دعایی هست که انگار یکی از ته درماندگی با خدا حرف میزند.از زبان جوانان اصحاب کهف،همانها که سر پیش کسی خم نمیکردند و از نادانی حاکمان زمان خود شکایت داشتند. آنجا که پیش از آنکه به غار پناه ببرند از استیصال ندا میدهند که پروردگارا از نزد خودت رحمتی بفرست و در این گرفتاری رشدی سهم ما کن و راه درست را در کارمان پیش پایمان بگذار.هیی لنا من امرنا رشدا...چه دعای عجیبی!آنها نخواستند از گرفتاری نجات پیدا کنند ، خواستند در دل آن گرفتاری، راه را هم گم نکنند.ما هم اینروزها نمیدانیم باید بمانیم یا برویم، سکوت کنیم یا حرف بزنیم، بجنگیم یا دست بکشیم.روزهایی که نه میتوانیم به عقب برگردیم، نه از آینده مطمئنیم.در چنین وقتهایی، شاید بیش از هر چیز به نوری نیاز داریم که کمکمان کند درست ببینیمحتی اگر راه پیش رو همچنان دشوار باشد.خدایا، نمیدانم از کدام راه باید بروم فقط نگذار راه اشتباه را با اطمینان انتخاب کنم.
#شاهرخ_نوشت
#شاهرخ_نوشت
۳۱۵
۱۷:۳۲
وقتی انحصار، جای تعهد را میگیرد!
ترکیب «بیشعوری» و «اعتمادبهنفس»، اگر با انحصار و بیرقیبی مخلوط شود، معجون خطرناکی میسازد معجونی که متأسفانه در بعضی از کارخانههای بزرگ شهرهای صنعتی کشور میتوان سراغش را گرفت.کارخانههایی با ماشینآلات عظیم، تجهیزات پیشرفته و توانایی ساخت قطعاتی که شاید هر جایی نتوان سراغشان رفت اما گاهی با چنان اعتمادبهنفسی رفتار میکنند که انگار نهفقط صاحب چند دستگاه خاص، بلکه صاحب اختیار پروژه و کارفرما و حتی زمان هستند!خوب میدانند که در شرایط تحریم و محدودیت واردات، برای بعضی تجهیزات و قطعات خاص، جایگزین چندانی وجود ندارد. میدانند پروژههای نفت و گاز،معدنی و فولادی دیر یا زود، ناچارند سراغشان بیایند.همینجاست که تخصص، آرامآرام از یک مزیت فنی به ابزار قدرت تبدیل میشودقدرتی که بهجای حل مسئله، گاهی صرف تحمیل خواستهها میشود.پیش از قرارداد، همهچیز گل و بلبل است. هرچه کارفرما بگوید، پاسخ یک کلمه است: «چشم!»زمان تحویل؟ چشم! کیفیت؟ چشم! الزامات فنی؟ روی چشم!
اما همین که قرارداد امضا شد و جوهر آن خشک شد، انگار آدم دیگری پشت میز نشسته است.اسب مراد را زین میکنند و میتازند نه لزوماً در مسیر اجرای قرارداد، بلکه در جهت منافع خودشان.برنامه زمانبندی، که تا دیروز سند تعهد بود، ناگهان به کاغذی بی ارزش تبدیل میشود. موعد تحویل میگذرد و بهانهها، یکی پس از دیگری، از خط تولید بیرون میآیند.یک روز متریال نرسیده، روز دیگر نقشه ایراد دارد، روز بعد دستگاه خراب شده و روزی دیگر، مسئلهای تازه کشف میشود که ظاهراً تا پیش از امضای قرارداد وجود خارجی نداشته است!از کیفیت متریال میزنند، از الزامات فنی کوتاه میآیند و برای هر تغییر و هر اتفاق، صورتحسابی تازه روی میز میگذارند.کلیمسازی هم که جای خودش را دارد گاهی چنان استادانه از هر اتفاقی ادعای مالی میسازند که آدم شک میکند نکند بعضیها بهجای مهندسی ساخت، به مهندسی باجگیری رسیدهاند!البته هر ادعای مالی یا درخواست تمدید زمانی لزوماً نادرست نیست و پروژه صنعتی پیچیدگیهای خودش را دارد. مسئله، جایی آغاز میشود که تأخیر و افت کیفیت و ادعاهای مالی، از استثنا به روال تبدیل شوند و قرارداد، بهجای آنکه چارچوب تعهدات باشد، به ابزاری برای فشار بر طرف مقابل بدل شود.کارفرما هم همیشه دست بازی ندارد. میداند که تغییر سازنده، هزینه و زمان تازهای میطلبدمیداند که توقف یک تجهیز یا تأخیر در تحویل یک قطعه میتواند برنامه راهاندازی یک خط تولید یا حتی یک پروژه بزرگ را به هم بریزد.پس ناچار است مدارا کند، مذاکره کند، فرصت بدهد و گاهی برای نجات پروژه، از موضع خود عقب بنشیند.و بعضیها دقیقا روی همین ناچاری حساب باز میکنند.این دیگر صرفاً ضعف در مدیریت پروژه نیست سوءاستفاده از موقعیتی است که انحصار و نبود جایگزین در اختیارشان گذاشته است.
تازه اگر کار به اختلاف حقوقی بکشد، داستان پیچیدهتر میشود. پروژهای که باید با دانش فنی و مدیریت درست پیش برود، درگیر نامهنگاری و صورتجلسه و ادعاهای متقابل میشود و در این میان، زمان و پول است که از جیب صنعت کشور میرود.
