┈┉┅━❀
۳۳۷
۱۱:۲۱
«حکایتِ غریبیست تماشای تو در همان مکانی که روزگاری در آن نفس کشیدهای. این قاب، تلاقیِ خاطره و حقیقت است؛ انگار حرم هنوز بوی حضورت را میدهد و گنبد، به یاد دارد نگاهی را که در این نقطه به او دوخته شده بود. تو در قاب ایستادهای، اما حضورت در تمامِ این فضا جاری است...
┈┉┅━❀
❀━┅┉┈ کانال شهید محسن فتاحی
@Shahidfattahi
┈┉┅━❀
❀━┅┉┈
┈┉┅━❀
۳۹۲
۱۵:۴۶
خاطرات من ـ قسمت هفتم
فهیمه فتاحی
چند وقتی میشد که محسن آن حال و هوای قبل را نداشت؛ هر روز یک ساعت زودتر از خانه بیرون میرفت و همین موضوع نگرانی مادر را بیشتر کرده بود. شب که پدر به خانه آمد، مادر موضوعِ زود رفتنِ هر روزه محسن را با او در میان گذاشت.
پدر با صبوری و متانت همیشگی گفت: «نگران نباش خانمجان، من مطمئنم که محسن جای بدی نمیرود؛ ولی باز هم فردا دنبالش میروم تا خیالمان راحت شود.» صبح روز بعد، پدر با کمی فاصله محسن را دنبال کرد. مسیر همان مسیر مدرسه بود، ولی چرا زودتر؟
هنوز که ساعت کلاسهای درسی نیست! محسن کمی جلوتر از مدرسه، وارد مسجد شد. حاجآقا با دیدن محسن احوالپرسی گرمی کرد و با هم روی یکی از نیمکتهای حیاط نشستند. حسابی گرم صحبت بودند، به طوری که هیچکدام گذر زمان را حس نمیکردند. بعد از نماز ظهر و عصر، محسن به مدرسه رفت و پدر هم به خانه برگشت.
پدر با صحبتهایش خیال مادر را از این که محسن مسیر درستی را در پیش گرفته، راحت کرد. چند روزی از آن ماجرا نگذشته بود که محسن موضوع را با پدر در میان گذاشت؛ او میخواست برای ادامه تحصیل به حوزه علمیه برود و دلایل محکمی برای این تصمیم داشت. آنها با هم به دیدن حاجآقا رفتند و پدر مفصل با امام جماعت مسجد صحبت کرد. آنجا بود که پدر متوجه شد محسن نزدیک به یک ماه است که هر روز پیش حاجآقا میآید و در مورد ادامه تحصیل در حوزه علمیه با او مشورت میکند. بعد از آن، پدر هم پا به پای محسن برای پیدا کردن راهش همراه شد.
همدلی پدر آنقدر قوت قلب محسن را بالا برده بود که در مقابل انتقادها خیلی محکم جواب میداد و در انتخاب مسیر مصممتر میشد. در یکی از مشورتها، طرف مقابل که انسان سرشناس، معتبر و کاملی بود، آب پاکی را روی دست محسن ریخت و گفت: «بگذار مخلص کلام را برایت بگویم؛ باید در این مسیر پیِ هر چیزی را به تن خود بمالید. این راه سختیها و ناملایمات زیادی دارد، نامهربانی بسیار میبینی؛ ولی اگر این مسیر را انتخاب کردی، این را بدان که اگر سر کلاس درس بودی و خبر فوت پدرت را هم آوردند، باید اول کلاست را تمام کنی.»
نمیدانم، ولی شاید خدا میخواست که این حرف از زبان آن شخص بیرون آید؛ چرا که دقیقاً زمانی که محسن برای امتحان در حوزه علمیه آباده بود، خبر فوت پدرش را به او دادند...
