روایت فتح.mp3
۱۰:۵۷-۹.۳۲ مگابایت
۷۳۵
۲۲:۲۳
شهدا به ما آموختهاند
زیستن هنر است و هنرمندآنانند که شمع می شوندتا صدایِ بال زدنهای پروانهها برقرار بماند ....#صبح_وعاقبتمون_شهدایی
┈┉┅━❀
❀━┅┉┈ کانال شهید محسن فتاحی
@Shahidfattahi
┈┉┅━❀
❀━┅┉┈
┈┉┅━❀
۶۲۳
۶:۰۵
خاطرات من_قسمت هشتم
«بسمالله الرحمن الرحیم.
پس از آن تصمیم بزرگ برای گام نهادن در مسیر بندگی خداوند و قبولی در آزمون ورودی حوزه علمیه، قسمت چنین شد که «محسن» برای ادامه مسیر، شهر «آباده» را برگزیند. در ابتدا تصور میکردیم این انتخاب، همچون سایر تصمیمات زندگی، تصادفی بوده است؛ اما با گذشت زمان و گام نهادن در این طریقِ پرفراز و نشیب، محسن دریافت که حضور در هر مکان و زمان، حکمتی الهی برای تعالی روح است.
مادر، بیقرارِ دوریِ فرزند بود و پدر، اگرچه در دل آشوبی داشت، اما نگرانیاش را بروز نمیداد تا مبادا محسن در تصمیمش مردد شود یا تزلزلی در قلبش راه یابد. پانزدهم شهریورماه، موعد آغاز کلاسهای حوزه بود و پس از دو هفته، در ابتدای مهر، فرصتی کوتاه برای استراحت داشتند. مقرر شد ما، به همراه پدر و مادر محسن، او را راهی آباده کنیم تا وسایل مختصری را که تدارک دیده بودیم به دستش برسانیم و پس از آن، راهی اصفهان شویم.
در طول مسیر، حال و هوای عجیبی حاکم بود. محسن چندین بار در گفتوگوهای خواهر و برادرانهمان از دلشوره و نگرانیاش سخن گفت؛ اضطرابی که در عمق چشمانش نیز هویدا بود؛ نگرانی از دوری خانه و سنگینی مسیری که برگزیده بود. با این حال، هیچکدام از اینها سد راه عزم راسخش نشد.
عصرگاهان به آباده رسیدیم و با نشانی که در دست داشتیم، «حوزه علمیه اثنیعشری صاحبالزمان (عج)» را یافتیم. محسن پیاده شد و مدارکش را به همراه پدر به دفتر حوزه تحویل داد و کلید حجره کوچکش را تحویل گرفت. زمان وداع فرارسید؛ مادر، محسن را در آغوش کشید و صورتش را بوسید. اشک در چشمانش حلقه زد و با وجود تمام تلاشهایش برای پنهان کردن بغض، اشکهایش بیاختیار بر گونههایش جاری شد.
پس از خداحافظی، ما به سمت اصفهان حرکت کردیم. هنگام نماز مغرب و عشاء به شهرضا رسیدیم، اما پس از اقامه نماز، همگی به این نتیجه رسیدیم که بدون محسن، اشتیاقی برای ادامه مسیر نداریم. شب را در امامزادهای ماندیم و صبح روز بعد، بیدرنگ دوباره راهی آباده شدیم تا بار دیگر دیدار تازه کنیم. حوالی ساعت هشت یا نه صبح بود که به حوزه رسیدیم و در زدیم…»
┈┉┅━❀
❀━┅┉┈ کانال شهید محسن فتاحی
@Shahidfattahi
┈┉┅━❀
❀━┅┉┈
«بسمالله الرحمن الرحیم.
پس از آن تصمیم بزرگ برای گام نهادن در مسیر بندگی خداوند و قبولی در آزمون ورودی حوزه علمیه، قسمت چنین شد که «محسن» برای ادامه مسیر، شهر «آباده» را برگزیند. در ابتدا تصور میکردیم این انتخاب، همچون سایر تصمیمات زندگی، تصادفی بوده است؛ اما با گذشت زمان و گام نهادن در این طریقِ پرفراز و نشیب، محسن دریافت که حضور در هر مکان و زمان، حکمتی الهی برای تعالی روح است.