اما تلخترین بخش ماجرا، نه تأخیر است، نه کلیم و نه حتی اختلاف بر سر کیفیت.تلخترین بخش، آنجاست که بعضی از همین مجموعهها برای رفتارشان یک توجیه ملی و میهنی هم دارند.چنان از ماندن در کشور حرف میزنند که انگار با رفتن به کانادا فاصلهای تا نجات صنعت جهان نداشتهاند، اما از سر عشق به میهن ماندهاند تا چرخهای صنعت ایران بچرخد!
انگار نه انگار که بابت همین کار، قرارداد بستهاند و پول میگیرند.انگار انجام تعهد، لطفی در حق کارفرماسترعایت کیفیت، صدقهای به صنعت کشور است و تحویل بهموقع، امتیازی که باید برایش سپاسگزارشان بود!البته که ماندن، سرمایهگذاری کردن و تولید در این شرایط ارزشمند است اما هیچکدام مجوز بدقولی و افت کیفیت و سوءاستفاده از انحصار نیست.
ماندن در کشور، جایگزین تعهد نیست همانطور که داشتن ماشینآلات پیشرفته، نشانه برخورداری از منش مهندسی نیست.صنعت فقط به دستگاههای بزرگ و ماشینکاری دقیق نیاز ندارد. به آدمهایی هم نیاز دارد که وقتی پای امضایشان میایستند، لازم نباشد برای اجرای تعهدشان صد بار مذاکره کرد.کارخانه را با ماشینآلاتش میسازند اما اعتبارش را با رفتار آدمهایش.
وگرنه دستگاهی که میتواند قطعهای چندتنی را با دقتی در حد صدم میلیمتر ماشینکاری کند، اگر قرار باشد پشت در قرارداد، اصول حرفهای را به فراموشی بسپارد، فقط یک ماشین گرانقیمت است نه مایه افتخار صنعت.
انشاءالله که هیچوقت گذرتان به این کارخانهها نیفتد و اگر افتاد، خدا کند پیش از امضای قرارداد، آن روی دیگر ماجرا را هم دیده باشید.
#شاهرخ_نوشت
ترکیب «بیشعوری» و «اعتمادبهنفس»، اگر با انحصار و بیرقیبی مخلوط شود، معجون خطرناکی میسازد معجونی که متأسفانه در بعضی از کارخانههای بزرگ شهرهای صنعتی کشور میتوان سراغش را گرفت.کارخانههایی با ماشینآلات عظیم، تجهیزات پیشرفته و توانایی ساخت قطعاتی که شاید هر جایی نتوان سراغشان رفت اما گاهی با چنان اعتمادبهنفسی رفتار میکنند که انگار نهفقط صاحب چند دستگاه خاص، بلکه صاحب اختیار پروژه و کارفرما و حتی زمان هستند!خوب میدانند که در شرایط تحریم و محدودیت واردات، برای بعضی تجهیزات و قطعات خاص، جایگزین چندانی وجود ندارد. میدانند پروژههای نفت و گاز،معدنی و فولادی دیر یا زود، ناچارند سراغشان بیایند.همینجاست که تخصص، آرامآرام از یک مزیت فنی به ابزار قدرت تبدیل میشودقدرتی که بهجای حل مسئله، گاهی صرف تحمیل خواستهها میشود.پیش از قرارداد، همهچیز گل و بلبل است. هرچه کارفرما بگوید، پاسخ یک کلمه است: «چشم!»زمان تحویل؟ چشم! کیفیت؟ چشم! الزامات فنی؟ روی چشم!
اما همین که قرارداد امضا شد و جوهر آن خشک شد، انگار آدم دیگری پشت میز نشسته است.اسب مراد را زین میکنند و میتازند نه لزوماً در مسیر اجرای قرارداد، بلکه در جهت منافع خودشان.برنامه زمانبندی، که تا دیروز سند تعهد بود، ناگهان به کاغذی بی ارزش تبدیل میشود. موعد تحویل میگذرد و بهانهها، یکی پس از دیگری، از خط تولید بیرون میآیند.یک روز متریال نرسیده، روز دیگر نقشه ایراد دارد، روز بعد دستگاه خراب شده و روزی دیگر، مسئلهای تازه کشف میشود که ظاهراً تا پیش از امضای قرارداد وجود خارجی نداشته است!از کیفیت متریال میزنند، از الزامات فنی کوتاه میآیند و برای هر تغییر و هر اتفاق، صورتحسابی تازه روی میز میگذارند.کلیمسازی هم که جای خودش را دارد گاهی چنان استادانه از هر اتفاقی ادعای مالی میسازند که آدم شک میکند نکند بعضیها بهجای مهندسی ساخت، به مهندسی باجگیری رسیدهاند!البته هر ادعای مالی یا درخواست تمدید زمانی لزوماً نادرست نیست و پروژه صنعتی پیچیدگیهای خودش را دارد. مسئله، جایی آغاز میشود که تأخیر و افت کیفیت و ادعاهای مالی، از استثنا به روال تبدیل شوند و قرارداد، بهجای آنکه چارچوب تعهدات باشد، به ابزاری برای فشار بر طرف مقابل بدل شود.کارفرما هم همیشه دست بازی ندارد. میداند که تغییر سازنده، هزینه و زمان تازهای میطلبدمیداند که توقف یک تجهیز یا تأخیر در تحویل یک قطعه میتواند برنامه راهاندازی یک خط تولید یا حتی یک پروژه بزرگ را به هم بریزد.پس ناچار است مدارا کند، مذاکره کند، فرصت بدهد و گاهی برای نجات پروژه، از موضع خود عقب بنشیند.و بعضیها دقیقا روی همین ناچاری حساب باز میکنند.این دیگر صرفاً ضعف در مدیریت پروژه نیست سوءاستفاده از موقعیتی است که انحصار و نبود جایگزین در اختیارشان گذاشته است.