┈┉┅━❀
❀━┅┉┈ کانال شهید محسن فتاحی
@Shahidfattahi
┈┉┅━❀
❀━┅┉┈
فهیمه فتاحی
چند وقتی میشد که محسن آن حال و هوای قبل را نداشت؛ هر روز یک ساعت زودتر از خانه بیرون میرفت و همین موضوع نگرانی مادر را بیشتر کرده بود. شب که پدر به خانه آمد، مادر موضوعِ زود رفتنِ هر روزه محسن را با او در میان گذاشت.
پدر با صبوری و متانت همیشگی گفت: «نگران نباش خانمجان، من مطمئنم که محسن جای بدی نمیرود؛ ولی باز هم فردا دنبالش میروم تا خیالمان راحت شود.» صبح روز بعد، پدر با کمی فاصله محسن را دنبال کرد. مسیر همان مسیر مدرسه بود، ولی چرا زودتر؟
هنوز که ساعت کلاسهای درسی نیست! محسن کمی جلوتر از مدرسه، وارد مسجد شد. حاجآقا با دیدن محسن احوالپرسی گرمی کرد و با هم روی یکی از نیمکتهای حیاط نشستند. حسابی گرم صحبت بودند، به طوری که هیچکدام گذر زمان را حس نمیکردند. بعد از نماز ظهر و عصر، محسن به مدرسه رفت و پدر هم به خانه برگشت.
پدر با صحبتهایش خیال مادر را از این که محسن مسیر درستی را در پیش گرفته، راحت کرد. چند روزی از آن ماجرا نگذشته بود که محسن موضوع را با پدر در میان گذاشت؛ او میخواست برای ادامه تحصیل به حوزه علمیه برود و دلایل محکمی برای این تصمیم داشت. آنها با هم به دیدن حاجآقا رفتند و پدر مفصل با امام جماعت مسجد صحبت کرد. آنجا بود که پدر متوجه شد محسن نزدیک به یک ماه است که هر روز پیش حاجآقا میآید و در مورد ادامه تحصیل در حوزه علمیه با او مشورت میکند. بعد از آن، پدر هم پا به پای محسن برای پیدا کردن راهش همراه شد.
همدلی پدر آنقدر قوت قلب محسن را بالا برده بود که در مقابل انتقادها خیلی محکم جواب میداد و در انتخاب مسیر مصممتر میشد. در یکی از مشورتها، طرف مقابل که انسان سرشناس، معتبر و کاملی بود، آب پاکی را روی دست محسن ریخت و گفت: «بگذار مخلص کلام را برایت بگویم؛ باید در این مسیر پیِ هر چیزی را به تن خود بمالید. این راه سختیها و ناملایمات زیادی دارد، نامهربانی بسیار میبینی؛ ولی اگر این مسیر را انتخاب کردی، این را بدان که اگر سر کلاس درس بودی و خبر فوت پدرت را هم آوردند، باید اول کلاست را تمام کنی.»
نمیدانم، ولی شاید خدا میخواست که این حرف از زبان آن شخص بیرون آید؛ چرا که دقیقاً زمانی که محسن برای امتحان در حوزه علمیه آباده بود، خبر فوت پدرش را به او دادند...
