بازارسال شده از منبع داستان
#داستان_ترسناک
●تو خونه نشسته بودم ساعت ۱ نصف شب بود نمیدونم چرا مامانم نمیخاست بیاد خونه حتما سر کار بهش احتیاج داشتن ولی با صدای در اتاق تعجب کردم وقتی فهمیدم مادرمه اومد تو و بغلم کرد و رفت چقدر رفتارش عجیب شده بود رفتم پیشش توی اشپزخونه داشت سالاد درست میکرد با چاقویی که اصلا تاحالا ندیده بودم داشته باشیم ازش پرسیدم چرا دیر کرده جوابمو نداد باز پرسیدم اون چاقورو تازه خریدی؟! بازم جواب نداد باز سوال کردم که چرا سالاد درست میکنی اونم این موقعه شب صداش اومد که گفت بنظر من ط کنار سالاد خوشمزه باشی خندیدم ولی وقتی به سمتم برگشت اون چشمای کاملن سفید دهن پر از خون خنده منو قطع کرد.....
کانال شاید برای شما هم اتفاق بیفتد
ble.ir/join/MmJjNzQ4ZDble.ir/join/MmJjNzQ4ZD
●تو خونه نشسته بودم ساعت ۱ نصف شب بود نمیدونم چرا مامانم نمیخاست بیاد خونه حتما سر کار بهش احتیاج داشتن ولی با صدای در اتاق تعجب کردم وقتی فهمیدم مادرمه اومد تو و بغلم کرد و رفت چقدر رفتارش عجیب شده بود رفتم پیشش توی اشپزخونه داشت سالاد درست میکرد با چاقویی که اصلا تاحالا ندیده بودم داشته باشیم ازش پرسیدم چرا دیر کرده جوابمو نداد باز پرسیدم اون چاقورو تازه خریدی؟! بازم جواب نداد باز سوال کردم که چرا سالاد درست میکنی اونم این موقعه شب صداش اومد که گفت بنظر من ط کنار سالاد خوشمزه باشی خندیدم ولی وقتی به سمتم برگشت اون چشمای کاملن سفید دهن پر از خون خنده منو قطع کرد.....
کانال شاید برای شما هم اتفاق بیفتد
۱۷
۹:۰۲
بازارسال شده از منبع داستان
#داستان_ترسناک#ارسالیسلام نیکا۱۵ داستانه ترسناک من۱ماه پیش بود که میخواستیم بریم مهمونی بعد من دلم درد میکرد و گفتم نمیام نزدیکای ۳شب بود که من از خواب بیدار شدم دیدم چراغ پارکینگمون روشن و خاموش میشه رفتم تو پارکینگ خیلی تاریک بود رفتم خاموش کردم رفتم تو خونمون رفتم در اتاقمو باز وردم دیدم مامانم تو اتاقمه با تعجب به مامانم گفتم مامان کی اومدی چرا ندیدمت جواب نداد خیلی ترسیدم بعد گوشیم زنگ خورد مامانم زنگ زده بود مامانم گفت دخترم میرم نون میخرم میام از ترس جیغ زدمو مامانم هی میگفت چرا جیغ میزنی من قط کردم مامانم بعدش اومد خونه و همه چیو براش تو ضیح دادم رفتیم پیش دعا نویس دعا نویس گفت باید از اون خونه برید چون چند تا جن خونتون زندگی کنه که میخواسته دختر شمارو بکشه ومیخوام از شما انتقام بگیره داستان دوم یه روز خانوادم برای تفریح میخواستن برن شمال بعد منم امتحان داشتم گفتم نمیام بعد شب شدو خوابید ۳نصف شب بود بیدار شوم برم دسشویی رفتم دسشویی از دسشویی که اومدم دیدم مامان بابام اومدن کمی تعجب کردم ولی تو جه نکردم رفتم تو اتاق مامان بابام گفتم مامان چقدر زود اومدید گفت نمیریم گفتم باشه رفتم تو اتاقم گوشیم زنگ خورد مامانم زنگ زده بود کمی ترسیدم بعد جواب دادم گفت ما توراه شمالی داریم میریم شما بعد من گفتم مگه شما تو اتاق نبودید گفتید نمیریم گفت نه خیلی ترسیدم به مامانم گفت زود برگردید و قط کردم اومدنو همیچین براشون گفتمو رفتیم پیش دعا نویس دعا نویس گفت یه دختری تو خونه به قتل رسیده ومیخواسته دخترتون رو ازیت کنه ♡پایان رسید ♡ ♡بچه ها من حاظرم قسم بخورم♡ که این داستان راسته♡
کانال شاید برای شما هم اتفاق بیفتد
ble.ir/join/MmJjNzQ4ZDble.ir/join/MmJjNzQ4ZD
کانال شاید برای شما هم اتفاق بیفتد
۱۰
۱۳:۰۴
بازارسال شده از منبع داستان
#داستان_ترسناک#ارسالی
سلام F هستم بهتره منو همینجوری بشناسین .