تازه اگر کار به اختلاف حقوقی بکشد، داستان پیچیدهتر میشود. پروژهای که باید با دانش فنی و مدیریت درست پیش برود، درگیر نامهنگاری و صورتجلسه و ادعاهای متقابل میشود و در این میان، زمان و پول است که از جیب صنعت کشور میرود.
اما تلخترین بخش ماجرا، نه تأخیر است، نه کلیم و نه حتی اختلاف بر سر کیفیت.تلخترین بخش، آنجاست که بعضی از همین مجموعهها برای رفتارشان یک توجیه ملی و میهنی هم دارند.چنان از ماندن در کشور حرف میزنند که انگار با رفتن به کانادا فاصلهای تا نجات صنعت جهان نداشتهاند، اما از سر عشق به میهن ماندهاند تا چرخهای صنعت ایران بچرخد!
انگار نه انگار که بابت همین کار، قرارداد بستهاند و پول میگیرند.انگار انجام تعهد، لطفی در حق کارفرماسترعایت کیفیت، صدقهای به صنعت کشور است و تحویل بهموقع، امتیازی که باید برایش سپاسگزارشان بود!البته که ماندن، سرمایهگذاری کردن و تولید در این شرایط ارزشمند است اما هیچکدام مجوز بدقولی و افت کیفیت و سوءاستفاده از انحصار نیست.
ماندن در کشور، جایگزین تعهد نیست همانطور که داشتن ماشینآلات پیشرفته، نشانه برخورداری از منش مهندسی نیست.صنعت فقط به دستگاههای بزرگ و ماشینکاری دقیق نیاز ندارد. به آدمهایی هم نیاز دارد که وقتی پای امضایشان میایستند، لازم نباشد برای اجرای تعهدشان صد بار مذاکره کرد.کارخانه را با ماشینآلاتش میسازند اما اعتبارش را با رفتار آدمهایش.
وگرنه دستگاهی که میتواند قطعهای چندتنی را با دقتی در حد صدم میلیمتر ماشینکاری کند، اگر قرار باشد پشت در قرارداد، اصول حرفهای را به فراموشی بسپارد، فقط یک ماشین گرانقیمت است نه مایه افتخار صنعت.
انشاءالله که هیچوقت گذرتان به این کارخانهها نیفتد و اگر افتاد، خدا کند پیش از امضای قرارداد، آن روی دیگر ماجرا را هم دیده باشید.
#شاهرخ_نوشت
۳۱۲
۱۴:۵۴
امروز در روشن صنعت بازرسی که تمام شد،شروع کردم به نوشتن صورتجلسه.صحبت از اینسو و آنسو کشیده شد به عزیزان سفر کرده.دکتر بستام هم از پدرش گفت...که یک ماه دیگه سالگرد آسمانی شدنشه.پدری که بخاطرش از آن سر دنیا برگشته بود پیشش،گرچه آلزایمر گرفته بود و کسی را نمیشناخت حتی پسر را...از رفاقت دیرینه پدر و پسری گفت....از عشقی که حالا، در غیاب تن او، به بغض بدل شده بود.یکی پرسید: «علت اینهمه عشق پدر پسری چه بود؟» قطرات اشک، بیصدا و ناگهانی، سد مژهها را شکست و بر گونهاش خط کشید. صدایش انگار از عمق چاهی کهنه برمیخاست خشدار، لرزان و از جانبرآمده...گفت: «پنج-شش ساله بودم. دستم در دست گرم پدر، در ازدحام بازار میچرخیدیم. نگاهم ناگاه به ویترین یک اسباببازیفروشی افتاد. قطاری بود کوکی، با ریل گرد که دور میزد و سوت میکشید. همانجا با انگشت اشاره کردم: "بابا، آن را برایم میخری؟"رفتیم داخل مغازه. مرد فروشنده،گفت: «سی و دو تومان.» پدر دست در جیب برد آستر پالتو و شلوار را گشت. همه سکهها و اسکناسهای جیبش را روی پیشخوان ریخت. بیست و نه تومان بیشتر نبود. فروشنده، بیرحمانه و سرد، قطار را سر جایش گذاشت.پدر نگاهی به من انداخت و گفت: "پسرم! چند لحظه برو بیرون مغازه." آمدم بیرون. پیشانیام را به شیشهی سرد ویترین چسباندم. از آن سوی شیشه دیدم پدر، ساعت مچی را از دستش باز کردساعتی مچی سیکو با عقربه های طلایی که یادگار ازدواجش بود ساعت را گذاشت روی پیشخوان، و قطار را برداشت و به من داد...میتوانست بگذرد. میتوانست با تلخی بگوید "پول ندارم" و من، در همان بازیگوشی کودکانه، دو ساعت بعد همه را از یاد میبردم. اما نگذشت. ساعت عزیزش را به پای قطار کوچک من ذبح کرد.آن لحظه، آن ایثار، چنان تاثیری بر جان من کودک گذاشت که تا امروز، که پنجاه سال گذشته ، هنوز در رگهایم جاری است. او فقط یک قطار نخرید، او داشت به من درس «دوست داشتن» میداد، درسی که هنوز هم، هر بار که به یادش میافتم، بند دلم پاره میشود.» روحش شاد...
#شاهرخ_نوشت
#شاهرخ_نوشت
۳۰۰
۱۴:۵۳
بیهقی درباره بوسهل زوزنی مینویسد:
«چون حسنک بیامد، خواجه احمد بر پای خاست. چون او این مکرمت بکرد، همه، اگر خواستند یا نه، بر پای خاستند. بوسهل زوزنی بر خشم خود طاقت نداشت برخاست نه تمام و بر خویشتن میژکید! خواجه احمد او را گفت: در همه کارها ناتمامی!»
این روزها که به بوسهلهای زندگیام فکر میکنم، میبینم تاریخ چقدر آدمهای تکراری دارد!
