#پارت_۷۰۸

شیطان مونث

بخاطر اون هم که شده بود دیگه به سیگار کشیدنم ادامه ندادم.دلش میخواست ترک کنم اما نمیتونستم.بارها بهش گفته بودم سیگار رفیق من! رفیق چندین و چندساله....یقه پیرهنم رو مرتب کرد و بعد گفت:
-ارسلان...
صدام که زد نگاهم رو از بوراک و نهال برداشتم و گفتم:
-بله...
کاور لباسم رو مرتب که کرد یه نفس عمیق کشید و بعد گفت:
-میخوام یه چیزی بهت بگم!
نمیگفت هم میشد از چشمهاش و حالت صورتش فهمید قصد داره راجب مسئله ای باهام صحبت بکنه پس گفتم:
-بگو...هرچی دوست داری بگو!
نگاهش فقط رو من متمرکز بود.تردید و دودلی رو گذاشت کنار و به حرف اومد:
-ارسلان من دلم میخواد هروقت هر مسئله ای پیش اومد هرچیزی که وجود داشت و داره و تو با من درمیونش نذاشتی یه روز از زبون خودت بشنومشون هرچی که هستن...هرچی...من...من میخوام نگفته هارو از زبون تو بشنوم نه آدمای دیگه...حتی اگه تلخ باشن...من از اون آدما نیستم که با دروغ آروم بشم... صداقت از هرچیز دیگه ای برای من مهمتره!
از کنارم بلند شد و رفت سمت امیرسام.من میدونستم اون داره راجب چی حرف میزنه.یعنی جست و گریخته یه چیرایی حدس میزدم!درسته...اون باید خیلی چیزارو از زبون خودم میشنید نه نهال...یا هرکس دیگه...دستی به صورتم کشیدم و قدم زنان به سمتش رفتم.خم شده بود و گربه ی امیرسام رو نوازش میکرد.امیر هم مثل همیشه سوال پیچش میکرد و چیزایی میپرسید که جوابهاشون نیاز به کلی قصه بافی داشت .پشت سرشون ایستادم.شانار سر حوصله جواب سوالهای امیر رو میداد.از پشت سر صداش زدم.فورا سرش رو به سمتم برگردوند و نگاهم کرد.قبل از ابنکه اون یا من حرفی بزنیم امیرسام پرسید:
-بابا گربه ها مثل ما آدما شبا خواب میبینن!؟
خنده ام گرفت.آخه این چه سوالی بود! بجای دادن یه جواب درست و حسابی یه جورایی دست به سرش کردمو گفتم:
-غلام حتما جواب این سوالت رو میدونه ...برو پیش اون.
با ذوق گفت:
-ای وای آره چرا به فکر خودم نرسید .شیرین میگه غلام خودش جونور برای همین میفهمه جونورا چیکار میکنن و چی میگن
من خندیدم اما شانار یه چشم غره بهش رفت و گفت:
-دیگه این حرفهارو نزن خب ؟ خوب نیست راجب آدما اینطور حرف بزنی! این رو به شیرین هم بگو!
چشمی سرسری گفت و بعد گربه اش رو بغل کرد و بدو بدو سمت غلام رفت.از این چشمهایی سر سری زیاد ازش شنیده بودیم.بازیگوش بود و کنجکاو و شیطون و البته گاهی قلدر..منو یاد بچگی های خودم مینداخت با اینتفاوت که اون از همین بچگی غرق رفاه هست و در ظاهر نیازی نداره در آینده تلاشی برای به دست آوردن پول و رفاه مالی انجام بده!شانار بلند شد و گفت:
-خب...کاری داشتی با من !؟
دستی به صورتم کشیدم و گفتم"
-خب آره...موضوعی هست که من فکر میکنم باید به تو بگم قبل از اینکه نسخه ی سانسور و ادیت شده اش به گوش تو برسه!
کاملا به سمتم چرخید و رودر رو و فیس تو فیس مقابلم ایستاد.با اون صدای دلنوازش که واسه من از هر موسیقی ای پُر آرامش تر بود گفت:
-خب...بگو میشنوم!
دست کردم تو جیبم و پاکت سیگارم رو بیرون آوردم.دستهام بی اذن خودم و سرخود اینکارو انجام میدادن...این حسی بود که گاهی اوقات شدیدا بهم دست میداد. اینکه دستهام گاهی بی اراده ی خودم سیگار لای لبهاممیذاشتن...فندکو زیرش گرفتم و بعداز گرفتن اولین کام گفتم:
-تو درست گفتی...
-راجب چی!؟
قدم زنان به راه افتادم و جواب دادم:
-اینکه هرچی هست و نیست رو بهتره از زبون خودم بشنوی تا کس دیگه...
اون همونطور که دوشادوشم راه میومد با لبخندی کمرنگ گفت:
-آره...لازم باشه صدبار دیگه هم بهت میگم!
آهسته خندیدم و با پا لگدی به سنگ ریزه ای که چشمم زوم شده بود روش زدم وبالاخره تصمیم گرفتم براش اون چیزی که گمان میبردم نهال بخواد با سلیقه ی خودش براش تعریف کنه تا میونمون رو شکراب بکنه توضیح بدم....
بخاطر اون هم که شده بود دیگه به سیگار کشیدنم ادامه ندادم.دلش میخواست ترک کنم اما نمیتونستم.بارها بهش گفته بودم سیگار رفیق من! رفیق چندین و چندساله....یقه پیرهنم رو مرتب کرد و بعد گفت:
-ارسلان...
صدام که زد نگاهم رو از بوراک و نهال برداشتم و گفتم:
-بله...
کاور لباسم رو مرتب که کرد یه نفس عمیق کشید و بعد گفت:
-میخوام یه چیزی بهت بگم!
نمیگفت هم میشد از چشمهاش و حالت صورتش فهمید قصد داره راجب مسئله ای باهام صحبت بکنه پس گفتم:
-بگو...هرچی دوست داری بگو!
نگاهش فقط رو من متمرکز بود.تردید و دودلی رو گذاشت کنار و به حرف اومد:
-ارسلان من دلم میخواد هروقت هر مسئله ای پیش اومد هرچیزی که وجود داشت و داره و تو با من درمیونش نذاشتی یه روز از زبون خودت بشنومشون هرچی که هستن...هرچی...من...من میخوام نگفته هارو از زبون تو بشنوم نه آدمای دیگه...حتی اگه تلخ باشن...من از اون آدما نیستم که با دروغ آروم بشم... صداقت از هرچیز دیگه ای برای من مهمتره!
از کنارم بلند شد و رفت سمت امیرسام.من میدونستم اون داره راجب چی حرف میزنه.یعنی جست و گریخته یه چیرایی حدس میزدم!درسته...اون باید خیلی چیزارو از زبون خودم میشنید نه نهال...یا هرکس دیگه...دستی به صورتم کشیدم و قدم زنان به سمتش رفتم.خم شده بود و گربه ی امیرسام رو نوازش میکرد.امیر هم مثل همیشه سوال پیچش میکرد و چیزایی میپرسید که جوابهاشون نیاز به کلی قصه بافی داشت .پشت سرشون ایستادم.شانار سر حوصله جواب سوالهای امیر رو میداد.از پشت سر صداش زدم.فورا سرش رو به سمتم برگردوند و نگاهم کرد.قبل از ابنکه اون یا من حرفی بزنیم امیرسام پرسید:
-بابا گربه ها مثل ما آدما شبا خواب میبینن!؟
خنده ام گرفت.آخه این چه سوالی بود! بجای دادن یه جواب درست و حسابی یه جورایی دست به سرش کردمو گفتم:
-غلام حتما جواب این سوالت رو میدونه ...برو پیش اون.
با ذوق گفت:
-ای وای آره چرا به فکر خودم نرسید .شیرین میگه غلام خودش جونور برای همین میفهمه جونورا چیکار میکنن و چی میگن
من خندیدم اما شانار یه چشم غره بهش رفت و گفت:
-دیگه این حرفهارو نزن خب ؟ خوب نیست راجب آدما اینطور حرف بزنی! این رو به شیرین هم بگو!
چشمی سرسری گفت و بعد گربه اش رو بغل کرد و بدو بدو سمت غلام رفت.از این چشمهایی سر سری زیاد ازش شنیده بودیم.بازیگوش بود و کنجکاو و شیطون و البته گاهی قلدر..منو یاد بچگی های خودم مینداخت با اینتفاوت که اون از همین بچگی غرق رفاه هست و در ظاهر نیازی نداره در آینده تلاشی برای به دست آوردن پول و رفاه مالی انجام بده!شانار بلند شد و گفت:
-خب...کاری داشتی با من !؟
دستی به صورتم کشیدم و گفتم"
-خب آره...موضوعی هست که من فکر میکنم باید به تو بگم قبل از اینکه نسخه ی سانسور و ادیت شده اش به گوش تو برسه!
کاملا به سمتم چرخید و رودر رو و فیس تو فیس مقابلم ایستاد.با اون صدای دلنوازش که واسه من از هر موسیقی ای پُر آرامش تر بود گفت:
-خب...بگو میشنوم!
دست کردم تو جیبم و پاکت سیگارم رو بیرون آوردم.دستهام بی اذن خودم و سرخود اینکارو انجام میدادن...این حسی بود که گاهی اوقات شدیدا بهم دست میداد. اینکه دستهام گاهی بی اراده ی خودم سیگار لای لبهاممیذاشتن...فندکو زیرش گرفتم و بعداز گرفتن اولین کام گفتم:
-تو درست گفتی...
-راجب چی!؟
قدم زنان به راه افتادم و جواب دادم:
-اینکه هرچی هست و نیست رو بهتره از زبون خودم بشنوی تا کس دیگه...
اون همونطور که دوشادوشم راه میومد با لبخندی کمرنگ گفت:
-آره...لازم باشه صدبار دیگه هم بهت میگم!
آهسته خندیدم و با پا لگدی به سنگ ریزه ای که چشمم زوم شده بود روش زدم وبالاخره تصمیم گرفتم براش اون چیزی که گمان میبردم نهال بخواد با سلیقه ی خودش براش تعریف کنه تا میونمون رو شکراب بکنه توضیح بدم....
۲.۵K
۶:۴۶
#پارت_۷۰۹
شیطان مونث

