۱۸۱
۱۹:۵۱
#شاهرخ_نوشت
تصویر
این پل برای ما کرجیها فقط پلی از آهن و سیمان نبود قد کشیدنش را مثل قد کشیدن بچهها دیده بودیم. هر بار که از زیر آن رد میشدیم، چشممان به ستونهایش بود که روز به روز بلندتر میشدند.اما سیزدهبدر امسال...نشسته بودیم توی باغچه ، بساط چای آتیشی پهن بود، که ناگهان صدای مهیب انفجار، زمین را زیر پایمان لرزاند. صدای بمب نبود، صدای خرد شدن استخوان یک شهر بود. پسرعمویم که خانهاش در عظیمیه بود و پل بیخ گوشش، رنگش مثل گچ سفید شد.وقتی تلفن زنگ خورد و گفتند: «پل b1 را زدند.»راه افتادیم و رفتیم.همه جا بوی آهن سوخته و باروت میداد. تکههای ترکش، سیاه و سنگین، مثل تگرگ روی زمین پاشیده بود. توی خانه، شیشهها روی زمین پخش بودند. دویدیم سمت تپه پشت خانه که مشرف به جاده بود. قلبم توی گلویم میتپید. از دور، چند جنازه روی زمین دیدم. یکیشان زن بود، با روسریای که باد بیرحم آن روز، مدام تکانش میداد. دلم ریخت. سیزدهبدر بود. مردم، ساده و بیخبر، راهی جاده شده بودند. دلخوش کرده بودند به حاشیه رودخانه که سیزدهشان را در کنند. چه کسی فکرش را میکرد که در آن روز بهار، قرار است به جای سبزه گره زدن، سرنوشتشان گره بخورد به مرگ؟حالا ماههاست که وقتی از زیر آن پل رد میشوم، ماشین را هم که برانم، دلم نمیراند. چشمهایم خیره میماند به همان ستونهایی که روزی ذوقشان را داشتیم و حالا، هر تکهاش برایم یادآور داغی است که روی دل آن جاده ماند. روح همهشان شاد...
پ.ن:«ما، در این جغرافیا، گویی محکومیم به زیستن در میان دو سنگ آسیاب یکی از تبار خویش که دندان بر جگرمان میساید و دیگری از تبار غربت که داس بر خرمنمان میکشد. چه تفاوت میکند زمستان دی باشد با آن خونهایی که بر برف خیابان دلمه بست، یا اسفند پرآشوب حمله بیگانه نتیجه، یکی است: سفرههای خالی ما و داغهایی که بر پیشانی نسلها حک میشود. نابرادرهای خودی، با گلوله های سربی داغ بر سینهی برادر خویش، گویی نبرد آخرالزمانی را در کوچههای شهر برپا کردند و آن سوتر، غریبهای که نه درد ما را میشناسد و نه آرزوهای ما را، آتش بر خرمن این خانه افکند. ما مردم، در این میانه، نانمان به خون آلوده شد و خوابمان به کابوس. گویی تقدیر این خاک، همواره نشستن در کنج تماشا و نظارهگری ویرانی خویش استدر حالی که نه "خودی" دلش برای این خاک میتپد و نه "بیگانه" سر آشتی دارد. ما در این میان، تنها کلمات بیرمقی هستیم که بر پیشانی تاریخ، به تکرار رنج، حک میشویم.»
