لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل شناشیر | روایت مردم بوشهر🇮🇷ش
۴۱۸ عضو

شناشیر | روایت مردم بوشهر🇮🇷

رسانه مرکز روایت استان بوشهر
ارتباط با ما:@admin_shenashir
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۵ مرداد
thumbnail
undefined كتلوه و هو ديقرا القرآن
undefined زن روی سجاده نشست. شال و پیراهن بلند مشکی تنش بود. پرچم بزرگ سبز رنگی درست کنارش روی دیوار مبیت آویزان بود.تمثال دستی رویش نقاشی شده بود و بالای دست، نوشته بود. :«السلام علیک یا ابوالفضل العباس».
undefined سرش را به سمت پیر زن عربی کرد که با دخترهایش گوشه‌ی مَبیت نشسته بودند. پنج انگشت دست چپش را بالا برد و با انگشت اشاره دست راست، یکی یکی خمشان کرد: «هو بنفسه، و بنته، و كنّته، و حفيدته، و صهره.»۱چشم های پیر زن دو دو زد.
undefined زن رو کرد به من. با لهجه‌ی عربی به فارسی گفت: «خیلی دلم می‌خواست برای تشییع بروم. یک دوست مشهد داریم. گفت بیا. اینجا همه چیز رایگان. فقط بلیط بگیر. نشد.»
undefined صورتش را به سمت قبله برگرداند. دو دستش را مثل کتاب رو به صورت باز کرد و با صدای خش داری گفت: «كتلوه و هو ديقرا القرآن»۲
undefined فاطمه رئیسی
undefinedپی‌نوشت۱: خودش و دخترش و عروسش و نوه و دامادش.۲: او را کشتند در حالی که داشت قرآن می‌خواند.
undefined#اربعین
undefined️ شناشیر | روایت‌ مردم بوشهرundefined
undefined۴

۴۴۸

۵:۳۷

thumbnail
undefined سربازای آمریکایی توی استوری‌ان
undefinedما آتیش داریم تو یزد عمرش از این آمریکاییا بیشتره.
undefined بوشهر - میدان قدس
undefined#جنگ‌ها_روایت_ساده‌ای_دارند
undefined️ شناشیر | روایت‌ مردم بوشهرundefined
undefined۴
undefined۳
undefined۲
undefined۱

۱.۱K

۹:۲۹

۶ مرداد
thumbnail
undefined در شب قدر وسطی آقا جوان شد
undefined سه شنبه است. اتوبوس‌های شهرداری زود پر شد هر چه منتظر ماندم جایی برایم نبود.
undefined در مسیر میدان شهدای فردو به مسجد جمکران چندین بار ماشین‌ها برایم ایستادند، می‌پریدم که سوار بشوم، اما چندین خانواده چند فرزندی منتظر بودند، جایم را به آنها می‌دادم.
undefined بار آخر که اتوبوس برایم ایستاد، چشمم افتاد به خانمی که با کالسکه و دو دختر چهار ساله و ده ساله نالانش سعی می کرد، از خیابان رد شود. کالسکه بسته نمی‌شد تا بتوانیم آن را از زیر گاردریل عبور بدهیم و به آن طرف بزرگراه برویم پس دوتایی بلندش کردیم و از بالای بلوار پایین پریدیم. با او که همسفر شدم احساس کردم دارم به شهدا خدمت می‌کنم.
undefined سر صحبت را که باز کردم، از خودش گفت که چهار فرزند دارد. فامیلش «ابراهیمی» بود و یک ماه دیگر چهل ساله می‌شد. پسرش با پدرش زودتر رفته بود تشییع، دختری دارد که در شانزده سالگی شوهر داده و با خانواده شوهرش سوار اتوبوس شده است. زاهده خانم چهار ساله که در کالسکه غر می زند و زهرا خانم که امسال می‌رود کلاس چهارم همراهش بودند.
undefined دایی‌اش در عملیات بیت المقدس و عمویش در چذابه به شهادت رسیدند. یادش نیست شوهرعمه و شوهرخاله‌هایش کجا شهید شده‌اند.
undefined زهرا خانم جلو جلو دوید زیر آفتابی که هنوز ساعت ۷ صبح نشده، داشت مغزمان را می‌سوزاند. گفت: «سحر بود فهمیدم آقا شهید شده و غمش هنوز توی دلمه. خدا بهمون صبر بده»وقتی ازش پرسیدم: «تحصیلاتت چقدره؟» نگفت؛ اما واضح و سلیس صحبت می‌کرد.
undefined ازش پرسیدم: «به نظرت انتقام آقا گرفته شده؟» وسط بهونه‌گیری‌های زهرا که اصرار داشت کالسکه را هل بدهد، گفت: « منتظرم بچه‌های سپاه ریشه ظلم رو توی دنیا بکنن.»
undefined سؤال بعدی بی مقدمه از ذهنم آمد روی لبم: «به نظرت آقا کار ناتمامی داشت یا نه؟» برای بار هزارم پرچم دختر چهار ساله‌اش را از روی آسفالت بلند کرد و داد دستش. گفت: «کار ناتمام رهبر شهید، نابودی اسرائیل و نابودی ظلم جهانیه»
undefined سعی کردم زهرا خانم را بگیرم که وسط خیابان نپرد. ازش پرسیدم: «به نظرت پیروز جنگ سوم ایران و آمریکا کی بود؟» جواب داد: «مردم ایران» قدم‌هایش را محکم‌تر برداشت و ادامه داد: «در شب قدر وسطی بود که فهمیدم پسر آقا رهبر شده. انگار آقامون جوون شده باشه. منتظرم با رهبری عالی آقا سید مجتبی کار ناتمام آقا تمام بشه.»ما نه کیلومتر باهم همراه بودیم و او سراسر امید بود.
undefined نسیم هادی
undefined#باید_برخاست
undefined️ شناشیر | روایت‌ مردم بوشهرundefined
undefined۸
undefined۱