بالاخره تصمیم گرفتم براش اون چیزی که گمان میبردم نهال بخواد با سلیقه ی خودش براش تعریف کنه تا میونمون رو شکراب بکنه توضیح بدم.پک عمیقی به سیگار زدم تا درونم و حتی فکرم آروم بشه و بعد گفتم:
-چیزی که میخوام بگم ممکن ناراحتت بکنه!
سرش رو بلند کرد و گفت:
-اگه از زبون کسی غیر خودت بشنوم ناراحتم میکنه.پس حرفتو بزن
دود سیگارو با لول کردن لبهام بیرون فرستادم و بعد گفتم:
-تو زک حدید رو میشناسی!؟
یکم فکر کرد وبعد سرش رو بالا گرفت و گفت:
-آره...بارها اسمشو از زبونت شنیدم.در همون حد که خودت ازش حرف زدی
میدونستم میشناختش.من اما همون آره رو فقط میخواستم بشنوم.سر جنبوندم و گفتم:
-ما بیست و اندی سال که رفیق هستیم دورادور معامله های زیادی باهم داشتیم اما آخرین باری که هم رو دیدیم و ملاقات داشتیم حدودا ۱۴سال پیش بود..اون زمان من یه جوون یاغی بودم که کله اش بو قرمه سبزی میداد..
خندید و گفت:
-کله ی تو همیشه بوی دعوا میده بوی پول...بوی فکرهای اقتصادی! بوی خوب...
خنده اش خودم روهم خندوند.دستی تو موهای نه خیلی پرپشتم کشیدمو گفتم:
-زک حدید یه دورگه ی کویتی -فرانسویه خونگرم اولینباری که باهم معمامله داشتیم تو هتل لوکسش تو ابوظبی یه اتاق برای اقامت چند روزه اش بهم داد اون موقع اون به رسم دیرینه ی مهمون نوازیش که به سبک خودش بود شبونه به عنوان هدیه یه دختر جوون فرستاد توی اتاقم...
مکث کردمو به صورتش که خیره به مسیر بود نگاه کردم.سراپا گوش شده بود.از سیگارم کام گرفتم و ادامه دادم:
-این برای اونا یه رسم بود..یه نوع ارادات و علاقه ی زیاد نسبت به مهمانشون
سرشو رو بلند کرد و پرسید:
-باهاش خوابیدی؟
وقتی این حرفهارو میزدم انگار پرت میشدم تو همون سالهای نه خیلی دور و دراز..دستمو پشت گردنم کشبدم و گفتم:
-وسوسه کننده بود .نتونستم از خیرش بگذرم امایاد تذکرهای اژدر که اون موقع هم مثل حالا بهترین راهنمای زندگیم بودافتادم بیخیالش شدم وصرفا واسه اینکه زک حدید فکر نکنه از هدیه اش استقبال نکردم و بهش بی اعتمادم و صد البته اینکه یه وقت تو معاملاتم خدشه ای وارد تشه بوسیدمش ...خودش پیشقدم شده بود که پیرهنم رو از تنم دربیاره .آموزشش داده بودن واسه همچین روزایی منم کم کم داشتم تذکرهای اژدرو فراموش میکردم که باهاش بخوابم اما بعد دیدم داره گریه میکنه. مدام سعی میکرد خودش رو کنترل کنه...اشک نریزه با مثلا ادای هرزه های لوند رو دربیاره بعدش فهمیدم بخاطر بدهیی ای که برادرش به زک حدید داشته مجبور به پذیرفتن این شغل شده...
به صورتم نگاه کرد و پرسید:
-سکس داشتی باهاش؟
سرمو به نشانه ی منفی بودن جواب سوالش تکون دادم و گفتم:
-نه! بدهیش رو دادم تا آزاد بشه!
لبخند رضایت بخشی زد و گفت:
-چفدر خوب.تو فوق العاده ای ارسلان!
اونو باهاش درمیون نذاشتم که تهش بگه تو فوق العاده ای ارسلان.گفتم که کمکم ذهنش رو با هدایا و پیشکشهای حدید آشنا کنم.خاکستر سیگارمو تکوندم و بدون اینکه تو چشمهاش نگاه کنم ادامه دادم:
-تو آخرین سفرم به کویت هم اون اینجوری ازم استقبال کرد.شبونه دوتا دختر فرستاد توی اتاقم...از همینها که مثلشون رو فقط تو فیلمهای ناجور میشد دید...
حالت صورتش جور خاصی شد.حتی حس کردم رنگش پریده و ترسیده.بیقرار پرسید:
-نگو که خوابیدی ...نگو که رابطه داشتی ؟
چشمام روی صورت هراسونش به گردش دراومده بود.مسخره بود اگه میگفتم نگرانی و دلهره هاش و حتی حسودی کردنهاش و از عصبانیتش از این بابت عجیب شیرین میشد و به دل من مینشست؟؟گوشت میشد به تنم این حسادتهاش ..اینکه دیگه مثل اون روزای بد قدیم بیتفاوت نبود.این یعنی دوستم داره..کیف میکردم یه همچین وقتایی....وقتایی که عمیقا باور میکردم دوستم داره و خاطرمو میخواد.آره باید اعتراف کنم همچین مواقعی لذت میبروم از زندگی!دستمو بالا آوردم و گفتم:
-صبر کن...توضیح میرم برات.هنوز حرفامو کامل نزدم
با همون چشمای پراز نگرانی بهم زل زد.انتظار رو همه جوره از صورتش می دیدم و قبل از اینکه شدت بگیره تصمیم به گفتن اصل قضیه گرفتم....
بالاخره تصمیم گرفتم براش اون چیزی که گمان میبردم نهال بخواد با سلیقه ی خودش براش تعریف کنه تا میونمون رو شکراب بکنه توضیح بدم.پک عمیقی به سیگار زدم تا درونم و حتی فکرم آروم بشه و بعد گفتم:
-چیزی که میخوام بگم ممکن ناراحتت بکنه!
سرش رو بلند کرد و گفت:
-اگه از زبون کسی غیر خودت بشنوم ناراحتم میکنه.پس حرفتو بزن
دود سیگارو با لول کردن لبهام بیرون فرستادم و بعد گفتم:
-تو زک حدید رو میشناسی!؟
یکم فکر کرد وبعد سرش رو بالا گرفت و گفت:
-آره...بارها اسمشو از زبونت شنیدم.در همون حد که خودت ازش حرف زدی
میدونستم میشناختش.من اما همون آره رو فقط میخواستم بشنوم.سر جنبوندم و گفتم:
-ما بیست و اندی سال که رفیق هستیم دورادور معامله های زیادی باهم داشتیم اما آخرین باری که هم رو دیدیم و ملاقات داشتیم حدودا ۱۴سال پیش بود..اون زمان من یه جوون یاغی بودم که کله اش بو قرمه سبزی میداد..
خندید و گفت:
-کله ی تو همیشه بوی دعوا میده بوی پول...بوی فکرهای اقتصادی! بوی خوب...
خنده اش خودم روهم خندوند.دستی تو موهای نه خیلی پرپشتم کشیدمو گفتم:
-زک حدید یه دورگه ی کویتی -فرانسویه خونگرم اولینباری که باهم معمامله داشتیم تو هتل لوکسش تو ابوظبی یه اتاق برای اقامت چند روزه اش بهم داد اون موقع اون به رسم دیرینه ی مهمون نوازیش که به سبک خودش بود شبونه به عنوان هدیه یه دختر جوون فرستاد توی اتاقم...
مکث کردمو به صورتش که خیره به مسیر بود نگاه کردم.سراپا گوش شده بود.از سیگارم کام گرفتم و ادامه دادم:
-این برای اونا یه رسم بود..یه نوع ارادات و علاقه ی زیاد نسبت به مهمانشون
سرشو رو بلند کرد و پرسید:
-باهاش خوابیدی؟
وقتی این حرفهارو میزدم انگار پرت میشدم تو همون سالهای نه خیلی دور و دراز..دستمو پشت گردنم کشبدم و گفتم:
-وسوسه کننده بود .نتونستم از خیرش بگذرم امایاد تذکرهای اژدر که اون موقع هم مثل حالا بهترین راهنمای زندگیم بودافتادم بیخیالش شدم وصرفا واسه اینکه زک حدید فکر نکنه از هدیه اش استقبال نکردم و بهش بی اعتمادم و صد البته اینکه یه وقت تو معاملاتم خدشه ای وارد تشه بوسیدمش ...خودش پیشقدم شده بود که پیرهنم رو از تنم دربیاره .آموزشش داده بودن واسه همچین روزایی منم کم کم داشتم تذکرهای اژدرو فراموش میکردم که باهاش بخوابم اما بعد دیدم داره گریه میکنه. مدام سعی میکرد خودش رو کنترل کنه...اشک نریزه با مثلا ادای هرزه های لوند رو دربیاره بعدش فهمیدم بخاطر بدهیی ای که برادرش به زک حدید داشته مجبور به پذیرفتن این شغل شده...
به صورتم نگاه کرد و پرسید:
-سکس داشتی باهاش؟
سرمو به نشانه ی منفی بودن جواب سوالش تکون دادم و گفتم:
-نه! بدهیش رو دادم تا آزاد بشه!
لبخند رضایت بخشی زد و گفت:
-چفدر خوب.تو فوق العاده ای ارسلان!
اونو باهاش درمیون نذاشتم که تهش بگه تو فوق العاده ای ارسلان.گفتم که کمکم ذهنش رو با هدایا و پیشکشهای حدید آشنا کنم.خاکستر سیگارمو تکوندم و بدون اینکه تو چشمهاش نگاه کنم ادامه دادم:
-تو آخرین سفرم به کویت هم اون اینجوری ازم استقبال کرد.شبونه دوتا دختر فرستاد توی اتاقم...از همینها که مثلشون رو فقط تو فیلمهای ناجور میشد دید...
حالت صورتش جور خاصی شد.حتی حس کردم رنگش پریده و ترسیده.بیقرار پرسید:
-نگو که خوابیدی ...نگو که رابطه داشتی ؟
چشمام روی صورت هراسونش به گردش دراومده بود.مسخره بود اگه میگفتم نگرانی و دلهره هاش و حتی حسودی کردنهاش و از عصبانیتش از این بابت عجیب شیرین میشد و به دل من مینشست؟؟گوشت میشد به تنم این حسادتهاش ..اینکه دیگه مثل اون روزای بد قدیم بیتفاوت نبود.این یعنی دوستم داره..کیف میکردم یه همچین وقتایی....وقتایی که عمیقا باور میکردم دوستم داره و خاطرمو میخواد.آره باید اعتراف کنم همچین مواقعی لذت میبروم از زندگی!دستمو بالا آوردم و گفتم:
-صبر کن...توضیح میرم برات.هنوز حرفامو کامل نزدم
با همون چشمای پراز نگرانی بهم زل زد.انتظار رو همه جوره از صورتش می دیدم و قبل از اینکه شدت بگیره تصمیم به گفتن اصل قضیه گرفتم....
۲.۵K
۶:۴۶
#پارت_۷۱۰
شیطان مونث

