه ای که می توانیم به سوی هدفمان برویم.
تنها و تنها به اهدافم می اندیشم
۲۸
۱:۴۹
دیروز خیلی خوشحال بودم بالاخره کتاب رو تحویل ویراستار دادم
۳۷
۱:۵۰
چند تا کار مهم داشتم.
هر بار که به آنها فکر میکردم، آنقدر بزرگ به نظر میرسیدند که شروع کردن سخت بود.
هفتهها گذشت و فقط به تعویق افتادند.
تا اینکه تصمیم گرفتم فقط ۱۵ دقیقه روی یکی از آنها کار کنم.
نه برای تمام کردنش. فقط برای شروع.
گوشی را کنار گذاشتم، تایمر را روی ۱۵ دقیقه تنظیم کردم و شروع کردم.
وقتی زمان تمام شد، کار هنوز تمام نشده بود، اما دیگر «شروعنشده» هم نبود.
روز بعد دوباره ۱۵ دقیقه کار کردم. و روز بعد هم همینطور.
کمکم پروژهای که غیرممکن به نظر میرسید، داشت جلو میرفت.
آن روز فهمیدم:
بعضی وقتها سختترین بخشِ یک کار، فقط شروع کردن است. و ۱۵ دقیقه میتواند همان شروعی باشد که لازم داری.
---
حالا نوبت توست...
چه کاری را مدتهاست فقط به خاطر بزرگیاش عقب انداختهای؟
---
تمرین امروز
یک کار را انتخاب کن.
فقط ۱۵ دقیقه برایش وقت بگذار.
بدون گوشی. بدون حواسپرتی. بدون اینکه نگران تمام شدنش باشی.
شاید در ۱۵ دقیقه کار تمام نشود، اما احتمال زیادی دارد که از حالت «تعویق» خارج شود. و همین، ادامه دادن را خیلی آسانتر میکند.
اگر امروز این روش را امتحان کردی، یک
یا
در کامنت بگذار و تجربهات را بنویس.
گاهی یک تغییر بزرگ، با فقط ۱۵ دقیقه شروع میشود.
@shadoaram
هر بار که به آنها فکر میکردم، آنقدر بزرگ به نظر میرسیدند که شروع کردن سخت بود.
هفتهها گذشت و فقط به تعویق افتادند.
تا اینکه تصمیم گرفتم فقط ۱۵ دقیقه روی یکی از آنها کار کنم.
نه برای تمام کردنش. فقط برای شروع.
گوشی را کنار گذاشتم، تایمر را روی ۱۵ دقیقه تنظیم کردم و شروع کردم.
وقتی زمان تمام شد، کار هنوز تمام نشده بود، اما دیگر «شروعنشده» هم نبود.
روز بعد دوباره ۱۵ دقیقه کار کردم. و روز بعد هم همینطور.
کمکم پروژهای که غیرممکن به نظر میرسید، داشت جلو میرفت.
آن روز فهمیدم:
بعضی وقتها سختترین بخشِ یک کار، فقط شروع کردن است. و ۱۵ دقیقه میتواند همان شروعی باشد که لازم داری.
---
چه کاری را مدتهاست فقط به خاطر بزرگیاش عقب انداختهای؟
---
یک کار را انتخاب کن.
فقط ۱۵ دقیقه برایش وقت بگذار.
بدون گوشی. بدون حواسپرتی. بدون اینکه نگران تمام شدنش باشی.
شاید در ۱۵ دقیقه کار تمام نشود، اما احتمال زیادی دارد که از حالت «تعویق» خارج شود. و همین، ادامه دادن را خیلی آسانتر میکند.
اگر امروز این روش را امتحان کردی، یک
گاهی یک تغییر بزرگ، با فقط ۱۵ دقیقه شروع میشود.
@shadoaram
۳۳
۱۸:۲۶
یک روز دیگر تمام شد...
قبل از اینکه بخوابی، لحظهای مکث کن و از خودت تشکر کن.
برای قدمهایی که برداشتی،برای تلاشهایی که کسی شاید ندید،برای اینکه با وجود سختیها ادامه دادی.
لازم نیست هر روز کامل باشی؛همین که ادامه میدهی، یعنی در حال رشد هستی.
تو از روزهای سخت گذشته عبور کردهای،و امروز هم یکی دیگر از آن روزها را پشت سر گذاشتی.
خستگیهایت را برای امشب زمین بگذار.فردا یک فرصت تازه است؛یک صفحه سفید برای تجربه کردن، یاد گرفتن و ساختن.
با آرامش چشمهایت را ببند...همین که هنوز امید داری، یعنی نوری در مسیرت هست.
@shadoaram
قبل از اینکه بخوابی، لحظهای مکث کن و از خودت تشکر کن.