آدمهایی که رفاقتشان نصفه است، معرفتشان مشروط، و وفاداریشان تا جایی دوام دارد که پای منفعت خودشان در میان باشد.در روزهای خوش، کنار تو هستند گاهی حتی جلوتر از تو راه میروند. اما کافی است روزگار روی ناخوشش را نشان بدهد آنوقت میبینی بعضیها نه آنقدر شجاعت دارند که بمانند و نه آنقدر صداقت که بروند. میمانند و نیمخیز میشوند درست مثل بوسهل، که نه توانست تمامقد بایستد و نه توانست خشمش را پنهان کند.
حیف است آدم سالهای عمرش را صرف شناختن دوباره کسانی کند که بارها خودشان را نشان دادهاند.بعضی آدمها را نباید دشمن دانست فقط باید جای واقعیشان را در زندگی پیدا کرد.همه قرار نیست تا آخر راه همراهت باشند اما وای به روزی که ناتمامها را تمام فرض کنی.
#شاهرخ_نوشت
«چون حسنک بیامد، خواجه احمد بر پای خاست. چون او این مکرمت بکرد، همه، اگر خواستند یا نه، بر پای خاستند. بوسهل زوزنی بر خشم خود طاقت نداشت برخاست نه تمام و بر خویشتن میژکید! خواجه احمد او را گفت: در همه کارها ناتمامی!»
این روزها که به بوسهلهای زندگیام فکر میکنم، میبینم تاریخ چقدر آدمهای تکراری دارد!
آدمهایی که رفاقتشان نصفه است، معرفتشان مشروط، و وفاداریشان تا جایی دوام دارد که پای منفعت خودشان در میان باشد.در روزهای خوش، کنار تو هستند گاهی حتی جلوتر از تو راه میروند. اما کافی است روزگار روی ناخوشش را نشان بدهد آنوقت میبینی بعضیها نه آنقدر شجاعت دارند که بمانند و نه آنقدر صداقت که بروند. میمانند و نیمخیز میشوند درست مثل بوسهل، که نه توانست تمامقد بایستد و نه توانست خشمش را پنهان کند.
حیف است آدم سالهای عمرش را صرف شناختن دوباره کسانی کند که بارها خودشان را نشان دادهاند.بعضی آدمها را نباید دشمن دانست فقط باید جای واقعیشان را در زندگی پیدا کرد.همه قرار نیست تا آخر راه همراهت باشند اما وای به روزی که ناتمامها را تمام فرض کنی.
#شاهرخ_نوشت
۲۱۱
۱۶:۱۷
احوالپرسی شاید در نگاه اول چیز پیشپاافتادهای باشد اما در اساس یک قرارداد نانوشته دارد: «ما از احوال همدیگه میپرسیم زیرا چیزی برای پرسیدن وجود دارد.» اما وقتی حال جمعی به یک چرخه پرتکرار از ناامیدی، اضطراب، تلاش براس بقای صرف و جنگ با هر مسئله کوچکی بدل میشود دیگر میدانی یک احوالپرسی ساده میرود که به یک وظیفه سخت تبدیل شود. همه چیز با یک «خوبم» سر و تهش هم میآید که میدانی دروغ است زیرا که نه در گوینده توانی برای توضیح سلسله مسائلی که با آن در جنگی برای بقا قرار گرفته است وجود دارد و نه میتوان مطمئن بود که مخاطب ظرفیت و توان روحیای برای شنیدن این داستانها دارد. حال جامعه شده است داستان آن مردی که در مسکو برگه سفید پخش میکرد و در جواب ماموران میگفت اصلا چیزی برای گفتن باقی نمانده است، همه چیز مثل روز روشن است. لعنت به این فرسودگی جامعهی درگیر بقا که حتی کوچکترین نیازهای بشرِ پستاندار جامعهگرا را به یک ماموریت سخت و نیازمند تلاش فراانسانی بدل کرده است.
۳۱۱
۰:۲۷
دوباره هفته جدید شروع شد و تق! دوباره برگشتم اراک.اما این هفته از همدان آمدم اراک..!شنیدن اسم این شهر همان و به هم ریختن بیوریتم روحم همان...! انگار یک نفر توی دلم رخت میشوید! معدهام هم که طبق قرارداد نانوشتهای که با اعصابم بسته، به محض ورود به این شهر، ساز ناسازگاری میزند و سمفونی درد راه میاندازد.انصافا شهر شیک و تمیزی است، اما حیف که بازرسی در این شهر برای من یادآور خاطرات کشدار و فرسایندهی چند سال قبل است..! چیزی شبیه به همان حس ناخوشایند بازرسی در «شکوفاصنعت کرمان» در ده سال پیش که هنوز هم وقتی یادش میافتم، استخوانهایم تیر میکشد.
ساعت پنج عصر است و مستقیم میروم هتل. هتلی که روی پیشانیاش، آن هم درست کنار رشتهکوه زاگرس، با غرور نوشته «چهار ستاره»! راننده ماشینش را توی خیابان پارک میکند، چون هتل، پارکینگ را در لیست آپشنهای «لوکس» قرار نداده است.
