لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل فلسفه در دل زندگيف
۶۰ عضو

فلسفه در دل زندگي

تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آيدتو يكي نِه اي هزاري، تو چراغ خود برافروز
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲۲ خرداد
خيلي خسته شده بودم...چند دقیقه‌ای روي مبل لم دادم كه استراحت كنم.
اما چند لحظه بعد به خودم اومدم و ديدم دارم کارهای انجام‌نشده رو تو ذهنم ردیف می‌کنم!
چی شد؟مگه قرار نبود استراحت كنم؟
بعد از همه کارهایی که امروز انجام دادم، چرا ذهنم به جای اونا، رفت سراغ ناتمام‌ها؟
گاهي ذهن ما يه حسابدار بي‌رحمه...انجام‌شده‌ها رو خیلی زود فراموش می‌کنه اما ناتمام‌ها رو با دقت نگه می‌داره.نتيجه اين ميشه كه به جای قدردانی از خودمون بخاطر تلاشي كه كرديم، فقط كارهايي رو ميبينيم كه انجام نشده.
شاید یکی از مهربون‌ترین کارهایی که می‌تونیم برای خودمون بکنیم این باشه که قبل از دیدن کارهای باقی‌مونده، یه نگاهی هم به مسیر اومده بندازیم.به کارهایی که انجام دادیم.به تلاشی که کردیم.به زحمتايي كه كشيديم.
@sheydataqavi
undefined۱۱
undefined۷
undefined۱

۱۲۲

۱۹:۲۹

۲۵ خرداد
گاهي از خودم ميپرسم:امروز چی یاد گرفتم؟
امروز یاد گرفتم چقدر درگیر درست و غلطم.اینکه دنبال اینم که بفهمم کاری که کردم درست بود یا نه.حرفی که زدم درست بود یا نه.احساسی که داشتم حق بود یا نه.
ما خیلی وقت‌ها به جای اینکه فقط خودمون و تجربه‌ام رو ببینيم، می‌ريم سراغ قضاوت کردنش.
در حالی که بعضی چیزها شاید قبل از قضاوت شدن، نیاز دارن دیده بشن.
مثلاً به جای اینکه از خودم بپرسم:عصبانی شدنم درست بود یا غلط؟
شاید اول لازم باشه بپرسم:چی منو اینقدر عصبانی کرده بود؟
به جای اینکه بپرسم:این تصمیم درست بود یا نه؟
شاید اول لازم باشه بفهمم پشت اين تصميم چه نیاز، ترس یا ارزشی بود؟
شايد گاهی فقط لازمه ببينيم و بفهميم... بدون اينكه قضاوت كنيم.
@sheydataqavi
undefined۱۱
undefined۵

۱۰۴

۱۰:۲۱

۲۶ خرداد
این روزا بیشتر از هر زمان دیگه‌ای سعی می‌کنم از ذهنم، از برنامه‌هایی که میده و از پیش‌بینی‌های درست و غلطش یه کم فاصله بگیرم…
در طول روز بارها از خودم می‌پرسم:الان زندگی از من چی می‌خواد؟
و جواب هر بار متفاوته…
گاهی خوابوندن نهالگاهی آشپزيگاهی استراحتگاهی غذا خوردنو گاهی یه چیز کاملاً متفاوت...
ذهن…اگه بدون توجه به جریان زندگی مرجع تصمیم‌هامون بشه، مدام ما رو از زندگی جدا می‌کنه.
گاهی باید دست ذهن رو بگیری و محکم بشونیش پای زندگی…
بگی:بیا حواست به اینجا باشه…گذشته و آینده رو ول کن…ببین الان، همین الان، زندگی از ما چی می‌خواد…
@sheydataqavi
undefined۱۴
undefined۳
undefined۱

۱۱۷

۷:۵۶

۳۰ خرداد
چیزی که من می‌بینم درسته…اعتقادی که من دارم حقه…طوری که من فکر می‌کنم حقیقته…
گاهي ميبينم كه تهِ ذهنم چنین باورهایی دارم.
خوبه كه آدم‌ها رو فقط "متفاوت" ببینيمنه بهترنه بدترنه آگاه‌ترنه ناآگاه‌ترفقط متفاوت...
هرچه جهانِ درونمون وسیع‌تر می‌شهقطعیت در ما کمتر می‌شه و گشودگی بیشتر…
نظرات مختلف و عقايد متفاوت رو راحت‌تر می‌شنویمو کمتر تلاش می‌کنیم نگاه خودمون رو به دیگران تحمیل کنیم.
یادمون باشه:
هر كدوم از ما فقط بخشی از حقیقت رو می‌بینیمنه تمام حقیقت رو…
شايد اين كمكمون كنه كمتر مسير خودمون رو درست و مسير بقيه رو غلط ببينيم.
@sheydataqavi
undefined۱۱
undefined۵