برای قدمهایی که برداشتی،برای تلاشهایی که کسی شاید ندید،برای اینکه با وجود سختیها ادامه دادی.
لازم نیست هر روز کامل باشی؛همین که ادامه میدهی، یعنی در حال رشد هستی.
تو از روزهای سخت گذشته عبور کردهای،و امروز هم یکی دیگر از آن روزها را پشت سر گذاشتی.
خستگیهایت را برای امشب زمین بگذار.فردا یک فرصت تازه است؛یک صفحه سفید برای تجربه کردن، یاد گرفتن و ساختن.
با آرامش چشمهایت را ببند...همین که هنوز امید داری، یعنی نوری در مسیرت هست.
۲۲
۱۷:۰۱
+ترسهايت را از بين ببر و بر آنها چيره شو…هيچ كس در اين راه به تو كمك نخواهد كرد،چون هيچکس به اندازه خودت
با ترسهايت آشنا نيست...
@shadoaram
۲۸
۱۱:۲۴
چند وقت پیش، روز عجیبی را پشت سر میگذاشتم. انگار ذهنم پر از فکرهای نیمهکاره بود؛ هر کدام مرا به سمتی میکشید. نه تمرکز داشتم، نه حوصله، نه حتی میل به انجام کاری.
جلوی تلویزیون نشستم و چند کانال را عوض کردم، اما هیچچیز توجهم را جلب نکرد.
بعد سراغ گوشی رفتم؛ چند دقیقه بیهدف بین صفحهها چرخیدم. نه حالم بهتر شد، نه ذهنم آرامتر.
با خودم گفتم: «بلند شو، فقط یک کار ساده انجام بده.»
رفتم آشپزخانه و شروع کردم به خرد کردن سبزی. نه به خاطر عجله برای آماده کردن غذا؛ فقط میخواستم دستهایم مشغول باشند.
چند دقیقه بعد متوجه شدم آن آشوب ذهنی کمتر شده است. تمرکزم آرامآرام برگشته بود. نه چون مشکلی حل شده بود، بلکه چون تمام توجه من روی یک کار واقعی و ملموس قرار گرفته بود.
همان روز به یک نکته رسیدم:
همهی مشغول بودنها شبیه هم نیستند.
بعضی مشغولیتها فقط حواس ما را پرت میکنند، اما بعضی دیگر ذهن را آرام و متمرکز میکنند؛ چون ما را به لحظهی اکنون برمیگردانند.
یکی از این کارهای ساده را انتخاب کن؛ کاری که عجله نخواهد و فقط حضورت را بخواهد:
• خرد کردن سبزی یا میوه• مرتب کردن یک کشو یا قفسه• نقاشی یا طراحی ساده• بافتنی یا خیاطی• نوشتن چند خط با دست• آب دادن به گلدانها
لازم نیست کار بزرگی باشد. گاهی چند دقیقه حضور کامل، از ساعتها سرگردانی ذهنی ارزشمندتر است.
اگر امروز این تمرین را انجام دادی، یک
@shadoaram
۱۳
۱۹:۵۳
مردی که مدیر یک شرکت بود، روزهای سختی را میگذراند.شرکتش تا مرز ورشکستگی پیش رفته بود.بدهیها روی هم انباشته شده بودند.طلبکارها هر روز تماس میگرفتند.و او دیگر راهی برای نجات کسبوکارش نمیدید.
یک عصر، خسته و درمانده روی نیمکتی در پارک نشست.
سرش را میان دستانش گرفته بود و به این فکر میکرد که چگونه همه چیز به اینجا رسیده است.
در همین لحظه پیرمردی کنارش نشست و پرسید:«چرا اینقدر ناراحتی؟»
مرد ابتدا تمایلی به صحبت نداشت، اما بعد از چند دقیقه، تمام مشکلاتش را برای پیرمرد تعریف کرد.
پیرمرد با دقت گوش داد.
سپس دستهچکش را بیرون آورد، چیزی نوشت و برگه را به دست مرد داد.
مرد با تعجب به آن نگاه کرد.یک چک پانصد هزار دلاری بود. پای چک هم امضایی دیده میشد که نفس را در سینهاش حبس کرد:
«جان راکفلر»
پیرمرد لبخندی زد و گفت:«این پول برای توست. یک سال دیگر همین موقع، همین جا همدیگر را میبینیم و آن وقت میتوانی پولم را پس بدهی.»
بعد از گفتن این جمله بلند شد و رفت.
مرد مدت زیادی به چک خیره ماند.
میدانست اگر بخواهد، همین فردا میتواند تمام بدهیهایش را بپردازد.
اما تصمیم گرفت چک را نقد نکند.