#شاهرخ_نوشت
پ.ن:«ما، در این جغرافیا، گویی محکومیم به زیستن در میان دو سنگ آسیاب یکی از تبار خویش که دندان بر جگرمان میساید و دیگری از تبار غربت که داس بر خرمنمان میکشد. چه تفاوت میکند زمستان دی باشد با آن خونهایی که بر برف خیابان دلمه بست، یا اسفند پرآشوب حمله بیگانه نتیجه، یکی است: سفرههای خالی ما و داغهایی که بر پیشانی نسلها حک میشود. نابرادرهای خودی، با گلوله های سربی داغ بر سینهی برادر خویش، گویی نبرد آخرالزمانی را در کوچههای شهر برپا کردند و آن سوتر، غریبهای که نه درد ما را میشناسد و نه آرزوهای ما را، آتش بر خرمن این خانه افکند. ما مردم، در این میانه، نانمان به خون آلوده شد و خوابمان به کابوس. گویی تقدیر این خاک، همواره نشستن در کنج تماشا و نظارهگری ویرانی خویش استدر حالی که نه "خودی" دلش برای این خاک میتپد و نه "بیگانه" سر آشتی دارد. ما در این میان، تنها کلمات بیرمقی هستیم که بر پیشانی تاریخ، به تکرار رنج، حک میشویم.»
#شاهرخ_نوشت
۲۷۸
۱۹:۵۱
بازارسال شده از محمدرضا
دختربچه و برگ انگور.mp3
۰۳:۰۸-۲.۸۷ مگابایت
۱
۱۷:۵۸
۱۵۲
۱۰:۳۷
#شاهرخ_نوشت
تصویر
دیشب داشتم کامنتهای پست چند روز پیشم درباره «خودکشی دختر جوان همسایه» را میخواندم که چشمم افتاد به «لایک» و نام «استاد علی درستکار» دینپژوه و مجری سالهای نهچندان دور تلویزیون.یکباره پرت شدم به سالها قبلبه شبهایی که تا دیر وقت پای تلویزیون مینشستم و «این شبها» را تماشا میکردم.گرچه برنامهای مذهبی بود، اما برای من جذاب بود شاید بیشتر از هر چیز به خاطر مجری توانمند و دوستداشتنیاش.علی درستکار را دوست داشتم برای چهره آرامش، برای تسلطش، برای طرز حرف زدنش و بیشتر از همه برای اینکه بیشتر شنونده بود تا سخنران.انگار آمده بود آدمها را بشنود، نه اینکه فقط برایشان حرف بزند.و سرانجام آن برنامه معروف پخش شد و پیامهای مردم رنجکشیده خوانده شد و بعد، علی درستکار از تلویزیون کنار گذاشته شد.بعد از آن، من هم قید تلویزیون میلی «جیم.الف» را زدم.دیشب، دیدن دوباره نامش زیر پستم، همه آن شبها و آن چهره آرام را برایم زنده کرد.
پ.ن: بعضی آدمها را باید با انتخابهایشان شناخت.او میتوانست زیر بیرق قدرت بماند، با نان به نرخ روز و سهمی از سفرهای که همیشه برای ماندن پهن است.اما انتخاب دیگری کرد:«شرافت و کنار مردم ماندن.»
#شاهرخ_نوشت
پ.ن: بعضی آدمها را باید با انتخابهایشان شناخت.او میتوانست زیر بیرق قدرت بماند، با نان به نرخ روز و سهمی از سفرهای که همیشه برای ماندن پهن است.اما انتخاب دیگری کرد:«شرافت و کنار مردم ماندن.»
#شاهرخ_نوشت
۱۷۴
۱۰:۳۷
#شاهرخ_نوشت
موسیقی
دیروز شنیدم دختر ۲۴،۲۵ سالهای در محلهمان خودکشی کرده است.باورم نمی شد.بچه که بود، گاهی با بچه های دیگه میآمد دم در خانهمان و میگفت:«عمو، برگ مو میدی؟»از آن برگهای تازه و خام انگور که از حیاط تا بالای در بود میچیدم و چند تا غوره هم میگذاشتم کف دستش.میگرفت و میخورد..بزرگ که شد، کمتر میدیدمش.خانم شده بود،مودب، مهربان و باوقار..دیروز گفتند خودش را کشته.هنوز هم برایم باورکردنی نیست.گفتند با پسری قرار ازدواج داشتهاند، اما پسر زده زیر قولش.گفتند قرص برنج خورده. دو تا.نمیدانم چه بر او گذشته بود که مرگ برایش از ادامه دادن آسانتر شده بود.نمیدانم آن لحظه چه چیزی در ذهنش میگذشتهچه حرفهایی شنیده، چه شبهایی را بیدار مانده و چند بار با خودش گفته «دیگر نمیشود».ما معمولا از بیرون، آخر ماجرا را میبینیماما هیچکس از تمام راهی که یک آدم تا رسیدن به آن لحظه طی کرده، خبر ندارد.و شاید همین است که مرگ یک آدم را اینقدر تلخ میکند.