انتظار رو همه جوره از صورتش می دیدم و قبل از اینکه شدت بگیره تصمیم به گفتن اصل قضیه کردم:
-گوش کن شانار...چیزایی که من بهت میگم مو به مو عین حقیقت.هردوی اون زنها اومدن توی اتاق من ولی حتی بهشون دست هم نزدم...
تو سکوت بهم خیره بود.یه سکوت به موقع!دستامو بالا آوردم و ادامه دادم:
-چیزی که احتمالا بخوان باهاش داستان بسازن این بود که اون دوتا حدودا ربع ساعت یا احتمال بیست دقیقه توی اتاقم بودن و دقیقا همون موقع من داشتم تو بالکن تلفنی صحبت میکردم بعد که سرم خلوت شد و برگشتم تو اتاق فهمیدم دوتا دختر منتظرن تا من برم سر وقتشون!ولی من بهشون رست هم نزدم.توضیح دادم که نیازی به اینکار نیست چون همسر دارم و متاهل هستم بعدهم ازشون خواستم برم که پذیرفتن... هیچ اتفاق دیگه ای نیفتاد...حالا تو بجز اینایی که من بهت گفتم هر چیز دیگه ای که شنیدی بدون دروغ محض...دروغ محض حتی یک کلمه بیشتر!
نفس عمبقی کشید.نفسی که حاصل راحت شدن خیال مشوش شده اش بود و بعد بالبخند گفت:
-میدونستم...
حرفی نزدم و کلامش رو قطع نکردم چون محتاج شنیدن حرفهاش بودم.محتاج شنیدن صداش...اصلا محتاج به اظهار علاقه اش هرروز بیشتر از دیروز...محتاج به شنیدن اطمینانشمفت که به دست نیومد.سگمصب جون منو به لبم آورد تا دل داد به این زندگی...موی من تا مرز سپید شدن رفت از بیتفاوتی هاش و حالا هرروز عطشم برای دوست داشتنش و حتی دوست داشته شدن از طرف اون بیشتر و بیشتر میشد!موهای خوشرنگش رو پشت گوشش زد و گفت:
-میدونستم تو بهم خیانت نمیکنی...
دستم رو دور شونه اش انداختم و گفتم:
-معلوم که اینکارو نمیکنم! مگه میشه یکی مثل تورو داشت و به کس دیگه ای فکر کرد؟
دستم رو که روی شونه اش بود گرفت و گفت:
-داری مخ میزنی؟؟؟
نگاهی سراسر شیطنت به صورت ملوس و دلفریبش انداختمو جواب دادم:
-من که خیلی وقت مخ تورو زدم نشون به اون نشون که یه بچه هم ازت دارم
چپ چپ نگام کرد.از اون نگاه ها که البته فقط سام رو میترسوند.ایستادیم و دوباره چرخیدیم تا همون مسیر قبلی رو برگردیم.چشم دوختم به رو به رو...تو شعاع دیدم خیلی هارو میتونستم ببینم.آدمایی که بعضیاشون نیتهای پلیدی تو سرشون داشتن...نفس عمیقی کشیرم و گفتم:
-نمیخوام حرفهایی که قراره بگن یا حتی اگه گفتم رو باور کنی! گفتن موضوعی هم که حرفش رو پیش کشیدم از نظر من بی اهمیت بود اما شایده یه عده بخوان ازش سو استفاده کنن...ترجیح دادم راست قضیه رو از زبون خودم بشنوی تا اینکه تحریف شده و تغییر داده شدش رو از زبون اونایی که خودت بهتر میشناسی...
سرش رو تکون داد و با گرفتن دستم گفت:
-متوجه ام ارسلان..میفهمم چیمیگی ...خیلی خوب شد که تو خودت همچی رو بهم گفتی...منم همینو میخواستم این که هرچیزی که هست و هرچیزی که نیست رو بهم بگی قبلا از اینکه اونا بهم بگن...آخه اون روز...اون روز یه حرفهابی نهال زد یه تیکه هایی پروند که...
مکث کرد.انگار سخت بود براش حرفهای خودش رو ادامه بده.پس حدسم درست بود.میخواست نیومده زهرشو بریزه حرامزاده!
سرمو به سمتش برگردوندم و گفتم:
-نهال حرفی زد آره...
-بقول خودت چرت و پرت-پس چرا هیچی نگفتی!؟
-چون اهمیت نداشت.چون من تورو قبول دارم نه اونو...
نبمچه لبخندی زدمو گفتم:
-سگمصب! اونی که داره مخ میزنه تویی...
خندید و سرش رو گذاشته رو شونه ام و گفت:
-نمیزارم حسودا بینمونو خراب کنن...
-منم همینو میخوام اینکه نزاری بینمون رو خراب بکنن...بی اعتمادمون کنن دقیقا همین...فقط همین!
انتظار رو همه جوره از صورتش می دیدم و قبل از اینکه شدت بگیره تصمیم به گفتن اصل قضیه کردم:
-گوش کن شانار...چیزایی که من بهت میگم مو به مو عین حقیقت.هردوی اون زنها اومدن توی اتاق من ولی حتی بهشون دست هم نزدم...
تو سکوت بهم خیره بود.یه سکوت به موقع!دستامو بالا آوردم و ادامه دادم:
-چیزی که احتمالا بخوان باهاش داستان بسازن این بود که اون دوتا حدودا ربع ساعت یا احتمال بیست دقیقه توی اتاقم بودن و دقیقا همون موقع من داشتم تو بالکن تلفنی صحبت میکردم بعد که سرم خلوت شد و برگشتم تو اتاق فهمیدم دوتا دختر منتظرن تا من برم سر وقتشون!ولی من بهشون رست هم نزدم.توضیح دادم که نیازی به اینکار نیست چون همسر دارم و متاهل هستم بعدهم ازشون خواستم برم که پذیرفتن... هیچ اتفاق دیگه ای نیفتاد...حالا تو بجز اینایی که من بهت گفتم هر چیز دیگه ای که شنیدی بدون دروغ محض...دروغ محض حتی یک کلمه بیشتر!
نفس عمبقی کشید.نفسی که حاصل راحت شدن خیال مشوش شده اش بود و بعد بالبخند گفت:
-میدونستم...
حرفی نزدم و کلامش رو قطع نکردم چون محتاج شنیدن حرفهاش بودم.محتاج شنیدن صداش...اصلا محتاج به اظهار علاقه اش هرروز بیشتر از دیروز...محتاج به شنیدن اطمینانشمفت که به دست نیومد.سگمصب جون منو به لبم آورد تا دل داد به این زندگی...موی من تا مرز سپید شدن رفت از بیتفاوتی هاش و حالا هرروز عطشم برای دوست داشتنش و حتی دوست داشته شدن از طرف اون بیشتر و بیشتر میشد!موهای خوشرنگش رو پشت گوشش زد و گفت:
-میدونستم تو بهم خیانت نمیکنی...
دستم رو دور شونه اش انداختم و گفتم:
-معلوم که اینکارو نمیکنم! مگه میشه یکی مثل تورو داشت و به کس دیگه ای فکر کرد؟
دستم رو که روی شونه اش بود گرفت و گفت:
-داری مخ میزنی؟؟؟
نگاهی سراسر شیطنت به صورت ملوس و دلفریبش انداختمو جواب دادم:
-من که خیلی وقت مخ تورو زدم نشون به اون نشون که یه بچه هم ازت دارم
چپ چپ نگام کرد.از اون نگاه ها که البته فقط سام رو میترسوند.ایستادیم و دوباره چرخیدیم تا همون مسیر قبلی رو برگردیم.چشم دوختم به رو به رو...تو شعاع دیدم خیلی هارو میتونستم ببینم.آدمایی که بعضیاشون نیتهای پلیدی تو سرشون داشتن...نفس عمیقی کشیرم و گفتم:
-نمیخوام حرفهایی که قراره بگن یا حتی اگه گفتم رو باور کنی! گفتن موضوعی هم که حرفش رو پیش کشیدم از نظر من بی اهمیت بود اما شایده یه عده بخوان ازش سو استفاده کنن...ترجیح دادم راست قضیه رو از زبون خودم بشنوی تا اینکه تحریف شده و تغییر داده شدش رو از زبون اونایی که خودت بهتر میشناسی...
سرش رو تکون داد و با گرفتن دستم گفت:
-متوجه ام ارسلان..میفهمم چیمیگی ...خیلی خوب شد که تو خودت همچی رو بهم گفتی...منم همینو میخواستم این که هرچیزی که هست و هرچیزی که نیست رو بهم بگی قبلا از اینکه اونا بهم بگن...آخه اون روز...اون روز یه حرفهابی نهال زد یه تیکه هایی پروند که...
مکث کرد.انگار سخت بود براش حرفهای خودش رو ادامه بده.پس حدسم درست بود.میخواست نیومده زهرشو بریزه حرامزاده!
سرمو به سمتش برگردوندم و گفتم:
-نهال حرفی زد آره...
-بقول خودت چرت و پرت-پس چرا هیچی نگفتی!؟
-چون اهمیت نداشت.چون من تورو قبول دارم نه اونو...
نبمچه لبخندی زدمو گفتم:
-سگمصب! اونی که داره مخ میزنه تویی...
خندید و سرش رو گذاشته رو شونه ام و گفت:
-نمیزارم حسودا بینمونو خراب کنن...
-منم همینو میخوام اینکه نزاری بینمون رو خراب بکنن...بی اعتمادمون کنن دقیقا همین...فقط همین!
۲.۵K
۶:۴۷
#پارت_۷۱۱
شیطان مونث

خندید و سرش رو گذاشت رو شونه ام و گفت:
-نمیزارم حسودا بینمون رو خراب کنن...نمیزارم!
آهسته لب زدم:
-اونی که بهت دروغ نمیگه منم.اونی که هواتو داره منم.اونی که باهیچکس عوضت نمیکنه منم...من به تو خیانت نکردم شانار...بخوام میتونم اما نامردم اگه اینکارو کرده باشم...هرچه موفق تربلشی دشمنات زیادترن...پس بدون هر زر اضافی ای که شنیدی دروغ محض ...
با اطمینان خاطر گفت:
-من باورشون نمیکنم ارسلان...دنیهی من و تو از وقتی که باهمیم حساب درسته؟ منم کم خطا نکردم...تو که یه وقت با خطاهای گذشته ام منو نمیسنجی هان!؟
محکم و قاطع گفتم:
-نه...معلوم که نه...
-پس بیخیال همه اونایی که میخوان ازهم دورمون بکنن!ه
گرچه عادت کرده بودم به سیگار.عادت کرده بودم به وقتایی که برای آروم شدن باید پناه میبردم به پک های پی درپی اما همچین مواقعی من عمیقا میفهمیدم اونی که درواقع بهش اعتیاد دارم شانار و بس نه کس و چیز دیگه ای...لبخندهاش، خند هاش، اخمهاش، بوسه هاش، شیطنتهاس...همه و همه چیزش برای من اعتیاد آوربودن.معتاد بودم به آغوشش، به آهنگ صداش و به بودنش...و من از تنها چیزی که توی دنیا واهمه داشتم ترس از دادن شانار بود وبس!یه زمانی اونقدر دوستش داشتم که ازش متنفر شده بودم.متنفر بودم که چرا اونقدری که من میخوامش اون منو نمیخواد که چرا آدمای دیگه براش در اولویتن و هزار چرای دیگه اما حالا که دارمش و مال من اجازه نمیدم کسی ازم بگیرش و عشقش رو نسبت بهم کم بکنه..هیچوقت همچین اجازه ای رو به هیچکس نمیدادم!قدم زنان تا کنار جمع رفتیم.دوست نداشتم شانار با یولاندا گرم بگیره اما فعلا راجبش حرفی نزدم.ازم فاصله گرفت و گفت:
-میرم پیش امیرسام.باید برای کلاس ژیمناستیکش آماده اش کنم...حتی نمیدونم الان کجاست...
دستهام رو تو جیب شلوارم فرو بردم و گفتم:
-اگه همه جارو گشتی و ندیدیش بدون پیش کبری ست...
خندید و گفت:
-اتفاقا همین حدس رو میزدم آخه کبری خانم همیشه برای امیر قصه ها و متل های قدیمی میگه...عادت کرده بهش
شانار که رفت من دوباره تنها شدم.سمت اون جمع خسته کننده نرفتم چون حوصله هیچکدوم رو نداشتم.بی هدف داشتم قدم میزدم که بوراک بهم نزدیک شد.رو به روم ایستاد و گفت:
-وقت واسه حرف زدن داری!
-تا اون حرف چی باشه!
اول یه نفس عمیق کشید و بعد گفت:
-میخوام راجب یه موضوعی حرف بزنم!
چشمامو ریز کردم و پرسیدم:
-چه موضوعی؟
برای جواب دادن یکم تعلل به خرج داد امادرنهایت گفت:
-راجب نهال
علاقمند به شنیدن تنها چیزی که نبودم همین بود!صحبت درمورد نهال.با این حال خیلی تو پرش نزدم و گفتم:
-فکر میکنی چیزی هست که من باید بدونم؟
با تکون سر جوابم رو داد:
-آره..یه چیزایی هست که من دلم میخواد راجبشون باتو حرف بزنم...
با لحنی که بهش جرات حرف زدن بده گفتم:
-باشه هرچه میخواهد دل تنگت بگو...
اول به من نگاه کرد و بعد سرش رو برگردوند و چشم دوخت به نهال.حدس زدم هرچی که هست راجب اون.نهالی که خوب میدونستم به نقشه و کلک به بوراک نزدیک شدهبوراکی که روحیات خاصی داشت و میتونست خیلی راحت فریب امثال نهال رو بخوره..بالاخره سرش رو برگردوند سمتم و گفت:
-میخوام راجب نهال حرف بزنم...
خندید و سرش رو گذاشت رو شونه ام و گفت:
-نمیزارم حسودا بینمون رو خراب کنن...نمیزارم!
آهسته لب زدم:
-اونی که بهت دروغ نمیگه منم.اونی که هواتو داره منم.اونی که باهیچکس عوضت نمیکنه منم...من به تو خیانت نکردم شانار...بخوام میتونم اما نامردم اگه اینکارو کرده باشم...هرچه موفق تربلشی دشمنات زیادترن...پس بدون هر زر اضافی ای که شنیدی دروغ محض ...
با اطمینان خاطر گفت:
-من باورشون نمیکنم ارسلان...دنیهی من و تو از وقتی که باهمیم حساب درسته؟ منم کم خطا نکردم...تو که یه وقت با خطاهای گذشته ام منو نمیسنجی هان!؟
محکم و قاطع گفتم:
-نه...معلوم که نه...
-پس بیخیال همه اونایی که میخوان ازهم دورمون بکنن!ه
گرچه عادت کرده بودم به سیگار.عادت کرده بودم به وقتایی که برای آروم شدن باید پناه میبردم به پک های پی درپی اما همچین مواقعی من عمیقا میفهمیدم اونی که درواقع بهش اعتیاد دارم شانار و بس نه کس و چیز دیگه ای...لبخندهاش، خند هاش، اخمهاش، بوسه هاش، شیطنتهاس...همه و همه چیزش برای من اعتیاد آوربودن.معتاد بودم به آغوشش، به آهنگ صداش و به بودنش...و من از تنها چیزی که توی دنیا واهمه داشتم ترس از دادن شانار بود وبس!یه زمانی اونقدر دوستش داشتم که ازش متنفر شده بودم.متنفر بودم که چرا اونقدری که من میخوامش اون منو نمیخواد که چرا آدمای دیگه براش در اولویتن و هزار چرای دیگه اما حالا که دارمش و مال من اجازه نمیدم کسی ازم بگیرش و عشقش رو نسبت بهم کم بکنه..هیچوقت همچین اجازه ای رو به هیچکس نمیدادم!قدم زنان تا کنار جمع رفتیم.دوست نداشتم شانار با یولاندا گرم بگیره اما فعلا راجبش حرفی نزدم.ازم فاصله گرفت و گفت:
-میرم پیش امیرسام.باید برای کلاس ژیمناستیکش آماده اش کنم...حتی نمیدونم الان کجاست...
دستهام رو تو جیب شلوارم فرو بردم و گفتم:
-اگه همه جارو گشتی و ندیدیش بدون پیش کبری ست...
خندید و گفت:
-اتفاقا همین حدس رو میزدم آخه کبری خانم همیشه برای امیر قصه ها و متل های قدیمی میگه...عادت کرده بهش
شانار که رفت من دوباره تنها شدم.سمت اون جمع خسته کننده نرفتم چون حوصله هیچکدوم رو نداشتم.بی هدف داشتم قدم میزدم که بوراک بهم نزدیک شد.رو به روم ایستاد و گفت:
-وقت واسه حرف زدن داری!
-تا اون حرف چی باشه!
اول یه نفس عمیق کشید و بعد گفت:
-میخوام راجب یه موضوعی حرف بزنم!
چشمامو ریز کردم و پرسیدم:
-چه موضوعی؟
برای جواب دادن یکم تعلل به خرج داد امادرنهایت گفت:
-راجب نهال
علاقمند به شنیدن تنها چیزی که نبودم همین بود!صحبت درمورد نهال.با این حال خیلی تو پرش نزدم و گفتم:
-فکر میکنی چیزی هست که من باید بدونم؟
با تکون سر جوابم رو داد:
-آره..یه چیزایی هست که من دلم میخواد راجبشون باتو حرف بزنم...
با لحنی که بهش جرات حرف زدن بده گفتم:
-باشه هرچه میخواهد دل تنگت بگو...
اول به من نگاه کرد و بعد سرش رو برگردوند و چشم دوخت به نهال.حدس زدم هرچی که هست راجب اون.نهالی که خوب میدونستم به نقشه و کلک به بوراک نزدیک شدهبوراکی که روحیات خاصی داشت و میتونست خیلی راحت فریب امثال نهال رو بخوره..بالاخره سرش رو برگردوند سمتم و گفت:
-میخوام راجب نهال حرف بزنم...
۲.۵K
۶:۴۷
#پارت_۷۱۲
شیطان مونث