آن را در گاوصندوق شرکت گذاشت و با خودش گفت:
«اگر او به من اعتماد کرده، شاید هنوز امیدی باشد.»
از آن روز اتفاق عجیبی افتاد.
او با انرژی بیشتری مذاکره کرد.از طلبکاران مهلت گرفت.قراردادهای جدید بست.و برای مشکلاتی که قبلاً غیرممکن به نظر میرسیدند، راهحل پیدا کرد.
ماهها گذشت.
کمکم بدهیها پرداخت شدند.سفارشهای جدید رسیدند.و شرکت دوباره روی پای خودش ایستاد.
یک سال بعد، مرد با همان چک در دست، به همان پارک رفت.
روی همان نیمکت نشست و منتظر ماند.
چند دقیقه بعد پیرمرد را دید که به سمتش میآید.
مرد خوشحال شد.
میخواست چک را برگرداند و از موفقیتی که به دست آورده بود برایش بگوید.
اما ناگهان پرستاری دواندوان رسید، بازوی پیرمرد را گرفت و گفت:
«خداروشکر پیدات کردم!»
سپس رو به مرد کرد و ادامه داد:
«امیدوارم مزاحم شما نشده باشد. ایشان یکی از بیماران آسایشگاه هستند و مدام فرار میکنند و به مردم میگویند که جان راکفلر هستند!»
مرد مات و مبهوت ماند.
به چک نگاه کرد.
چکی که هرگز ارزش مالی نداشت...
اما همان چک، زندگی او را تغییر داده بود.
آن روز فهمید:
قدرتی که شرکتش را نجات داد، در حساب بانکی راکفلر نبود؛
در باوری بود که دوباره در وجود خودش زنده شده بود.┈┈┈┈••✾
امشب از خودت بپرس:اگر به تواناییهایم بیشتر اعتماد داشتم،چه کاری را از فردا متفاوت انجام میدادم؟┈┈┈┈••✾
۱۵
۲۰:۱۷
«اگر انسان در درون خودش، آن نوری را که خدا در دلش نهاده خاموش نکند، هرگز گم نمیشود.»
«زندگی، نه در لذت بردن و نه در رنج کشیدن است؛ زندگی در رشد است، در حرکت به سوی روشنایی.»
«وقتی انسان به راستی از خود فراتر میرود، آرامشی ژرف پیدا میکند که هیچچیز نمیتواند از او بگیرد.»
جنگ و صلح
لئوتولستوی@shadoaram
«زندگی، نه در لذت بردن و نه در رنج کشیدن است؛ زندگی در رشد است، در حرکت به سوی روشنایی.»
«وقتی انسان به راستی از خود فراتر میرود، آرامشی ژرف پیدا میکند که هیچچیز نمیتواند از او بگیرد.»
۱۵
۲:۴۷
گاهی فقط یک کلمه، مسیر فکر کردن ما را عوض میکند.
داشتم با یکی از همکارانم درباره رشد، یادگیری و بهتر شدن صحبت میکردم؛ درباره اینکه چطور میتوانم بیشتر یاد بگیرم و مفیدتر باشم.
در میان صحبتها، ناگهان خبر رسید:
تهران را با موشک زدهاند.
جنگ شروع شده بود.
همکارم نگاهی به من کرد، لبخندی زد و گفت:
«توی ایران؟ با این شرایط که نمیشه...»
حرفش بیمنطق نبود. شرایط واقعاً سخت بود.
اما چیزی که ذهنم را درگیر کرد، خودِ جنگ نبود؛ آن دو کلمه بود:
«نمیشه...»
چند ساعت بعد با خودم فکر کردم:
اگر هیچ کاری نکنم، نتیجهاش از همین حالا معلوم است؛ هیچ اتفاقی نمیافتد.
اما اگر تلاش کنم، شاید نتیجه بگیرم.
همانجا تصمیم گرفتم فقط یک کلمه را عوض کنم.
به جای اینکه بگویم:
«نمیشود...»
بگویم:
«فعلاً سخت است.»
همین تغییر کوچک، تفاوت بزرگی ایجاد میکند.
«نمیشود» یعنی پایان راه.
اما «فعلاً سخت است» یعنی هنوز راهی وجود دارد؛ فقط باید بیشتر جستوجو کرد، بیشتر صبر داشت و بیشتر تلاش کرد.
حالا نوبت توست...
این روزها درباره چه چیزی به خودت میگویی «نمیشود»؟
اگر همان جمله را اینطور تغییر بدهی چه اتفاقی میافتد؟
«فعلاً سخت است، اما غیرممکن نیست.»
شاید همین تغییر کوچک، آغاز یک مسیر تازه باشد.
