لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل شناشیر | روایت مردم بوشهر🇮🇷ش
۴۸۰ عضو

شناشیر | روایت مردم بوشهر🇮🇷

رسانه مرکز روایت استان بوشهر
ارتباط با ما:@admin_shenashir
مشاهده در وب بله
۲۹ مرداد
thumbnail
undefined فراق
undefined بوشهر - میدان امام خمینی (ره)
undefined کاری از واحد تجسمی حوزه هنری و مجمع طراحان موج برای شام غریبان رهبر شهید
undefined#باید_برخاست
undefined️ شناشیر | روایت‌ مردم بوشهرundefined
undefined۶

۷۷۳

۱۵:۵۹

۱ شهریور
thumbnail
undefined وقتی از یه بابا فقط لباسش می‌مونه
undefined بوشهر - میدان امام خمینی (ره) در شبی که دختر شهید جاوید الاثر احمد قاسمی به دنیا آمد.
undefined تصویر از فاطمه آفریدون
undefined#جنگ‌ها_روایت_ساده‌ای_دارند
undefined️ شناشیر | روایت‌ مردم بوشهرundefined
undefined۷
undefined۵

۹۳۴

۷:۲۸

۲۱ شهریور
thumbnail
undefined ببینید | پاپرا زیر قیمت بازار
undefined️ روایتی از همدلی مردم در روزهای جنگ
undefined«شهاب گفت: پاپرا دونه‌ای پنج‌تومن زیر قیمت بازار. ای پلاکی کو می‌بینی، به خاک خالو شهیدُم قسم، پونزده تومنه، سی تو می‌دم ده تومن. جمعاً بیست تومن...»
undefinedروایتی از سیده مریم گلچمن
undefined#جنگ‌ها_روایت_ساده‌ای_دارند
undefined️ ️ شناشیر | روایت‌ مردم بوشهرundefined
undefined۱۷۲
undefined۸
undefined۷
undefined۱
undefined۱

۴۷.۱K

۷:۲۱

۲۳ شهریور
thumbnail
undefined چقدر شبیه بابای تو بود...
undefined دوربین زوم کرده بود روی چهره‌‌ی مبینا. چشمانش توی صورت گندمگون می‌درخشید. رفته بودیم وسط میدان امام خمینی(ره). شب با شرجی بخار می‌کرد روی شیشه‌ی عینکم.
undefined داشت برایمان خاطره‌های پدر-دختری را تعریف می‌کرد. هر بار می‌گفت: «پدر من» و من توی دلم می‌گفتم: «راحت بگو بابا، جون بابا» حرف‌های نگفتنی زیادی داشت و دردهای نهفته‌ی بسیاری...
undefined ولی آن‌جایی اشک، خودش را هل داد تا از پلکم بریزد که گفت: «صدای بمب رو شنیدیم. مامانم زنگ زد به بابا برنداشت. به این و اون زنگ زد. دید فایده نداره. خودش رو رسوند نزدیک اداره. بسیجیا نمیذاشتن نزدیک بشه. هنوز دود انفجار شدید بود.» مامانم گفت: «اگه شهید شده بهم بگین» وقتی گفتن دستاش رو برده بالا و سه بار یا زهرا گفته.»
undefined به این جای حرفش که رسید، خیلی اتفاقی مداح توی میدان خواند: «گلی گم کرده‌ام می‌جویم او را... به هر گل می‌رسم می‌بویم او را...» اشک مبینا سرازیر شد. به خودم آمدم. دیدم همه داریم گریه می‌کنیم.
undefined می‌خواستم دختر شهید را دلداری بدهم، نتوانستم. توی ذهنم تصویر شهدای کربلا آمد با پیکرهای ارباً اربا. توی دلم گفتم: «چقدر شبیه بابای تو بود.»
undefined صدیقه مزارعی‌زاده
undefined#جنگ‌ها_روایت_ساده‌ای_دارند
undefined️ شناشیر | روایت‌ مردم بوشهرundefined
undefined۱۸
undefined۷

۱.۲K

۱۷:۲۱

۲۶ شهریور
thumbnail
undefined ایستاده بر پهپاد در دویستمین شب
undefinedبوشهر - میدان امام خمینی (ره)
undefined تصویر از هانیه سنگری
تصاویر بیشتر را می‌توانید در ناطقِ خاموش ببینید.
undefined#جنگ‌ها_روایت_ساده‌ای_دارند
undefined️ شناشیر | روایت‌ مردم بوشهرundefined
undefined۱۲

