۳۵
۱۱:۳۷
واقعا حس میکنم این روزها زیر وزن اتفاقها دارم آرامآرام له میشوم. هر روز تکهای از توانم جا میماند و هر شب با دلی خستهتر از قبلچشمهایم را میبندم. انگار غم، بیصدا تمامجانم را اشغال کرده و دیگر حتی نفسم هم بوی خستگی میدهد...! _یاس
۳۰
۱۱:۴۰
آیینه هم ز حال دلم خسته میشودهر روز میبیند که تنها شکستهام...! _یاس
۲۹
۱۱:۴۱
۳۳
۱۱:۴۱
ما همهمان تنهاییم، نباید گول خورد، زندگی یکزندان است، زندانهای گوناگون، ولی بعضیها به دیوار زندان صورت میکشند و با آن خودشان را سرگرم میکنند. بعضیها میخواهند فرار بکنند،دستشان را بیهوده زخم میکنند و بعضیها همماتم میگیرند، ولی اصل کار این است که بایدخودمان را گول بزنیم. همیشه باید خودمان را گول بزنیم، ولی وقتی میآید که آدم از گولزدنخودش هم خسته میشود...!
۳۲
۱۱:۴۴
هر شب سکوت، میهمان پلکهای من شدتا صبح، زیر چشم من امضای غم نشست...! _یاس
۳۲
۱۱:۴۵
۲۸
۱۱:۴۷
دارم خودم را از آدمها جمع میکنم؛ نه چون ازبودن کنارشان خسته شدهام، بلکه چون دیگرچیزی از من نمانده که بخواهد دوباره شکستهشود. هر رفتن، هر سرد شدن، هر تغییر کوچکی،تکهای از دلم را با خودش برد. حالا دیگر فاصلهگرفتن برایم انتخاب نیست؛ آخرین راهیست که مانده تا شاید آنچه از من باقی مانده، زیردست آدمها کاملا نابود نشود...! _یاس
۲۴
۱۱:۵۵
شبی رها میکنم این تن را، شاید روحم در دنیای دیگر به آرامش برسد...!
۸
۱۲:۰۵
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.