مادر، بیقرارِ دوریِ فرزند بود و پدر، اگرچه در دل آشوبی داشت، اما نگرانیاش را بروز نمیداد تا مبادا محسن در تصمیمش مردد شود یا تزلزلی در قلبش راه یابد. پانزدهم شهریورماه، موعد آغاز کلاسهای حوزه بود و پس از دو هفته، در ابتدای مهر، فرصتی کوتاه برای استراحت داشتند. مقرر شد ما، به همراه پدر و مادر محسن، او را راهی آباده کنیم تا وسایل مختصری را که تدارک دیده بودیم به دستش برسانیم و پس از آن، راهی اصفهان شویم.
در طول مسیر، حال و هوای عجیبی حاکم بود. محسن چندین بار در گفتوگوهای خواهر و برادرانهمان از دلشوره و نگرانیاش سخن گفت؛ اضطرابی که در عمق چشمانش نیز هویدا بود؛ نگرانی از دوری خانه و سنگینی مسیری که برگزیده بود. با این حال، هیچکدام از اینها سد راه عزم راسخش نشد.
عصرگاهان به آباده رسیدیم و با نشانی که در دست داشتیم، «حوزه علمیه اثنیعشری صاحبالزمان (عج)» را یافتیم. محسن پیاده شد و مدارکش را به همراه پدر به دفتر حوزه تحویل داد و کلید حجره کوچکش را تحویل گرفت. زمان وداع فرارسید؛ مادر، محسن را در آغوش کشید و صورتش را بوسید. اشک در چشمانش حلقه زد و با وجود تمام تلاشهایش برای پنهان کردن بغض، اشکهایش بیاختیار بر گونههایش جاری شد.
پس از خداحافظی، ما به سمت اصفهان حرکت کردیم. هنگام نماز مغرب و عشاء به شهرضا رسیدیم، اما پس از اقامه نماز، همگی به این نتیجه رسیدیم که بدون محسن، اشتیاقی برای ادامه مسیر نداریم. شب را در امامزادهای ماندیم و صبح روز بعد، بیدرنگ دوباره راهی آباده شدیم تا بار دیگر دیدار تازه کنیم. حوالی ساعت هشت یا نه صبح بود که به حوزه رسیدیم و در زدیم…»
┈┉┅━❀
۶۰۴
۱۵:۴۷
خاطرات من_قسمت نهم
«پس از آنکه یک ساعتی را در کنار محسن گذراندیم، زمانِ وداع فرا رسید. پدر پیشنهاد داد برای تنوع مسیر و کاستن از غمِ فراقِ محسن که مادر را سخت بیتاب کرده بود، راهی شیراز نشویم و مسیر را از سمت «اقلید» تغییر دهیم. پس از صرف صبحانهای در اقلید، با امید به اینکه تنوع مسیر، کمی از التهابِ قلب مادر بکاهد، راهی شدیم.
پدر مسیر کوهستانی زیبایی را انتخاب کرده بود، اما دیری نگذشت که از راه اصلی منحرف شدیم. بیخبر از آنکه به بیراهه رفتهایم، به پیش راندیم. جاده رفتهرفته خلوتتر شد، تا جایی که دیگر خودرویی به چشم نمیخورد تا آدرس بپرسیم. سرانجام به گروهی از عشایر برخوردیم. وقتی پدر از آنها پرسوجو کرد، پاسخ دادند که مسیر را به کلی گم کردهایم؛ راهی که در پیش گرفته بودیم نه تنها به شیراز نمیرسید، بلکه با پیشروی بیشتر به جادهای خاکی و خطرناک ختم میشد. ناچار شدیم مسیرِ دو ساعت و نیمهای را که پیموده بودیم، بازگردیم.
در میانه راه بازگشت، در اوج گرمای ظهر، فشارِ مسیرِ کوهستانی بر ماشین کارگر افتاد و موتور جوش آورد. درست در جادهای که سکوت و خلوتیاش وحشتآور بود، متوقف شدیم. کمی بعد، رانندهی یک کامیون که از پشت سر میآمد، ما را تا میانهی گردنهای بکسل کرد، اما از آنجا به بعد، او نیز باید مسیر دیگری را در پیش میگرفت و ما را همانجا تنها گذاشت.