۲۹۶

۱۷:۵۳

۲۸ شهریور
thumbnail
undefined ببینید | آلبالو پلو با طعم خون
undefined️ روایتی خواهرانه از روزهای جنگ
undefined«...ایستاده بودم بالای سرش که اگر شیشه‌های پنجره شکست، اول بخورد تو پهلوهای من...»
undefinedروایتی از نسیم هادی (کلانی)
undefined#جنگ‌ها_روایت_ساده‌ای_دارند
undefined️ ️ شناشیر | روایت‌ مردم بوشهرundefined
undefined۳۲
undefined۵

۱.۴K

۸:۲۱

۲۹ شهریور
thumbnail
undefined ما گل های کاغذی در دست داشتیمو تنها گناهمان پاک زیستن بود؛آنها اما اهالی جزیره اپستین بودندو تنها رسالتشان:به آتش کشیدن دشتِ گل‌ها
undefinedبوشهر - سازمان هواشناسی
undefinedمتن و تصویر از هانیه سنگری
تصاویر بیشتر را می‌توانید در ناطقِ خاموش ببینید.
undefined#جنگ‌ها_روایت_ساده‌ای_دارند
undefined️ شناشیر | روایت‌ مردم بوشهرundefined
undefined۲۶

۵۷۳

۱۹:۳۵

۳۰ شهریور
thumbnail
undefined از کربلای پنج تا کربلا
undefined هر کس کنارم می‌نشست، پایش را ماساژ می‌داد؛ برعکس من که کتف و پشت بازویم را می‌مالیدم. پسری جوان که نشان از صاحب موکب داشت، به سمتم آمد. سلام کرد و گفت: «تفضل بیتی، تفضل اخی.»
undefined بدم نمی‌آمد با آن‌همه عرقی که کرده بودم، تنی به آب بزنم. لباس‌هایم را بشویم و دوباره راهی مشایه شوم. به حسین، پسرم، گفته بودم اگر همدیگر را گم کردیم، شب ساعت ده عمود ۵۸۳ باشیم. مسیر مشایه زودتر از شب سیاه‌پوش شده بود. تا ساعت ده، چهار ساعت دیگر وقت داشتم. به همراه مرد جوان رفتم. پشت موکب، خانه‌ی کوچک گچ و سنگی بود که بالای درش بیرق کوچکی با نام «یا حسین» توی باد تکان می‌خورد. پسر جوان زودتر وارد خانه شد. صدای پچ‌پچش را شنیدم. یاالله گفتم. از داخل گفتند: «تفضل.»
undefined کفش را درآوردم. وارد خانه شدم. مردی مسن و چهارشانه با عصا جلویم ایستاد. پلک‌هایش را تندتند به هم زد. هر بار که پلک می‌زد، حفره‌ی خالی چشمش برای لحظه‌ای پیدا می‌شد. دستانش را باز کرد. به سمتش رفتم. هر دو با یک دست همدیگر را توی آغوش گرفتیم. تعارف کرد، کوله‌پشتی را درآوردم و نشستم. پسرش با سینی شربت لیموعمانی آمد طرفم، سینی را جلویم گرفت. لیوان تگری شربت را برداشتم. به طرف ته پذیرایی که به حیاط خلوت وصل می‌شد اشاره کرد و گفت: «حمام.»گفتم: «إی، شکراً.»
undefined شربت خنک و غلیظ لیموعمانی را یک‌سره خوردم، مزه‌ی ترش و شیرینش به جانم نشست. بدون معطلی لباس‌های تمیز را از کوله درآوردم و رفتم حمام. از یک طرف دلم نمی‌آمد گرد و غبار راهی که همیشه آرزویش را داشتم، به دست آب بسپارم و از طرفی دیگر، خستگی راه با همین آب شسته می‌شد و مشتاق‌تر به طرف معشوق می‌رفتم.
undefined از حمام بیرون آمدم. وارد پذیرایی شدم. مرد عرب صدای در را که شنید، گفت: «الحمدلله، صِحَّة.»گفتم: «شکرا یا اخی.»بطری روغن را بالا آورد. اشاره کرد که روبه‌رویم بنشین، نشستم. پای راستم را دراز کردم. لبه‌ی شلوار را تا زانو بالا کشید. سر بطری را باز کرد، روغن سیاهی روی پایم ریخت و ماساژ داد. چه حس خوبی داشت؛ انگار گره‌ی درد باز می‌شد و از زیر دست‌هایش آرام‌آرام بیرون می‌رفت. لبه‌ی شلوار پای چپم را گرفت.
undefined خالی بود. دستش را بالاتر برد. پلک‌هایش بی‌اختیار پشت سر هم می‌لرزید. دستش به زانویم رسید. چهره‌اش مثل زانویم توی هم مچاله شد و گفت: «ما الذی حدَث؟»
undefined حالا که مهمان‌شان بودم، دلم نمی‌خواست از گذشته بگویم، اما او مدام و سراسیمه می‌پرسید: «ما الذی حدَث؟»پسرش وارد اتاق شد. با همدیگر صحبت کردند. انگار می‌گفت: «به زبان ایرانی بپرس چِشده؟»پسر دست‌وپا شکسته حرف پدر را تکرار کرد.گفتم: «حرب البعثِ العراق.»
undefined مرد عرب با شنیدن «بعث» گریه کرد. گریه‌های بی‌اشک. گریه‌های بی‌صدا که فقط شانه‌هایش تکان می‌خورد. بغضی قدیمی راه نفسم را بست. چند لحظه نگاهم روی روغنی ماند که تا چند دقیقه پیش فقط درد پایم را آرام می‌کرد؛ اما حالا داشت زخمی سی‌ساله را هم مرهم می‌گذاشت. نفس پردردی کشیدم و از پسر پرسیدم: «عیون‌الابی حَدَث.»
undefined پسر گفت: «عیون‌الابی هذا جراح آثار عملیات کربلا خامس.»نفس پرصدایی کشیدم. سرم را زیر انداختم. برای اولین بار جنگ را از چشم‌خانه‌ی خالی او دیدم. پیرمرد می‌زد پشت دستش. از حرف‌هایش متوجه شدم می‌گوید: «خدا ببخشم...»
undefined چند لحظه‌ای سکوت کرد. نفس عمیقی کشید. دوباره روغن را روی کف دستش ریخت. پایم را آرام بین دست‌هایش گرفت. هیچ‌کدام چیزی نگفتیم.

