ی خود را برای شروع عمل جراحی اعلام می کند آقای مجتهدی همان پزشک را به کنار خود خوانده و دست او را در دست می گیرند و با گفتن چند ذکر نادعلی از خود می روند و اسباب حیرت آن پزشک و دوستان او می شوند.هیأت پزشکی برای حصول اطمینان، محل عمل را با تیغ جراحی خراش مختصری می دهند تا عکس العمل آن مرد خدا را ببینند ولی مشاهده می کنند که ایشان اصلاً احساس درد نمی کنند و هیچ عکس العملی از خود نشان نمی دهند!عمل جراحی حدود دو ساعت به طول انجامید بی آن که به خاطر افت فشار خون ناگزیر از تزریق خون شوند!هنگامی که آقای مجتهدی پس از انتقال به اتاق چشمان خود را باز می کنند، همان دکتر را در کنار تخت خود مشاهده می کنند که سرگرم گرفتن فشار خون می باشد و صحنه شگرف اتاق عمل را مرتباً در ذهن خود مرور می کند ولی پاسخی برای پرسش های خود نمی یابد!هنگامی که یکی از همراهان آقای مجتهدی به او می گویند:دیدید نیازی به بیهوشی و تزریق خون نبود؟! جعفر آقا انسان خارق العاده ای است! حساب مردان خدا از مردان عادی جداست! دکتر پی به اشتباه خود می برد و از این که آن روز و به چشم خود در اتاق عمل آن صحنه عجیب عمل جراحی را دیده ولی آقای مجتهدی را نشناخته معذرت خواهی می کند و می گوید:حالا می فهمم که چرا آقای مجتهدی دست مرا در دست خود گرفتند و با گفتن چند ذکر نادعلی بدون بیهوشی آماده عمل جراحی شدند و در طول عمل جراحی پروستات با آن که طبعاً بسیار درد آور است از خود عکس العملی نشان ندادند که هیچ، الآن هم از خوردن دارو و تزریق آمپول برای تسکین درد ناشی از عمل جراحی خودداری می کنند! با این کار خواستند پرده ای از کرامات وجودی مردان خدا را به من نشان بدهند تا در مورد آنان دچار تردید نشوم!
فلانی سیر برزخی خود را آغاز کرده است!
استاد مجاهدی در این باره نقل می کنند :در دو روز آخری که حجت الاسلام حاج احمد آقای خمینی تحت مراقبت های ویژه پزشکی قرار داشتند و چند تیم پزشکی در جماران برای ادامه حیات ایشان بی وقفه تلاش می کردند، حجت الاسلام حاج سیدحسن خمینی تلفنی از من خواستند تا با پرواز به مشهد، نظر آقای مجتهدی را درباره وضعیت پدر بزرگوارشان جویا شوم.روز چهارشنبه با هواپیما به مشهد مشرف شدم و پس از عتبه بوسی علی بن موسی الرضا – علیهما آلاف التحیه و الثنا _ و تقاضای ملاقات با آن ولی خدا به هتل محل اقامت بازگشتم در حالی که برای زیارت آقای مجتهدی لحظه شماری می کردم. مدتی گذشت و از دفتر هتل به اتاق من زنگ زدند که کسی حامل پیغامی برای شماست!حامل پیغام را تا آن لحظه ندیده بودم و او را نمی شناختم. پس از سلام و احوالپرسی گفت:آقا سلام داشتند و از این که به خاطر شدت بیماری و بستری بودن قادر به ملاقات نبودند عذرخواهی کردند و فرمودند به آقای مجاهدی بگویید:فلانی از دوشنبه گذشته سیر برزخی خود را آغاز کرده است!جریان امر را تلفنی با حاج حسن آقا در میان گذاشتم و گفتم: که به نظر جناب مجتهدی کار از کار گذشته است.بعدها شنیدم وقتی که مادربزرگوار آن مرحوم، از این خبر مطلع می گردند، منقلب شده و می فرمایند:این حرف باید درست باشد چون سال ها پیش یکی از اولیای خدا در لبنان و پیش از پیروزی انقلاب اسلامی به حاج احمد آقا گفته بود که بیش از پنجاه سال عمر نخواهی کرد، و روز دوشنبه گذشته، فرزندم پنجاه سالش تمام شده بود.فردای آن روز، خبر در گذشت حجت الاسلام حاج سیداحمد آقای خمینی – رحمت الله علیه – اعلام شد و جنازه آن مرحوم در جوار مرقد امام (قدس سره) به خاک سپرده شد.سفر به اعلی علیین
جناب آقای حاج باقر طلائیان نقل می کردند:در سال 1366 هـ ش همراه همسرم به مکه مکرمه مشرف شدم در حادثه خونین مکه همسرم مفقود گشته و هر چه جستجو کردم او را پیدا ننمودم و به مدت سیزده روز هیچ اطلاعی از او نداشتم.در ایران شنیده بودم که پسر عمویم حاج آقا رضا قرآن نویس با شخص فوق العاده ای که صاحب کرامات می باشند مراوده دارند. لذا از مکه به ایران تلفن زده و با پسر عمویم تماس حاصل کردم و جریان مفقود شدن همسرم را برایشان بازگو نموده و از ایشان خواستم تا این مطلب را به دوستشان بگویند و کسب تکلیف نمایند.هنگامی که آقای قرآن نویس جریان را توسط شخصی به سمع آقای مجتهدی می رساند ایشان می فرمایند:ما او را در اعلی علیین می بینیم، همین امروز بعد از نماز مغرب با شوهرش در مکه تماس بگیرید زیرا او در آن موقع از راه رسیده و به هتل می آید و مطلب را برایشان بازگو کنید.