با دلی پر از تشویش، پدر دوباره با احتیاط ماشین را روشن کرد. اما طولی نکشید که دوباره موتور از کار افتاد و گرمای هوا، مانع از حرکت شد. دوباره در آن بیابانِ خاموش، چشمانتظارِ رهگذری شدیم که گرهای از کارمان بگشاید.»
┈┉┅━❀
❀━┅┉┈ کانال شهید محسن فتاحی
@Shahidfattahi
┈┉┅━❀
❀━┅┉┈
«پس از آنکه یک ساعتی را در کنار محسن گذراندیم، زمانِ وداع فرا رسید. پدر پیشنهاد داد برای تنوع مسیر و کاستن از غمِ فراقِ محسن که مادر را سخت بیتاب کرده بود، راهی شیراز نشویم و مسیر را از سمت «اقلید» تغییر دهیم. پس از صرف صبحانهای در اقلید، با امید به اینکه تنوع مسیر، کمی از التهابِ قلب مادر بکاهد، راهی شدیم.
پدر مسیر کوهستانی زیبایی را انتخاب کرده بود، اما دیری نگذشت که از راه اصلی منحرف شدیم. بیخبر از آنکه به بیراهه رفتهایم، به پیش راندیم. جاده رفتهرفته خلوتتر شد، تا جایی که دیگر خودرویی به چشم نمیخورد تا آدرس بپرسیم. سرانجام به گروهی از عشایر برخوردیم. وقتی پدر از آنها پرسوجو کرد، پاسخ دادند که مسیر را به کلی گم کردهایم؛ راهی که در پیش گرفته بودیم نه تنها به شیراز نمیرسید، بلکه با پیشروی بیشتر به جادهای خاکی و خطرناک ختم میشد. ناچار شدیم مسیرِ دو ساعت و نیمهای را که پیموده بودیم، بازگردیم.
در میانه راه بازگشت، در اوج گرمای ظهر، فشارِ مسیرِ کوهستانی بر ماشین کارگر افتاد و موتور جوش آورد. درست در جادهای که سکوت و خلوتیاش وحشتآور بود، متوقف شدیم. کمی بعد، رانندهی یک کامیون که از پشت سر میآمد، ما را تا میانهی گردنهای بکسل کرد، اما از آنجا به بعد، او نیز باید مسیر دیگری را در پیش میگرفت و ما را همانجا تنها گذاشت.
با دلی پر از تشویش، پدر دوباره با احتیاط ماشین را روشن کرد. اما طولی نکشید که دوباره موتور از کار افتاد و گرمای هوا، مانع از حرکت شد. دوباره در آن بیابانِ خاموش، چشمانتظارِ رهگذری شدیم که گرهای از کارمان بگشاید.»
┈┉┅━❀
۵۴۷
۱۶:۰۶
خاطرات من_قسمت دهم
«در حالی که مستأصل میان جاده مانده بودیم، گویی دست تقدیر دوباره آن راننده کامیون را به مسیر ما بازگرداند. ما که از بازگشت او متعجب بودیم، با لبخندی مهربان پیاده شد و دوباره ماشینمان را بکسل کرد. او علاوه بر کشیدن خودرو، پدر را با نکاتی فنی برای مدیریتِ گرمای موتور راهنمایی کرد و با توصیهای خیرخواهانه و خداحافظی، به راه خود رفت.
ما دوباره با احتیاط و سرعت کم به مسیر ادامه دادیم، اما گویی زنجیرهی مشکلات تمامی نداشت. ناگهان صدای مهیبی برخاست؛ چرخ عقبِ ماشین جدا شد و با شتاب به سمت سراشیبی گردنه غلتید. باد شدیدی میوزید و هجوم انبوه قاصدکها به سمت جاده، دیدمان را به کلی کور کرده بود؛ گویی گردنه در هالهای از ابهام و غبار فرو رفته بود. پدر با وجود تمام خستگی و نگرانی، مسافتی طولانی را به دنبال چرخ تا اعماق دره دوید. با هر سختی و مرارتی که بود، چرخ را بازگرداند و با دستان مجروح و زخمی، به هر طریقی که بود آن را دوباره در جای خود محکم کرد.