من ۱۲ سالمه و .....یه شب با دختر داییم و دوستم ک تنها بودیم دو ور عکس داییم ک تازه فوت شده بود دوتا شمع گذاشتیم و افسانه ها میگن که اگ کنار عکس مرده شمع روشن کنین اگ شمع خاموش شد خو ب خود ینی الان احظار روح کردین
و خلاصه ما یکیمون دشوییش گرف
باهم رفتیم دم در دشتشویی و من اولین نفر وارد سالن کشدم و دیدم ک
یکی از شمع ها خاموش شده بود مادر اتاقا رو بستیم رفتیم روی مبلا نشستیم منتظر بودیم اون یکی خاموش شه ولی نشد کنار شومینه خاک گرفته بود و رد پای ی بچه ک داش ب سمت شومینه میرفت بود روی مبل جای دستی ک اینکار کرده بود
این جای دست بود بعد وقتی مادرم اومد مادر اتاقا رو باز کردیم اینا دیگ شمع خاموش کردیم رفتیم ت اتاق ک بخابیم ساعت ۱ بود من ترسم ریخته بود رفتیم ت اشپز خونه نون ماست بخوریم ک
دختر داییم با ی صحنه ای مواجب شد میگف یه مرد دیدم ک سرش پایین بود ب زمین نگاه میکرد و بعد غیب شد
ماهم حرفش باور نکردیم هرچی قسم میخورد بعد من رفتم ک قران رو از جای همیشگیش بردارم ک دیدم قران نیس
ما تا ۴ اذان منتظر موندیم و من خاب الو گرفتم ساعت سه خابیدم
دختر دایی کوچیکیم ساعت ۵ صب جن زده شد 
کانال شاید برای شما هم اتفاق بیفتد
ble.ir/join/MmJjNzQ4ZDble.ir/join/MmJjNzQ4ZD
سلام F هستم بهتره منو همینجوری بشناسین .
کانال شاید برای شما هم اتفاق بیفتد
۱۵
۱۳:۲۰
بازارسال شده از منبع داستان
#داستان_ترسناک#ارسالیسلام خواستم بگم بعضی از داستان ها فقد تخیلی هستن که خودتون تو ذهنتون درست کردید و میترسید من خدم به شخصه از جن و ارواح میترسم و تو ذهنم ازشون یه تخیلاتی ساختم 
شاید بگید دیوونم ولی نخب داستان دارم از خدمح
شاید ترسناک نباشه خب بریم سراغ داستانیه شب تو زمستون 1401با رفقا بسات عرق خوری داشتیم قبل اینکه عرق بخوریم گفتیم یه بازی هم بکنیم بازی جرعت و حقیقت داشتیم 5نفر بودیم و بازی کردیم نوبت به دوستم رسید گفت جرعت ماهم گفتیم اگجرعت داری برو قبرستون اونم چون خواست ضایع نشه گفت باشه پالتوشو پوشید و ماهم همراهش رفتیم ماکه ازترس فرار کردیم اون بیچاره موند وقتی دیدیم رفت ماهم الفراراین طفلک هم پالتوش از پشت به یه چیز گیر میکنه از ترس ایست قلبی میکنه صبح که همه میرن قبرستون میبینم پالتوش به یه میلگرد گیر کرده و و دوستم متاسفانه مرد
خواهشم اینکه هرچی شد لطفا مغرور نباشید ممنون هرکسی باور نکرد بیاد پی
کانال شاید برای شما هم اتفاق بیفتد
ble.ir/join/MmJjNzQ4ZDble.ir/join/MmJjNzQ4ZD
کانال شاید برای شما هم اتفاق بیفتد
۱۸
۱۳:۳۹
بازارسال شده از منبع داستان
#داستان_ترسناک#ارسالی