آقای طلاییان می گفتند:همان روز که آقای مجتهدی این مطب را فرموده بودند جنازه همسرم را در سردخانه پیدا کردم و شب که به هتل برگشتم از ایران تلفن زدند و پیام آقای مجتهدی را برایم بازگو کردند. بنده هم گفتم: درست است، همین امروز جنازه او را پیدا کردم.دو ماه بعد از مراجعت از مکه، عروسی خواهر زاده ام بود و چون من با وجود این ضایعه طاقت نداشتم در مجلس شادی شرکت کنم، لذا به قصد زیارت حضرت رضا علیه السلام
فلانی سیر برزخی خود را آغاز کرده است!
استاد مجاهدی در این باره نقل می کنند :در دو روز آخری که حجت الاسلام حاج احمد آقای خمینی تحت مراقبت های ویژه پزشکی قرار داشتند و چند تیم پزشکی در جماران برای ادامه حیات ایشان بی وقفه تلاش می کردند، حجت الاسلام حاج سیدحسن خمینی تلفنی از من خواستند تا با پرواز به مشهد، نظر آقای مجتهدی را درباره وضعیت پدر بزرگوارشان جویا شوم.روز چهارشنبه با هواپیما به مشهد مشرف شدم و پس از عتبه بوسی علی بن موسی الرضا – علیهما آلاف التحیه و الثنا _ و تقاضای ملاقات با آن ولی خدا به هتل محل اقامت بازگشتم در حالی که برای زیارت آقای مجتهدی لحظه شماری می کردم. مدتی گذشت و از دفتر هتل به اتاق من زنگ زدند که کسی حامل پیغامی برای شماست!حامل پیغام را تا آن لحظه ندیده بودم و او را نمی شناختم. پس از سلام و احوالپرسی گفت:آقا سلام داشتند و از این که به خاطر شدت بیماری و بستری بودن قادر به ملاقات نبودند عذرخواهی کردند و فرمودند به آقای مجاهدی بگویید:فلانی از دوشنبه گذشته سیر برزخی خود را آغاز کرده است!جریان امر را تلفنی با حاج حسن آقا در میان گذاشتم و گفتم: که به نظر جناب مجتهدی کار از کار گذشته است.بعدها شنیدم وقتی که مادربزرگوار آن مرحوم، از این خبر مطلع می گردند، منقلب شده و می فرمایند:این حرف باید درست باشد چون سال ها پیش یکی از اولیای خدا در لبنان و پیش از پیروزی انقلاب اسلامی به حاج احمد آقا گفته بود که بیش از پنجاه سال عمر نخواهی کرد، و روز دوشنبه گذشته، فرزندم پنجاه سالش تمام شده بود.فردای آن روز، خبر در گذشت حجت الاسلام حاج سیداحمد آقای خمینی – رحمت الله علیه – اعلام شد و جنازه آن مرحوم در جوار مرقد امام (قدس سره) به خاک سپرده شد.سفر به اعلی علیین
جناب آقای حاج باقر طلائیان نقل می کردند:در سال 1366 هـ ش همراه همسرم به مکه مکرمه مشرف شدم در حادثه خونین مکه همسرم مفقود گشته و هر چه جستجو کردم او را پیدا ننمودم و به مدت سیزده روز هیچ اطلاعی از او نداشتم.در ایران شنیده بودم که پسر عمویم حاج آقا رضا قرآن نویس با شخص فوق العاده ای که صاحب کرامات می باشند مراوده دارند. لذا از مکه به ایران تلفن زده و با پسر عمویم تماس حاصل کردم و جریان مفقود شدن همسرم را برایشان بازگو نموده و از ایشان خواستم تا این مطلب را به دوستشان بگویند و کسب تکلیف نمایند.هنگامی که آقای قرآن نویس جریان را توسط شخصی به سمع آقای مجتهدی می رساند ایشان می فرمایند:ما او را در اعلی علیین می بینیم، همین امروز بعد از نماز مغرب با شوهرش در مکه تماس بگیرید زیرا او در آن موقع از راه رسیده و به هتل می آید و مطلب را برایشان بازگو کنید.
