لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل شاید برای شما هم اتفاق بیوفتدش
۹۶۵ عضو

شاید برای شما هم اتفاق بیوفتد

کانال واگذار شد
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۱ شهریور ۱۴۰۲
بازارسال شده از منبع داستان
#داستان_ترسناک
●تو خونه نشسته بودم ساعت ۱ نصف شب بود نمیدونم چرا مامانم نمیخاست بیاد خونه حتما سر کار بهش احتیاج داشتن ولی با صدای در اتاق تعجب کردم وقتی فهمیدم مادرمه اومد تو و بغلم کرد و رفت چقدر رفتارش عجیب شده بود رفتم پیشش توی اشپزخونه داشت سالاد درست میکرد با چاقویی که اصلا تاحالا ندیده بودم داشته باشیم ازش پرسیدم چرا دیر کرده جوابمو نداد باز پرسیدم اون چاقورو تازه خریدی؟! بازم جواب نداد باز سوال کردم که چرا سالاد درست میکنی اونم این موقعه شب صداش اومد که گفت بنظر من ط کنار سالاد خوشمزه باشی خندیدم ولی وقتی به سمتم برگشت اون چشمای کاملن سفید دهن پر از خون خنده منو قطع کرد.....undefined


کانال شاید برای شما هم اتفاق بیفتد undefinedble.ir/join/MmJjNzQ4ZDble.ir/join/MmJjNzQ4ZD

۱۷

۹:۰۲

بازارسال شده از منبع داستان
#داستان_ترسناک#ارسالیسلام نیکا۱۵ داستانه ترسناک من‌۱ماه پیش بود که میخواستیم بریم مهمونی بعد من دلم درد میکرد و گفتم نمیام نزدیکای ۳شب بود که من از خواب بیدار شدم دیدم چراغ پارکینگمون روشن و خاموش میشه رفتم تو پارکینگ خیلی تاریک بود رفتم خاموش کردم رفتم تو خونمون رفتم در اتاقمو باز وردم دیدم مامانم تو اتاقمه با تعجب به مامانم گفتم مامان کی اومدی چرا ندیدمت جواب نداد خیلی ترسیدم بعد گوشیم زنگ خورد مامانم زنگ زده بود مامانم گفت دخترم میرم نون میخرم میام از ترس جیغ زدمو مامانم هی میگفت چرا جیغ میزنی من قط کردم مامانم بعدش اومد خونه و همه چیو براش تو ضیح دادم رفتیم پیش دعا نویس دعا نویس گفت باید از اون خونه برید چون چند تا جن خونتون زندگی کنه که میخواسته دختر شمارو بکشه ومیخوام از شما انتقام بگیره داستان دوم یه روز خانوادم برای تفریح میخواستن برن شمال بعد منم امتحان داشتم گفتم نمیام بعد شب شدو خوابید ۳نصف شب بود بیدار شوم برم دسشویی رفتم دسشویی از دسشویی که اومدم دیدم مامان بابام اومدن کمی تعجب کردم ولی تو جه نکردم رفتم تو اتاق مامان بابام گفتم مامان چقدر زود اومدید گفت نمیریم گفتم باشه رفتم تو اتاقم گوشیم زنگ خورد مامانم زنگ زده بود کمی ترسیدم بعد جواب دادم گفت ما توراه شمالی داریم میریم شما بعد من گفتم مگه شما تو اتاق نبودید گفتید نمیریم گفت نه خیلی ترسیدم به مامانم گفت زود برگردید و قط کردم اومدنو همیچین براشون گفتمو رفتیم پیش دعا نویس دعا نویس گفت یه دختری تو خونه به قتل رسیده ومیخواسته دخترتون رو ازیت کنه ♡پایان رسید ♡ ♡بچه ها من حاظرم قسم بخورم♡ که این داستان راسته♡


کانال شاید برای شما هم اتفاق بیفتد undefinedble.ir/join/MmJjNzQ4ZDble.ir/join/MmJjNzQ4ZD