سفرِ سه ساعتهی آباده تا شیراز که از صبح آغاز شده بود، با آن همه درگیریِ فنی و جوش آوردنهای پیدرپی، تا ساعت شش عصر به درازا کشید. وقتی سرانجام به خانه رسیدیم، محسن تماس گرفت تا از احوالمان جویا شود. همان لحظه، پدر که از فرط خستگی رمقی برایش نمانده بود، بیدرنگ بر سجدهی شکر افتاد؛ سجدهای که نشان از عمق ایمانش داشت، چرا که معتقد بود در تمام آن مسیرِ پرخطر، جز لطفِ خدا و عنایت امام زمان (عج)، هیچ عاملی نمیتوانست ما را به سلامت به مقصد برساند.»
┈┉┅━❀
❀━┅┉┈ کانال شهید محسن فتاحی
@Shahidfattahi
┈┉┅━❀
❀━┅┉┈
«در حالی که مستأصل میان جاده مانده بودیم، گویی دست تقدیر دوباره آن راننده کامیون را به مسیر ما بازگرداند. ما که از بازگشت او متعجب بودیم، با لبخندی مهربان پیاده شد و دوباره ماشینمان را بکسل کرد. او علاوه بر کشیدن خودرو، پدر را با نکاتی فنی برای مدیریتِ گرمای موتور راهنمایی کرد و با توصیهای خیرخواهانه و خداحافظی، به راه خود رفت.
ما دوباره با احتیاط و سرعت کم به مسیر ادامه دادیم، اما گویی زنجیرهی مشکلات تمامی نداشت. ناگهان صدای مهیبی برخاست؛ چرخ عقبِ ماشین جدا شد و با شتاب به سمت سراشیبی گردنه غلتید. باد شدیدی میوزید و هجوم انبوه قاصدکها به سمت جاده، دیدمان را به کلی کور کرده بود؛ گویی گردنه در هالهای از ابهام و غبار فرو رفته بود. پدر با وجود تمام خستگی و نگرانی، مسافتی طولانی را به دنبال چرخ تا اعماق دره دوید. با هر سختی و مرارتی که بود، چرخ را بازگرداند و با دستان مجروح و زخمی، به هر طریقی که بود آن را دوباره در جای خود محکم کرد.
سفرِ سه ساعتهی آباده تا شیراز که از صبح آغاز شده بود، با آن همه درگیریِ فنی و جوش آوردنهای پیدرپی، تا ساعت شش عصر به درازا کشید. وقتی سرانجام به خانه رسیدیم، محسن تماس گرفت تا از احوالمان جویا شود. همان لحظه، پدر که از فرط خستگی رمقی برایش نمانده بود، بیدرنگ بر سجدهی شکر افتاد؛ سجدهای که نشان از عمق ایمانش داشت، چرا که معتقد بود در تمام آن مسیرِ پرخطر، جز لطفِ خدا و عنایت امام زمان (عج)، هیچ عاملی نمیتوانست ما را به سلامت به مقصد برساند.»
┈┉┅━❀
۵۴۷
۱۴:۱۸
خاطرات من_قسمت یازدهم
بسم الله
«تقریباً یک هفته پیش از آن واقعه، یادم هست… پدرم در کارخانه «فجرِ سپاه» اشتغال داشت؛ همانجایی که زیر نظر نیروهای مسلح، قطعات سلاح میساختند. او از همان روزهای پُرآتشِ جنگ، در آن کارخانه بود؛ سرگروه کارگاه و از زبدهترینِ مردانی که تجهیزاتِ دفاعیِ وطن را صیقل میدادند.
پدرم هرگاه از آن سالها سخن میگفت، آهی از سرِ حسرت در گلویش میشکست. همیشه میگفت: «دلمان پر میکشید برای میدانهای نبرد؛ برای آن هشت سالِ حماسه. اما تقدیر، ما را پشت خاکریزهای کارخانه نگاه داشت تا بازوی تپندهی جبههها باشیم.» به آنها گفته بودند وظیفهتان پشتیبانی است؛ نباید بروید. و همین، داغی بودبر دلِ پدر که: «کاش من هم طعمِ جبهه را چشیده بودم.»