آقای طلاییان می گفتند:همان روز که آقای مجتهدی این مطب را فرموده بودند جنازه همسرم را در سردخانه پیدا کردم و شب که به هتل برگشتم از ایران تلفن زدند و پیام آقای مجتهدی را برایم بازگو کردند. بنده هم گفتم: درست است، همین امروز جنازه او را پیدا کردم.دو ماه بعد از مراجعت از مکه، عروسی خواهر زاده ام بود و چون من با وجود این ضایعه طاقت نداشتم در مجلس شادی شرکت کنم، لذا به قصد زیارت حضرت رضا علیه السلام
۱۲۳
۲۳:۴۶
بلیط اتوبوس تهیه کردم. اما قبل از حرکت آقای قرآن نویس تلفن زده و گفتند: آیا مایل هستید امروز با هم به مشهد برویم؟
گفتم: بنده بلیط اتوبوس تهیه کرده و همین امروز بعد از ظهر عازم مشهد می باشم.ایشان گفتند: من بلیط هواپیما تهیه نموده ام شما هم به فرودگاه بیایید. انشاء الله برای شما هم بلیط فراهم می شود.بنده هم به فرودگاه رفتم و نامم را در لیست انتظار نوشتم. چون چند ساعت به پرواز باقی بود آقای قرآن نویس پیشنهاد کردند که از این فرصت استفاده کنیم و به دیدن آقای مجتهدی برویم و بدین منظور به منزل آقای مجتهدزاده که در آن موقع آقا در آنجا تشریف داشتند رفتیم.
هنگامی که خدمتشان رسیدیم آقای قرآن نویس گفتند: ایشان همان آقای طلائیان هستند که همسرشان در مکه کشته شدند.آقا فرمودند:بله می دانم، همان روز که جریان مفقود شدن همسرشان را به ما گفتند ما خدیجه خانم را در اعلی علیین دیدیم.آقای قرآن نویس گفتند: نام همسر ایشان نفیسه بود نه خدیجه.آقا فرمودند: خیر آقاجان، ایشان خدیجه خانم بودند.مطلب همانطور بود که آقا فرمودند، در شناسنامه همسرم خدیجه ضبط شده بود اما او را نفیسه صدا می زدند. سپس جریان تعویض نام همسرم را بیان نموده و فرمودند:وقتی همسر ایشان به کلاس خیاطی می رفته، معلم او می گوید: ما شما را نفیسه صدا می کنیم. او هنگام مراجعت به منزل جریانی را که در کلاس اتفاق افتاده بود نقل می کند و بدین صورت از آن به بعد هم در منزل او را نفیسه صدا می کنند و اینگونه آقای مجتهدی به اسم حقیقی همسرم و جریان تعویض اسم او اشاره نمودند.سپس آقا فرمودند: « نفیسه خاتون» زن بسیار مجلله ای بوده که همراه حضرت زینب (علیها السلام) به کربلا و از آنجا به شام رفته و سرتاسر اسارت را در خدمت بی بی بوده و کنیزی ایشان را می نموده است و بعد از واقعه کربلا به مصر می رود و در آنجا قبری حفر نموده و دوازده هزار مرتبه قرآن را ختم می کند.وقتی از دنیا می رود و می خواهند پیکرش را به مدینه منتقل کنند اهل مصر مخالفت می نمایند و در همانجا مدفون می شوند و هم اکنون مزار شریفشان در مصر زیارتگاه می باشد. آنگاه فرمودند:اجر و ثوابی که برای «نفیسه خاتون» می بینم برای همسر شما هم می باشد سپس مقداری از حالات معنوی همسرم را بیان نمودند.
ناگفته نماند که همسرم حالات عجیبی داشت و اهل نماز شب و مکاشفه بود. وقتی نماز می خواند غرق در نماز می شد به طوری که هر گاه به منزل می آمدم و او مشغول نماز بود متوجه آمدن من نمی شد ...آیت الله کشمیری پس از رحل اقامت در شهر مقدس قم تا زمانی که از سلامت جسمانی برخوردار بودند هر روز خدمت حضرت آقای مجتهدی می رفتند و در محضر ایشان می نشستند و دائماً درباره آقای مجتهدی به دوستان نزدیک و نزدیکان می فرمودند:
جعفر آقا و ما ادراک ما جعفر آقاو همچنین می فرمودند:اگر کسی از من بپرسد در ایران چه کردی؟ با مباهات می گویم جعفر آقای مجتهدی را دیدم.درخواست مکان از حضرت معصومه علیهاالسلام
جناب حاج رضا قرآن نویس نقل می کردند:یک روز که از مشهد مقدس به حرم مطهر حضرت معصومه (علیها السلام) در قم مشرف شدم، پس از عرض ادب به بی بی علیهاالسلام عرض کردم:بی بی جان من یا یک هتل مثل هتل اطلس که در آن موقع بهترین هتل مشهد بود می خواهم یا یک منزل بسیار کهنه و محقر و خرابه، که نه زن در آن باشد و نه کسی مزاحم گردد.همینکه داشتم عقب عقب از حرم خارج می شدم، شخصی دست بر سر شانه ام زده و گفت شما آقای قرآن نویس هستید؟گفتم: بله، شما از کجا مرا می شناسید؟گفت: دوستی دارم که اکنون در منزلشان بودم، ایشان به من فرمودند:
الان به حرم بی بی (علیها السلام) بروید و شخصی با این خصوصیات که نامش قرآن نویس است را به اینجا بیاورید.بنده هم همراه او به منزل آن شخص رفتم، دیدم منزلی است محقر و بسیار ساده و خرابه که زنی در آن وجود نداشت و کسی هم مزاحم من نبود و شب را در آنجا سپری نمودم، شخصی که در آن منزل بود کسی نبود جز آقای مجتهدی و بدین گونه آشنایی من با ایشان شروع شد.