چند سال پیش گزارشی درباره مسمومیت با قرص برنج خواندم. نوشته بود بعضی از این بیماران، در ابتدا تقریبا بدون علامت به اورژانس میرسند،اما بعد، وقتی سم در بدن اثر خودش را نشان میدهد، اوضاع بهسرعت تغییر میکند. در حالی که هنوز هوشیار است، شاهد فروپاشی تدریجی بدن خودش باشد.و هولناکتر از همه، آن لحظهای است که آدمی که خودش مرگ را انتخاب کرده، وقتی مرگ واقعا نزدیک میشود، به زندگی التماس میکند.«کمکم کنید... نمیخوام بمیرم.»شاید آن لحظه، دیگر هیچ چیز مهم نباشد.نه آن آدمی که رهایش کرده،نه حرف مردم،نه غرور،نه شکست،نه آیندهای که قرار بود با کسی بسازد و نشد.فقط زندگی میماند.همان زندگی که چند ساعت پیش تحملش نمیکردی، ناگهان عزیزترین چیز دنیا میشود.
کاش می شد زمان به عقب برمیگشت و آن دختر بچه هنوز زنده بود و بازهم برگ مو می خواست و من این بار، هرچه برگ تازه بود، با همه غورهها میگذاشتم توی دستش و میگفتم:«بگیر دختر جان...فقط بمان.»
#شاهرخ_نوشت
چند سال پیش گزارشی درباره مسمومیت با قرص برنج خواندم. نوشته بود بعضی از این بیماران، در ابتدا تقریبا بدون علامت به اورژانس میرسند،اما بعد، وقتی سم در بدن اثر خودش را نشان میدهد، اوضاع بهسرعت تغییر میکند. در حالی که هنوز هوشیار است، شاهد فروپاشی تدریجی بدن خودش باشد.و هولناکتر از همه، آن لحظهای است که آدمی که خودش مرگ را انتخاب کرده، وقتی مرگ واقعا نزدیک میشود، به زندگی التماس میکند.«کمکم کنید... نمیخوام بمیرم.»شاید آن لحظه، دیگر هیچ چیز مهم نباشد.نه آن آدمی که رهایش کرده،نه حرف مردم،نه غرور،نه شکست،نه آیندهای که قرار بود با کسی بسازد و نشد.فقط زندگی میماند.همان زندگی که چند ساعت پیش تحملش نمیکردی، ناگهان عزیزترین چیز دنیا میشود.
کاش می شد زمان به عقب برمیگشت و آن دختر بچه هنوز زنده بود و بازهم برگ مو می خواست و من این بار، هرچه برگ تازه بود، با همه غورهها میگذاشتم توی دستش و میگفتم:«بگیر دختر جان...فقط بمان.»
#شاهرخ_نوشت
۱۶۶
۱۹:۳۵
۹۴
۱۶:۴۲
#شاهرخ_نوشت
تصویر
هر روز عصر، آفتاب آخرین شعاعهایش را میپاشد، از متروی کرج پیاده می شوم و سوار بر تاکسی به سوی خانه میروم.. در میانه بلوار ورودی ، همیشه دختری ایستاده است همانجا، زیر درختان ، جایی که باد خاک جاده را به هوا میبرد. قامتش آرام است، اما نگاهش… خیره به جاده، به ماشینهای عبوری، به راهی که انگار کسی باید از آن برسد... چهرهاش نه از انتظار خسته است و نه از امید تهی،انگار سالهاست که به عهدی وفا میکند ، بیآنکه پاسخی گرفته باشد.