پشت پیشخوان، دختر جوانی نشسته و غرق یک کتاب قطور است احتمالا دارد دربارهی قهرمان بختبرگشتهای میخواند که مثل من گیر یک هتل عجیب افتاده..! کتاب را با اکراه میبندد و دو تا کلید «د موده» میگذارد روی میز.پرسیدم: «تخت دبل که هست، انشاءالله؟»با بیخیالی گفت: «تکنفره است.»خب، باید حواسم باشد که خوابگردی نکنم و نصفهشب از تختم سقوط نکنم. البته دبلهایشان هم تقلبیه، فقط دو تا تخت تکنفره را با چسب دوقلو چسباندهاند کنار هم!هتل دو طبقه است یک طبقه تالار عروسی و عزا، یک طبقه هم برای مسافران مفلوک کاری. پرسیدم: «رمز وایفای؟»تکهکاغذی داد دستم با کلی شماره ردیف شده رویش..!«توی اتاق که آنتن نمیده، فقط لابی.»خندهدار است بعد از این همه سال، هنوز همان سیاست «همینه که هست» حکمفرماست. انگار اگر اینترنت در اتاق باشد، مسافر فکر میکند در خانهی خودش است و دیگر به تالار طبقه پایین سر نمیزند!رفتم بالا. آخرین باری که برای باز کردن در اتاق هتل از «کلید» استفاده شده، احتمالا در دوران ناصری بود! شانس آوردم اتاق یک پنجرهی کوچک داشت اکثر اتاقهای اینجا مثل سلولهای انفرادی هستند که فقط از زیر در نور میگیرند.پنجره ندارند. در را از پشت قفل کردم. چند هفته پیش نفر یکی از پیمانکارها تعریف میکرد که وسط خواب، دو نفر ناغافل در اتاقش را باز کرده بودند و آمده بودند تو! آدم اینجا امنیتش را مدیون قفل در است، نه اعتبار هتل.و اما بزرگترین فاجعه: چای! هتلی که مدعی چهار ستاره بودن است، حتی یک کتری برقی زهوار دررفته ندارد. نمیدانم خریدن یک کتری برقی ساده چقدر از بودجهی هتل را میبلعد؟ حتی مسافرخانههای بینراهی هم یک چایسازِ «تکنفره» دارند. از آنجا که من معتاد چای هستم، دیگر ریسک نکردم از خانه کتری برقیام را برداشتم و آوردم. مثل یک قاچاقچی که موادش را جاساز میکند، چای کیسهای و قند را از توی کولهام درآوردم و زدم توی رگ زندگیام به همین چند لیوان چای بند است..!
خواستم بروم حمام، اما یاد گلهی خانم خانهدار هتل افتادم. چند هفته پیش به همکارم توپیده بود که: «چرا هر روز دوش میگیره و شامپو مصرف میکنه؟ ما باید هر روز اتاق را سرویس بدهیم!»خندهام گرفت. فکر کن، هتل پول اقامت را میگیرد ولی شامپو زدن، انگار حقالناس است! ترجیح دادم این «گناه کبیره» را به فردا صبح موکول کنم. الان فقط میخواهم بخوابم، تا هشت که با آقای راننده برویم برای یک وعده شام احتمالا معمولی، در یک شهر شیک و بهشدت غریب.عه یه پشه...!ادامه دارد....#شاهرخ_نوشت
ساعت پنج عصر است و مستقیم میروم هتل. هتلی که روی پیشانیاش، آن هم درست کنار رشتهکوه زاگرس، با غرور نوشته «چهار ستاره»! راننده ماشینش را توی خیابان پارک میکند، چون هتل، پارکینگ را در لیست آپشنهای «لوکس» قرار نداده است.
پشت پیشخوان، دختر جوانی نشسته و غرق یک کتاب قطور است احتمالا دارد دربارهی قهرمان بختبرگشتهای میخواند که مثل من گیر یک هتل عجیب افتاده..! کتاب را با اکراه میبندد و دو تا کلید «د موده» میگذارد روی میز.پرسیدم: «تخت دبل که هست، انشاءالله؟»با بیخیالی گفت: «تکنفره است.»خب، باید حواسم باشد که خوابگردی نکنم و نصفهشب از تختم سقوط نکنم. البته دبلهایشان هم تقلبیه، فقط دو تا تخت تکنفره را با چسب دوقلو چسباندهاند کنار هم!هتل دو طبقه است یک طبقه تالار عروسی و عزا، یک طبقه هم برای مسافران مفلوک کاری. پرسیدم: «رمز وایفای؟»تکهکاغذی داد دستم با کلی شماره ردیف شده رویش..!«توی اتاق که آنتن نمیده، فقط لابی.»خندهدار است بعد از این همه سال، هنوز همان سیاست «همینه که هست» حکمفرماست. انگار اگر اینترنت در اتاق باشد، مسافر فکر میکند در خانهی خودش است و دیگر به تالار طبقه پایین سر نمیزند!رفتم بالا. آخرین باری که برای باز کردن در اتاق هتل از «کلید» استفاده شده، احتمالا در دوران ناصری بود! شانس آوردم اتاق یک پنجرهی کوچک داشت اکثر اتاقهای اینجا مثل سلولهای انفرادی هستند که فقط از زیر در نور میگیرند.پنجره ندارند. در را از پشت قفل کردم. چند هفته پیش نفر یکی از پیمانکارها تعریف میکرد که وسط خواب، دو نفر ناغافل در اتاقش را باز کرده بودند و آمده بودند تو! آدم اینجا امنیتش را مدیون قفل در است، نه اعتبار هتل.و اما بزرگترین فاجعه: چای! هتلی که مدعی چهار ستاره بودن است، حتی یک کتری برقی زهوار دررفته ندارد. نمیدانم خریدن یک کتری برقی ساده چقدر از بودجهی هتل را میبلعد؟ حتی مسافرخانههای بینراهی هم یک چایسازِ «تکنفره» دارند. از آنجا که من معتاد چای هستم، دیگر ریسک نکردم از خانه کتری برقیام را برداشتم و آوردم. مثل یک قاچاقچی که موادش را جاساز میکند، چای کیسهای و قند را از توی کولهام درآوردم و زدم توی رگ زندگیام به همین چند لیوان چای بند است..!