شنیدن ذکر جمادات
استاد محمدعلی مجاهدی حکایت کردند:زمانی که آقای مجتهدی به قم آمده بودند انس عجیبی به کوه خضر و مسجد جمکران داشتند تا اینکه در یکی از سالها تصمیم گرفتند یک اربعین، ده روز قبل از ماه مبارک رمضان تا آخر ماه، در کوه خضر بیتوته کنند.در آن ایام دوستان آقا کمتر توفیق زیارت ایشان را پیدا می کردند مگر افراد نادری چون مرحوم حاج میرزا تقی زرگری که از اوتاد و ابدال و بسیار مورد محبت آقای مجتهدی بودند.مرحوم حاج میرزا تقی می گفتند:یک روز چند نان مخصوص ( کسمه ) برای آقای مجتهدی تهیه کرده و قبل از افطار به طرف کوه خضر به راه افتادم، در آن موقع جاده قدیم کوه به صورت خاکریز و مارپیچ بود و بالا رفتن از آن بسیار صعب و دشوار، مخصوصاً برای افراد مسنی چون من.بعد از اینکه مقدار کمی از راه طی کردم پاهایم توان خود را از دست داده و اصلاً نمی توانستم
گفتم: بنده بلیط اتوبوس تهیه کرده و همین امروز بعد از ظهر عازم مشهد می باشم.ایشان گفتند: من بلیط هواپیما تهیه نموده ام شما هم به فرودگاه بیایید. انشاء الله برای شما هم بلیط فراهم می شود.بنده هم به فرودگاه رفتم و نامم را در لیست انتظار نوشتم. چون چند ساعت به پرواز باقی بود آقای قرآن نویس پیشنهاد کردند که از این فرصت استفاده کنیم و به دیدن آقای مجتهدی برویم و بدین منظور به منزل آقای مجتهدزاده که در آن موقع آقا در آنجا تشریف داشتند رفتیم.
هنگامی که خدمتشان رسیدیم آقای قرآن نویس گفتند: ایشان همان آقای طلائیان هستند که همسرشان در مکه کشته شدند.آقا فرمودند:بله می دانم، همان روز که جریان مفقود شدن همسرشان را به ما گفتند ما خدیجه خانم را در اعلی علیین دیدیم.آقای قرآن نویس گفتند: نام همسر ایشان نفیسه بود نه خدیجه.آقا فرمودند: خیر آقاجان، ایشان خدیجه خانم بودند.مطلب همانطور بود که آقا فرمودند، در شناسنامه همسرم خدیجه ضبط شده بود اما او را نفیسه صدا می زدند. سپس جریان تعویض نام همسرم را بیان نموده و فرمودند:وقتی همسر ایشان به کلاس خیاطی می رفته، معلم او می گوید: ما شما را نفیسه صدا می کنیم. او هنگام مراجعت به منزل جریانی را که در کلاس اتفاق افتاده بود نقل می کند و بدین صورت از آن به بعد هم در منزل او را نفیسه صدا می کنند و اینگونه آقای مجتهدی به اسم حقیقی همسرم و جریان تعویض اسم او اشاره نمودند.سپس آقا فرمودند: « نفیسه خاتون» زن بسیار مجلله ای بوده که همراه حضرت زینب (علیها السلام) به کربلا و از آنجا به شام رفته و سرتاسر اسارت را در خدمت بی بی بوده و کنیزی ایشان را می نموده است و بعد از واقعه کربلا به مصر می رود و در آنجا قبری حفر نموده و دوازده هزار مرتبه قرآن را ختم می کند.وقتی از دنیا می رود و می خواهند پیکرش را به مدینه منتقل کنند اهل مصر مخالفت می نمایند و در همانجا مدفون می شوند و هم اکنون مزار شریفشان در مصر زیارتگاه می باشد. آنگاه فرمودند:اجر و ثوابی که برای «نفیسه خاتون» می بینم برای همسر شما هم می باشد سپس مقداری از حالات معنوی همسرم را بیان نمودند.