۱۰

۱۳:۰۴

بازارسال شده از منبع داستان
#داستان_ترسناک#ارسالی
سلام F هستم بهتره منو همینجوری بشناسین .undefined من ۱۲ سالمه و .....یه شب با دختر داییم و دوستم ک تنها بودیم دو ور عکس داییم ک تازه فوت شده بود دوتا شمع گذاشتیم و افسانه ها میگن که اگ کنار عکس مرده شمع روشن کنین اگ شمع خاموش شد خو ب خود ینی الان احظار روح کردین undefinedو خلاصه ما یکیمون دشوییش گرفundefinedباهم رفتیم دم در دشتشویی و من اولین نفر وارد سالن کشدم و دیدم کundefinedundefined یکی از شمع ها خاموش شده بود ‌مادر اتاقا رو بستیم رفتیم روی مبلا نشستیم منتظر بودیم اون یکی خاموش شه ولی نشد کنار شومینه خاک گرفته بود و رد پای ی بچه ک داش ب سمت شومینه میرفت بود روی مبل جای دستی ک اینکار کرده بودundefinedاین جای دست بود بعد وقتی مادرم اومد مادر اتاقا رو باز کردیم اینا دیگ شمع خاموش کردیم رفتیم ت اتاق ک بخابیم ساعت ۱ بود من ترسم ریخته بود رفتیم ت اشپز خونه نون ماست بخوریم ک undefinedدختر داییم با ی صحنه ای مواجب شد میگف یه مرد دیدم ک سرش پایین بود ب زمین نگاه میکرد و بعد غیب شد undefinedماهم حرفش باور نکردیم هرچی قسم میخورد بعد من رفتم ک قران رو از جای همیشگیش بردارم ک دیدم قران نیسundefinedما تا ۴ اذان منتظر موندیم و من خاب الو گرفتم ساعت سه خابیدم undefinedدختر دایی کوچیکیم ساعت ۵ صب جن زده شد undefined


کانال شاید برای شما هم اتفاق بیفتد undefinedble.ir/join/MmJjNzQ4ZDble.ir/join/MmJjNzQ4ZD

۱۵

۱۳:۲۰

بازارسال شده از منبع داستان
#داستان_ترسناک#ارسالیسلام خواستم بگم بعضی از داستان ها فقد تخیلی هستن که خودتون تو ذهنتون درست کردید و میترسید من خدم به شخصه از جن و ارواح میترسم و تو ذهنم ازشون یه تخیلاتی ساختم undefinedundefinedشاید بگید دیوونم ولی نخب داستان دارم از خدمحundefinedundefinedشاید ترسناک نباشه خب بریم سراغ داستانیه شب تو زمستون 1401با رفقا بسات عرق خوری داشتیم قبل اینکه عرق بخوریم گفتیم یه بازی هم بکنیم بازی جرعت و حقیقت داشتیم 5نفر بودیم و بازی کردیم نوبت به دوستم رسید گفت جرعت ماهم گفتیم اگ‌جرعت داری برو قبرستون اونم چون خواست ضایع نشه گفت باشه پالتوشو پوشید و ماهم همراهش رفتیم ماکه ازترس فرار کردیم اون بیچاره موند وقتی دیدیم رفت ماهم الفراراین طفلک هم پالتوش از پشت به یه چیز گیر می‌کنه از ترس ایست قلبی می‌کنه صبح که همه میرن قبرستون میبینم پالتوش به یه میلگرد گیر کرده و و دوستم متاسفانه مردundefinedundefinedخواهشم اینکه هرچی شد لطفا مغرور نباشید ممنون هرکسی باور نکرد بیاد پی

کانال شاید برای شما هم اتفاق بیفتد undefinedble.ir/join/MmJjNzQ4ZDble.ir/join/MmJjNzQ4ZD