منتظر بهش خیره شدم.راستش فکر کنم صحبت کردن در این مورد خیلی هم بد نبود و حتی نسبتا لزوم بودنی برای فهمیدن بعضی مسائل درکار بود برای همین گفتم:
-خب....بگو...میشنوم!
سرش رو خم کرد.پاش رو تکون داد و بعد دست از وقت تلفی برداشت و گفت:
-میخوام با نهال رفتار بهتری داشته باشی چون اون از این به بعد قراره عضوی از خانواده بشه...خب...خب اون نامزد من...
بی توجه به حرفهاش پرسیدم:
- بعداز این مدت کجا دیدیش!؟چیشد که یهوسی سروکله اش تو زندگی تو پیدا شد
بی حرف ایستاد.زبونش بند اومده بود ظاهرا...آخه چرا این بچه فکر کرده نهال میتونه همون کسی باشه که همیشه انتظارش رو داره.خب چرا باخودش فکر نمیکرد اگه نهال خوب بود من خودم باهاش ادامه میدادم؟!بالاخره زبون باز کرد و به حرف اومد:
-استانبول!
سرم رو تکون دادم.انتظارش رو داشتم همچین جایی رو بگه چون استانبول یکی از شهرهای تفریحی مورد علاقه ی نهال بوده همیشه.یه دختر مایه دار که با پول باباییش هرجای دنیا که بخوادمیتونه بره...ولی...ولی یه جای کار می لنگید!دستی به صورتم کشیدم و گفتم:
-آهان...پس تو و اون خیلی خیلی اتفاقی تو استانبول همدیگرو دیدین بعد اون گفت عه تویی بوراک و تو گفتی اوه نهال چقدر خوشحالم که میبینمت...
رو صورتش رفته رفته اخمی نشست که مشخص بود دلیلش نارضایتی از شنیدن حرفهای من.سرش رو تکون داد و گفت:
-من میدونم تو چی میخوای بگی ارسلان ولی واقعا اینطور نیست...
لبخند زدم:
-چی اینطور نیست ؟
خیلی سریع به دفاع از خودش و اون مار زیرگلیمی که من میشناختم گفت:
-همین چیزایی که احتمالا تو توی سرت داری راجب من و نهال میکنی...ما بعداز سالها همدیگرو توی یه مهمومی کاری دیدیم و بعد ابن ارتباط شکل گرفته.تو ...تو برای من همیشه یه بزادر بزدگتر بودی والان چیزی که ازت میخوام اینکه به اون به عنوان نامزد من احترام بزاری...
نیشخندی زدم و گفتم:
-احترام که احترام میاره رفیق...تا زمانی احترامش واجب میشه که احترام خونه ی منو نگه داره...
ازش دفاع کرد و گفت:
-میدونم میخوای چی بگی ولی نهال دختر فوق العادیه ...دیگه نمیخوام یه همچون تیکه هایی بهش بپرونی...میخوام اینو بپذیری که اون حالا نسبتی با من داره...
طعنه دار گفتم:
-پس باهات نسبت داره!؟
سرش رو تکون داد و گفت:
-آره داره...واون ناراحت الان.
پورخمد زدم و پرسیدم:
-ناراحت ؟
دلخور جواب داد:
-آره ناراحتم...وچون اون ناراحت منم ناراحتم.
-میشه بپرسی عضو جدید خانواده چرا ناراحت؟؟
-اون فکر میکنه اینجا بهش احترام گذلشته نمیشه و این بی احترامی از طرف توئہ.
پوزخند زدم.حرف از نسبت میزد.نسبت....کله اش بو قرمه سبزی نمیداد و نمیخواست یه درصد باخودش فکر بکنه ممکن همه چیز با نقشه باشه.پشت دستمو چندبار خیلی آروم به سینه اش زدم:
-نهال واسه تو مناسب نیست...این پنپه رو از تو گوشت دربیار بوراک.فریب دوسه تا عزیزم و روشنفکری واین بازی کلام خانمهارو نخور
عصبانیتش بیشتر شدچون اخمش غلیظ تر شد.با جدیت و شجاعتی که درمقابل خودم خیلی ازش ندیده بودم گفت:
-ارسلان...تو با اینکه نه از پدر و نه از مادر هیچ نسبت خونی ای با من نداری اما من به عنوان یه برادر بزرگتر همیشه احترامت رو نگه داشتم.کارهات رو هدایت کردم.. امرونهی هات رو انجام میدادم اما حالا در قبال اونهمه لطفی که در حقت کردم فقط احترام به نامزدم رو میخوام...همین!
منتظر بهش خیره شدم.راستش فکر کنم صحبت کردن در این مورد خیلی هم بد نبود و حتی نسبتا لزوم بودنی برای فهمیدن بعضی مسائل درکار بود برای همین گفتم:
-خب....بگو...میشنوم!
سرش رو خم کرد.پاش رو تکون داد و بعد دست از وقت تلفی برداشت و گفت:
-میخوام با نهال رفتار بهتری داشته باشی چون اون از این به بعد قراره عضوی از خانواده بشه...خب...خب اون نامزد من...
بی توجه به حرفهاش پرسیدم:
- بعداز این مدت کجا دیدیش!؟چیشد که یهوسی سروکله اش تو زندگی تو پیدا شد
بی حرف ایستاد.زبونش بند اومده بود ظاهرا...آخه چرا این بچه فکر کرده نهال میتونه همون کسی باشه که همیشه انتظارش رو داره.خب چرا باخودش فکر نمیکرد اگه نهال خوب بود من خودم باهاش ادامه میدادم؟!بالاخره زبون باز کرد و به حرف اومد:
-استانبول!
سرم رو تکون دادم.انتظارش رو داشتم همچین جایی رو بگه چون استانبول یکی از شهرهای تفریحی مورد علاقه ی نهال بوده همیشه.یه دختر مایه دار که با پول باباییش هرجای دنیا که بخوادمیتونه بره...ولی...ولی یه جای کار می لنگید!دستی به صورتم کشیدم و گفتم:
-آهان...پس تو و اون خیلی خیلی اتفاقی تو استانبول همدیگرو دیدین بعد اون گفت عه تویی بوراک و تو گفتی اوه نهال چقدر خوشحالم که میبینمت...
رو صورتش رفته رفته اخمی نشست که مشخص بود دلیلش نارضایتی از شنیدن حرفهای من.سرش رو تکون داد و گفت:
-من میدونم تو چی میخوای بگی ارسلان ولی واقعا اینطور نیست...
لبخند زدم:
-چی اینطور نیست ؟
خیلی سریع به دفاع از خودش و اون مار زیرگلیمی که من میشناختم گفت:
-همین چیزایی که احتمالا تو توی سرت داری راجب من و نهال میکنی...ما بعداز سالها همدیگرو توی یه مهمومی کاری دیدیم و بعد ابن ارتباط شکل گرفته.تو ...تو برای من همیشه یه بزادر بزدگتر بودی والان چیزی که ازت میخوام اینکه به اون به عنوان نامزد من احترام بزاری...
نیشخندی زدم و گفتم:
-احترام که احترام میاره رفیق...تا زمانی احترامش واجب میشه که احترام خونه ی منو نگه داره...
ازش دفاع کرد و گفت:
-میدونم میخوای چی بگی ولی نهال دختر فوق العادیه ...دیگه نمیخوام یه همچون تیکه هایی بهش بپرونی...میخوام اینو بپذیری که اون حالا نسبتی با من داره...
طعنه دار گفتم:
-پس باهات نسبت داره!؟
سرش رو تکون داد و گفت:
-آره داره...واون ناراحت الان.
پورخمد زدم و پرسیدم:
-ناراحت ؟
دلخور جواب داد:
-آره ناراحتم...وچون اون ناراحت منم ناراحتم.
-میشه بپرسی عضو جدید خانواده چرا ناراحت؟؟
-اون فکر میکنه اینجا بهش احترام گذلشته نمیشه و این بی احترامی از طرف توئہ.
پوزخند زدم.حرف از نسبت میزد.نسبت....کله اش بو قرمه سبزی نمیداد و نمیخواست یه درصد باخودش فکر بکنه ممکن همه چیز با نقشه باشه.پشت دستمو چندبار خیلی آروم به سینه اش زدم:
-نهال واسه تو مناسب نیست...این پنپه رو از تو گوشت دربیار بوراک.فریب دوسه تا عزیزم و روشنفکری واین بازی کلام خانمهارو نخور
عصبانیتش بیشتر شدچون اخمش غلیظ تر شد.با جدیت و شجاعتی که درمقابل خودم خیلی ازش ندیده بودم گفت:
-ارسلان...تو با اینکه نه از پدر و نه از مادر هیچ نسبت خونی ای با من نداری اما من به عنوان یه برادر بزرگتر همیشه احترامت رو نگه داشتم.کارهات رو هدایت کردم.. امرونهی هات رو انجام میدادم اما حالا در قبال اونهمه لطفی که در حقت کردم فقط احترام به نامزدم رو میخوام...همین!
۲.۵K
۶:۴۷
#پارت_۷۱۳
شیطان مونث