ناگفته نماند که همسرم حالات عجیبی داشت و اهل نماز شب و مکاشفه بود. وقتی نماز می خواند غرق در نماز می شد به طوری که هر گاه به منزل می آمدم و او مشغول نماز بود متوجه آمدن من نمی شد ...آیت الله کشمیری پس از رحل اقامت در شهر مقدس قم تا زمانی که از سلامت جسمانی برخوردار بودند هر روز خدمت حضرت آقای مجتهدی می رفتند و در محضر ایشان می نشستند و دائماً درباره آقای مجتهدی به دوستان نزدیک و نزدیکان می فرمودند:
جعفر آقا و ما ادراک ما جعفر آقاو همچنین می فرمودند:اگر کسی از من بپرسد در ایران چه کردی؟ با مباهات می گویم جعفر آقای مجتهدی را دیدم.درخواست مکان از حضرت معصومه علیهاالسلام
جناب حاج رضا قرآن نویس نقل می کردند:یک روز که از مشهد مقدس به حرم مطهر حضرت معصومه (علیها السلام) در قم مشرف شدم، پس از عرض ادب به بی بی علیهاالسلام عرض کردم:بی بی جان من یا یک هتل مثل هتل اطلس که در آن موقع بهترین هتل مشهد بود می خواهم یا یک منزل بسیار کهنه و محقر و خرابه، که نه زن در آن باشد و نه کسی مزاحم گردد.همینکه داشتم عقب عقب از حرم خارج می شدم، شخصی دست بر سر شانه ام زده و گفت شما آقای قرآن نویس هستید؟گفتم: بله، شما از کجا مرا می شناسید؟گفت: دوستی دارم که اکنون در منزلشان بودم، ایشان به من فرمودند:
الان به حرم بی بی (علیها السلام) بروید و شخصی با این خصوصیات که نامش قرآن نویس است را به اینجا بیاورید.بنده هم همراه او به منزل آن شخص رفتم، دیدم منزلی است محقر و بسیار ساده و خرابه که زنی در آن وجود نداشت و کسی هم مزاحم من نبود و شب را در آنجا سپری نمودم، شخصی که در آن منزل بود کسی نبود جز آقای مجتهدی و بدین گونه آشنایی من با ایشان شروع شد.
استاد محمدعلی مجاهدی حکایت کردند:زمانی که آقای مجتهدی به قم آمده بودند انس عجیبی به کوه خضر و مسجد جمکران داشتند تا اینکه در یکی از سالها تصمیم گرفتند یک اربعین، ده روز قبل از ماه مبارک رمضان تا آخر ماه، در کوه خضر بیتوته کنند.در آن ایام دوستان آقا کمتر توفیق زیارت ایشان را پیدا می کردند مگر افراد نادری چون مرحوم حاج میرزا تقی زرگری که از اوتاد و ابدال و بسیار مورد محبت آقای مجتهدی بودند.مرحوم حاج میرزا تقی می گفتند:یک روز چند نان مخصوص ( کسمه ) برای آقای مجتهدی تهیه کرده و قبل از افطار به طرف کوه خضر به راه افتادم، در آن موقع جاده قدیم کوه به صورت خاکریز و مارپیچ بود و بالا رفتن از آن بسیار صعب و دشوار، مخصوصاً برای افراد مسنی چون من.بعد از اینکه مقدار کمی از راه طی کردم پاهایم توان خود را از دست داده و اصلاً نمی توانستم
۱۳۰
۲۳:۴۶
قدمی بردارم، کمی بر روی زمین نشستم، آنگاه تصمیم گرفتم برگردم، چون راه باقی مانده تا محل بیتوته آقای مجتهدی خیلی بیشتر از راهی بودم که طی کرده بودم.در این فکر بودم که ناگهان شنیدم آقای مجتهدی با صدای بلند فریاد می زنند؛آقا میرزا تقی! یاعلی بگو، یک یا علی بگو و بالا بیا!با کمال تعجب به اطراف خود نظر کردم ولی کسی را ندیده و مشکوک شدم!!در این موقع مجدداً صدای آقا بگوشم رسید که فریاد می زدند : آقا میرزا تقی! از مولا مدد بگیر، یک یا علی! بگو و بالا بیا.فاصله من با ایشان خیلی زیاد بود ولی مرا با طناً دیده بودند و صدا می زدند، به هر حال بنابر فرمایش ایشان یک یا علی! گفتم که برخیزم، یکمرتبه متوجه شدم گویا دو نفر زیر بغلهایم را گرفته اند و چند لحظه بیشتر طول نکشید که نزد ایشان بودم!سپس ایشان با کمی از همان نان مخصوص افطار کردند و با هم مشغول به صحبت شدیم، از جمله به ایشان عرض کردم: اینکه می گویند ذرات عالم همه لاإله إلا الله می گویند، در این موقع هنوز کلامم تمام نشده بود که فرمودند:آقا جان « می گویند» خیر، همین الآن مشغول به گفتن هستند بشنوید آقا میرزا! هنگامی که به اطراف نگاه کردم، کوه و سنگ و زمین و آسمان و دشت و دمن همه را یکپارچه در ذکر لا إله إلا الله دیدم که با شنیدن آن طاقت نیاوردم و بی هوش گشتم...
