كتلوه و هو ديقرا القرآن زن روی سجاده نشست. شال و پیراهن بلند مشکی تنش بود. پرچم بزرگ سبز رنگی درست کنارش روی دیوار مبیت آویزان بود.تمثال دستی رویش نقاشی شده بود و بالای دست، نوشته بود. :«السلام علیک یا ابوالفضل العباس». سرش را به سمت پیر زن عربی کرد که با دخترهایش گوشهی مَبیت نشسته بودند. پنج انگشت دست چپش را بالا برد و با انگشت اشاره دست راست، یکی یکی خمشان کرد: «هو بنفسه، و بنته، و كنّته، و حفيدته، و صهره.»۱چشم های پیر زن دو دو زد. زن رو کرد به من. با لهجهی عربی به فارسی گفت: «خیلی دلم میخواست برای تشییع بروم. یک دوست مشهد داریم. گفت بیا. اینجا همه چیز رایگان. فقط بلیط بگیر. نشد.» صورتش را به سمت قبله برگرداند. دو دستش را مثل کتاب رو به صورت باز کرد و با صدای خش داری گفت: «كتلوه و هو ديقرا القرآن»۲ فاطمه رئیسی پینوشت۱: خودش و دخترش و عروسش و نوه و دامادش.۲: او را کشتند در حالی که داشت قرآن میخواند. #اربعین ️ شناشیر | روایت مردم بوشهر
۴
۴۴۸
۵:۳۷
سربازای آمریکایی توی استوریان ما آتیش داریم تو یزد عمرش از این آمریکاییا بیشتره. بوشهر - میدان قدس #جنگها_روایت_سادهای_دارند ️ شناشیر | روایت مردم بوشهر
۴
۳
۲
۱
۱.۱K
۹:۲۹
در شب قدر وسطی آقا جوان شد سه شنبه است. اتوبوسهای شهرداری زود پر شد هر چه منتظر ماندم جایی برایم نبود. در مسیر میدان شهدای فردو به مسجد جمکران چندین بار ماشینها برایم ایستادند، میپریدم که سوار بشوم، اما چندین خانواده چند فرزندی منتظر بودند، جایم را به آنها میدادم. بار آخر که اتوبوس برایم ایستاد، چشمم افتاد به خانمی که با کالسکه و دو دختر چهار ساله و ده ساله نالانش سعی می کرد، از خیابان رد شود. کالسکه بسته نمیشد تا بتوانیم آن را از زیر گاردریل عبور بدهیم و به آن طرف بزرگراه برویم پس دوتایی بلندش کردیم و از بالای بلوار پایین پریدیم. با او که همسفر شدم احساس کردم دارم به شهدا خدمت میکنم. سر صحبت را که باز کردم، از خودش گفت که چهار فرزند دارد. فامیلش «ابراهیمی» بود و یک ماه دیگر چهل ساله میشد. پسرش با پدرش زودتر رفته بود تشییع، دختری دارد که در شانزده سالگی شوهر داده و با خانواده شوهرش سوار اتوبوس شده است. زاهده خانم چهار ساله که در کالسکه غر می زند و زهرا خانم که امسال میرود کلاس چهارم همراهش بودند. داییاش در عملیات بیت المقدس و عمویش در چذابه به شهادت رسیدند. یادش نیست شوهرعمه و شوهرخالههایش کجا شهید شدهاند. زهرا خانم جلو جلو دوید زیر آفتابی که هنوز ساعت ۷ صبح نشده، داشت مغزمان را میسوزاند. گفت: «سحر بود فهمیدم آقا شهید شده و غمش هنوز توی دلمه. خدا بهمون صبر بده»وقتی ازش پرسیدم: «تحصیلاتت چقدره؟» نگفت؛ اما واضح و سلیس صحبت میکرد. ازش پرسیدم: «به نظرت انتقام آقا گرفته شده؟» وسط بهونهگیریهای زهرا که اصرار داشت کالسکه را