شیرش کرده بود نهال که بیاد و همچین حرفهایی به من بزنه!بوراکی که همه چیزش رو مدیون من بود ، بوراکی که خودم بهش کار دادم خودم بهش سرمایه دادم خودم از یه آدم معمولی تبدیلش کرده بودم به یه مرد با نفوذ حالا صاف صاف تو چشمام نگاه میکرد و حرف از کمک به من میزد.اصلا دوست نداشتم حرف لطفهایی که درحقش کرده بودم رو به میون بیارم اما حالا فکر کنم باید واسه این گربه که با چهارکلام از یه دختر شده بود ناسپاس الطافم رو مرور میکردم.انگشت اشاره ام رو وسط سینه اش گذاشتم و گفتم:
-تو...تو مثل اینکه یادت رفته کی و چی بودی! تو پسر یولاندا بودی..فقط همین...من خواستم که تو الان شدی اینی که الان هستی.من به تو سرمایه دادم...من به تو کار دادم...من تورو بانفوذ کردم...تو چی بودی جز یه جوون علاف که با ته مونده ی سرمایه مادرش تو کوچه خیابون ول میچرخید و تو بارها به سلامتی دخترا مشروب بالا میزد...من به تو سرمایه دادم...من از تو اینی ساختم که هستی...تو لطفی درحق من انجام ندادی اگرهم انجام دادی پولشو گرفتی...
دستهاش مشت شدن بودن اما لبهاش همچنان روی هم بودن.شک نداشتم ...شک نداشتم نهال تو گوشش فرو کرده که ارسلان حق توروخورده...که ارسلان از تو یه نوکر مخلص ساخته..که ارسلان از تو یه خر باری ساخته ...وگرنه بوراک پول تو جیبشم از صدقه سر من داشت و حالا داشت الطافشو به رخ من میکشید هه!پوزخندی از سر یه تاسف بیخودی زد و گفت:
-پس تو فکر میکنی تا الان داشتی به من لطف میکردی!؟؟
دستامو تو جیب شلوارم فرو بردم و خونسرد گفتم:
-هرجور مایلی فکر کن! برای من اصلا مهم نیست..اصلا...
سرشو رو بازهم با تاسف تکون داد و گفت:
-نهال راس میگه...تو خودخواه ترین آدمی هستی که همه ی ما تابحال به چشم دیدیم...تو همیشه به من به چشم یه وسیله نگاه کردی تا کارهات رو پیش ببری..
حدسم درست بود.پس نهال توپشو پر کرده بود. پاکت سیگارمو بیرون آوردمو یه نخ گذاشتم بین لبهام و همزمان گفتم:
-پس نهال تورو به این نتیجه رسوند آره!؟
انگار حالا متوجه سوتی ای که داده بود شد.چون یکم دستپاچه بنظر رسید و خیلی زود هم حرفش رو پس گرفت:
-نه...میدونی چیه ارسلان...تو چون از نهال بیزاری حالا به هر دلیلی سعی میکنی همچی رو بندازی گردن اون..توهم برت داشته...فکر میکنی همه آدمای دنیا باهات دشمنن...
پوزخندی زدم و طعنه زنان گفتم:
-من تنها چیزی که فکر میکنم این که نهال یه سری حرف تو گوش تو فرو کرده که بندازت جلو و با من دربیفتی.درحالی که خودت هم میدونی تموم اون حرفا پوچ و مزخرفن!امشب قبل از خواب حتما از گذشته تا به الان رو واسه خودت مرور کن...به یاد بیار کی بود ی و من ازت چی ساختم...به یاد بیار چقدر سرمایه دراختیارت گذاشتم تا اینی بشی که هستی...من توی این جامعه ی درنده و بازار رقابتی مثل سپر رو به روی تو قرار گرفتم و تا نوک قله رسوندمت....به همه ی اینا فکر کن!
سرش رو به چپ و راست تکون داد و گفت:
-تو همیشه فقط خودتو در نظر داری ارسلان.خودخواهی و خودشیفتگی و خود شاخ پنداری تو ذاتت...مغرور بودن تو ذاتتت...تو همیشه به من به چشم یه وسیله نگاه کردی..به چشمه یه بچه...تو حتی اون کسی روهم که من اول به دست آورده بودم ازم گرفتی...یادت که نرفته!؟
من باهرچی هم که میتونستم کنار بیام با هر موضوعی که ربط پیدا میکرد به شانار نمیتومستم.یقه لباسشو تو مشت گرفتم و گفتم:
-شانار به اونی رسید که لیاقتش رو داشت و دیگه هیچوقت نمیخوام راجبش حرفی به میون بیاد...متوجهی که...
خیلی آروم یقه ی لباسش رو ول کردمو سیگار و از بین لبهام برداشتم و خاکسترشو تکوندم
پوزخندی زد و با مرتب کردن کاور پیرهن تنش گفت:
-خیالت راحت داداش بزرگه من پیدا کردم اون کسی رو که دیگه نخوام به زن تو فکر کنم.یکی که خیلی باوفاتر و بهتر...یکی که خدارو بابت داشتنش شکر مبکنم..یکی که بزودی کارت دعوت عروسیمون میرسه دستت....
خیره تو چشمهام عقب عقب رفت و وفتی فاصله اش باهام زیاد شدچرخید و پشت بهم سمت نامزدش رفت.عصبی پک دیگه ای به سیگار زدم و با تاسف سری تکون دادم...یه عمر زحمت بکشی برای برادری که از خون و رگت نیست، همچی به پاش بریزی و آخرش اینجوری حقتو بزاره کف دستت...
شیرش کرده بود نهال که بیاد و همچین حرفهایی به من بزنه!بوراکی که همه چیزش رو مدیون من بود ، بوراکی که خودم بهش کار دادم خودم بهش سرمایه دادم خودم از یه آدم معمولی تبدیلش کرده بودم به یه مرد با نفوذ حالا صاف صاف تو چشمام نگاه میکرد و حرف از کمک به من میزد.اصلا دوست نداشتم حرف لطفهایی که درحقش کرده بودم رو به میون بیارم اما حالا فکر کنم باید واسه این گربه که با چهارکلام از یه دختر شده بود ناسپاس الطافم رو مرور میکردم.انگشت اشاره ام رو وسط سینه اش گذاشتم و گفتم:
-تو...تو مثل اینکه یادت رفته کی و چی بودی! تو پسر یولاندا بودی..فقط همین...من خواستم که تو الان شدی اینی که الان هستی.من به تو سرمایه دادم...من به تو کار دادم...من تورو بانفوذ کردم...تو چی بودی جز یه جوون علاف که با ته مونده ی سرمایه مادرش تو کوچه خیابون ول میچرخید و تو بارها به سلامتی دخترا مشروب بالا میزد...من به تو سرمایه دادم...من از تو اینی ساختم که هستی...تو لطفی درحق من انجام ندادی اگرهم انجام دادی پولشو گرفتی...
دستهاش مشت شدن بودن اما لبهاش همچنان روی هم بودن.شک نداشتم ...شک نداشتم نهال تو گوشش فرو کرده که ارسلان حق توروخورده...که ارسلان از تو یه نوکر مخلص ساخته..که ارسلان از تو یه خر باری ساخته ...وگرنه بوراک پول تو جیبشم از صدقه سر من داشت و حالا داشت الطافشو به رخ من میکشید هه!پوزخندی از سر یه تاسف بیخودی زد و گفت:
-پس تو فکر میکنی تا الان داشتی به من لطف میکردی!؟؟
دستامو تو جیب شلوارم فرو بردم و خونسرد گفتم:
-هرجور مایلی فکر کن! برای من اصلا مهم نیست..اصلا...
سرشو رو بازهم با تاسف تکون داد و گفت:
-نهال راس میگه...تو خودخواه ترین آدمی هستی که همه ی ما تابحال به چشم دیدیم...تو همیشه به من به چشم یه وسیله نگاه کردی تا کارهات رو پیش ببری..
حدسم درست بود.پس نهال توپشو پر کرده بود. پاکت سیگارمو بیرون آوردمو یه نخ گذاشتم بین لبهام و همزمان گفتم:
-پس نهال تورو به این نتیجه رسوند آره!؟
انگار حالا متوجه سوتی ای که داده بود شد.چون یکم دستپاچه بنظر رسید و خیلی زود هم حرفش رو پس گرفت:
-نه...میدونی چیه ارسلان...تو چون از نهال بیزاری حالا به هر دلیلی سعی میکنی همچی رو بندازی گردن اون..توهم برت داشته...فکر میکنی همه آدمای دنیا باهات دشمنن...
پوزخندی زدم و طعنه زنان گفتم:
-من تنها چیزی که فکر میکنم این که نهال یه سری حرف تو گوش تو فرو کرده که بندازت جلو و با من دربیفتی.درحالی که خودت هم میدونی تموم اون حرفا پوچ و مزخرفن!امشب قبل از خواب حتما از گذشته تا به الان رو واسه خودت مرور کن...به یاد بیار کی بود ی و من ازت چی ساختم...به یاد بیار چقدر سرمایه دراختیارت گذاشتم تا اینی بشی که هستی...من توی این جامعه ی درنده و بازار رقابتی مثل سپر رو به روی تو قرار گرفتم و تا نوک قله رسوندمت....به همه ی اینا فکر کن!
سرش رو به چپ و راست تکون داد و گفت:
-تو همیشه فقط خودتو در نظر داری ارسلان.خودخواهی و خودشیفتگی و خود شاخ پنداری تو ذاتت...مغرور بودن تو ذاتتت...تو همیشه به من به چشم یه وسیله نگاه کردی..به چشمه یه بچه...تو حتی اون کسی روهم که من اول به دست آورده بودم ازم گرفتی...یادت که نرفته!؟
من باهرچی هم که میتونستم کنار بیام با هر موضوعی که ربط پیدا میکرد به شانار نمیتومستم.یقه لباسشو تو مشت گرفتم و گفتم:
-شانار به اونی رسید که لیاقتش رو داشت و دیگه هیچوقت نمیخوام راجبش حرفی به میون بیاد...متوجهی که...
خیلی آروم یقه ی لباسش رو ول کردمو سیگار و از بین لبهام برداشتم و خاکسترشو تکوندم
پوزخندی زد و با مرتب کردن کاور پیرهن تنش گفت:
-خیالت راحت داداش بزرگه من پیدا کردم اون کسی رو که دیگه نخوام به زن تو فکر کنم.یکی که خیلی باوفاتر و بهتر...یکی که خدارو بابت داشتنش شکر مبکنم..یکی که بزودی کارت دعوت عروسیمون میرسه دستت....
خیره تو چشمهام عقب عقب رفت و وفتی فاصله اش باهام زیاد شدچرخید و پشت بهم سمت نامزدش رفت.عصبی پک دیگه ای به سیگار زدم و با تاسف سری تکون دادم...یه عمر زحمت بکشی برای برادری که از خون و رگت نیست، همچی به پاش بریزی و آخرش اینجوری حقتو بزاره کف دستت...
۲.۵K
۶:۵۰
#پارت_۷۱۴