۲۳۳

۱۷:۴۱

۷ مرداد
بازارسال شده از ریحانه
thumbnail
undefined #به_نیابت_از_آقای_شهید_ایران | موکب برادری

undefined روایت‌های رسانه ریحانه از گپ‌وگفت با مردمی که #به_نیابت_از_آقای_شهید_ایران در مسیر پیاده‌روی اربعین حضور یافتند. مرداد ۱۴۰۵

undefined اصالتاً اهل نجف بود. اول مسیر مشایه، موکبی داشت به نام سیدالشهدا(ع). تسبیح دانه‌درشت عقیق را دور دستش چرخاند و گفت: «بعد از مولا علی(ع)، آقای خامنه‌ای پدر امت بود. وقتی خبر شهادتش را شنیدم، به زنم حلیمه که گفتم محشر عظما شد. نزدیک بود از گریه‌ی زیاد بمیرد...»
undefined کمی سکوت کرد و دوباره ادامه داد: «از بازاری‌های نجف شنیدم ایران تا چند روز دیگر از هم می‌پاشد. با خودم گفتم اگر راست باشد، برادران ایرانی‌مان بی‌پناه می‌شوند...» خانه را برایشان آماده کردیم. خانه‌مان کوچک است، اما جا برای دو خانوار دارد که برادرانه کنار هم زندگی کنیم.
undefined نگاهش رفت سمت مسیر مشایه: «هر بار که موشکی از بالای سرمان می‌گذشت، یک دور تسبیح با ذکر الحمدلله می‌گفتم. هرچند دوست داشتم اسم نوه‌ام را علاوی بگذارم، اما تولدش هم‌زمان شد با وعده‌ی صادق. بوم، بوم اسرائیل که به خاک سیاه نشست، به‌خاطر وعده‌ی صادقِ پرافتخار برای اسلام و مسلمین، اسمش را گذاشتم صادق. ان‌شاءالله او هم مایه افتخار اسلام باشد.»
undefined سیده مریم گلچمن undefined شماره ١
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۳