۱۸

۱۳:۳۹

بازارسال شده از منبع داستان
#داستان_ترسناک#ارسالی
(مدرسه)سلام من النازم و۱۵ سالمه من وقتی ۱۲ سالم بوددریه مدرسه ثبت نام کرده بودم وبرای اولین بار تو این مدرسه ثبت نام کردم که خانم مدیر به مامانم گفت که هیچ وقت وارد اون مدرسه ایی که پیشه این مدرسه هست نشو وگفت هیچوقت نزار بچه ات از پیش مدرسه در بشه من با شنیدن این حرفا زدم به بیخیالی و مامانم هی میگفت که نرم سمت مدرسهه بعد از چند روز با چندتا دختر رفیق شدم و شب که خانواده ام خوابیده بودن از پنجره ی خونمون فرار کردم و رفتم پیش اون مدرسه که دوستام را دیدم من دوستام با این هوای بارانی وتاریک رفتیم وپرید در همون مدرسه وقتی رفتیم تو حیاط مدرسه هیچی نبود بعد بارون شدید شد رعد برق شد من یکم ترسیدم وخواستم برگردم خونه اما نرفتم وارد یه کلاس شدم وقتی وارد شدم رفیقام بامن بودن توی کلاس تاریک بود و خون روی زمین بود و روی دیوار نوشته های ترسناک بود من اینجا ترسیدم و عکس های خونی و۰۰۰ چیزای عجیب وغریب بعد صدای شکستن شیشه شد درها باز وبسته میشدن یه خانومایی بودن کن چادر مشکی پوشیده بودن انگار داشتن میرقصیدن ولی کیل گلللوش میکردن بعد من اینجا نمیدوستم چکار کنم فقط قرآن خوندم که یه دفع همه چیز رفت ومن ودوستام از اون مدرسه فرار کردیم


کانال شاید برای شما هم اتفاق بیفتد undefinedble.ir/join/MmJjNzQ4ZDble.ir/join/MmJjNzQ4ZD

۱۴

۱۴:۰۱

بازارسال شده از تبلیغات پر بازده آتش
thumbnail
undefined شما هم مشکل های زیر رو داری!؟
#زودانزالی #شلی_آلت #دیابت
undefined میخوای زیر نظر متخصص این کار، بصورت #دائمی درمان بشی!؟
کلینیک حکیم سالار اسمعیل زادهundefined️ ble.ir/join/YzVmNjI4Nm
بزن رو لینک، حتما رضایتمندی ها رو ببین!undefined ble.ir/join/YzVmNjI4Nm
برای دریافت دوره درمانی گیاهی ، فرم زیر را تکمیل کنید.undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedhttps://formafzar.com/form/idezt

۱۳

۱۴:۰۲

بازارسال شده از
ســلام خانومی چطـوری...؟! undefined‍undefined

یه کانال پیـدا کـردم مــاااااه undefined undefinedundefinedundefined
ble.ir/join/NDgwYzkxY2
ble.ir/join/NDgwYzkxY2

undefined کلی ایده خفن #دکوراسیون داره undefinedundefined
undefined همه خانوم های با سلیـقه بله اینجان undefined🪴

۱۲

۱۴:۰۲

#داستان_ترسناک#ارسالی
سلام من لیزگه هستم۱۲سالممن خواب بود یهو صدای تلویزیون زیاد شد دیدم هی زیاد کم میشه اخر کنترل و برداشتم تا صدارو زیاد کنم که دیدم سایه افتاده هیشکی بیدار نبودتازه ساعت ۲شب بود معلوم هیشکی بیدار نیست بعد به سایه توجه کردم دیدم یک زن با صورت ترک خورده بود تابرگشتم دیدم هیشکی نیست دیدم جلوی پام وایستادهundefinedundefinedundefined خیلی ترسیدم یه سوره خوندم دیدم غیب شدو داستان دومیک روز خونه ی عمه ام بودم عمه م گفت ما میریم خونه ی همسایه گفت توهم بیامن گفتم نه یه لحظه خوابم برد بیدار شدم دیدم همون سایه هست همون زن بهش گفتم ازجون من چی میخوای اون گف میخوام بکشمت گفتم چرا گفت چون همه ی خوانوادت نماز میخونن بخاطر همین بچه هام مردن بخاطر تو من هم میخوام تورا بکشمداستان سومیه روز پسر عمه ام با دختر عمه ام نقشه کشیدن دختر عمه ام به پسر عمه ام گفته بود دره حمومو ببند بقو اینجا گیر کردم پسر عمه ام رفته دختر عمه ام اونجا مونده برگشته دیده یکی رو صندلی نشسته من رفتم اتاق تا موهام رو شونه کنم دیدم یکی داد میزنه رفتم دیدم دختر عمه ام هست گفتم چیشده گفت هیچی ماجرارو تعریف کرد ما رفتیم به همه گفتیم همه ی این داستانا راست پایانمعذرت میخوام تولانی شد
کانال شاید برای شما هم اتفاق بیفتد undefinedble.ir/join/MmJjNzQ4ZDble.ir/join/MmJjNzQ4ZD
undefined۱۲
undefined۲