(مدرسه)سلام من النازم و۱۵ سالمه من وقتی ۱۲ سالم بوددریه مدرسه ثبت نام کرده بودم وبرای اولین بار تو این مدرسه ثبت نام کردم که خانم مدیر به مامانم گفت که هیچ وقت وارد اون مدرسه ایی که پیشه این مدرسه هست نشو وگفت هیچوقت نزار بچه ات از پیش مدرسه در بشه من با شنیدن این حرفا زدم به بیخیالی و مامانم هی میگفت که نرم سمت مدرسهه بعد از چند روز با چندتا دختر رفیق شدم و شب که خانواده ام خوابیده بودن از پنجره ی خونمون فرار کردم و رفتم پیش اون مدرسه که دوستام را دیدم من دوستام با این هوای بارانی وتاریک رفتیم وپرید در همون مدرسه وقتی رفتیم تو حیاط مدرسه هیچی نبود بعد بارون شدید شد رعد برق شد من یکم ترسیدم وخواستم برگردم خونه اما نرفتم وارد یه کلاس شدم وقتی وارد شدم رفیقام بامن بودن توی کلاس تاریک بود و خون روی زمین بود و روی دیوار نوشته های ترسناک بود من اینجا ترسیدم و عکس های خونی و۰۰۰ چیزای عجیب وغریب بعد صدای شکستن شیشه شد درها باز وبسته میشدن یه خانومایی بودن کن چادر مشکی پوشیده بودن انگار داشتن میرقصیدن ولی کیل گلللوش میکردن بعد من اینجا نمیدوستم چکار کنم فقط قرآن خوندم که یه دفع همه چیز رفت ومن ودوستام از اون مدرسه فرار کردیم
کانال شاید برای شما هم اتفاق بیفتد
ble.ir/join/MmJjNzQ4ZDble.ir/join/MmJjNzQ4ZD
(مدرسه)سلام من النازم و۱۵ سالمه من وقتی ۱۲ سالم بوددریه مدرسه ثبت نام کرده بودم وبرای اولین بار تو این مدرسه ثبت نام کردم که خانم مدیر به مامانم گفت که هیچ وقت وارد اون مدرسه ایی که پیشه این مدرسه هست نشو وگفت هیچوقت نزار بچه ات از پیش مدرسه در بشه من با شنیدن این حرفا زدم به بیخیالی و مامانم هی میگفت که نرم سمت مدرسهه بعد از چند روز با چندتا دختر رفیق شدم و شب که خانواده ام خوابیده بودن از پنجره ی خونمون فرار کردم و رفتم پیش اون مدرسه که دوستام را دیدم من دوستام با این هوای بارانی وتاریک رفتیم وپرید در همون مدرسه وقتی رفتیم تو حیاط مدرسه هیچی نبود بعد بارون شدید شد رعد برق شد من یکم ترسیدم وخواستم برگردم خونه اما نرفتم وارد یه کلاس شدم وقتی وارد شدم رفیقام بامن بودن توی کلاس تاریک بود و خون روی زمین بود و روی دیوار نوشته های ترسناک بود من اینجا ترسیدم و عکس های خونی و۰۰۰ چیزای عجیب وغریب بعد صدای شکستن شیشه شد درها باز وبسته میشدن یه خانومایی بودن کن چادر مشکی پوشیده بودن انگار داشتن میرقصیدن ولی کیل گلللوش میکردن بعد من اینجا نمیدوستم چکار کنم فقط قرآن خوندم که یه دفع همه چیز رفت ومن ودوستام از اون مدرسه فرار کردیم
کانال شاید برای شما هم اتفاق بیفتد
۱۴
۱۴:۰۱
بازارسال شده از تبلیغات پر بازده آتش
#زودانزالی #شلی_آلت #دیابت
کلینیک حکیم سالار اسمعیل زاده
بزن رو لینک، حتما رضایتمندی ها رو ببین!