همیشه از خدا میخواست که اگر فیضِ حضور در میدانِ رزم نصیبش نشد، لااقل مرگش در مسیری باشد که به شهادت نزدیک است. وردِ زبانش بود که: «مردی که برای نانِ حلال، عرق میریزد و در حین کار، جان به جانآفرین تسلیم میکند، در شمارِ شهیدان است.» و گویی دعا برایش مستجاب شد؛ او که عمری در پیِ شهادت دویده بود، سرانجام در حریمِ امنِ کارگاه و در حینِ جهادِ اقتصادی، به سوی معبود پر کشید.»« پدر گویی از همان هفته، پردهای از میان کشیده شده بود؛ انگار تصویری از سوی غیب بر جانش نشسته بود که به او میگفت: «زمانِ رفتن نزدیک است.» در آن روزهای پایانی، حرفهایش بوی وصیت میداد؛ سخنانی که تنها پس از رفتنش، فهمیدیم چقدر از پیشآگاهیِ روح او حکایت داشت.
در آن تابستانِ گرم، وقتی برادرم محسن به شیراز بازگشته بود و زمانِ استراحتش بود، پدر ما را گرد خود نشاند. با آرامشی که از سرِ تسلیم بود، گفت: «من هیچ بدهی و طلبِ حقّی از کسی ندارم؛ جز مبلغ اندکی که باید از فلان جا پیدا و به فلان کس پرداخت شود.» او داشت دفترِ حسابِ زندگیاش را با مردانگی میبست.
نصیحتهایش برای آینده، همچون ستارههایی در تاریکیِ مسیرِ من میدرخشید. هرگز آن کلامِحکیمانهاش را از یاد نمیبرم؛ وقتی نشستیم و به من گفت: «دخترم، گمان مکن زندگی، جنگی است که باید در آن برنده شد؛ زندگی، تقابل و تلافی نیست. در همنشینی با هر کسی، باید جایی برای گذشت و کوتاه آمدن بود. زندگی، کشمکشِ بیپایانِ “من و تو” نیست؛ بلکه هنرِ توازن است.» و سپس با لبخندی از سرِ رضایت، گفت: «خدا را شکر که دختری دارم که برای پدرش میگرید.»
اما عجیبترین لحظات، زمانی بود که کتابی دربارهی عالمِ برزخ به من سپرد و گفت: «بخوان و برایم تعریف کن.» روزها گذشت و من با اشتیاق، صفحات آن کتاب را ورق میزدم و هر روز که از سرِ کار بازمیگشت، بخشی از آن جهانِ دیگر را برایش روایت میکردم.
در آخرین روزها، وقتی داشتم دربارهی آدابِ تدفین و آن تکه چوبِ تر که در کنار کفن میگذارند تا زمانی که خشک شود، برایش میخواندم، ناگهان نگاهش
به من دوخت. گویی کلامِ کتاب، با واقعیتِ وجودش پیوند خورده بود. با صدایی آرام اما نافذ گفت: «یادت نرود، برای من هم حتماً همان را بگذارید.» سپس، همانگونه که عادت داشت، در همان حالتِ همیشگیِ خوابیدن، دراز کشید و گویی با همان تصویرِ کتاب، به سوی خوابی عمیق و ابدی رفت؛ خوابی که دیگر هیچ بیداریای نمیتوانست آن را بر هم زند.»
┈┉┅━❀
❀━┅┉┈ کانال شهید محسن فتاحی
@Shahidfattahi
┈┉┅━❀
❀━┅┉┈
بسم الله
«تقریباً یک هفته پیش از آن واقعه، یادم هست… پدرم در کارخانه «فجرِ سپاه» اشتغال داشت؛ همانجایی که زیر نظر نیروهای مسلح، قطعات سلاح میساختند. او از همان روزهای پُرآتشِ جنگ، در آن کارخانه بود؛ سرگروه کارگاه و از زبدهترینِ مردانی که تجهیزاتِ دفاعیِ وطن را صیقل میدادند.
پدرم هرگاه از آن سالها سخن میگفت، آهی از سرِ حسرت در گلویش میشکست. همیشه میگفت: «دلمان پر میکشید برای میدانهای نبرد؛ برای آن هشت سالِ حماسه. اما تقدیر، ما را پشت خاکریزهای کارخانه نگاه داشت تا بازوی تپندهی جبههها باشیم.» به آنها گفته بودند وظیفهتان پشتیبانی است؛ نباید بروید. و همین، داغی بودبر دلِ پدر که: «کاش من هم طعمِ جبهه را چشیده بودم.»