شیطان مونث

عصبی پک دیگه ای به سیگار زدم و با تاسف سری تکون دادم...یه عمر زحمت بکشی برای برادری که از خون و رگت نیست، همچی به پاش بریزی و آخرش اینجوری حقتو بزاره کف دستت...قبل از دور شدنش گفتم:
-اون من رو انتخاب کرد.منو...
به سمتم چرخبد و گفت:
-تورو انتخاب کرد چون تو این عشق رو فرو کردی تو حلقش چون تو مجبورش کردی فقط تورو روست داشته باشه...فقط خودتو...اون حق انتخاب نداشت.یا تو و بازهم یا تو...
کارد میزدن خونم در نمیومد.پاهام میخواستن حرکت کنن...میخواستن به سمتش بدون و دستهام میخواستن خفه اش کنن...اینا قدر نشناسن!اینا همونایین که نمک میخورن و نمکدون میشکنن.همونایی که تو آستینت پرورششون میدی و آخرش مار از آب درمیان!از جمع فاصله گرفتم تا آروم بشم چون دوست نداشتم عصبانیتم از اونو رو کس دیگه ای خالی بکنم!تف انداختم رو زمین و لعنت فرستادم به دست بی نمک!حرف از شانار که میزد خونم به جوش میومد.چه راحت و ساده ادعا میکرد زن من اول مال اون بوده. ریختن خونش حرام نبود...واقعا نبود!مرتیکه صاف صاف تو چشمام نگاه میکنه و حرفهایی میزنه که اگه خودم رو به روش نبودم باورم نیمشد از دهن اون اومده باشن بیرون....سیگارو پرت کردم رو زمین که شانار از پشت سر صدام زد:
-ارسلان اینجایی هنوز...
نه چیزی گفتم و نه حتی از سر جام تکون خوردم.دوباره پرسید:
-ارسلان نمیای داخل!؟
سر که برگردوندم دیدم جز خودم هیچکس تو حیاط نیست.زمان گذشته بود و من همچنان داشتم اونجا حرص میخوردم و سیگار پشت سیگار دود میکردم.هیچی نگفتم و فقط نگاهش میکردم.حس کردم فهمید چیشده.اومد سمتم و روبه روم ایستاد.زل زد به چشمام و بی مقدمه پرسید:
-اتفاقی افتاده؟ کسی ناراحتت کرده!؟
کنترل خشم سخت ترین کار دنبا بود وقتی از خودی ضربه بخوری...وقتی از خودی حرف ناحق بشنوی....وقتی از خودی زخم زبون بشنوی!دستامو به کمرم تکیه دادم و گفتم:
-توی یه مقطعه زمانی چهارسال تموم از بابا هیچ خبری نداشتیم...هیچ خبری...دریغ از یه تلفن...همیشه همینجوری بود.یولاندا جادوش کرده بود اونقدر که اصلا براش مهم نبود پسر داره دختر داره زن داره...حتی تو عروسی آرزو هم نبود...تو سختی ها نبود تو بدبختی ها نبود تو خوشی ها نبود....هیچوقت نبود.بعداز چهار سال وقتی فهمید واسه خرید یه سری هتل زنجیره ای به ترکیه رفتم خیلی یهویی اومد دیدنم.بعداز چهارسال....گفت بوراک بیکاره.. بی پول شده...سرمایه اش رو از دست داده...سرگردون...آویزون....پول اجاره خونه نداره...ماشینشو مصادره کردن...آس و پاس..الکلی شده...کمکش کن...به چشم برادر کوچیکتر ببینش و راش بنداز..
مکث کردم.یادم که به اون روزها میفتاد از خودم متنفر میشدم که چه زحمتهایی واسه این آدم نمک نشناس کشیدم.دندونام ناخواسته روهم فشرده شدن و ادامه دادم:
-پنج تا هتل درجه یک تو پنج شهر توریستی مختلف ترکیه دادم دستش...پنج هتل پنج رستوران...براش خونه گرفتم ...شد دست چپ خودم...معملات بزرگ رو بهش سپردم سود کلان بهش دادم....گفت میخواد تو خرید و فروش پوشاک بخشی از مدیرت شرکتم بشه گفتم باشه..بهش بها دادم.. سرمایه دادم....شد اینی که هست...حالا صاف صاف تو چسمام نگاه میکنه و میگه...اه لعنت
از شدت تاسف دیگه نتونستم ادامه بدم.اومد سمتم و دستهام رو گرفت و بعد گفت:
-مهم نیستن...هیچکس اونقدر مهم نیست که بخواد تورو اینقدر ناراحت بکنه چه بوراک چه هرکس دیگه...ما مهمیم مگه نه؟ من و تو !؟
با تاسف و خشم گفتم:
-نهال شیرش کرده تا بیاد این حرفهارو به من بزنه وگرنه مال این حرفا نبود.
-ارسلان!؟
به صورتش نگاه کردم به چشمابی کهربایی رنگش...عین دلربا بودن.آرومم میکردن یه همچین وقتایی لبهای خوشگلش آهسته تکون خوردن:
-مگه نگفتی نباید اجازه بدیم اونا ناراحتمون کنن؟؟ هوم!؟
سرم رو تکون دادم و لب زدم:
-آره..
عاجزانه و باخواهش گفت:
-پس این اجازه رو بهشون نده...دیر یا زود میرن.. و وقتی برن باز همچی خوب میشه خوبتر از قبل.اصلا چرا ما باید حالمونو گره بزنیم به اونا؟؟ چه باشن چه نباشن نا خوبیم.. آره ؟
اینا حرفهایی بود که خودم همیشه تو گوشش میخوندم.که هیچکس جز خودمون مهم نیست...هیچکس!ولی ...ولی بوراک ذهنمو درگیر کرده بود با چرت ورتهاش...واقعا من کاری کردم که تنها انتخاب شانارخودم باشم!؟انتخابش از سر اجبار بود نه عشق؟
عصبی پک دیگه ای به سیگار زدم و با تاسف سری تکون دادم...یه عمر زحمت بکشی برای برادری که از خون و رگت نیست، همچی به پاش بریزی و آخرش اینجوری حقتو بزاره کف دستت...قبل از دور شدنش گفتم:
-اون من رو انتخاب کرد.منو...
به سمتم چرخبد و گفت:
-تورو انتخاب کرد چون تو این عشق رو فرو کردی تو حلقش چون تو مجبورش کردی فقط تورو روست داشته باشه...فقط خودتو...اون حق انتخاب نداشت.یا تو و بازهم یا تو...
کارد میزدن خونم در نمیومد.پاهام میخواستن حرکت کنن...میخواستن به سمتش بدون و دستهام میخواستن خفه اش کنن...اینا قدر نشناسن!اینا همونایین که نمک میخورن و نمکدون میشکنن.همونایی که تو آستینت پرورششون میدی و آخرش مار از آب درمیان!از جمع فاصله گرفتم تا آروم بشم چون دوست نداشتم عصبانیتم از اونو رو کس دیگه ای خالی بکنم!تف انداختم رو زمین و لعنت فرستادم به دست بی نمک!حرف از شانار که میزد خونم به جوش میومد.چه راحت و ساده ادعا میکرد زن من اول مال اون بوده. ریختن خونش حرام نبود...واقعا نبود!مرتیکه صاف صاف تو چشمام نگاه میکنه و حرفهایی میزنه که اگه خودم رو به روش نبودم باورم نیمشد از دهن اون اومده باشن بیرون....سیگارو پرت کردم رو زمین که شانار از پشت سر صدام زد:
-ارسلان اینجایی هنوز...
نه چیزی گفتم و نه حتی از سر جام تکون خوردم.دوباره پرسید:
-ارسلان نمیای داخل!؟
سر که برگردوندم دیدم جز خودم هیچکس تو حیاط نیست.زمان گذشته بود و من همچنان داشتم اونجا حرص میخوردم و سیگار پشت سیگار دود میکردم.هیچی نگفتم و فقط نگاهش میکردم.حس کردم فهمید چیشده.اومد سمتم و روبه روم ایستاد.زل زد به چشمام و بی مقدمه پرسید:
-اتفاقی افتاده؟ کسی ناراحتت کرده!؟
کنترل خشم سخت ترین کار دنبا بود وقتی از خودی ضربه بخوری...وقتی از خودی حرف ناحق بشنوی....وقتی از خودی زخم زبون بشنوی!دستامو به کمرم تکیه دادم و گفتم:
-توی یه مقطعه زمانی چهارسال تموم از بابا هیچ خبری نداشتیم...هیچ خبری...دریغ از یه تلفن...همیشه همینجوری بود.یولاندا جادوش کرده بود اونقدر که اصلا براش مهم نبود پسر داره دختر داره زن داره...حتی تو عروسی آرزو هم نبود...تو سختی ها نبود تو بدبختی ها نبود تو خوشی ها نبود....هیچوقت نبود.بعداز چهار سال وقتی فهمید واسه خرید یه سری هتل زنجیره ای به ترکیه رفتم خیلی یهویی اومد دیدنم.بعداز چهارسال....گفت بوراک بیکاره.. بی پول شده...سرمایه اش رو از دست داده...سرگردون...آویزون....پول اجاره خونه نداره...ماشینشو مصادره کردن...آس و پاس..الکلی شده...کمکش کن...به چشم برادر کوچیکتر ببینش و راش بنداز..
مکث کردم.یادم که به اون روزها میفتاد از خودم متنفر میشدم که چه زحمتهایی واسه این آدم نمک نشناس کشیدم.دندونام ناخواسته روهم فشرده شدن و ادامه دادم:
-پنج تا هتل درجه یک تو پنج شهر توریستی مختلف ترکیه دادم دستش...پنج هتل پنج رستوران...براش خونه گرفتم ...شد دست چپ خودم...معملات بزرگ رو بهش سپردم سود کلان بهش دادم....گفت میخواد تو خرید و فروش پوشاک بخشی از مدیرت شرکتم بشه گفتم باشه..بهش بها دادم.. سرمایه دادم....شد اینی که هست...حالا صاف صاف تو چسمام نگاه میکنه و میگه...اه لعنت
از شدت تاسف دیگه نتونستم ادامه بدم.اومد سمتم و دستهام رو گرفت و بعد گفت:
-مهم نیستن...هیچکس اونقدر مهم نیست که بخواد تورو اینقدر ناراحت بکنه چه بوراک چه هرکس دیگه...ما مهمیم مگه نه؟ من و تو !؟
با تاسف و خشم گفتم:
-نهال شیرش کرده تا بیاد این حرفهارو به من بزنه وگرنه مال این حرفا نبود.
-ارسلان!؟
به صورتش نگاه کردم به چشمابی کهربایی رنگش...عین دلربا بودن.آرومم میکردن یه همچین وقتایی لبهای خوشگلش آهسته تکون خوردن:
-مگه نگفتی نباید اجازه بدیم اونا ناراحتمون کنن؟؟ هوم!؟
سرم رو تکون دادم و لب زدم:
-آره..
عاجزانه و باخواهش گفت:
-پس این اجازه رو بهشون نده...دیر یا زود میرن.. و وقتی برن باز همچی خوب میشه خوبتر از قبل.اصلا چرا ما باید حالمونو گره بزنیم به اونا؟؟ چه باشن چه نباشن نا خوبیم.. آره ؟
اینا حرفهایی بود که خودم همیشه تو گوشش میخوندم.که هیچکس جز خودمون مهم نیست...هیچکس!ولی ...ولی بوراک ذهنمو درگیر کرده بود با چرت ورتهاش...واقعا من کاری کردم که تنها انتخاب شانارخودم باشم!؟انتخابش از سر اجبار بود نه عشق؟
۲.۶K
۶:۵۰
#پارت_۷۱۵