۷:۰۲

thumbnail
undefined رحم الله قائد شهید
undefined حدود ساعت ۶ صبح به نجف رسیدم، بعد از زیارت حرم مطهر آقا امیرالمؤمنین(ع)، راهی مسیر مشایه شدم.
undefined توی راه از دور شنیدم که دختران کوچک عراقی با صدای بلند لبیک می گویند، ولی این بار متفاوت‌تر از سال‌های قبل «لبیک یا خامنه‌ای» در کنار «لبیک یاحسین» با شور و حرارتی خاصی به گوش می‌رسید.
undefined پرچم سرخ «یا لثارات» را دستم گرفته بودم. تصویر رهبر شهید نقش بسته بود رویش. پدرم همراهم بود. کنار موکبی برای استراحت ایستادیم. مردی با لباس نظامی به سمتمان آمد. با رویی باز از ما استقبال کرد و لیوان‌های آب را داد دستمان. نزدیک‌تر که شد فهمیدیم از نیروهای درجه‌دار عراقی است.
undefined خم شد. پرچم را گرفت. بوسه‌ای به تصویر امام شهید زد. آه می‌کشید و به زبان عربی و فارسی زمزمه می‌کرد: «رحم الله... حیف... رحم الله قائد شهید... حیف...» و چندین بار سرش را تکان داد.
undefined کوله را گرفتم دستم. پرچم هنوز توی دستم بود. لیوان آبی برداشتم تا کمی از گرمای راه را با خنکی‌اش کم کنم. خانمی که چادر عربی پوشیده بود با دو فرزند کوچکش کنارم ایستادند. چندین بار پرچم سرخ را بوسیدند. زن هر بار دستش را متبرک می‌کرد به تصویر رهبر شهید و می‌کشید به سر و صورت بچه‌هایش.
undefined بعد از طی عمودها و پیاده‌روی در مسیر مشایه، حدود ۹ صبح بود که به حرم مطهر آقا اباالفضل(ع) رسیدم، کوله‌ها و پرچم را تحویل امانات دادم.برای خواندن زیارتنامه به سمت حرم رفتیم. وقتی حرم امام حسین(ع) را زیارت کردیم و زیارت اربعین را خواندیم، برگشتیم.
undefined منتظر بودم کوله‌ام را تحویلم بدهند که دیدم مردی به کوله‌ام نزدیک شد. کنجکاو شدم چرا رفته سمتش. لباس مشکی‌‌اش را که دیدم، فهمیدم خادم است. با خودم گفتم: «یعنی با کوله‌ی من چکار داره؟» undefined دیدم کوله را برداشت. عکس رویش را بوسید. هر دو دستش را کشید روی چهره‌‌ی رهبر شهید و با همان دست صورتش را تبرک کرد. با خودم گفتم: «عشق به آقای شهیدم مرز نمی‌شناسه»
undefined راوی: علی قاسمی/ تدوین: زهرا مزارعی‌زاده
undefined#اربعین
undefined️ شناشیر | روایت‌ مردم بوشهرundefined
undefined۶

۲۲۹

۱۹:۳۲

۹ مرداد
thumbnail
undefined لشکر کالسکه‌های اربعینی
undefinedعراق - عمود ۳۲۷، موکب هند
undefined تصویر از هانیه سنگری
undefined#اربعین
undefined️ شناشیر | روایت‌ مردم بوشهرundefined
undefined۶