تمرین امروز:
فقط یک موضوع را پیدا کن که مدتهاست به خاطر «نمیشود» کنار گذاشتهای.
امروز فقط جملهاش را عوض کن:
«فعلاً سخت است، اما غیرممکن نیست.»
گاهی تغییر زندگی، از تغییر فقط یک کلمه شروع میشود. @shadoaramاگر این نوشته برایت مفید بود، آن را با کسی که این روزها به شنیدنش نیاز دارد به اشتراک بگذار.
داشتم با یکی از همکارانم درباره رشد، یادگیری و بهتر شدن صحبت میکردم؛ درباره اینکه چطور میتوانم بیشتر یاد بگیرم و مفیدتر باشم.
در میان صحبتها، ناگهان خبر رسید:
تهران را با موشک زدهاند.
جنگ شروع شده بود.
همکارم نگاهی به من کرد، لبخندی زد و گفت:
«توی ایران؟ با این شرایط که نمیشه...»
حرفش بیمنطق نبود. شرایط واقعاً سخت بود.
اما چیزی که ذهنم را درگیر کرد، خودِ جنگ نبود؛ آن دو کلمه بود:
«نمیشه...»
چند ساعت بعد با خودم فکر کردم:
اگر هیچ کاری نکنم، نتیجهاش از همین حالا معلوم است؛ هیچ اتفاقی نمیافتد.
اما اگر تلاش کنم، شاید نتیجه بگیرم.
همانجا تصمیم گرفتم فقط یک کلمه را عوض کنم.
به جای اینکه بگویم:
«نمیشود...»
بگویم:
«فعلاً سخت است.»
همین تغییر کوچک، تفاوت بزرگی ایجاد میکند.
«نمیشود» یعنی پایان راه.
اما «فعلاً سخت است» یعنی هنوز راهی وجود دارد؛ فقط باید بیشتر جستوجو کرد، بیشتر صبر داشت و بیشتر تلاش کرد.
حالا نوبت توست...
این روزها درباره چه چیزی به خودت میگویی «نمیشود»؟
اگر همان جمله را اینطور تغییر بدهی چه اتفاقی میافتد؟
«فعلاً سخت است، اما غیرممکن نیست.»
شاید همین تغییر کوچک، آغاز یک مسیر تازه باشد.
فقط یک موضوع را پیدا کن که مدتهاست به خاطر «نمیشود» کنار گذاشتهای.
امروز فقط جملهاش را عوض کن:
«فعلاً سخت است، اما غیرممکن نیست.»
گاهی تغییر زندگی، از تغییر فقط یک کلمه شروع میشود. @shadoaramاگر این نوشته برایت مفید بود، آن را با کسی که این روزها به شنیدنش نیاز دارد به اشتراک بگذار.
۲۱
۷:۳۰
چند وقت پیش سوار ماشین شدم. قرار بود به جایی بروم و ذهنم درگیر کارهای روزمره بود.
راهنما زدم تا از پارک خارج شوم.
همان لحظه، خودرویی را که از کنارم میآمد، ندیدم.
یک تصادف جزئی اتفاق افتاد.
خوشبختانه هیچکس آسیب ندید و فقط خسارت کمی به ماشینها وارد شد.
اما چیزی که بیشتر از خودِ تصادف آزارم داد، صدایی بود که در ذهنم شروع شد:
«چقدر بیدقتی...» «مگه حواست کجاست؟» و ...
چند لحظه بعد از خودم پرسیدم:اگر بهترین دوستم همین اشتباه را کرده بود، با او هم همینطور حرف میزدم؟
پاسخم «نه» بود.
به او میگفتم:
«خوشبختانه کسی آسیب ندیده. از این اتفاق درس بگیر و دفعهی بعد با دقت بیشتری حرکت کن.»
همان لحظه متوجه یک تفاوت مهم شدم:
مسئولیتپذیری با خودسرزنشگری یکی نیست.
مسئولیتپذیری یعنی اشتباهت را بپذیری، از آن یاد بگیری و برای جبرانش تلاش کنی.
اما خودسرزنشگری فقط انرژی تو را میگیرد، بدون اینکه کمکی به بهتر شدن اوضاع بکند.
از آن روز، هر وقت صدای سرزنشگر ذهنم بلند میشود، چند ثانیه مکث میکنم و از خودم میپرسم:
«اگر یک دوست جای من بود، الان به او چه میگفتم؟»
خیلی وقتها، همان پاسخی که شایستهی یک دوست است، همان چیزی است که خودمان هم به آن نیاز داریم.
وقتی اشتباه میکنی، با خودت مثل یک دوست حرف میزنی یا مثل یک دشمن؟@shadoaramاگر این نوشته به دلت نشست، یک
۱۳
۸:۰۰