ایشان معاف می شود
آقای بیگدلی نقل کردند:آقای مجتهدی پسر عمویی داشتند به نام آقا وهاب که ساکن تهران بود و سالها همدیگر را ندیده بودند، هنگامی که پسر آقا وهاب برگه اعزام به خدمت سربازی را می گیرد یک روز قبل از اعزام همراه پدر خود به زیارت حضرت معصومه علیها السلام مشرف می شوند.در این موقع به فکر می افتند خوب است اکنون که به قم آمده ایم، سری هم به پسر عمویی که سالهاست او را ندیده و از او خبری نداریم بزنیم و بالاخره پس از جستجو و سؤال، منزل پسر عموی خود آقای مجتهدی را پیدا کرده و خدمتشان می رسند.آقای مجتهدی بعد از دیدار با آنها می پرسند اینجا چه می کنید؟آقا وهاب عرض می کند: پسرم فردا عازم سربازی است، لذا گفتم خوب است قبل از اعزام، به زیارت حضرت معصومه (علیها السلام) مشرف شویم، امروز که به قم آمده و بی بی را زیارت کردیم، گفتم خوب است سری هم به شما بزنیم اما آدرس منزل شما را نمی دانستیم تا اینکه پرسش کنان آن را پیدا کرده و خدمت رسیدیم، اکنون می خواهیم به تهران برگردیم، تا وسایل مورد نیاز پسرم را جهت اعزام آماده سازیم.آقای مجتهدی که در حال سکوت به سر می بردند، نگاهی به آن جوان کرده و به آقا وهاب می فرمایند:خیر آقاجان! پسر شما را به سربازی نمی برند، من می بینم که ایشان معاف است، خیال شما راحت باشد.آقا وهاب می گوید: در دلم خنده ای تمسخر آمیز کرده و با خود گفتم: باز او دارد از این حرفهای بی سر و ته می زند، پسرم برگه اعزام را گرفته و فردا عازم خدمت می باشد، مگر می شود معاف شود! به هر ترتیب با پسر عمویم آقای مجتهدی خداحافظی کرده و به تهران رفتیم.صبح روز بعد که وسایل مورد نیاز را تهیه کردیم، پسرم خداحافظی کرده و به حوزه نظام وظیفه رفت، اما چند ساعت بعد در حالی که یک برگه موقت از معافی دائم همراه داشت به خانه برگشت!وقتی علت آن را جویا شدم، گفت هنگامی که به حوزه نظام وظیفه رفتم، در موقع اعزام معاینه ام کرده و گفتند: چون تو از نظر جسمی بسیار لاغر و ضعیف هستی و توان خدمت سربازی را نداری باید معاف شوی، آنگاه یک برگه موقت معافیت دادند تا بعد کارت اصلی معافیت دائم صادر شود.
آقای بیگدلی نقل کردند:آقای مجتهدی پسر عمویی داشتند به نام آقا وهاب که ساکن تهران بود و سالها همدیگر را ندیده بودند، هنگامی که پسر آقا وهاب برگه اعزام به خدمت سربازی را می گیرد یک روز قبل از اعزام همراه پدر خود به زیارت حضرت معصومه علیها السلام مشرف می شوند.در این موقع به فکر می افتند خوب است اکنون که به قم آمده ایم، سری هم به پسر عمویی که سالهاست او را ندیده و از او خبری نداریم بزنیم و بالاخره پس از جستجو و سؤال، منزل پسر عموی خود آقای مجتهدی را پیدا کرده و خدمتشان می رسند.آقای مجتهدی بعد از دیدار با آنها می پرسند اینجا چه می کنید؟آقا وهاب عرض می کند: پسرم فردا عازم سربازی است، لذا گفتم خوب است قبل از اعزام، به زیارت حضرت معصومه (علیها السلام) مشرف شویم، امروز که به قم آمده و بی بی را زیارت کردیم، گفتم خوب است سری هم به شما بزنیم اما آدرس منزل شما را نمی دانستیم تا اینکه پرسش کنان آن را پیدا کرده و خدمت رسیدیم، اکنون می خواهیم به تهران برگردیم، تا وسایل مورد نیاز پسرم را جهت اعزام آماده سازیم.آقای مجتهدی که در حال سکوت به سر می بردند، نگاهی به آن جوان کرده و به آقا وهاب می فرمایند:خیر آقاجان! پسر شما را به سربازی نمی برند، من می بینم که ایشان معاف است، خیال شما راحت باشد.آقا وهاب می گوید: در دلم خنده ای تمسخر آمیز کرده و با خود گفتم: باز او دارد از این حرفهای بی سر و ته می زند، پسرم برگه اعزام را گرفته و فردا عازم خدمت می باشد، مگر می شود معاف شود! به هر ترتیب با پسر عمویم آقای مجتهدی خداحافظی کرده و به تهران رفتیم.صبح روز بعد که وسایل مورد نیاز را تهیه کردیم، پسرم خداحافظی کرده و به حوزه نظام وظیفه رفت، اما چند ساعت بعد در حالی که یک برگه موقت از معافی دائم همراه داشت به خانه برگشت!وقتی علت آن را جویا شدم، گفت هنگامی که به حوزه نظام وظیفه رفتم، در موقع اعزام معاینه ام کرده و گفتند: چون تو از نظر جسمی بسیار لاغر و ضعیف هستی و توان خدمت سربازی را نداری باید معاف شوی، آنگاه یک برگه موقت معافیت دادند تا بعد کارت اصلی معافیت دائم صادر شود.