۱۲۳

۱۸:۴۹

۷ تیر
يه اتفاق تازه رو انگار دارم تجربه ميكنم…
نميدونم از كي شروع شد، يا چطوري...ولي اينو ميدونم كه اين روزا انگار لنزي كه باهاش به زندگي نگاه ميكردم عوض شده.
زندگي رو واقعي‌تر ميبينم.از خودمم انتظار واقعي‌تري دارم.
قبلاً يه روز رو با اين معيار ميسنجيدم:چقدر كار مفيد انجام دادم؟چقدر طبق برنامه پيش رفتم؟
اما اين روزا فقط از خودم ميپرسم:«امروز واقعاً چه روزي بود؟»
اون وقت حتي يه روز خواب‌آلود، با يه خونه نامرتب، هم ميتونه دوست‌داشتني باشه.چون ديگه لازم نيست خودش رو شبيه يه روز ايده‌آل جا بزنه.
همونيه كه هست…واقعي.
انگار هرچي مقاومت من در برابر واقعيت كمتر ميشه،خودِ زندگي، با همه سختي‌هاش،خواستني‌تر ميشه…

@sheydataqavi
undefined۱۷
undefined۳

۱۱۳

۸:۲۴

۱۵ تیر
زندگی…
از اون کلمه‌هاست که برای هرکسی یه معنی داره.
من این روزا حس می‌کنم دارم با یه معنی جدید از زندگی آشنا می‌شم…یه معنی که واقعی‌تره.
وقتی زندگی رو همون‌طور که هست می‌بینی، دیگه فقط قشنگیاش نیستن که دیده میشن.تلخی‌ها، سختی‌ها و نخواستنی‌هاشم جزئی از زندگی میشنو همین، پذیرفتنشون رو یه کم آسون‌تر می‌کنه.
تو زندگي واقعيحتي لحظه‌های خیلی معمولی هم یه جور دیگه به دلت می‌شینن…
چقدر خوبه که گاهی،نتیجه‌ی درد و رنجی که تحمل می‌کنی،
یه بینش جدیده.
یه نگاه تازه به خودت…و به زندگی‌ای که داری...@sheydataqavi
undefined۱۲

۹۱

۱۹:۵۵

۱۶ تیر
می‌خوام یه اعتراف کنم…
همیشه یه فاصله‌ای بین «کسی که بودم» و «کسی که دلم می‌خواست باشم» حس می‌کردم.
هر کاری می‌کردم، نمی‌تونستم از خودم راضی باشم. انگار همیشه یه نسخه‌ی بهتر از من، توی ذهنم زندگی می‌کرد و من مدام سعی می‌کردم بهش برسم.
روزها گذشت…
زندگی منو تو موقعیت‌هایی قرار داد که کم‌کم فهمیدم ریشه‌ی این حس از کجاست:تصویری که از "زندگی" توی ذهنم ساخته بودم، واقعي نبود. برای همین تصویری هم که از "خودِ ایده‌آل" داشتم، درست در نمی‌اومد.
من فهمیدمزندگی یعنی روزهای بی‌حوصلگی…روزهای آشفتگی…لحظه‌های درد، خشم و کلافگی...
واقعیت اینه که زندگی، همیشه مطابق چیزی که توی ذهنمون ساختیم پیش نمی‌ره...همیشه خوب بودن، همیشه درست رفتار کردن و همیشه مطابق یه‌سری معیارهای مشخص زندگی کردن، بیشتر شبیه یه تصویر ذهنیه تا واقعیت...
واقعیت خیلی پیچیده‌تر از چیزیه که بشه با یه نسخه‌ی از قبل تعيين‌شده زندگیش کرد.
واقعیت هر لحظه ممکنه ما رو توی شرایطی قرار بده که انتخاب متفاوتی بکنیم؛ نه لزوماً خوب، نه بد… فقط متفاوت.
شاید اون لحظه‌ها، قرار نیست به ما بگن که آدمِ ایده‌آلی نیستیم.شاید فقط دارن یادمون می‌دن که واقعی‌ایم.
این روزها دارم یاد می‌گیرم به جای اینکه دنبال یه "نسخه‌ی بی‌نقص" از خودم بگردم، به عنوان يه آدم واقعی‌ زندگی کنم... با پذيرفتن همه نداشتن‌ها و نتونستن‌هاش...واقعيِ واقعي...
@sheydataqavi
undefined۱۱
undefined۲
undefined۱