همیشه از خدا میخواست که اگر فیضِ حضور در میدانِ رزم نصیبش نشد، لااقل مرگش در مسیری باشد که به شهادت نزدیک است. وردِ زبانش بود که: «مردی که برای نانِ حلال، عرق میریزد و در حین کار، جان به جانآفرین تسلیم میکند، در شمارِ شهیدان است.» و گویی دعا برایش مستجاب شد؛ او که عمری در پیِ شهادت دویده بود، سرانجام در حریمِ امنِ کارگاه و در حینِ جهادِ اقتصادی، به سوی معبود پر کشید.»« پدر گویی از همان هفته، پردهای از میان کشیده شده بود؛ انگار تصویری از سوی غیب بر جانش نشسته بود که به او میگفت: «زمانِ رفتن نزدیک است.» در آن روزهای پایانی، حرفهایش بوی وصیت میداد؛ سخنانی که تنها پس از رفتنش، فهمیدیم چقدر از پیشآگاهیِ روح او حکایت داشت.
در آن تابستانِ گرم، وقتی برادرم محسن به شیراز بازگشته بود و زمانِ استراحتش بود، پدر ما را گرد خود نشاند. با آرامشی که از سرِ تسلیم بود، گفت: «من هیچ بدهی و طلبِ حقّی از کسی ندارم؛ جز مبلغ اندکی که باید از فلان جا پیدا و به فلان کس پرداخت شود.» او داشت دفترِ حسابِ زندگیاش را با مردانگی میبست.
نصیحتهایش برای آینده، همچون ستارههایی در تاریکیِ مسیرِ من میدرخشید. هرگز آن کلامِحکیمانهاش را از یاد نمیبرم؛ وقتی نشستیم و به من گفت: «دخترم، گمان مکن زندگی، جنگی است که باید در آن برنده شد؛ زندگی، تقابل و تلافی نیست. در همنشینی با هر کسی، باید جایی برای گذشت و کوتاه آمدن بود. زندگی، کشمکشِ بیپایانِ “من و تو” نیست؛ بلکه هنرِ توازن است.» و سپس با لبخندی از سرِ رضایت، گفت: «خدا را شکر که دختری دارم که برای پدرش میگرید.»
اما عجیبترین لحظات، زمانی بود که کتابی دربارهی عالمِ برزخ به من سپرد و گفت: «بخوان و برایم تعریف کن.» روزها گذشت و من با اشتیاق، صفحات آن کتاب را ورق میزدم و هر روز که از سرِ کار بازمیگشت، بخشی از آن جهانِ دیگر را برایش روایت میکردم.
در آخرین روزها، وقتی داشتم دربارهی آدابِ تدفین و آن تکه چوبِ تر که در کنار کفن میگذارند تا زمانی که خشک شود، برایش میخواندم، ناگهان نگاهش
به من دوخت. گویی کلامِ کتاب، با واقعیتِ وجودش پیوند خورده بود. با صدایی آرام اما نافذ گفت: «یادت نرود، برای من هم حتماً همان را بگذارید.» سپس، همانگونه که عادت داشت، در همان حالتِ همیشگیِ خوابیدن، دراز کشید و گویی با همان تصویرِ کتاب، به سوی خوابی عمیق و ابدی رفت؛ خوابی که دیگر هیچ بیداریای نمیتوانست آن را بر هم زند.»
┈┉┅━❀
۵۶۸
۱۴:۲۰
خاطرات من_قسمت دوازدهم
بسم اللهمیراثِ احترام)
«در همان هفتههای پایانی، درست پیش از آن حادثهی تلخ که زندگی ما را دگرگون کرد، پرسشی ناگهانی و شاید بیمقدمه از پدرم پرسیدم. با کنجکاویِ یک فرزند، از او پرسیدم: «پدر، وقتی ما به دنیا آمدیم، آیا هرگز به این فکر نکردید که شاید روزی بزرگ شویم و با شما برخورد کنیم؟ شاید روزی به حرفهایتان گوش ندهیم یا حتی بیاحترامی کنیم؟»
پدرم، بدون ذرهای تردید و با آرامشی که از ایمانِ او نشئت میگرفت، بسیار سریع و صریح پاسخ داد: «نه… من هرگز حتی برای یک لحظه هم چنین فکری به ذهنم خطور نکرد. چرا که من تا جایی که در توانم بود، به پدر و مادرم احترام گذاشتم و هرگز در برابر آنها سر خم نکردم؛ و چون میدانستم ریشهی رفتارهای من احترام است، یقین داشتم که چنین چیزی در آینده
برای من رخ نخواهد داد.»