۱۳۷
۲۳:۴۶
یکی از ارادتمندان آقای مجتهدی نقل کرده اند :روزی جناب مجتهدی به آقای مجتهد زاده (از یاران نزدیک ایشان ) فرمودند :
شما آقا رضا ( ناقل ماجرا) را تا مسافرخانه همراهی کنید که عیالشان منتظر می باشند.
آقای مجتهدزاده بی درنگ به آقا گفتند:من بلیط هواپیما دارم و تا نیم ساعت دیگر باید در فرودگاه باشم، نماز هم نخوانده ام و می خواهم آقاجلال (از دوستان حاضر) را هم به منزل برسانم، دیگر فکر نمی کنم وقتی باقی بماند.ایشان فرمودند:شما به نمازتان خواهید رسید، اول آقا جلال را برسانید، بعد هم با آقا رضا ، انشاءالله به موقع به هواپیما خواهید رسید.من در همان موقع به ساعت خود نگاه کردم دیدم یک ربع به نه شب باقی است و از سیلو تا بازار رضای فعلی که مسافرخانه در آنجا بود نیم ساعت راه بود بالاخره ساعت هشت و چهل و پنچ دقیقه سوار ماشین شده و به راه افتادیم، آقای مجتهدزاده ابتدا آقا جلال را به منزل و سپس ما را به مسافرخانه رساندند.هنگامی که به مسافرخانه رفته و داخل اتاق شدم، عیالم گفت: چرا اینقدر دیر آمدید؟ گفتم: منزل آقای مجتهدی بودیم و شام را با آقا خوردیم و این غذا را هم ایشان برای شما فرستادند.سپس گفتم: آنقدر هم دیر نشده است، مگر ساعت چند است؟ عیالم گفت: هشت و پنجاه دقیقه،گفتم: امکان ندارد! چون ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه از منزل آقا حرکت کرده و بیش از نیم ساعت است که در راه می باشیم.با خود گفتم: شاید ساعت اشتباه است، از چند نفر دیگر ساعت را پرسیدم آنها هم گفتند: هشت و پنجاه دقیقه می باشد!!همچنین بعد از مدتی که آقای مجتهدزاده را ملاقات کردم معلوم شد که ایشان هم در ساعت مقرر به فرودگاه رسیده بودند... !
۱۷۱
۲۳:۴۶
یادم ز وفای اشجع ناس آید وز چشم ترم سوده
الماس آید آید به جهان اگر حسین دگری هیهات
برادری چو عباس آید
#شیخ_جعفر_مجتهدی .
۷۷
۱۹:۲۹
جناب آقای حاج علی فتحعلی میگفتند: روزی یکی از دوستانم که برسر مسأله ای با همسر خود قهر بود راجع به مشکلات زندگی صحبت به میان آورد.او از قول یکی از اساتیدش گفت:اگر انگشتر مرد آغشته به عسل باشد و آن را در دهان همسرش بگذارد او عسل ها را میخورد و در نهایت انگشت را گاز میگیرد.مدتی بعد از این واقعه که با دوستم خدمت آقای مجتهدی مشرف شده بودیم آقا به او فرمود :اگر مرد به همسر خود محبت نکند،پس چه کسی باید به او محبت کند؟آیا بقال به او محبت کند؟سپس به او فرمود ند:آقا جان شما دستتان را بدهید تا من ببوسم ودرعوض آن به همسرتان محبت کنید!!.
۷۶
۲۳:۱۴
۹۱
۲۳:۱۷
۶۲
۱۸:۰۴
جناب آقای حاج سید جلال رئيس السادات میگفتند: هنگامی که آقای مجتهدی در هتل اطلس مشهد به سر میبردند خدمتشان رسیده و به ایشان عرض کردم: آقاجان، شما که با توسل به حضرت رضا علیهالسلام اینقدر افراد مریض را شفا می دهید و گرفتاریهای آنها را برطرف میکنید برای بیماری خودتان هم توسلی به حضرت پیدا کنید. ایشان پس از اندکی تأمل یک مرتبه گفتند:
حضرت می فرمایند: شما فردا مرا به حرم ، پشت پنجره فولاد ببرید.
عرض کردم به روی چشم.
روز بعد آقا را با ماشین به حرم حضرت رضا علیهالسلام بردیم هنگامی که از ماشین
پیاده شده و میخواستیم وارد صحن شویم، ایشان دستشان را بر دوش من و شخص دیگری از سادات که همراهمان بود انداخته و با سختی حرکت کردند تا اینکه به کنار پنجره فولاد رسیدیم، در آنجا ایشان را به حال خود تنها گذاشتیم و چند قدم عقب تر ایستادیم.پس از اینکه آقا اعمال خود را تمام کردند فرمودند: آقا سید جلال دیگر باید برویم و به همان ترتیب که آمده بودیم ایشان را تا بیرون صحن کمک کردیم و از آنجا با ماشین به هتل بازگشتیم.