هر بار که او را میبینم، یاد داستان «سوری خانم» میافتم دختری از روستای «الموت» که پنجاه سال پیش دل به سرباز معلمی اردبیلی سپرده بود،ساده و بی هیاهو. اما روزگار با عاشقان همیشه مهربان نیست. خدمت سربازی پسر تمام شد و به اردبیل برگشت. و سوری ماند…با دلی لبریز از امید. از هر مسافری سراغش را گرفت، به هر کاروانی نگاه دوخت، اما خبری نبود. روزها گذشت، سالها گذشت و او همچنان منتظر ماند.روزی خودش راه اردبیل را پیش گرفت. کوچه به کوچه، خانه به خانه، به دنبال چهرهای آشنا گشت. و سرانجام یافتش… اما نه آن گونه که انتظار داشت. مردی بود با خانه و همسری دیگر. و سوری روی برگشتن به خانه را نداشت، همانجا ماند و آواره شهر شد،نه بازگشتی، نه فراموشی.
گفتهاند عشق آن مرد عقلش را ربود و او را تا آخر عمر در سایهی همان خاطره نگه داشت.«لیلا در پی مجنون رفت و خود مجنون شد...»
این سرگذشت الهامبخش استاد «عاصم اردبیلی» شد تا شعری بسراید که هنوز در دل بسیاری زمزمه میشود.و حالا… هر روز عصر که دختر جوان را کنار بلوار میبینم، حس میکنم زمان دایرهای است که مدام بر خودش میچرخد. او «سوری» دیگریست,در روزگاری تازه، با چشمانی که هنوز به آمدن کسی ایمان دارد. جادهها حافظه دارند. نگاه چشمانتظار، هیچگاه از خاک پاک نمیشود.
#شاهرخ_نوشت
هر بار که او را میبینم، یاد داستان «سوری خانم» میافتم دختری از روستای «الموت» که پنجاه سال پیش دل به سرباز معلمی اردبیلی سپرده بود،ساده و بی هیاهو. اما روزگار با عاشقان همیشه مهربان نیست. خدمت سربازی پسر تمام شد و به اردبیل برگشت. و سوری ماند…با دلی لبریز از امید. از هر مسافری سراغش را گرفت، به هر کاروانی نگاه دوخت، اما خبری نبود. روزها گذشت، سالها گذشت و او همچنان منتظر ماند.روزی خودش راه اردبیل را پیش گرفت. کوچه به کوچه، خانه به خانه، به دنبال چهرهای آشنا گشت. و سرانجام یافتش… اما نه آن گونه که انتظار داشت. مردی بود با خانه و همسری دیگر. و سوری روی برگشتن به خانه را نداشت، همانجا ماند و آواره شهر شد،نه بازگشتی، نه فراموشی.
گفتهاند عشق آن مرد عقلش را ربود و او را تا آخر عمر در سایهی همان خاطره نگه داشت.«لیلا در پی مجنون رفت و خود مجنون شد...»
این سرگذشت الهامبخش استاد «عاصم اردبیلی» شد تا شعری بسراید که هنوز در دل بسیاری زمزمه میشود.و حالا… هر روز عصر که دختر جوان را کنار بلوار میبینم، حس میکنم زمان دایرهای است که مدام بر خودش میچرخد. او «سوری» دیگریست,در روزگاری تازه، با چشمانی که هنوز به آمدن کسی ایمان دارد. جادهها حافظه دارند. نگاه چشمانتظار، هیچگاه از خاک پاک نمیشود.
#شاهرخ_نوشت
۱۰۲
۱۶:۴۴
بازارسال شده از محمدرضا
سوری خانم.mp3
۰۳:۳۲-۳.۲۴ مگابایت
۱
۱۴:۱۵