برای دریافت دوره درمانی گیاهی ، فرم زیر را تکمیل کنید.
۱۳
۱۴:۰۲
بازارسال شده از
ســلام خانومی چطـوری...؟!

یه کانال پیـدا کـردم مــاااااه



ble.ir/join/NDgwYzkxY2
ble.ir/join/NDgwYzkxY2
کلی ایده خفن #دکوراسیون داره 

همه خانوم های با سلیـقه بله اینجان
🪴
یه کانال پیـدا کـردم مــاااااه
ble.ir/join/NDgwYzkxY2
ble.ir/join/NDgwYzkxY2
۱۲
۱۴:۰۲
#داستان_ترسناک#ارسالی
سلام من لیزگه هستم۱۲سالممن خواب بود یهو صدای تلویزیون زیاد شد دیدم هی زیاد کم میشه اخر کنترل و برداشتم تا صدارو زیاد کنم که دیدم سایه افتاده هیشکی بیدار نبودتازه ساعت ۲شب بود معلوم هیشکی بیدار نیست بعد به سایه توجه کردم دیدم یک زن با صورت ترک خورده بود تابرگشتم دیدم هیشکی نیست دیدم جلوی پام وایستاده

خیلی ترسیدم یه سوره خوندم دیدم غیب شدو داستان دومیک روز خونه ی عمه ام بودم عمه م گفت ما میریم خونه ی همسایه گفت توهم بیامن گفتم نه یه لحظه خوابم برد بیدار شدم دیدم همون سایه هست همون زن بهش گفتم ازجون من چی میخوای اون گف میخوام بکشمت گفتم چرا گفت چون همه ی خوانوادت نماز میخونن بخاطر همین بچه هام مردن بخاطر تو من هم میخوام تورا بکشمداستان سومیه روز پسر عمه ام با دختر عمه ام نقشه کشیدن دختر عمه ام به پسر عمه ام گفته بود دره حمومو ببند بقو اینجا گیر کردم پسر عمه ام رفته دختر عمه ام اونجا مونده برگشته دیده یکی رو صندلی نشسته من رفتم اتاق تا موهام رو شونه کنم دیدم یکی داد میزنه رفتم دیدم دختر عمه ام هست گفتم چیشده گفت هیچی ماجرارو تعریف کرد ما رفتیم به همه گفتیم همه ی این داستانا راست پایانمعذرت میخوام تولانی شد
کانال شاید برای شما هم اتفاق بیفتد
ble.ir/join/MmJjNzQ4ZDble.ir/join/MmJjNzQ4ZD
سلام من لیزگه هستم۱۲سالممن خواب بود یهو صدای تلویزیون زیاد شد دیدم هی زیاد کم میشه اخر کنترل و برداشتم تا صدارو زیاد کنم که دیدم سایه افتاده هیشکی بیدار نبودتازه ساعت ۲شب بود معلوم هیشکی بیدار نیست بعد به سایه توجه کردم دیدم یک زن با صورت ترک خورده بود تابرگشتم دیدم هیشکی نیست دیدم جلوی پام وایستاده
کانال شاید برای شما هم اتفاق بیفتد
۲.۲K
۱۴:۲۰
چنین کردند و همان شد که پسر بزرگتر گفته بود.
کانال شاید برای شما هم اتفاق بیفتد
ble.ir/join/MmJjNzQ4ZD
ble.ir/join/MmJjNzQ4ZD
۲.۳K
۱۸:۴۲
کانال شاید برای شما هم اتفاق بیفتد
ble.ir/join/MmJjNzQ4ZD
ble.ir/join/MmJjNzQ4ZD
۲.۳K
۱۸:۴۴