┈┉┅━❀
۲۷۳
۱۱:۰۱
شب جمعه شب زیارتی حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام ،،، سلام ما را برسان
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یَابْنَ رَسُولِ اللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا خِیَرَةَ اللَّهِ و َابْنَ خِیَرَتِهِ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یَابْنَ اَمیرِالْمُؤْمِنینَ و َابْنَ سَیِّدِ الْوَصِیّینَ
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یَابْنَ فاطِمَةَ سَیِّدَةِ نِساَّءِ الْعالَمینَ
┈┉┅━❀
❀━┅┉┈ کانال شهید محسن فتاحی
@Shahidfattahi
┈┉┅━❀
❀━┅┉┈
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یَابْنَ رَسُولِ اللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا خِیَرَةَ اللَّهِ و َابْنَ خِیَرَتِهِ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یَابْنَ اَمیرِالْمُؤْمِنینَ و َابْنَ سَیِّدِ الْوَصِیّینَ
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یَابْنَ فاطِمَةَ سَیِّدَةِ نِساَّءِ الْعالَمینَ
┈┉┅━❀
۳۳۸
۱۱:۲۰
سه ماه و پانزده روز است که دیگر صدای تو در گوشم نجوایی نداشته و جای خالی تو در گوشه گوشه خانه قلبم را سخت میفشارد و سکوت، صدای بلندترین یاد توست. میگویند شهیدان نمیمیرند، اما کسی به ما نگفت که زنده بودنِ آنها در غیابشان، اینقدر سخت است. حالا سه ماه و پانزده روز است که من با خلأ تو میجنگم؛ جنگی که سلاحش دلتنگی و هدفش رسیدن به توست. دوریات سخت است، اما تماشای جایگاهت در کنار شهدای آسمان، به من آرامش میدهد. تو رفتی تا جاودانه شوی، و من ماندم تا هر روز یاد بگیرم چگونه با خاطراتت زندگی کنم. دلتنگت هستم، عزیز تر از جانم ...

┈┉┅━❀
❀━┅┉┈ کانال شهید محسن فتاحی
@Shahidfattahi
┈┉┅━❀
❀━┅┉┈
┈┉┅━❀
۲۴۳
۱۵:۳۶
در روایت عیون و امالی صدوق از ریان بن شبیب روایت شده که گوید در روز اول محرم به محضر امام رضا (ع) رفتم، و آن حضرت به من فرمود: «ای پسر شبیب روزه هستی؟» عرض کردم: «نه…» سپس آن حضرت درباره ی محرم و روز عاشورا و مصیبت جانگداز امام حسین (ع) سخنانی فرمود که از آن جمله بود: ای پسر شبیب براستی که ماه محرم ماهی است که مردم زمان جاهلیت در گذشته به خاطر حرمت آن ماه، ستم و جنگ را در آن حرام می دانستند ولی این امت نه حرمت ماه را نگه داشتند و نه حرمت پیامبر را، که فرزندان او را کشته و زنانش را اسیر کرده و اموالش را به غارت بردند. خدایشان هیچ گاه نیامرزد.┈┉┅━❀
❀━┅┉┈ کانال شهید محسن فتاحی
@Shahidfattahi 
┈┉┅━❀
❀━┅┉┈
┈┉┅━❀
۳۵۰
۱۵:۳۷
محرم ماه شناخت حق از باطل است،ماه رسیدن به مسیر حقیقی که فطرت انسان بر آن بنا شد،ماهی که به ما میگوید بندگان صالح خدا چرا در این مسیر قدم گذاشتند،و جان را که بزرگترین سرمایه آنها بود فدا کردند...
┈┉┅━❀
❀━┅┉┈ کانال شهید محسن فتاحی
@Shahidfattahi
┈┉┅━❀
❀━┅┉┈
┈┉┅━❀
۱۴۱
۱۷:۳۰
هر شهیدی، در حقیقت قطرهای است از اقیانوسِ بیکرانِ عاشورا. او با خون خود، همان پیمانی را تکرار کرد که سالها پیش در کربلا بسته شد؛ پیمانی میانِ عشق و فدا، میانِ فنا و بقا. شهید، در لحظهی وصال، لبخندی بر لب دارد، چون میداند که در مسیرِ «سلطانِ شهدا» گام برداشته و حالا در آغوشِ ابدیتی است که بوی خاکِ پاکِ کربلاست. او نمیرد؛ چون هر جا که نامِ حسین (ع) باشد، یادِ او جاری است...
┈┉┅━❀
❀━┅┉┈ کانال شهید محسن فتاحی
@Shahidfattahi
┈┉┅━❀
❀━┅┉┈
┈┉┅━❀
۱۴۴
۱۷:۴۶
@rebbiyon_ir
┈┉┅━❀
۱۱۲
۶:۵۳