میانِ خاک، باران و یک چشمِ بازیادداشتی از سرهنگ جانباز بهمن اکبری جردوی
جمعه بود؛ همان روزی که سکوتِ شهر با صدای ریزشِ باران، هماهنگ میشود و شهر آماده برپایی راهپیمایی روز قدس میشد و من بودم و۴نفر همکار عزیزی که در یک اتاقِ کارِ، پشت میزِ کامپیوتر نشسته بودیم؛ اما تمامِ حضورم در جای دیگری است. در میانهی آن لرزشِ مرگبار.
آن روز، پنج نفر بودیم. پنج قلب که با یک ضربآهنگ به سمت جبهه میتپید. اما تقدیر، تنها یکی از ما را برای روایتِ این داستان برگزید. حالا، فقط من ماندهام، تنها بازماندهای که انگار از مرگ، اجازه گرفته تا بازگردد.
تصور میکنم دوباره در آن لحظه هستم؛ آن روزِ بارانی که آسمان هم با ما گریه میکرد. ناگهان، صدای جنگنده و در یک چشم بهم زدنی فرو ریختنِ آوار. سنگینیِ بیرحمانه بر تنم نشست. تاریکی، سیاه و مطلق، همه چیز را بلعید. در آن لحظهی ممتد، وقتی که نفسها در گلو حبس میشد، صداهایی میآمد که از زیرِ آجرها و آهن، از اعماقِ خاک، جان میسپردند. گرد و خاک به گلویم رخنه میکرد و ناخودآگاه اشهدم را گفتم .
صدای همکارانم، دوستانم، رفقای جنگیام که نفس های آخر خود را میکشیدن به گوشم میرسید، صدای جان دادن آنها، مثلِ تیغی بر روحم نشست. در آن ساعتِ سیاه، زیرِ خروارها آجر و بتن و آهن، زندگیام مثل یک فیلم از جلوی چشمم میگذشت همسرم ، دخترم از اولین لبخندها تا آخرین نگاهها، از امیدهای ساده تا وعدههایی که نیمهکاره ماند. هر ثانیه، یک سال میگذشت. یک ساعتِ طولانی، مرگبار و بیانتها، در میانهی آوار و صدایِ جانسپردنِ عزیزانم گذشت.سپس، ناگهان... جرقهای از نور. صدای فریادهای نجاتدهنده و دستهایی که از میان خاک و آجرها، مرا بیرون کشیدند. تاریکیِ آوار جای خود را به سفیدیِ بیرحمانهی نورِ اورژانس داد. صدای بوقِ آمبولانس، در میانهی هیاهویِ باران، مثلِ ریتمی از دنیای دیگر به گوش میرسید. انتقال به بیمارستان (شهدای تجریش) در کسری از ثانیه، آن سکوتِ پر از درد، و آن لحظهی معلق میانِ مرگ و زندگی....و ناگهان، در اتاق عمل با کلی پرستار جایی که تنها صدای دستگاهها بود و بوی استریلِ مرگ، چشمهایم باز شد. یکی صورتم را با سرم میشست یکی با سوزن انگشت هایم را بخیه میکرد و دیگری با زدن آمپول بی حسی ترکش ها را از سرم جدا میکرد،من بودم و کلی درد و رنج و فکر اینکه همکارانم و دوستانم چه بر سرشان آمد...من بازگشتهام، اما نه به تنهایی. من با تمامِ آن چهار نفر، در هر قدم، در هر نفس و در هر بارانِ جمعه، زندگی میکنم. من تنها بازمانده نیستم؛ من، نگهبانِ خاطرهی آن چهار نفر شهیدی هستم که همکار نبودند برادر بودند.
( به یاد شهیدان و عزیزانم امیرسرلشکر عبداله جلالینسب، امیرسرتیپ حسین بخون، امیرسرتیپ محمد مرتضوی رودبارکی و امیرسرتیپدوم ولیاله اکابری )
@shahid_bekhoon
جمعه بود؛ همان روزی که سکوتِ شهر با صدای ریزشِ باران، هماهنگ میشود و شهر آماده برپایی راهپیمایی روز قدس میشد و من بودم و۴نفر همکار عزیزی که در یک اتاقِ کارِ، پشت میزِ کامپیوتر نشسته بودیم؛ اما تمامِ حضورم در جای دیگری است. در میانهی آن لرزشِ مرگبار.
آن روز، پنج نفر بودیم. پنج قلب که با یک ضربآهنگ به سمت جبهه میتپید. اما تقدیر، تنها یکی از ما را برای روایتِ این داستان برگزید. حالا، فقط من ماندهام، تنها بازماندهای که انگار از مرگ، اجازه گرفته تا بازگردد.
تصور میکنم دوباره در آن لحظه هستم؛ آن روزِ بارانی که آسمان هم با ما گریه میکرد. ناگهان، صدای جنگنده و در یک چشم بهم زدنی فرو ریختنِ آوار. سنگینیِ بیرحمانه بر تنم نشست. تاریکی، سیاه و مطلق، همه چیز را بلعید. در آن لحظهی ممتد، وقتی که نفسها در گلو حبس میشد، صداهایی میآمد که از زیرِ آجرها و آهن، از اعماقِ خاک، جان میسپردند. گرد و خاک به گلویم رخنه میکرد و ناخودآگاه اشهدم را گفتم .