۱۸۶

۷:۳۳

thumbnail
undefined آن ساعت
undefined هنوز هم آن ساعت را نگه داشته است؛ ساعتی که نوزده سال پیش از دفتر رهبری برایش فرستادند. آن روز هجده‌ساله بود و داوطلب هلال احمر.
undefined ساعت پنج صبح برای نجات زن و مردی که ماشین‌شان در شن‌های کوه‌های اطراف تهران گیر کرده بود، اعزام شد. حین انجام مأموریت آقا را در چند قدمی خود دید. از همان‌جا سلام کرد و کارش را ادامه داد. آقا ایستاد و با دقت نگاه کرد. ماشین که بیرون آمد، بهش خداقوت گفت و رفت.
undefined چند روز بعد ساعتی به‌عنوان هدیه از دفتر رهبری دستش رسید. وقتی ساعت را گرفت، با خودش گفت: «اگر آقا برای خدمت به مردم این‌قدر ارزش قائل است، من هم باید عمرم را پای همین راه بگذارم.»همان تصمیم او را به دانشگاه و بعد به اورژانس ۱۱۵ رساند.
undefined دومین بار، نوزده سال بعد و در سی‌وهفت‌ سالگی، آقا را دید؛ موقعی که خبر انفجار بیت را شنید. با موتور خودش را رساند آنجا.ازش پرسیدم: «نترسیدی دوباره بیت را بزنند...؟»هنوز حرفم تمام نشده بود که با گرفتن نوک بینی و فشار دادنش مانع از ریزش اشک شد و گفت: «جان من در برابر آقا چه ارزشی داشت؟ بزرگ ما را زده بودند. به تنها چیزی که فکر نمی‌کردم، جانم بود.»
undefined بعد از کمی سکوت از مأموریت‌های آن روزها حرف زد؛ لابه‌لای آن صحنه‌ها دو تصویر بیشتر از بقیه توی ذهنش مانده بود. اولی بیت بود که با دندان‌قروچه سانسورش کرد.
undefined دومی مأموریت خیابان فدائیان اسلام بود. گفت: «به بیست متری ساختمان حادثه‌دیده که رسیدم، موشکی نشست توی دلِ مردم. طوری که آمبولانس چند سانت از زمین جدا شد و محکم خورد زمین. بچه‌ها مثل عروسک توی هوا می‌چرخیدند و می‌خوردند به در و دیوار. پایم را روی ترمز گذاشتم که کسی له نشود. توی گرد و خاکی که بلند شده بود و چشم، چشم را نمی‌دید، خودم را رساندم به مجروحین. اولین صحنه بعد از نشستن گرد و خاک میخکوبم کرد. مادری بلند شد که خودش را به دخترش برساند، ولی نتوانست و خورد زمین. دوباره و سه‌باره تقلا کرد، اما به دخترش نرسید. پای راستش از مچ قطع شده بود. دختر شهیدش را برداشتم و گذاشتم توی بغلش تا بتوانم درمان اولیه را انجام بدهم.
undefined کار مادر که تمام شد، گوشی‌ام زنگ خورد. توی جیبم بود. نتوانستم جواب بدهم. قطع شد. پنج شش بار پشت سر هم زنگ خورد. دستکش را درآوردم و گوشی را برداشتم. پسرم بود. گفت: «بابا... خونه رو زدن... شیشه‌ها خرد شده... آبجی از شدت انفجار بدنش می‌لرزه...»چند ثانیه چیزی نگفتم. فقط گوش کردم.
undefined همان لحظه چشم‌های نیمه‌باز دختری که نگاهم می‌کرد، توجهم را جلب کرد. گوشی را توی جیبم گذاشتم و خودم را رساندم بالای سرش. کنارش زانو زدم.»حرفش همین‌جا قطع شد. چند لحظه سکوت کرد و به نقطه‌ای نامعلوم خیره ماند.
undefined چشمش پر از آب شد. «دختر ارباً اربا شده بود. چند دقیقه‌ای گرفتمش توی بغل، انگار داشتم جای دختر خودم را پر می‌کردم. دو روز بعد، نامه همان دختر که برای آقا نوشته بود، در فضای مجازی دست‌به‌دست شد. عکسش را که دیدم، شناختمش؛ همان دختری بود که چند دقیقه توی آغوشم گرفته بودم.»
undefined صدایش لابه‌لای شعار مردم که موج برمی‌داشت و غلت می‌خورد توی مصلا، گم شد. بدش هم نمی‌آمد نفسی تازه کند و بغض‌های فروخورده را مثل استخوانِ گیر کرده توی گلو قورت بدهد.
undefined بعد از چند دقیقه گفتم: «پشیمان نیستی که آن لحظه پیش بچه‌هایت نبودی؟»نفس بلندی کشید و گفت: «دو روز پیش که آمدم، سه تا بچه‌ام بوسیدنم، بغلم گرفتند و خداحافظی کردند. چه توی جنگ و چه الان، نیامدم که به رزومه کاری‌ام اضافه کنم یا حتی برای ثوابش؛آمدم که اگر روزی نوه‌هایم از من پرسیدند آن روزها کجا بودی، بتوانم سرم را بالا بگیرم و بگویم کنار مردم کشورم.»موقع خداحافظی نگاهم به ساعتش افتاد؛ همان ساعتی که نوزده سال پیش هدیه گرفته بود.
undefined سیده مریم گلچمن
undefined#باید_برخاست
undefined️ شناشیر | روایت‌ مردم بوشهرundefined
undefined۹

۲۱۴

۱۳:۰۸

۱۱ مرداد
thumbnail
undefined کوله‌ صورتی
undefined هنوز جلوی کولر آبی نفسی تازه نکرده بودم که همسرم گفت: «نگاه...» سرم را چرخاندم. پیرمردی با آن سن‌وسال، کوله‌ای صورتی روی دوشش انداخته بود و آرام از کنار موکب رد می‌شد.
undefined خواستم بلند شوم، اما پاهایم فرمان نمی‌برد. صدایش زدم: «عامو... عامو...» باد کولر صدایم را تا ته موکب برد، اما پیرمرد رفت. چند نفر از پشت سرش برگشتند و گفتند: «کارش داشتی؟»
undefined گفتم: «می‌خواستم باهاش مصاحبه کنم... راستی، چرا کوله‌ش صورتی بود؟» مرد میانسالی گفت: «بایی، نوه‌ش شهید شده. با هیشکی هم مصاحبه ناکُنه.» بعد به کوله اشاره کرد و گفت: «کوله، مال نوه‌شه. بهش قول داده بود امسال با هم اُوندن کربلا... حالا به نیابت اون اُوندن.»
undefined سیده مریم گلچمن
undefined#اربعین
undefined️ شناشیر | روایت‌ مردم بوشهرundefined
undefined۴۶
undefined۶
undefined۱