خواستم بروم حمام، اما یاد گلهی خانم خانهدار هتل افتادم. چند هفته پیش به همکارم توپیده بود که: «چرا هر روز دوش میگیره و شامپو مصرف میکنه؟ ما باید هر روز اتاق را سرویس بدهیم!»خندهام گرفت. فکر کن، هتل پول اقامت را میگیرد ولی شامپو زدن، انگار حقالناس است! ترجیح دادم این «گناه کبیره» را به فردا صبح موکول کنم. الان فقط میخواهم بخوابم، تا هشت که با آقای راننده برویم برای یک وعده شام احتمالا معمولی، در یک شهر شیک و بهشدت غریب.عه یه پشه...!ادامه دارد....#شاهرخ_نوشت
۲۵۵
۱۵:۳۴
۱۶۶
۱۴:۵۷
آقا مجید راننده شرکت ماستامروز، لابهلای کارهای روزانه، صحبت از جنگ شد. آقا مجید هم از روزهای آخر جنگ گفت که سرباز بوداز روزهایی که ظاهرا قرار بود جنگ تمام شود، اما برای بعضیها تازه جهنم شروع شده بود.گفت:«ما حوالی چنگوله بودیممنطقهای بین دهلران و مهران. خط مقدم بودیم و چند روزی میشد که ارتباطمان با نیروهای پشتیبانی قطع شده بود. نه خبری از کسی داشتیم، نه کسی سراغی از ما میگرفت. وقتی دیدیم غذا هم نمیرسد، فهمیدیم قضیه جدیتر از این حرفهاست.چند روز بود چیزی برای خوردن نداشتیم. بعدها فهمیدیم آشپزخانه دهلران و پل چنگوله بمباران شده و مسیر تدارکاتمان قطع شده است.مانده بودیم و یک تانکر آب و مقداری نان خشک که روزهای قبل توی چالهای ریخته بودیم.آب تانکر زیر آفتاب سوزان منطقه آنقدر داغ شده بود که آدم نمیدانست بنوشدش یا اول بگذارد خنک شود. نانهای خشک را توی همان آب میزدیم و میخوردیمنه برای سیر شدن، فقط برای اینکه زنده بمانیم.در آن روزها، سفرهمان همین بود: نان بیات و آب داغ.البته وقتی آدم چند روز گرسنه بماند، دیگر نه از کیفیت غذا ایراد میگیرد، نه از دمای آب..! مهم این است که چیزی پیدا شود که تا فردا زنده بمانی.یک روز صبح، از سمت عراق گردوخاک بلندی بلند شد. اول درست نمیدانستیم چیست. کمی که گذشت، دیدیم صدها تانک و هزاران نیروی عراقی دارند به طرفمان میآیند.ما مانده بودیم و آن همه نیرو.بعدها فهمیدیم ایران قطعنامه را پذیرفته بود و نیروهای پشتیبانی هم منطقه را تخلیه کرده بودند. اما آن روز، ما از هیچکدام اینها خبر نداشتیم. فقط میدیدیم دشمن دارد نزدیک میشود و کسی هم قرار نیست به دادمان برسد.ظاهراً خبر پایان جنگ به همه رسیده بود، جز به ما که هنوز وسط میدان بودیم!استوار عطایی فرماندهمان بود. از بچه های ترک تبریز.. وقتی عراقیها به چندمتری ما رسیدند، گفت:«بچهها، فقط اسلحههاتون رو بردارید!»همین.نه خبری از نقشه نجات بود، نه نیروی کمکی و نه وسیله درستوحسابی برای فرار.یک نیسان داشتیم و یک تانک زهواردررفته که معلوم نبود آخرین بار چه زمانی درست کار کرده است.چند نفر سوار نیسان شدیم و چند نفر هم رفتند روی تانک. پشت به دشمن و رو به میهن راه افتادیم.تانک چندان دوامی نیاورد. اول جادهای که از میان منطقه کوهستانی با جاده پیچ در پیچ و سربالایی بالا میرفت، از کار افتاد. همه ریختیم توی نیسان.نیسان هم هنوز چند صد متر بالا نرفته بود که جوش آورد و خوابید.انگار وسایل نقلیهمان هم تصمیم گرفته بودند در همان روزهای آخر جنگ، بازنشسته شوند!ماندیم و جادهای سربالایی و دشمنی که از پایین به طرفمان میآمد.پیاده زدیم به دل کوه و صخرهها.اما همه بچهها جوان و ورزشکار نبودند. بعضیها سنوسالی داشتند و از گرسنگی و تشنگی رمقی برایشان نمانده بود.دستشان را میگرفتیم، زیر بغلشان را میزدیم و کشانکشان بالا میبردیم. تا جایی که دیگر نتوانستند ادامه بدهند.نشستند و گفتند:«شما برید. خودتون رو نجات بدید.»این جمله را آدم در شرایط عادی بشنود، شاید فکر کند با یکی از آن صحنههای قهرمانانه فیلمها طرف است اما آنجا نه موسیقی حماسی در کار بود، نه دوربین و نه پایانی که آدم بتواند حدس بزند.فقط چند سرباز خسته بودند که میدانستند شاید دیگر همدیگر را نبینند.ما از آنها جدا شدیم و رو به بالا رفتیم و از آنها دور شدیم پشت صخرهای پناه گرفتیم. از همانجا دیدیم عراقیها به بچههایی که جا مانده بودند رسیدند.آنها را به خط کردند. جلوی هرکدام یک سرباز مسلح ایستاد و تفنگش را به طرف پاهایشان گرفت.ناگهان فرمانده عراقی دستور داد.