صدای همکارانم، دوستانم، رفقای جنگیام که نفس های آخر خود را میکشیدن به گوشم میرسید، صدای جان دادن آنها، مثلِ تیغی بر روحم نشست. در آن ساعتِ سیاه، زیرِ خروارها آجر و بتن و آهن، زندگیام مثل یک فیلم از جلوی چشمم میگذشت همسرم ، دخترم از اولین لبخندها تا آخرین نگاهها، از امیدهای ساده تا وعدههایی که نیمهکاره ماند. هر ثانیه، یک سال میگذشت. یک ساعتِ طولانی، مرگبار و بیانتها، در میانهی آوار و صدایِ جانسپردنِ عزیزانم گذشت.سپس، ناگهان... جرقهای از نور. صدای فریادهای نجاتدهنده و دستهایی که از میان خاک و آجرها، مرا بیرون کشیدند. تاریکیِ آوار جای خود را به سفیدیِ بیرحمانهی نورِ اورژانس داد. صدای بوقِ آمبولانس، در میانهی هیاهویِ باران، مثلِ ریتمی از دنیای دیگر به گوش میرسید. انتقال به بیمارستان (شهدای تجریش) در کسری از ثانیه، آن سکوتِ پر از درد، و آن لحظهی معلق میانِ مرگ و زندگی....و ناگهان، در اتاق عمل با کلی پرستار جایی که تنها صدای دستگاهها بود و بوی استریلِ مرگ، چشمهایم باز شد. یکی صورتم را با سرم میشست یکی با سوزن انگشت هایم را بخیه میکرد و دیگری با زدن آمپول بی حسی ترکش ها را از سرم جدا میکرد،من بودم و کلی درد و رنج و فکر اینکه همکارانم و دوستانم چه بر سرشان آمد...من بازگشتهام، اما نه به تنهایی. من با تمامِ آن چهار نفر، در هر قدم، در هر نفس و در هر بارانِ جمعه، زندگی میکنم. من تنها بازمانده نیستم؛ من، نگهبانِ خاطرهی آن چهار نفر شهیدی هستم که همکار نبودند برادر بودند.
( به یاد شهیدان و عزیزانم امیرسرلشکر عبداله جلالینسب، امیرسرتیپ حسین بخون، امیرسرتیپ محمد مرتضوی رودبارکی و امیرسرتیپدوم ولیاله اکابری )
۲۸۵
۱۰:۰۵
دلـتـنگـی را اگر چاره بودما بـیـچـاره نـبودیــم…
#سپهبد_شهید_بـاقری#سپهبد_شهید_پاکپور#سرتیپ_شهید_بخون
۲۳۳
۱۸:۰۳
بازارسال شده از امیر سرتیپ شهید حاج حسین بخون
هر کس در شب جمعه شهدا را یاد کند، شهدا هم او را نزد اباعبدالله یاد می کنند.
۲۰
۱۵:۲۸
🪴 نهالی به یاد بود مردی که طبیعت را دوست داشت و در هر جایی که میتوانست گل و گیاهان را نگهداری میکرد.
#معمار_دیپلماسی_نظامی
۲۳۷
۱۸:۱۷
تمرینات پایین آمدن از کوهها با راپل بلند Rappel توسط امیر شهید حسین بخون در ارتفاعات کفترک شهر شیراز دوره تکاوری و کوهستان تیپ ۵۵ هوابرد(نوهد) / شیراز تابستان ۱۳۷۲
#معمار_دیپلماسی_نظامی
۲۲۷
۱۵:۴۲
#امیر_جهانشاهی#نیروی_زمینی_محوری#معمار_دیپلماسی_نظامی
۱۷۵
۱۷:۰۱
ناو سروان تکاور شهید #سید_مالک_موسویتبار ، از نیروهای پهپادی خرمشهر و از همرزمان ۱۰ شهید حادثه ۱۷ فروردین بخش ابوالفارس، در حمله آمریکا به شهرستان آغاجاری به همراه ۵ تن از همکارانش به فیض شهادت نائل آمد.
مادر شهید سید مالک موسویتبار همان بانویی است که در روایتهای مربوط به حادثه ۱۷ فروردین، از روزهای حضور و شهادت ۱۰ دلاور مرد نیروی دریایی ارتش در ابوالفارس روایت کرده بود روایتی که غربت و مظلومیت آن شهدا را برای مردم این دیار بازگو کرد.
شهید موسوی تبار که پس از شهادت همرزمانش در حادثه ۱۷ فروردین همواره از فراق آنان دلتنگ بود و آرزوی پیوستن به جمع شهدا را داشت در مراسم های گرامیداشت این شهدا و همچنین در جریان عملیات جست وجو و انتقال پیکرهای آنان حضوری فعال داشت و تلاشهای فراوانی انجام داد
اکنون سید مالک موسوی تبار نیز پس از ماهها دلتنگی و آرزوی شهادت به جمع رفیقان شهید خود پیوست رفیقانی که پیش تر در ابوالفارس آسمانی شده بودند.
۱۲۲
۸:۴۵
بازارسال شده از امیر سرتیپ شهید حاج حسین بخون
هر کس در شب جمعه شهدا را یاد کند، شهدا هم او را نزد اباعبدالله یاد می کنند.
۱۱
۱۶:۳۵
۱۱۸
۱۹:۵۲
دارم هوای صحبت یاران رفته رایاری کن ای اجل که به یاران رسانیام
#حاج_قاسم_سلیمانی#حاج_حسین_بخون
۶۷
۲۲:۳۲