۱۱۲

۱۹:۳۰

۲۰ تیر
وقتی ایران دو روایت می‌شود...
بارزترین حسی که این روزا در برخورد با اوضاع جامعه تجربه می‌کنید چيه؟
شاید غم…شاید خشم…شاید ناامیدی…یا شاید ترس…
اما من بیشتر، حیرت رو تجربه می‌کنم.
حیرت از اینکه یک باور، یک روایت یا یک زاویه ديد، چطور می‌تونه آدم‌ها رو به دو احساس کاملاً متفاوت برسونه؛ همون اتفاقی که برای یکی اوج اندوهه، برای نفر ديگه مایه امید و خوشحاليه...
و بیشتر از اون، حیرت می‌کنم از اینکه چقدر مطمئنیم که ما حقیقت رو می‌دونیم…و هر کسی که مثل ما فکر نمی‌کنه، حتماً نادونه، فریب خورده یا متعصبه...
با خودم فکر می‌کنم مگه نه اینکه هر کدوم از ما دنيارو از دریچه تجربه‌ها، ترس‌ها، امیدها و باورهای خودمون می‌بینیم؟
مگر نه اینکه توي قرآن اومده:
«وَما أُوتيتُم مِنَ العِلمِ إِلّا قَليلًا»
«و به شما جز اندکی از دانش داده نشده است.»
اگر سهم ما از حقیقت، محدوده، این همه قطعیت از کجا مياد؟اين همه تحقیر و توهین و سرزنش برای چیه؟
من نمی‌گم همه دیدگاه‌ها درسته…فقط فکر می‌کنم هیچ‌کدوممون همه‌ی حقیقت رو نمی‌بینیم.
شاید اگه این رو بیشتر یادمون باشه، كمتر به هم برچسب بزنیم یا همدیگه رو حذف کنیم...
به خودم يادآوري مي‌کنمکه شاید من یه تیکه از حقیقت رو ببینم…و شما، یه تیکه‌ای رو که از چشم من پنهونه...
@sheydataqavi
undefined۶
undefined۶
undefined۱

۱۲۲

۱۰:۱۶

۳۱ تیر
جنگ دوباره منو رسونده به يه سوال مهم؟اگر امروز آخرين روز من باشه، چطوري زندگي كردم؟
اولین جوابی که به ذهنم می‌رسه اینه: حیف از لحظه‌هایی که به امیدِ رسیدن به یه جای بهتر، از دستشون دادم. حیف از لحظه‌های زنده‌ای که خودم توشون حضور نداشتم…لحظه‌های کاملاً ساده و معمولی؛ همونايي که اگر عمیق‌تر نگاشون کنی، یه رنگ و لعابي پیدا می‌کنن که ناخودآگاه لبخند ميزني
از خودم مي‌پرسم اگر فردا نباشم... افسوس چي رو ميخورم؟
افسوس موقعيتايي كه قلب زندگي بودن و من حسشون نكردم؛چون می‌ترسیدم، نگران بودم یا فکر می‌کردم هنوز کافی نیستم.
به امید روزهای بهتر، از کنار روزهایی گذشتم که شاید خودِ زندگی بودن.
@sheydataqavi
undefined۷
undefined۵
undefined۲

۱۰۷

۱۲:۵۹

۱۴ مرداد
چند وقتیه دارم برای خودم فرصت‌های کوتاهی ایجاد می‌کنم که در اون لحظه‌ها نه مادر باشم، نه همسر، نه دختر…
فقط "خودم" باشم.
کسی که لازم نیست به کسی رسیدگی کنه، کاری رو جلو ببره یا نقشی رو خوب بازی کنه.فقط چند دقیقه به خودم گوش بدم و ببینم واقعاً الان به چی نیاز دارم.
جالب اینجاست که معمولاً همین چند دقیقه، یه آرامش عمیق با خودش میاره.یه جور عشق به خودم.
عشقی كه ميتونه مثل يك جريان مهم انرژي وارد زندگيم بشه و همون نقش‌هایی كه براي دقايقي كنار گذاشتم رو قشنگ‌تر كنه.
شاید گاهی، قبل از اینکه بخوایم برای بقیه حضور داشته باشیم، لازم باشه چند دقیقه برای خودمون حاضر باشیم...
@sheydataqavi
undefined۱۳

۴۶

۱۷:۳۸