شیطان مونث

بوراک ذهنمو درگیر کرده بود با چرت و پرتهاش...واقعا من کاری کردم وپکه تنها انتخاب شانارخودم باشم!؟انتخابم از سر اجبار بود نه عشق؟گاهی یه کلمه ، یه جمله با طعنه ذهن و فکر آدم رو بهم می ریزه درست مثل الان...مثل من که ذهنم آشفته شده بود و نمیتونستم کنترلش کنم.نگاه های خیره اما پرت و بی حواسم رو که دید گفت:
-ارسلان...دیگه به چیزایی که بوراک گفت فکر نکن.مهم نیستن...واقعا نیستن!
من به اون چیزی که اون فکر میکرد، فکر نمیکردم.موضوعی که ذهنم رو درگیر خودش کرده بود تیکه های بودن که عین پارازیت ذهنمو آشفته کردن.بی مقدمه پرسیدم:
-شانار دوستم داری!؟
اول متعجب نگاهم کرد و بعد خندید و گفت:
-معلوم که دارم...
-بهم راستشو بگو...تو واقعا منو دوست داری!؟
خنده از روی لبش پرکشید و جاش رو به یه تعجب خفیف که کم کم داشت شدت میگرفت داد. گیج و سردرگم پرسید:
-من راستشو گفتم...من همیشه ولسه این یه مورد راستشو گفتم...اما چرا اینارو میپرسی؟
با دست به خودم اشاره کردم و گفتم:
-تو با من ازدواج کردی چون من تنها حق انتخاب تو بودم!؟
سرش روتکون داد و گفت:
-نه ابدا..واقعا نه...
حالا میتونستم نگرانی رو هم تو صورت و چشماش ببینم.حق داشت...حق داشت اینجوری بهم بریزه...حق داشت گیج بشه و اوضاع رو درک نکنه. دستشو سفت تو دست گرفتم و گفتم:
-بیا بریم داخل...
نگران پرسید:
-ارسلان چیزی شدی؟ اون چی بهت گفت که تو اینجوری شدی؟ هان؟
جوابی ندادم و فقط دنبال خودم کشوندمش.گاهی برای اینکه ازم عقب نمونه مجبور میشد دنبالم بدوه.باهمدیگه وارد ساختمون شدیم.دلم نمیخواست شانار اونارو ببینه یا باهاشون مراوده داشته باشه.میترسیدم ذهنش رو با حرفهاشون آلوده و مسموم بکنن.. به اتاق که نزدیک شدیم دستشو رها کردم.هیچی نگفت.شاید درک کرده بود این شرایط رو دوست ندارم.شاید فهمیده بود با این اوضاع و احوال حال نمیکنم.رفتم داخل و پیرهنم رو از تنم درآوردم.حس میکردم داغم و گرم.نشستم رو تخت و به پشت خودمو پرت کردم روی تشک نرم فنری...اومد سمتم و کنارم نشست.صورتم رو از نظر گذروند و گفت:
-یه چیزی شده من میدونم.ولی نمیدونم چرا نمیخوای باهام درمیونش بزاری...
چشمامو بستم و گفتم:
-هیچی نشده فقط من الان یه درخواست دارم
پرسید:
-چی؟
و من باهمون چشمای بسته جواب دادم:
-دلم میخواد بیای بغلم...
تعلل به خرج نداد و بی فوت وقت خودش رو کشید جلو و تو آغوشم دراز کشید.سرش رو که گذاشت رو سینه ام دستامو دور تنش حلقه کردم و به خودم فشردمش...هیچ چیزی توی دنیا به اندازه ی خانواده ام برام مهم نبود و خیلی ها میخواستن همینو برای من تبدیل کنن به نقطه ضعف...دستمو رو موهاش کشیدم و گفتم:
-یه روز سه نفری میریم یه جای دور...اصلا یه کشور دیگه...
جوابی رو داد که بشدت به دلم نشست:
-هرجای دنیا بری باهات میام ارسلان...میخواد کره ی ماه باشه میخواد جهنم باشه میخواد بهشت باشه
گفته بودم بارها...و بازهم میگم.لذت میبردم از زندگی یه همچین وقتایی...وقتی همچین حرفهایی میشنیدم.
سرش رو بوسیدم و گفتم:
-تا حالا بهت گفتم که خیلی دوست دارم شانار؟
خندید و باخنده هاش دلم منو شادتر کرد:
-آره گفتی ولی بازم باید بگی...لازم باشه هزاربار دیگه هم باید بگی ...اصلا هرروز بگو . من خسته نمیشم.به جون خودم...
اینبار من بودم که خندیدم و گفتم:
-اینقدر دوست داری بشنویش!؟
-آره...شنیدن این جمله از زبون تو خیلی کیف داره
دستمو نوازش وار روی کمرش کشیدم:
-قرتی بازیه ولی باشه قبول...
بازم خندید.عاشق آهنگ صدای خنده هاش بودم.با دندوناش گازم گرفت و گفت:
-قرتی باش...قرتی و وحشی!
چرخیدم و باخیمه زدن رو تنش گفتم:
-ای به چشم...
بوراک ذهنمو درگیر کرده بود با چرت و پرتهاش...واقعا من کاری کردم وپکه تنها انتخاب شانارخودم باشم!؟انتخابم از سر اجبار بود نه عشق؟گاهی یه کلمه ، یه جمله با طعنه ذهن و فکر آدم رو بهم می ریزه درست مثل الان...مثل من که ذهنم آشفته شده بود و نمیتونستم کنترلش کنم.نگاه های خیره اما پرت و بی حواسم رو که دید گفت:
-ارسلان...دیگه به چیزایی که بوراک گفت فکر نکن.مهم نیستن...واقعا نیستن!
من به اون چیزی که اون فکر میکرد، فکر نمیکردم.موضوعی که ذهنم رو درگیر خودش کرده بود تیکه های بودن که عین پارازیت ذهنمو آشفته کردن.بی مقدمه پرسیدم:
-شانار دوستم داری!؟
اول متعجب نگاهم کرد و بعد خندید و گفت:
-معلوم که دارم...
-بهم راستشو بگو...تو واقعا منو دوست داری!؟
خنده از روی لبش پرکشید و جاش رو به یه تعجب خفیف که کم کم داشت شدت میگرفت داد. گیج و سردرگم پرسید:
-من راستشو گفتم...من همیشه ولسه این یه مورد راستشو گفتم...اما چرا اینارو میپرسی؟
با دست به خودم اشاره کردم و گفتم:
-تو با من ازدواج کردی چون من تنها حق انتخاب تو بودم!؟
سرش روتکون داد و گفت:
-نه ابدا..واقعا نه...
حالا میتونستم نگرانی رو هم تو صورت و چشماش ببینم.حق داشت...حق داشت اینجوری بهم بریزه...حق داشت گیج بشه و اوضاع رو درک نکنه. دستشو سفت تو دست گرفتم و گفتم:
-بیا بریم داخل...
نگران پرسید:
-ارسلان چیزی شدی؟ اون چی بهت گفت که تو اینجوری شدی؟ هان؟
جوابی ندادم و فقط دنبال خودم کشوندمش.گاهی برای اینکه ازم عقب نمونه مجبور میشد دنبالم بدوه.باهمدیگه وارد ساختمون شدیم.دلم نمیخواست شانار اونارو ببینه یا باهاشون مراوده داشته باشه.میترسیدم ذهنش رو با حرفهاشون آلوده و مسموم بکنن.. به اتاق که نزدیک شدیم دستشو رها کردم.هیچی نگفت.شاید درک کرده بود این شرایط رو دوست ندارم.شاید فهمیده بود با این اوضاع و احوال حال نمیکنم.رفتم داخل و پیرهنم رو از تنم درآوردم.حس میکردم داغم و گرم.نشستم رو تخت و به پشت خودمو پرت کردم روی تشک نرم فنری...اومد سمتم و کنارم نشست.صورتم رو از نظر گذروند و گفت:
-یه چیزی شده من میدونم.ولی نمیدونم چرا نمیخوای باهام درمیونش بزاری...
چشمامو بستم و گفتم:
-هیچی نشده فقط من الان یه درخواست دارم
پرسید:
-چی؟
و من باهمون چشمای بسته جواب دادم:
-دلم میخواد بیای بغلم...
تعلل به خرج نداد و بی فوت وقت خودش رو کشید جلو و تو آغوشم دراز کشید.سرش رو که گذاشت رو سینه ام دستامو دور تنش حلقه کردم و به خودم فشردمش...هیچ چیزی توی دنیا به اندازه ی خانواده ام برام مهم نبود و خیلی ها میخواستن همینو برای من تبدیل کنن به نقطه ضعف...دستمو رو موهاش کشیدم و گفتم:
-یه روز سه نفری میریم یه جای دور...اصلا یه کشور دیگه...
جوابی رو داد که بشدت به دلم نشست:
-هرجای دنیا بری باهات میام ارسلان...میخواد کره ی ماه باشه میخواد جهنم باشه میخواد بهشت باشه
گفته بودم بارها...و بازهم میگم.لذت میبردم از زندگی یه همچین وقتایی...وقتی همچین حرفهایی میشنیدم.
سرش رو بوسیدم و گفتم:
-تا حالا بهت گفتم که خیلی دوست دارم شانار؟
خندید و باخنده هاش دلم منو شادتر کرد:
-آره گفتی ولی بازم باید بگی...لازم باشه هزاربار دیگه هم باید بگی ...اصلا هرروز بگو . من خسته نمیشم.به جون خودم...
اینبار من بودم که خندیدم و گفتم:
-اینقدر دوست داری بشنویش!؟
-آره...شنیدن این جمله از زبون تو خیلی کیف داره
دستمو نوازش وار روی کمرش کشیدم:
-قرتی بازیه ولی باشه قبول...
بازم خندید.عاشق آهنگ صدای خنده هاش بودم.با دندوناش گازم گرفت و گفت:
-قرتی باش...قرتی و وحشی!
چرخیدم و باخیمه زدن رو تنش گفتم:
-ای به چشم...
۲.۷K
۶:۵۰
#پارت_۷۱۶