undefined سیده مریم گلچمنundefinedراوی: رزمنده‌ی دفاع مقدس undefined عکس الحاقی است.
undefinedمتن‌های دیگر نویسنده را در خاطره‌خانه بخوانید.
undefined#جنگ‌ها_روایت_ساده‌ای_دارند
undefined️ شناشیر | روایت‌ مردم بوشهرundefined
undefined۴۱

۱.۴K

۷:۲۵

۴ مهر
thumbnail
undefined ببینید | مطمئنی ۱۷ سالته؟!
undefined️ روایتی از حضور نوجوان‌ها در وقایع جنگ
undefined«...هر چی آب می‌ریختیم خون شره می‌داد و پاک نمی‌شد...»
undefinedروایتی از صدیقه مزارعی زاده
undefined#جنگ‌ها_روایت_ساده‌ای_دارند
undefined️ ️ شناشیر | روایت‌ مردم بوشهرundefined
undefined۳۶
undefined۸

۱.۲K

۱۶:۵۹

۹ مهر
thumbnail
undefined طیفه بجوشین
undefined صدای عزاداری‌شان توی صحن و سرای امامزاده پیچیده بود.فکر کردم از تقویم غافل شده‌ام و شهادت یکی از امام‌هاست. اما وارد رواق که شدم، دیدم مجلس فاتحه است.
undefined زن‌ها لباس یکدست مشکی تنشان بود. سه حلقه‌ی بزرگ گرفته بودند. به جز پیرزن‌ها که پای ایستادن نداشتند همه توی عزای سرپایی شرکت کرده بودند.
undefined سرخوان زنی جاافتاده وسطشان ایستاده بود. دستش را به نشانه‌ی تهدید بالا می‌برد و می‌خواند: «ای واویلا، کی کُشته شیرمهطیفه بجوشین و بسونین خینشه.» یکی از میان جمع فریاد زد:«یاد آغای شهیدُم... یاد اقتدارش، یاد صلابتش.»
undefined ایستادم. ماتم برد.گوشم پر شده بود از مصرع دوم: «طیفه بجوشین و بسونین خینشه*.» حس کردم این صدا را پیش‌تر شنیده‌ام، در سوگی قدیمی‌تر، برای خونی قدیمی‌تر.حالا «آقای شهید» هم جایی مابین آن سوگ ایستاده بود.
undefined سیده مریم گلچمن
undefinedطایفه گرد هم جمع شوید و انتقام خونش را بگیرید.
undefinedمتن‌های دیگر نویسنده را در خاطره‌خانه بخوانید.
undefined#باید_برخاست
undefined️ شناشیر | روایت‌ مردم بوشهرundefined
undefined۱۹
undefined۲

۳۵۵

۶:۴۷