۸۱۵

۹:۴۵

thumbnail
undefined تانزانیا را چه به ۱۶۸؟
undefined با چند تا از دوستانم توی مسجد سهله نشسته بودیم. یکهو صدای جمعی که دعای توسل می‌خواندند توجهم را جلب کرد.
undefined دنبال صدا رفتم. نزدیک مقام ابراهیم نشسته بودند. جلیقه‌ی مشکی با حاشیه‌ی نارنجی روی لباس مشکی تنشان بود. از طرز ادای کلمات و پوشش‌شان معلوم بود ایرانی نیستند.
undefined روی کلاه بعضی‌هایشان عدد ۱۶۸ دیده می‌شد؛ عددی که برای من یادآور میناب بود. چند پرچم از کشورهای جبهه‌ی مقاومت کنارشان بود. همان‌موقع دو نفرشان با هم صحبت کردند. فرصت را غنیمت شمردم و گفتم: «فلسطین؟»یکیشان گفت: «تانزانیا.»
undefined جا خوردم. تانزانیا را چه به عدد ۱۶۸؟ کنجکاوی‌ام گل کرد. چشم چرخاندم دنبال کسی که بتوانم باهاش ارتباط بگیرم.
undefined چند روحانی ردیف اول کنار هم نشسته بودند. رفتم طرفشان. سلام علیک کردم. با زبان فارسی، اما دست و پا شکسته جوابم را دادند. اجازه گرفتم و کنارشان نشستم. رو به یکیشان گفتم: «عدد ۱۶۸ کنجکاوم کرد با شما صحبت کنم.» گفت: «مراسم تمام... در خدمتتان هستم.»
undefined بعد از دعا روضه خواندند و بعد سینه‌زنی. یک نفر میاندار وسط ایستاد. حلقه باز کردند، قدم‌ها روی ریتم جلو و عقب می‌رفت و سینه‌ها با یک ضرب بالا و پایین می‌شد؛ همان حال‌وهوایی که آدم را یاد سینه‌زنی بوشهری‌ها می‌انداخت.
undefined کم‌کم زائرهای دیگر هم دورشان جمع شدند. هر گروه از یک کشور بود؛ زبان هم را نمی‌فهمیدیم، اما وقتی سینه می‌زدند، انگار همه یک هیئت بودند.
undefined سینه‌زنی که تمام شد روحانی دستش را گذاشت روی شانه‌ام. همانجا نشستیم. ازش پرسیدم: «چرا ۱۶۸؟»فارسی را شکسته حرف می‌زد اما منظورش روشن بود. گفت: «۱۶۸، یاد ۱۶۸ شهید میناب... نیابتی از آنها زیارت ایمام‌حسین... غم شما، غم ما... بچه شما، بچه ما.»فهمیدم عدد ۱۶۸ پلی است میان میناب و شرق افریقا.
undefined محمد صمیمی
undefined#اربعینundefined#روایت_مردمی
undefined️ شناشیر | روایت‌ مردم بوشهرundefined
undefined۵۵
undefined۲

۱.۳K

۱۵:۲۵

۱۳ مرداد
thumbnail
undefined لن ننسی وفاء شعب العراق
undefined در گوشه ایی از حرم آقا امیرالمونین(ع) جا خوش کرده بود؛ لحظه ایی متن روی عکسش توجهم را جلب کرد: «لن ننسی وفاء شعب العراق: ما وفاداری ملت عراق را فراموش نمی‌کنیم».
undefined برای تشکر از عراقی‌ها متنی نوشته و با خود همراه کرده بود، شاید یک نفر متنش را بخواند و تشکرش را از این مردم ببیند.
undefined ایرانی جماعت همواره در تاریخ قدردان بوده است. او هم می‌خواست در سفر اربعین از مردمی تشکر کند که در مراسم تشییع آقای شهیدش سنگ تمام گذاشته بودند.
undefined هانیه سنگری
undefined#باید_برخاستundefined#اربعین
undefined️ شناشیر | روایت‌ مردم بوشهرundefined
undefined۱

۶۲

۲۰:۴۹