صدای شلیک در دره پیچید.به کف پای بچهها شلیک کردند. بچهها روی زمین افتادند و سربازهای عراقی، یکییکی، تنهای خونآلودشان را بلند کردند و انداختند پشت کامیون و بردند.ما از پشت صخره نگاه میکردیم.نه میتوانستیم کاری کنیم، نه میتوانستیم حتی صدایی از گلویمان بیرون بیاوریم.آدم در آن لحظهها میفهمد درماندگی یعنی چه وقتی رفیقت چند متر آنطرفتر است و تو حتی نمیتوانی به کمکش بروی.بعد دوباره راه افتادیم.بالاخره به آبادی کوچکی رسیدیم. فکر کردیم شاید از آنجا بتوانیم کمکی بگیریم، اما هنوز درستوحسابی وارد نشده بودیم که چند نفر با چوب و چماق به طرفمان آمدند و شروع کردند به کتک زدنمان!ما از دست دشمن فرار کرده بودیم و حالا باید به هموطنهایمان ثابت میکردیم که دشمن نیستیم.وقتی فهمیدند سرباز ایرانی هستیم، دست از کتک زدن برداشتند.به آنها گفتیم:«عراقیها دارن میان! زن و بچههاتون رو بردارید و فرار کنید!»مردم سوار ماشینهایشان شدند و رفتند. چند نفر از اهالی که مسلح بودند، ماندند.ما هم کنارشان موضع گرفتیم و شروع کردیم به شلیک به سمت عراقیها
۱۸۴
۱۴:۵۸
تا مردم فرصت بیشتری برای فرار داشته باشند.اما تعداد دشمن آنقدر زیاد بود که ماندن فایدهای نداشت. دوباره مجبور شدیم فرار کنیم.این بار چند گروه شدیم و هرکدام از مسیری میان کوهها و صخرهها راه افتادیم.و این فرار، بیست روز طول کشید.بیست روز بدون آب و غذادر آن بیست روز، آبی که پیدا میکردیم، حتی اگر پر از لجن بود، برایمان حکم آب زمزم را داشت.غذایمان هم مار و قورباغه و هر موجود جنبندهای بود که میتوانستیم پیدا کنیم.جنگ آدم را به جایی میرساند که چیزهایی را میخورد که شاید چند روز قبل، حتی حاضر نبود به آنها دست بزند.آن روزها دیگر هرچه پیدا میشد، نعمت بود.چند نفر از بچهها هم بر اثر گرمازدگی و تشنگی جان دادند. نه گلولهای در کار بود، نه انفجاریبدنشان زیر بار گرما و بیآبی از پا افتاد.ما ماندیم و راهی که باید ادامه میدادیم.بالاخره رسیدیم به آبدانان.فکر کردیم دیگر نجات پیدا کردهایم، اما همان اول با گلوله به استقبالمـان آمدند. خیال کرده بودند عراقی هستیم.شروع کردیم به داد زدن و فارسی حرف زدن تا بفهمند خودی هستیم.بالاخره متوجه شدند ما را سوار ماشین کردند و به عقب برگرداندند.در مسیر، کنار جاده پر بود از جنازه هموطنهایمان آدمهایی که در آن روزهای آشفته شهید شده بودندبه پل کرخه که رسیدیم، سیل جمعیت آنجا بود. مردم از گوشهوکنار ایران آمده بودند تا خبری از پسرها و برادرها و عزیزان سربازشان بگیرند.هرکس دنبال یک اسم میگشت، یک نشانی، یک خبر چیزی که بتواند با آن به خانه برگردد.در میان جمعیت، چشممان افتاد به برادر یکی از بچههای دسته.از پنجاه نفر، فقط پنج شش نفر زنده مانده بودیم.پنجاه نفر رفته بودیم پنج شش نفر برگشته بودیم.نمیدانم آن لحظه چه حالی داشتیم. زنده مانده بودیم، اما بیشتر رفقایمان دیگر نبودند.انگشتر فیروزهای مادرم را از دستم درآوردم.روز اول خدمت، مادرم آن را به دستم کرده بود. شاید دلش میخواست چیزی از خودش همراهم باشد چیزی که وقتی از خانه دور میشوم، یادم بیندازد کسی هست که چشمبهراه برگشتنم است.انگشتر را گذاشتم کف دست برادر دوستم و گفتم:«این رو ببر و به مادرم بده. بهش بگو مجید زندهست. بگو تا پیرزن دق نکنه...»
آقا مجید به اینجا که رسید،چشمانش پر از اشک شد.من هم چیزی نپرسیدم.فکر کردم چه فاصله عجیبی است میان آن سرباز جوان که با نان خشک و آب داغ از دست تانکها فرار میکرد و این مرد که سالها بعد، میان کارهای روزانه، از خاطراتش میگوید.
ما معمولاً جنگ را با نام عملیاتها، تاریخ قطعنامهها،تانکها و گلوله ها به یاد میآوریم. اما جنگ برای آقا مجید، انگشتر فیروزهای مادری بود که باید به او خبر میدادند پسرش زنده است.برای رفیقهایش، شاید همان چند قدم آخر بود که دیگر نتوانستند بالا بروند.برای آن مادرها، روزها و شبهایی بود که نمیدانستند پسرشان زنده است یا نه.و برای ما که امروز قصهشان را میشنویم، این سؤال باقی میماند که از آن همه تصمیم بزرگ، سهم این آدمهای معمولی چه شد؟
جنگ تمام شد. سالها گذشت. مجید برگشت و دوباره زندگی را از سر گرفت.
