یکی از قشنگترین حکایتهای صادق هدایت : ⚘⚘⚘در یک جمع بیحوصله نشسته بودمطبق عادت همیشگی مجله را ورق زدم تا به جدول رسیدمهمین که در دلم خواندم سه عمودییکی گفت بلند بگوگفتم یک کلمه سه حرفی استازهمه چیز برتر استحاجی گفت: پولتازه عروس مجلس گفت: عشقشوهرش گفت: یارکودک دبستانی گفت: علمحاجی پشت سرهم گفت : پول، اگه نمیشه طلا، سکهگفتم: حاجی اینها نمیشهگفت: پس بنویس مالگفتم: بازم نمیشهگفت: جاهخسته شدم با تلخی گفتم: نه نمیشهدیدم همه ساکت شدندمادر بزرگ گفت: "عمر".سیاوش که تازه از سربازی آمده بود گفت: کارديگری خندید و گفت: وامیکی از آن وسط بلندگفت: وقتیکی گفت: آدمخنده تلخی کردم و گفتم: نهاما فهمیدمتا شرح جدول زندگی کسی را نداشته باشیحتی یک کلمه سه حرفی آن هم درست در نمیآید !!! باید جدول کامل زندگیشان را داشته باشی.بدون آن همه چیز بیمعناست!!!هرکس جدول زندگی خود را دارد.هنوز به آن کلمه سه حرفی جدول خودم فکر میکنم.شاید کودک پا برهنه بگوید: کفشکشاورزبگوید: برفلال بگوید: حرفناشنوا بگوید: صدانابینا بگوید: نورو من هنوز در فکرمکه چرا کسی نگفت: " خدا " «صادق هدایت» ⚘⚘⚘
۲.۱K
۲۲:۳۳
بازنشستگی..... وچراغی که خاموش شد… و گواهی فوتروزی روزگاری، رئیس بازنشستهٔ پلیسی بود که سالها در خانهای سازمانی و مجلل زندگی میکرد. پس از بازنشستگی به خانهٔ شخصی خود در یکی از محلههای مسکونی نقل مکان کرد، اما همچنان به مقام و جایگاه گذشتهاش میبالید.هر عصر به پارک محله میرفت، اما با کسی همصحبت نمیشد؛ زیرا احساس میکرد اطرافیانش همسطح او نیستند.روزی پیرمردی کنارش نشست و با مهربانی سر صحبت را باز کرد، اما رئیس بازنشسته توجهی نکرد و پیوسته از خودش، مقام گذشته، ابهت و احترام مردم نسبت به خود سخن گفت و با افتخار افزود:«من اینجا زندگی میکنم، چون این خانه، ملک شخصی من است.»این ماجرا چند روز ادامه داشت تا اینکه پیرمرد روزی به او گفت:«جناب رئیس… چراغ را میشناسید؟ تا وقتی روشن است، ارزش و اهمیت دارد؛ اما وقتی بسوزد و خاموش شود، دیگر فرقی نمیکند ۱۰ وات باشد یا ۱۰۰ وات؛ هر دو بینور و بیاستفادهاند.»سپس ادامه داد:«من پنج سال است که اینجا زندگی میکنم، اما هرگز به کسی نگفتهام که دو دوره نمایندهٔ مجلس بودهام.»رنگ از چهرهٔ رئیس پلیس پرید.پیرمرد گفت:«آقایی که سمت راست شما نشسته، مدیرکل سابق راهآهن بوده است.آن یکی که روبهرویتان نشسته، یک ژنرال ارتش بوده است.و آن مردی که در گوشه نشسته، رئیس هیئتمدیرهٔ یک شرکت بزرگ بوده است.با این حال، هیچکدام هرگز از مقامهای گذشتهٔ خود سخن نگفتهاند.»سپس افزود:«ما همه، از جمله من و شما، چراغهای خاموششدهایم. وقتی برق قطع شود، دیگر فرقی میان رئیس پلیس و یک پلیس عادی نیست.»خورشید هنگام طلوع زیباست و هنگام غروب نیز زیباست؛اما مردم طلوعش را تحسین میکنند و غروبش را از یاد میبرند.این حقیقت زندگی است.مقام، قدرت، شهرت و عنوان، همگی موقتیاند و هویت واقعی انسان نیستند.اگر آنها را اساس ارزش خود قرار دهیم، باید به یاد داشته باشیم که روزی همه پایان خواهند یافت.زندگی نیز مانند بازی شطرنج است؛شاه، وزیر، فیل، اسب و سرباز، هرکدام در جریان بازی ارزش و جایگاه خود را دارند.اما وقتی بازی تمام میشود، همه دوباره در یک جعبه قرار میگیرند.و در پایان…هر اندازه که در زندگی مدرک، نشان افتخار یا جایزه به دست آورده باشیم،آخرین سند رسمی که همگی دریافت خواهیم کرد، گواهی فوت است.آن هم شاید تنها مدتی نزد فرزندان یا نوههایمان برای انجام امور اداری باقی بماند…اما آنچه حقیقتاً از ما ماندگار خواهد بود، اعمال نیک، اخلاق نیکو و اثر زیبایی است که در دل مردم بر جای گذاشتهایم.⚘⚘⚘
۱.۷K
۸:۴۸
انگیزشی
الگوی زیبایی برای دیگران باش"سعی کن کسی که تو را می بیند، آرزو کند مثل تو باشد
از ایمان سخن نگو!بگذار از نوری که بر چهره داری، آن را احساس کند.
از عقیده برایش نگوبگذار با پایبندی تو آن را بپذیرد.
از عبادت برایش نگو!بگذار آن را جلوی چشمش ببیند.
از اخلاق برایش نگو!بگذار آن را از طریق مشاهده ی تو بپذیرد.
از تعهد برایش نگو!بگذار با دیدن تو، از حقیقت آن لذت ببرد.
"بگذار مردم با اعمال تو خوب بودن را بشناسند"
۱K
۱۷:۳۹
۱K
۱۷:۳۹
پذیرایی ساده و مختصر رو فرهنگ سازی کنید !مهمونی و شب نشینی ضیاقت نیست ک نصف حقوق صاحبخونه بره ! علت کم شدن معاشرت ها اگاهی اقتصادیه⚘⚘⚘
۱.۱K
۱۷:۵۷
نمونه ای از تمرینات برای پیشگیری از زمین خوردن و افزایش تعادل در سالمندان⚘⚘⚘
۱.۳K
۱۸:۰۷
بیا بنویسیم ,مثل درس ,مثل مشق تو کتاب تاریخ⚘⚘⚘
۴۷۶
۱۸:۲۴
قابل توجه هموطنان عزیزم ک تا تقی به توقی میشه مثل نقل و نبات و شکلات اینارو میخورن⚘تماشای ویدئو لطفا اطلاع رسانی کنید⚘⚘⚘
۶۸۴
۷:۲۹
⚘⚘⚘
۶۴۴
۶:۳۴