هل بدهد، گفت: « منتظرم بچههای سپاه ریشه ظلم رو توی دنیا بکنن.» سؤال بعدی بی مقدمه از ذهنم آمد روی لبم: «به نظرت آقا کار ناتمامی داشت یا نه؟» برای بار هزارم پرچم دختر چهار سالهاش را از روی آسفالت بلند کرد و داد دستش. گفت: «کار ناتمام رهبر شهید، نابودی اسرائیل و نابودی ظلم جهانیه» سعی کردم زهرا خانم را بگیرم که وسط خیابان نپرد. ازش پرسیدم: «به نظرت پیروز جنگ سوم ایران و آمریکا کی بود؟» جواب داد: «مردم ایران» قدمهایش را محکمتر برداشت و ادامه داد: «در شب قدر وسطی بود که فهمیدم پسر آقا رهبر شده. انگار آقامون جوون شده باشه. منتظرم با رهبری عالی آقا سید مجتبی کار ناتمام آقا تمام بشه.»ما نه کیلومتر باهم همراه بودیم و او سراسر امید بود. نسیم هادی #باید_برخاست ️ شناشیر | روایت مردم بوشهر
۸
۱
۲۳۳
۱۷:۴۱
بازارسال شده از ریحانه
#به_نیابت_از_آقای_شهید_ایران | موکب برادری
روایتهای رسانه ریحانه از گپوگفت با مردمی که #به_نیابت_از_آقای_شهید_ایران در مسیر پیادهروی اربعین حضور یافتند. مرداد ۱۴۰۵ اصالتاً اهل نجف بود. اول مسیر مشایه، موکبی داشت به نام سیدالشهدا(ع). تسبیح دانهدرشت عقیق را دور دستش چرخاند و گفت: «بعد از مولا علی(ع)، آقای خامنهای پدر امت بود. وقتی خبر شهادتش را شنیدم، به زنم حلیمه که گفتم محشر عظما شد. نزدیک بود از گریهی زیاد بمیرد...» کمی سکوت کرد و دوباره ادامه داد: «از بازاریهای نجف شنیدم ایران تا چند روز دیگر از هم میپاشد. با خودم گفتم اگر راست باشد، برادران ایرانیمان بیپناه میشوند...» خانه را برایشان آماده کردیم. خانهمان کوچک است، اما جا برای دو خانوار دارد که برادرانه کنار هم زندگی کنیم. نگاهش رفت سمت مسیر مشایه: «هر بار که موشکی از بالای سرمان میگذشت، یک دور تسبیح با ذکر الحمدلله میگفتم. هرچند دوست داشتم اسم نوهام را علاوی بگذارم، اما تولدش همزمان شد با وعدهی صادق. بوم، بوم اسرائیل که به خاک سیاه نشست، بهخاطر وعدهی صادقِ پرافتخار برای اسلام و مسلمین، اسمش را گذاشتم صادق. انشاءالله او هم مایه افتخار اسلام باشد.» سیده مریم گلچمن شماره ١ رسانه «ریحانه» را دنبال کنید@khamenei_reyhaneh
۱۳
۷:۰۲
رحم الله قائد شهید حدود ساعت ۶ صبح به نجف رسیدم، بعد از زیارت حرم مطهر آقا امیرالمؤمنین(ع)، راهی مسیر مشایه شدم. توی راه از دور شنیدم که دختران کوچک عراقی با صدای بلند لبیک می گویند، ولی این بار متفاوتتر از سالهای قبل «لبیک یا خامنهای» در کنار «لبیک یاحسین» با شور و حرارتی خاصی به گوش میرسید. پرچم سرخ «یا لثارات» را دستم گرفته بودم. تصویر رهبر شهید نقش بسته بود رویش. پدرم همراهم بود. کنار موکبی برای استراحت ایستادیم. مردی با لباس نظامی به سمتمان آمد. با رویی باز از ما استقبال کرد و لیوانهای آب را داد دستمان. نزدیکتر که شد فهمیدیم از نیروهای