۲.۲K

۱۴:۲۰

۳ شهریور ۱۴۰۲
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined#حکایتی_کوتاه
undefinedآسیابانی پیر در دهی دور افتاده زندگی می کرد .

undefinedهرکسی گندمی را نزد او برای آرد کردن می برد، علاوه بر دستمزد، پیمانه ای از آن را برای خود برمی داشت، مردم ده با اینکه دزدی آشکار وی را می دیدند ، چون در آن حوالی آسیاب دیگری نبود چاره ای نداشتند و فقط نفرینش می کردند.

undefinedپس از چند سال آسیابان پیر، مُرد و آسیاب به پسرانش رسید.

undefinedشبی پیرمرد به خواب پسران آمد و گفت: چاره ای بیاندیشید که به سبب دزدی گندم های مردم از نفرین آنها در عذابم...

undefinedپسران هریک راه کار ارائه نمود. پسر کوچکتر پیشنهاد داد زین پس با مردم منصفانه رفتار کرده و تنها دستمزد می گیریم ؛ پسر بزرگتر گفت :

undefinedاگر ما چنین کنیم ، مردم چون انصاف ما را ببینند پدر را بیشتر لعن کنند که او بی انصاف بود. " بهتر است هرکسی گندم برای آسیاب آورد دو پیمانه از او برداریم. با این کار مردم به پدر درود می فرستند و می گویند، خدا آسیابان پیر را بیامرزد او با انصاف تر از پسرانش بود."
چنین کردند و همان شد که پسر بزرگتر گفته بود.

undefinedمردم پدر ایشان را دعا کرده و پدر از عذاب نجات یافت و این وصیت گهر بار نسل به نسل میان نوادگان آسیابان منتقل شد و به نسل مسئولین ما رسید!

کانال شاید برای شما هم اتفاق بیفتد undefined
ble.ir/join/MmJjNzQ4ZD
ble.ir/join/MmJjNzQ4ZD

۲.۳K

۱۸:۴۲

undefined﷽undefined
undefinedباید باهاش حرف بزنیم!

undefinedحکم انفصال از خدمت را که دستم دید پرسید: «جریان چیه؟» گفتم: «از نیروهای تربیت بدنی گزارش رسیده که رئیس یکی از فدراسیون‌ها با قیافه‌ی زننده سرِ کار میاد؛ با کارمندهای خانم برخوردهای نامناسبی داره، مواضعش مخالف انقلابه و خانمش بی‌حجابه! الان هم دارم حکم انفصال از خدمتش رو رد می‌کنم شورای انقلاب». با اصرارِ ابراهیم رفتیم برای تحقیق. همه چیز طبق گزارش‌ها بود، ولی ابراهیم نظر دیگری داشت؛ گفت: «باید باهاش حرف بزنیم». رفتیم درِ خانه‌اش و ابراهیم شروع به صحبت کرد. از برخوردهای نامناسب با خانم‌ها گفت و از حجاب همسرش، از خونِ شهدا گفت و از اهداف انقلاب. آن‌قدر زیبا حرف می‌زد که من هم متأثر شدم. ابراهیم همان‌جا حکم انفصال از خدمت را پاره کرد تا مطمئن شوم با امر به معروف و نهی از منکر، می‌شه افراد رو اصلاح کرد. یکی دو ماه نگذشته بود که از فدراسیون خبر رسید: «جناب رئیس بسیار تغییر کرده. اخلاق و رفتارش در اداره خیلی عوض شده، حتی خانمش با حجاب به محل کار مراجعه می‌کنه».

کانال شاید برای شما هم اتفاق بیفتد undefined
ble.ir/join/MmJjNzQ4ZD
ble.ir/join/MmJjNzQ4ZD
undefined۶
undefined۲

۲.۳K

۱۸:۴۴