حالا راننده شرکت ماست و لابد هر روز از کنار آدمهایی میگذرد که هیچکدام نمیدانند او روزگاری بیست روز با مرگ زندگی کرده یا از پشت صخره دیده است که رفقایش را با شلیک گلوله از پا انداختهاند. جنگ برای بعضیها در همان روزها تمام نمیشود سالها بعد، در سکوت یک ماشین، در مکث کوتاه یک مرد و در یک انگشتری فیروزهای دوباره از راه میرسد.#شاهرخ_نوشت
آقا مجید به اینجا که رسید،چشمانش پر از اشک شد.من هم چیزی نپرسیدم.فکر کردم چه فاصله عجیبی است میان آن سرباز جوان که با نان خشک و آب داغ از دست تانکها فرار میکرد و این مرد که سالها بعد، میان کارهای روزانه، از خاطراتش میگوید.
ما معمولاً جنگ را با نام عملیاتها، تاریخ قطعنامهها،تانکها و گلوله ها به یاد میآوریم. اما جنگ برای آقا مجید، انگشتر فیروزهای مادری بود که باید به او خبر میدادند پسرش زنده است.برای رفیقهایش، شاید همان چند قدم آخر بود که دیگر نتوانستند بالا بروند.برای آن مادرها، روزها و شبهایی بود که نمیدانستند پسرشان زنده است یا نه.و برای ما که امروز قصهشان را میشنویم، این سؤال باقی میماند که از آن همه تصمیم بزرگ، سهم این آدمهای معمولی چه شد؟
جنگ تمام شد. سالها گذشت. مجید برگشت و دوباره زندگی را از سر گرفت.
حالا راننده شرکت ماست و لابد هر روز از کنار آدمهایی میگذرد که هیچکدام نمیدانند او روزگاری بیست روز با مرگ زندگی کرده یا از پشت صخره دیده است که رفقایش را با شلیک گلوله از پا انداختهاند. جنگ برای بعضیها در همان روزها تمام نمیشود سالها بعد، در سکوت یک ماشین، در مکث کوتاه یک مرد و در یک انگشتری فیروزهای دوباره از راه میرسد.#شاهرخ_نوشت
۲۹۳
۱۴:۵۸
حکایت کردهاند مردی کوفی سوار بر جَمَل (شتر نر) وارد شام شد. مردی شامی ادعا کرد این ناقه (شتر ماده) متعلق به اوست و مرد کوفی آن را دزدیده است.برای ادعای خود شاهدانی آورد و قاضی هم به نفع او حکم داد.مرد کوفی دست زیر شکم شتر برد، بیضههای حیوان را به قاضی نشان داد و گفت: جناب قاضی! این جَمَل است، نه ناقه!قاضی پاسخ داد: حکم صادر شده و کار از کار گذشته است!مرد کوفی شکایت نزد معاویه برد. معاویه که متوجه ماجرا شد، بهای شتر را به او پرداخت و گفت:سلام مرا به علی بن ابیطالب برسان و بگو با سپاهی به جنگش میآیم که فرق شتر نر و ماده را نمیدانند°°°°°°°°°°°°°°حکایت بعضی از کارگاههای ساخت تجهیزات صنعتی هم چندان با آن ماجرا فرقی ندارد.از سازنده مخزن میپرسم: جنس این قطعه چیه؟ میگه: چی میخوای باشه؟ آهن دیگه!اسم A516 Gr.70 رو تا حالا نشنیده. میپرسم: آزمایش کردین ببینین چه گریدیه؟ با تعجب نگاهم میکنه! انگار اولین باره چنین چیزی میشنوه.نه میدونه WPS چیه، نه اسم PQR به گوشش خورده و نه اصلاً میدونه ITP به چه دردی میخوره.رو میکنم به نماینده پیمانکار و میگم: آقا! توی این مملکت کم سازنده درستوحسابی نداریم. چرا ساخت یه مخزن صنعتی حساس رو به کارگاهی سپردین که نه تخصصش رو داره و نه امکاناتش رو؟کار این بنده خدا ساخت تانکر آب برای روستاهاست، نه مخزن صنعتی!جواب میده: به من ربطی نداره! برو به مدیرامون بگو!••••••••••
واقعیت اینه که مشکل اصلی، اون سازندهای نیست که فرق آهن و فولاد رو نمیدونه. مشکل، مدیران «پیمانکارهای واسطی» هستن که این شرایط رو میبینن و با این حال، کار رو به چنین کارگاهی میسپارن.درست مثل قاضی اون حکایت که حقیقت رو میدید، اما انگار براش مهم نبود.برای این مدیران، مهم اینه که پروژه ارزونتر تموم بشه. بعد هم وقتی بازرس فنی به کار ایراد میگیره، بهجای اینکه دنبال اصلاح کار باشن، میافتن به جون بازرس!زیرآبش رو میزنن، علیهش حرف درمیارن و جوری رفتار میکنن که انگار مقصر همه مشکلات، بازرس فنیه!انگار نه انگار که قرار است همین تجهیزات سالها کار کنن و جان آدمها به کیفیت ساختشون وابسته باشه.
#شاهرخ_نوشت
واقعیت اینه که مشکل اصلی، اون سازندهای نیست که فرق آهن و فولاد رو نمیدونه. مشکل، مدیران «پیمانکارهای واسطی» هستن که این شرایط رو میبینن و با این حال، کار رو به چنین کارگاهی میسپارن.درست مثل قاضی اون حکایت که حقیقت رو میدید، اما انگار براش مهم نبود.برای این مدیران، مهم اینه که پروژه ارزونتر تموم بشه. بعد هم وقتی بازرس فنی به کار ایراد میگیره، بهجای اینکه دنبال اصلاح کار باشن، میافتن به جون بازرس!زیرآبش رو میزنن، علیهش حرف درمیارن و جوری رفتار میکنن که انگار مقصر همه مشکلات، بازرس فنیه!انگار نه انگار که قرار است همین تجهیزات سالها کار کنن و جان آدمها به کیفیت ساختشون وابسته باشه.
#شاهرخ_نوشت
۱۰۸
۱۵:۵۴