درجهدار عراقی است. خم شد. پرچم را گرفت. بوسهای به تصویر امام شهید زد. آه میکشید و به زبان عربی و فارسی زمزمه میکرد: «رحم الله... حیف... رحم الله قائد شهید... حیف...» و چندین بار سرش را تکان داد. کوله را گرفتم دستم. پرچم هنوز توی دستم بود. لیوان آبی برداشتم تا کمی از گرمای راه را با خنکیاش کم کنم. خانمی که چادر عربی پوشیده بود با دو فرزند کوچکش کنارم ایستادند. چندین بار پرچم سرخ را بوسیدند. زن هر بار دستش را متبرک میکرد به تصویر رهبر شهید و میکشید به سر و صورت بچههایش. بعد از طی عمودها و پیادهروی در مسیر مشایه، حدود ۹ صبح بود که به حرم مطهر آقا اباالفضل(ع) رسیدم، کولهها و پرچم را تحویل امانات دادم.برای خواندن زیارتنامه به سمت حرم رفتیم. وقتی حرم امام حسین(ع) را زیارت کردیم و زیارت اربعین را خواندیم، برگشتیم. منتظر بودم کولهام را تحویلم بدهند که دیدم مردی به کولهام نزدیک شد. کنجکاو شدم چرا رفته سمتش. لباس مشکیاش را که دیدم، فهمیدم خادم است. با خودم گفتم: «یعنی با کولهی من چکار داره؟» دیدم کوله را برداشت. عکس رویش را بوسید. هر دو دستش را کشید روی چهرهی رهبر شهید و با همان دست صورتش را تبرک کرد. با خودم گفتم: «عشق به آقای شهیدم مرز نمیشناسه» راوی: علی قاسمی/ تدوین: زهرا مزارعیزاده #اربعین ️ شناشیر | روایت مردم بوشهر
۶
۲۲۹
۱۹:۳۲
لشکر کالسکههای اربعینی عراق - عمود ۳۲۷، موکب هند تصویر از هانیه سنگری #اربعین ️ شناشیر | روایت مردم بوشهر
۶
۱۸۶
۷:۳۳
آن ساعت هنوز هم آن ساعت را نگه داشته است؛ ساعتی که نوزده سال پیش از دفتر رهبری برایش فرستادند. آن روز هجدهساله بود و داوطلب هلال احمر. ساعت پنج صبح برای نجات زن و مردی که ماشینشان در شنهای کوههای اطراف تهران گیر کرده بود، اعزام شد. حین انجام مأموریت آقا را در چند قدمی خود دید. از همانجا سلام کرد و کارش را ادامه داد. آقا ایستاد و با دقت نگاه کرد. ماشین که بیرون آمد، بهش خداقوت گفت و رفت. چند روز بعد ساعتی بهعنوان هدیه از دفتر رهبری دستش رسید. وقتی ساعت را گرفت، با خودش گفت: «اگر آقا برای خدمت به مردم اینقدر ارزش قائل است، من هم باید عمرم را پای همین راه بگذارم.»همان تصمیم او را به دانشگاه و بعد به اورژانس ۱۱۵ رساند. دومین بار، نوزده سال بعد و در سیوهفت سالگی، آقا را دید؛ موقعی که خبر انفجار بیت را شنید. با موتور خودش را رساند آنجا.ازش پرسیدم: «نترسیدی دوباره بیت را بزنند...؟»هنوز حرفم تمام نشده بود که با گرفتن نوک بینی و فشار دادنش مانع از ریزش اشک شد و گفت: «جان من در برابر آقا چه ارزشی داشت؟ بزرگ ما را زده بودند. به تنها چیزی که فکر نمیکردم، جانم بود.» بعد از کمی سکوت از مأموریتهای آن روزها حرف زد؛ لابهلای آن صحنهها دو تصویر بیشتر از بقیه توی ذهنش مانده بود. اولی بیت بود که با دندانقروچه سانسورش کرد. دومی مأموریت خیابان فدائیان اسلام بود. گفت: «به بیست متری ساختمان حادثهدیده که رسیدم، موشکی نشست توی دلِ مردم. طوری که آمبولانس چند سانت از زمین جدا شد و محکم خورد زمین. بچهها مثل عروسک توی هوا میچرخیدند و میخوردند به در و دیوار. پایم را روی ترمز گذاشتم که کسی له نشود. توی گرد و خاکی که بلند شده بود و چشم، چشم را نمیدید، خودم را رساندم به مجروحین. اولین صحنه بعد از نشستن گرد و خاک میخکوبم کرد. مادری بلند شد که خودش را به دخترش برساند، ولی نتوانست و خورد زمین. دوباره و سهباره تقلا کرد، اما به دخترش نرسید. پای راستش از مچ قطع شده بود. دختر شهیدش را برداشتم و گذاشتم توی بغلش تا بتوانم درمان اولیه را انجام بدهم. کار مادر که تمام شد، گوشیام زنگ خورد. توی جیبم بود. نتوانستم جواب بدهم. قطع شد. پنج شش بار پشت سر هم زنگ خورد. دستکش را درآوردم و گوشی را برداشتم. پسرم بود. گفت: «بابا... خونه رو زدن... شیشهها خرد شده... آبجی از شدت انفجار بدنش میلرزه...»چند ثانیه چیزی نگفتم. فقط گوش کردم. همان لحظه چشمهای نیمهباز دختری که نگاهم میکرد، توجهم را جلب کرد. گوشی را توی جیبم گذاشتم و خودم را رساندم بالای سرش. کنارش زانو زدم.»حرفش همینجا قطع شد. چند لحظه سکوت کرد و به نقطهای نامعلوم خیره ماند. چشمش پر از آب شد. «دختر ارباً اربا شده بود. چند دقیقهای گرفتمش توی بغل، انگار داشتم جای دختر خودم را پر میکردم. دو روز بعد، نامه همان دختر که برای آقا نوشته بود، در فضای مجازی دستبهدست شد. عکسش را که دیدم، شناختمش؛ همان دختری بود که چند دقیقه توی آغوشم گرفته بودم.» صدایش لابهلای شعار مردم که موج برمیداشت و غلت میخورد توی مصلا، گم شد. بدش هم نمیآمد نفسی تازه کند و بغضهای فروخورده را مثل استخوانِ گیر کرده توی گلو قورت بدهد. بعد از چند دقیقه گفتم: «پشیمان نیستی که آن لحظه پیش بچههایت نبودی؟»نفس بلندی کشید و گفت: «دو روز پیش که آمدم، سه تا بچهام بوسیدنم، بغلم گرفتند و خداحافظی کردند. چه توی جنگ و چه الان، نیامدم که به رزومه کاریام اضافه کنم یا حتی برای ثوابش؛آمدم که اگر روزی نوههایم از من پرسیدند آن روزها کجا بودی، بتوانم سرم را بالا بگیرم و بگویم کنار مردم کشورم.»موقع خداحافظی نگاهم به ساعتش افتاد؛ همان ساعتی که نوزده سال پیش هدیه گرفته بود. سیده مریم گلچمن #باید_برخاست ️ شناشیر | روایت مردم بوشهر
۹
۲۱۴
۱۳:۰۸
کوله صورتی هنوز جلوی کولر آبی نفسی تازه نکرده بودم که همسرم گفت: «نگاه...» سرم را چرخاندم. پیرمردی با آن سنوسال، کولهای صورتی روی دوشش انداخته بود و آرام از کنار موکب رد میشد. خواستم بلند شوم، اما پاهایم فرمان نمیبرد. صدایش زدم: «عامو... عامو...» باد کولر صدایم را تا ته موکب برد، اما پیرمرد رفت. چند نفر از پشت سرش برگشتند و گفتند: «کارش داشتی؟» گفتم: «میخواستم باهاش مصاحبه کنم... راستی، چرا کولهش صورتی بود؟» مرد میانسالی گفت: «بایی، نوهش شهید شده. با هیشکی هم مصاحبه ناکُنه.» بعد به کوله اشاره کرد و گفت: «کوله، مال نوهشه. بهش قول داده بود امسال با هم اُوندن کربلا... حالا به نیابت اون اُوندن.» سیده مریم گلچمن #اربعین ️ شناشیر | روایت مردم بوشهر