و واقعیت همین بود. ما سه فرزند، با تمام شیطنتها و بیقرارهای دوران کودکیمان، هرگز راهِ بیاحترامی را به سمت آنها پیدا نکردیم. شاید شیطنتهای ما بخشی از طبیعتِ بچگی بود، اما آنچه مانع از آن میشد، رفتارِ خاص و متفاوتِ آنها بود. من در عمرم کمتر پدر و مادری را دیدهام که برای فرزندانشان، فراتر از یک نقشِ سنتی، برای شخصیت و وجودِ آنها احترام قائل باشند. آنها به ما نه به چشمِ زیردستان، که به چشمِ انسانهایی با کرامت نگاه میکردند و همین، ستونِ اصلیِ پیوندِ عمیق و ارزشمندِ ما بود.»
┈┉┅━❀
❀━┅┉┈ کانال شهید محسن فتاحی
@Shahidfattahi 
┈┉┅━❀
❀━┅┉┈
بسم اللهمیراثِ احترام)
«در همان هفتههای پایانی، درست پیش از آن حادثهی تلخ که زندگی ما را دگرگون کرد، پرسشی ناگهانی و شاید بیمقدمه از پدرم پرسیدم. با کنجکاویِ یک فرزند، از او پرسیدم: «پدر، وقتی ما به دنیا آمدیم، آیا هرگز به این فکر نکردید که شاید روزی بزرگ شویم و با شما برخورد کنیم؟ شاید روزی به حرفهایتان گوش ندهیم یا حتی بیاحترامی کنیم؟»
پدرم، بدون ذرهای تردید و با آرامشی که از ایمانِ او نشئت میگرفت، بسیار سریع و صریح پاسخ داد: «نه… من هرگز حتی برای یک لحظه هم چنین فکری به ذهنم خطور نکرد. چرا که من تا جایی که در توانم بود، به پدر و مادرم احترام گذاشتم و هرگز در برابر آنها سر خم نکردم؛ و چون میدانستم ریشهی رفتارهای من احترام است، یقین داشتم که چنین چیزی در آینده
برای من رخ نخواهد داد.»
و واقعیت همین بود. ما سه فرزند، با تمام شیطنتها و بیقرارهای دوران کودکیمان، هرگز راهِ بیاحترامی را به سمت آنها پیدا نکردیم. شاید شیطنتهای ما بخشی از طبیعتِ بچگی بود، اما آنچه مانع از آن میشد، رفتارِ خاص و متفاوتِ آنها بود. من در عمرم کمتر پدر و مادری را دیدهام که برای فرزندانشان، فراتر از یک نقشِ سنتی، برای شخصیت و وجودِ آنها احترام قائل باشند. آنها به ما نه به چشمِ زیردستان، که به چشمِ انسانهایی با کرامت نگاه میکردند و همین، ستونِ اصلیِ پیوندِ عمیق و ارزشمندِ ما بود.»
┈┉┅━❀
┈┉┅━❀
۵۶۳
۱۴:۳۸
بعضی رفتنها، پایان یک زندگی نیست؛
آغاز دلتنگیِ کسانی است که جا ماندهاند...
تا چشم کار میکند، جای خالی توست؛
اما عطر حضورت هنوز در دلها جاری است.
┈┉┅━❀
❀━┅┉┈ کانال شهید محسن فتاحی
@Shahidfattahi
┈┉┅━❀
❀━┅┉┈
┈┉┅━❀
۲۰۴
۶:۴۱
اللهم عجل لولیک الفرج...
خدایا...ظهورش را نزدیک گردان،دلهای ما را از یاران واقعیاش قرار بدهو قسمت همهی چشمانتظاران، دیدن آن صبحِ موعود باشد...

┈┉┅━❀
❀━┅┉┈ کانال شهید محسن فتاحی
@Shahidfattahi
┈┉┅━❀
❀━┅┉┈
خدایا...ظهورش را نزدیک گردان،دلهای ما را از یاران واقعیاش قرار بدهو قسمت همهی چشمانتظاران، دیدن آن صبحِ موعود باشد...
┈┉┅━❀
۲۰۲
۶:۴۲