در آنجا به آقا عرض کردم آیا ارتباط شما با حضرت برقرار شد؟
فرمودند: بله ،آقاجان حضرت رؤف هستند؛ ایشان عنایت فرمودند و همان موقعی که به آنجا مشرف شدیم فرمودند: شیخ جعفر اگر بخواهید، ما شما را شفا می دهیم اما خواسته ما را میخواهید یا خواسته خود را، اگر خواسته ما را می خواهید ما دوست داریم شما را در این لباس ببینیم.
آنگاه آقای مجتهدی از من پرسیدند: آقای حاج سید جلال ،اگر شما باشید به حضرت چه میگویید؟
عرض کردم خواسته حضرت را ترجیح میدهم.
آنگاه ایشان فرمودند: بله آقاجان من هم به حضرت همین را عرض کردم.
اکنون که حضرت دوست دارند مرا در این حالت ببینند، چگونه من نافرمانی کنم؟!
آری؛ ایشان حتی بیماری و درد و رنج را به محبت و لطف الهی تعبیر کرده و می فرمودند: هر چه از دوست رسد نیکوست و تا این حد مطیع بودند که در مقام رضا و تسلیم میفرمودند:
چهل سال است سرمان را بر روی دست گرفته ایم تا بفرمایند کجا تقدیم کنیم.
خود در لباس بیماری به سر میبردند اما روزی چند مریض را شفا می دادند.
حتی در بعضی موارد امراض افراد را به خود میگرفتند و حاضر میشدند به جای دیگران درد بکشند و این ممکن نیست مگر اینکه انسان درد و رنج را هم جلوه ای از محبوب بداند و هر وقت صحبت از بیماری ایشان میشد تبسم نموده و ماجرای حضرت ایوب علیهالسلام و مصایبی که به آن جناب وارد شده بود را متذکرمی شدند.
گر در خم زلف تو دلم خانه نمی کرد چه میکرد؟خون در جگرم از زیر شانه نمی کرد چه می کرد؟ساقی اگرم باده مستانه نمی داد چه می داد؟آسوده مرا از غم جانانه نمی کرد چه می کرد؟گیرم که غمت روز مرا شام نمی ساخت چه می ساخت؟ما را همه شب راهی میخانه نمی کرد چه میکرد؟صنعان به کمر بهر تو زنار نمی بست چه میبست؟
خود را ز غمت ساکن بتخانه نمی کرد چه میکرد؟
منصور انا الحق» به سر دار نمی گفت چه میگفت؟افشا به جهان راز حکیمانه نمی کرد چه میکرد؟فرهاد ز عشق تو به سر تیشه نمیزد چه میزد؟این کار هم از همت مردانه نمی کرد چه میکرد؟«خرم» ز فراق تو به سر خاک نمی ریخت چه می ریخت؟وز هجر رخت ناله چو حنانه نمی کرد چه میکرد؟
..#مجتهدی#شیخ_جعفر_مجتهدی#لاله_ای_از_ملکوت#عرفان#کشمیری#علامه طباطبایی#عرفا#سیر_سلوک#دکتر رفیعی#کرامت# #ملا-باسم# محمد-اصفهانی #فرشچیان ##العتبة_الرضوية_المقدسة #العتبة_العباسية_المقدسة #آیت_الله_بهجت #علما#العبد #سید_علی_قاضی#العبد_محمد_تقي_البهجة #استاد_انصاریان #العتبة_الكاظمية_المقدسة #العتبة_العلوية_المقدسة #بین_الحرمین #کربلا#الامام_الرضا
۷۲
۱۸:۰۶
جناب حجة الاسلام و المسلمین آقای حاج سید علی رضوی کشمیری نقل کردند: یک شب زمستانی به اتفاق اخوی و عموزاده خدمت آقای مجتهدی مشرف شدیم.
ایشان تنها بودند و به علت تمام شدن نفت اتاق آقا سرد شده بود. از قضا در ماشین ،ظرف نفتی داشتیم، لذا نفت را آوردیم و اتاق را گرم کردیم. لحظاتي بعد متوجه شدیم ایشان شام هم نخورده اند. در داخل ماشین مقداری شیر موجود بود، به سرعت شیر را آوردیم و پس از جوشاندن ، مقداری نان در آن ریختیم، سپس همگی نان و شیر خوردیم. بعداز صرف غذا آقا فرمودند:(آقاجان تا دست نگیری دستت را نخواهند گرفت.) ما از ایشان درخواست کردیم که تحفه ای از حضرت مولا برایمان بگیرند. آقا برای لحظاتی به حالت خلسه فرو رفته و بیان داشتند :حضرت می فرمایند: هر وقت کارد به استخوان رسید، یک حمد و سه قل هو الله بخوانید و بیست و یک صلوات بفرستید؛ مشکل به خواست خدا حل می شود.
مزن بردل از نوک غمزه تیرم
که پیش چشم بیمارت بمیرم
نصاب حسن در حد کمال است
زکاتم ده که مسکین و فقیرم
چنان پر شد فضای سینه از دوست
که فکر خویش گم شد از ضمیرم
در این غوغا که کس کس را نپرسد
من از پیر مغان مئت پذیرم
چو حافظ گنج او در سینه دارم
اگر چه مدعی بیند حقیرم
۸۷
۱۸:۱۰