۴۶
۶
۱
۸۱۵
۹:۴۵
تانزانیا را چه به ۱۶۸؟ با چند تا از دوستانم توی مسجد سهله نشسته بودیم. یکهو صدای جمعی که دعای توسل میخواندند توجهم را جلب کرد. دنبال صدا رفتم. نزدیک مقام ابراهیم نشسته بودند. جلیقهی مشکی با حاشیهی نارنجی روی لباس مشکی تنشان بود. از طرز ادای کلمات و پوشششان معلوم بود ایرانی نیستند. روی کلاه بعضیهایشان عدد ۱۶۸ دیده میشد؛ عددی که برای من یادآور میناب بود. چند پرچم از کشورهای جبههی مقاومت کنارشان بود. همانموقع دو نفرشان با هم صحبت کردند. فرصت را غنیمت شمردم و گفتم: «فلسطین؟»یکیشان گفت: «تانزانیا.» جا خوردم. تانزانیا را چه به عدد ۱۶۸؟ کنجکاویام گل کرد. چشم چرخاندم دنبال کسی که بتوانم باهاش ارتباط بگیرم. چند روحانی ردیف اول کنار هم نشسته بودند. رفتم طرفشان. سلام علیک کردم. با زبان فارسی، اما دست و پا شکسته جوابم را دادند. اجازه گرفتم و کنارشان نشستم. رو به یکیشان گفتم: «عدد ۱۶۸ کنجکاوم کرد با شما صحبت کنم.» گفت: «مراسم تمام... در خدمتتان هستم.» بعد از دعا روضه خواندند و بعد سینهزنی. یک نفر میاندار وسط ایستاد. حلقه باز کردند، قدمها روی ریتم جلو و عقب میرفت و سینهها با یک ضرب بالا و پایین میشد؛ همان حالوهوایی که آدم را یاد سینهزنی بوشهریها میانداخت. کمکم زائرهای دیگر هم دورشان جمع شدند. هر گروه از یک کشور بود؛ زبان هم را نمیفهمیدیم، اما وقتی سینه میزدند، انگار همه یک هیئت بودند. سینهزنی که تمام شد روحانی دستش را گذاشت روی شانهام. همانجا نشستیم. ازش پرسیدم: «چرا ۱۶۸؟»فارسی را شکسته حرف میزد اما منظورش روشن بود. گفت: «۱۶۸، یاد ۱۶۸ شهید میناب... نیابتی از آنها زیارت ایمامحسین... غم شما، غم ما... بچه شما، بچه ما.»فهمیدم عدد ۱۶۸ پلی است میان میناب و شرق افریقا. محمد صمیمی #اربعین#روایت_مردمی ️ شناشیر | روایت مردم بوشهر
۵۵
۲
۱.۳K
۱۵:۲۵
لن ننسی وفاء شعب العراق در گوشه ایی از حرم آقا امیرالمونین(ع) جا خوش کرده بود؛ لحظه ایی متن روی عکسش توجهم را جلب کرد: «لن ننسی وفاء شعب العراق: ما وفاداری ملت عراق را فراموش نمیکنیم». برای تشکر از عراقیها متنی نوشته و با خود همراه کرده بود، شاید یک نفر متنش را بخواند و تشکرش را از این مردم ببیند. ایرانی جماعت همواره در تاریخ قدردان بوده است. او هم میخواست در سفر اربعین از مردمی تشکر کند که در مراسم تشییع آقای شهیدش سنگ تمام گذاشته بودند. هانیه سنگری #باید_برخاست#اربعین ️ شناشیر | روایت مردم بوشهر