شیطان مونث

شانار
گونه ام رو بوسید و از روی تنم کنار رفت.به قبراقی همیشه نبود.شبیه به کسی به نظر می رسید که از درون بهم ریخته اس اما سعی میکنه اینو تو ظاهرش نشون نده نمیدونم بوراک چی بهش گفته بود که اونطوری بهمش ریخت. کاش این لعنتیا از این خونه میرفتن...کاش... بلند شدم و رفتم سمت پنجره پرده هارو کنار زدم تا اتاق از نور آفتاب روشن بشه و بعد گفتم: -بلندشو ارسلان...من نمیخوام مغلوب این بازی بیخودی بوراک و نهال بشیم. اتحاد ما از اتحاد مسخره ی اونا قویتر...خیلی هم قویتر! لبخند زدم و دست به کمر چرخیدم سمتش همچنان کمرش روی تخت بود و پاهاش آویزون: -بلندشو پسر...به زودی میرن و از شرشون خلاص میشیم... دستهاش رو گذاشت زیر سرش تا یکم بهتر بتونه منو ببینه و بعد گفت: -اونا فعلا جایی نمیرن! این حرف بی مقدمه ی بی پس و پیش خبری، لبخند رو از صورت من پروند.قدم زنان جلو رفتم و پرسیدم: -جای نمیرن؟یعنی چی نمیرن؟ نفس عمیقی کشید و گفت: -اهوم فعلا نمیرن! بیشتر بهش نزدیک شدم چون کلافه شده بودم با این جوابهای نصف نیمه و کوتاهش. دستامو بالا و پایین کردمو گفتم: -بقول خودت مزد زبونتو میخوای حرف بزنی؟خب بگو چرا فعلا نمیرن!؟ -چون نهال و بوراک میخوان ازدواج کنن! سرجا خشکم زد.برای منی که همچی رو بین این دونفر یه شوخی و یه بازی مسخره تلقی میکردم، این خبر واسم شبیه یه شوک بود. در نظر من همچی یه بازی بود.یه بازی برای بهم ریختن زندگی ما وگرنه چطور ممکنه انتخاب نهایی نهال برادر کسی باشه که رسما از خونه اش انداختش بیرون!؟ یا چرا باید بوراک کسی رو به عنوان همسر خودش انتخاب کنه که قبلا با برادرش رابطه داشته؟! راستش باید اعتراف کنم اصلا دلم نمیخواست این اتفاق بیفته و پای اون به ایران واسه همیشه باز بشه.چون من هروقت اونو می دیدم یاد حماقتهای ابلهانه ام میفتادم و از بابتشون رنج دردآوری متحمل میشدم. من هنوزم باورم نمیشد.لبخندی محو زدم و گفتم: -امکان نداره.... نیم خیز شد و گفت: -امکان داره عزیز من...امکان داره.من نمیدونم چی تو سر این دوتا میگذره اما میدونم که تصمیمشون برای ازدواج جدیه و احتمالا به زودی باید بریم براشون قند بسابی! واقعا باورم نمیشد.چرا آخه !؟ خیره شدم به رو به رو و گفتم: -مسخره است...آخه چرا !؟ یعنی واقعا ارزشش رو داره!؟ یا مثلا فکر گیکنن اینجوری بیشتر میتونن زندگی مارو بهم بریزن!؟ شونه هاش رو بالا انداخت و گفت: -دلیلشون هرچی که هست به تخم پسرم! خندیدم.این یه مشکل بود اما من داشتم میخندیدم! اونا به طرز مضحکی اونقدر از ما متنفر بودن که برای مشوش کردن فکر و ذهنمون تصمیم گرفته بودن ازدواج کنن! از فکر این تصمیم مزخرف تاریخیشون بیرون اومدم و گفتم: -بزار یه حقیقتی رو بهت بگم ارسلان...این مزخرفترین و مسخره ترین خبری بود که تا به الان شنیدم! تحمل و تصور نهال به عنوان جاری یه فاجعه اس! تو گلو خندید و بعد با دوتا دستش موهای منی که فاصله ام باهاش خیلی کم شده بود رو کاملا بهم ریخت و گفت: -گور باباش! بقول تو اتحاد اونا که از اتحاد ما خفن تر نیست!؟ -نه معلوم که نیست. موهام رو بیشتر بهم ریخت.سرمو بردم عقب و گفتم: -نکن ارسلان...عجب گیری دادی به موهای من... -از وقتی کوتاهشون کردی جون میدن برای اینجوری بهم ریختنشون...راستی.امیرسام کجاست!؟ حین مرتب کردن موهام جواب دادم: -کجا میخواستی باشه!؟ طبق معمول پیش کبری خانم! دراز کشیده بود تو بغلش و مجبورش کرده بود براش قصه بگه... فکر کنم صدتا قصه بیشتر براش گفته بود! خندید و با بلند شدن از روی تخت گفت: -کم کم دارم به این نتیجه می رسم اون کبری خانم رو بیشتر از مامان شکیل دوست داره! منم بلند شدم و گفتم: -خب طبیعیه عزیزم...امیرسام هرچند ماه یکبار مامان شکیل رو میبینه ولی از صبح که چشم باز میکنه تا وقتی که دوباره چشم میبنده پیش کبری خانم! سرش رو متفکرانه تکون داد و گفت: -آره..دلیلش احتمالا همین که تو میگی!بریم یه چیزی بخوریم!؟ لبخند زدم: -بریم!
شانار
گونه ام رو بوسید و از روی تنم کنار رفت.به قبراقی همیشه نبود.شبیه به کسی به نظر می رسید که از درون بهم ریخته اس اما سعی میکنه اینو تو ظاهرش نشون نده نمیدونم بوراک چی بهش گفته بود که اونطوری بهمش ریخت. کاش این لعنتیا از این خونه میرفتن...کاش... بلند شدم و رفتم سمت پنجره پرده هارو کنار زدم تا اتاق از نور آفتاب روشن بشه و بعد گفتم: -بلندشو ارسلان...من نمیخوام مغلوب این بازی بیخودی بوراک و نهال بشیم. اتحاد ما از اتحاد مسخره ی اونا قویتر...خیلی هم قویتر! لبخند زدم و دست به کمر چرخیدم سمتش همچنان کمرش روی تخت بود و پاهاش آویزون: -بلندشو پسر...به زودی میرن و از شرشون خلاص میشیم... دستهاش رو گذاشت زیر سرش تا یکم بهتر بتونه منو ببینه و بعد گفت: -اونا فعلا جایی نمیرن! این حرف بی مقدمه ی بی پس و پیش خبری، لبخند رو از صورت من پروند.قدم زنان جلو رفتم و پرسیدم: -جای نمیرن؟یعنی چی نمیرن؟ نفس عمیقی کشید و گفت: -اهوم فعلا نمیرن! بیشتر بهش نزدیک شدم چون کلافه شده بودم با این جوابهای نصف نیمه و کوتاهش. دستامو بالا و پایین کردمو گفتم: -بقول خودت مزد زبونتو میخوای حرف بزنی؟خب بگو چرا فعلا نمیرن!؟ -چون نهال و بوراک میخوان ازدواج کنن! سرجا خشکم زد.برای منی که همچی رو بین این دونفر یه شوخی و یه بازی مسخره تلقی میکردم، این خبر واسم شبیه یه شوک بود. در نظر من همچی یه بازی بود.یه بازی برای بهم ریختن زندگی ما وگرنه چطور ممکنه انتخاب نهایی نهال برادر کسی باشه که رسما از خونه اش انداختش بیرون!؟ یا چرا باید بوراک کسی رو به عنوان همسر خودش انتخاب کنه که قبلا با برادرش رابطه داشته؟! راستش باید اعتراف کنم اصلا دلم نمیخواست این اتفاق بیفته و پای اون به ایران واسه همیشه باز بشه.چون من هروقت اونو می دیدم یاد حماقتهای ابلهانه ام میفتادم و از بابتشون رنج دردآوری متحمل میشدم. من هنوزم باورم نمیشد.لبخندی محو زدم و گفتم: -امکان نداره.... نیم خیز شد و گفت: -امکان داره عزیز من...امکان داره.من نمیدونم چی تو سر این دوتا میگذره اما میدونم که تصمیمشون برای ازدواج جدیه و احتمالا به زودی باید بریم براشون قند بسابی! واقعا باورم نمیشد.چرا آخه !؟ خیره شدم به رو به رو و گفتم: -مسخره است...آخه چرا !؟ یعنی واقعا ارزشش رو داره!؟ یا مثلا فکر گیکنن اینجوری بیشتر میتونن زندگی مارو بهم بریزن!؟ شونه هاش رو بالا انداخت و گفت: -دلیلشون هرچی که هست به تخم پسرم! خندیدم.این یه مشکل بود اما من داشتم میخندیدم! اونا به طرز مضحکی اونقدر از ما متنفر بودن که برای مشوش کردن فکر و ذهنمون تصمیم گرفته بودن ازدواج کنن! از فکر این تصمیم مزخرف تاریخیشون بیرون اومدم و گفتم: -بزار یه حقیقتی رو بهت بگم ارسلان...این مزخرفترین و مسخره ترین خبری بود که تا به الان شنیدم! تحمل و تصور نهال به عنوان جاری یه فاجعه اس! تو گلو خندید و بعد با دوتا دستش موهای منی که فاصله ام باهاش خیلی کم شده بود رو کاملا بهم ریخت و گفت: -گور باباش! بقول تو اتحاد اونا که از اتحاد ما خفن تر نیست!؟ -نه معلوم که نیست. موهام رو بیشتر بهم ریخت.سرمو بردم عقب و گفتم: -نکن ارسلان...عجب گیری دادی به موهای من... -از وقتی کوتاهشون کردی جون میدن برای اینجوری بهم ریختنشون...راستی.امیرسام کجاست!؟ حین مرتب کردن موهام جواب دادم: -کجا میخواستی باشه!؟ طبق معمول پیش کبری خانم! دراز کشیده بود تو بغلش و مجبورش کرده بود براش قصه بگه... فکر کنم صدتا قصه بیشتر براش گفته بود! خندید و با بلند شدن از روی تخت گفت: -کم کم دارم به این نتیجه می رسم اون کبری خانم رو بیشتر از مامان شکیل دوست داره! منم بلند شدم و گفتم: -خب طبیعیه عزیزم...امیرسام هرچند ماه یکبار مامان شکیل رو میبینه ولی از صبح که چشم باز میکنه تا وقتی که دوباره چشم میبنده پیش کبری خانم! سرش رو متفکرانه تکون داد و گفت: -آره..دلیلش احتمالا همین که تو میگی!بریم یه چیزی بخوریم!؟ لبخند زدم: -بریم!
۲.۸K
۷:۲۳
#پارت_۷۱۷

شیطان مونث

حالا دیگه تقریبا مطمئن شده بودم ازدواج بوراک و نهال یه شوخی یا یه تصمیم زودگذر نیست. اونا واقعا قصد داشتن ازدواج کنن و ما با قیافه هایی درهم مشغول تماشای خیمه شب بازی هاشون بودیم.از بنگاه املاک یه نفر رو آورده بودن تا بهترین خونه هادر بهترین نقطه های تهران رو بهشون معرفی کنه.اون املاکی دغل باز یه تبلت گرفته بود دستش و یکی یکی خونه هارو بهش نشون میداد.خونه هایی با مبالغ هنگفت.نگاهی به ارسلان که دست به چانه و با تاسف کاراهای معنی دار اونارو تماشا میکرد،خیره شدم.دستمو تودستش گرفته بود ولی کاملا غرق تماشای اون لعنتیا بود.نهال موردایی که بنگاه دار یکی یکی بهش نشون دادبود رو با سختگیری رد کرد و گفت:
-نه نه...من یه جای خاص میخوام...استخر این یکی اصلا به دلم نمیشنینه!
بنگاه دار تصویر دیگه ای بهش نشون داد و گفت:
-این یکی چطوره خانم؟ این فکر کنم گزینه ی فوق العادیه ای هست و به اون چیزی که تو ذهنتون نزدیک...نوساز و اگه قراره باشه اون رو انتخاب بکنید شما درواقع اولین ساکنای اونجا هستین معمارش هم ایتالیاییه...
نهال نگاهی مغرور آمیز و پر دقت به تصاویر خونه انداخت و بعد گفت:
-یولاندا جان نظر شما چی هست!؟
یولاندا فنجون چایی سبز توی دستش رو با احتیاط و آرامش روی میز گذاشت و بعد نگاهی کلی به خونه انداخت و جواب داد:
-خب فکر کنم شان تو و بوراک خیلی بالاتر از اینجور خونه هاست...حیاطش منو یاد اینجا میندازه...این عمارت اصلا به دل نمیشینه...برای فیلمهای ترسناک خوبه! نه نه...این اصلا خوب نیست..
نهال در تائید حرف یولاندا گفت:
-آره! منم با شما موافقم.بنظرم حالت حیاطش شبیه اینجاست...به دلم نمیشینه! یه چیز بهتر میخوام! یه خونه ی خاص...نه مثل اینجا...
یولاند با بادبزن صورتش رو خنک نگه داشت و گفت:
-حالا که قراره اینجا یه خونه داشته باشین و مدتی رو تهران زندگی کنید پس بهتره یه جای دلباز و زیبا انتخاب بکنید...نه خونه ای شبیه به این ...دلگیر و سرد!
نهال متفکرانه سرش رو تکون داد و گفت:
-منم با نظر یولانداجان موافقم...آقای رزاقی من که گفتم بدون محدودیت پولی خونه ای میخوام که هم به دل خودم بشینه و هم پدر و مادرم و بقیه...میخوام هرروز از زندگی در اونجا لذت ببرم ..
-چشم...موردایی زیادی هستن...نگران نباشید
نگاهی دوباره به ارسلان انداختم و بعد خیلی خیلی آهسته گفتم:
-اینجا در شانشون نیست!!
پوزخند کمرنگی زد وبعد مثل خودم آهسته لب زد:
-بنظرت بلند بشم برم پدرم ازم مایوس میشه!؟
خندیدم.یه خنده ی کنترل شده و بعد سرم رو تکون دادم و جواب دادم:
-نه...!
-پس من میرم بیرون یه قرار با مدیر داخلیم شکوهی دارم.شب دیر میام!
-باشه.مواظب خودت باش...
ارسلان بلندشد و با یه خداحفظی معمولی از جمع جدا شد و رفت منم که بدون اون اصلا دوست نداشتم موندن تو اون جمع رو تحمل کنم حدودا ده دقیقه بعد بلند شدم وگفتم:
-ببخشید.من برم امیرسام رو پیدا کنم...معلوم نیست کجا رفته!
با زدن یه لبخند تصنعی از اونجا بیرون اومدم.باورم نمیشد در حضور خودمون اینجوری راجب خونه حرف بزنن! خونه ای که الان داشتن اونجا اوقات میگذروندن...مسخره و مضحکتر از این هم مگه میشد آخه !؟این امیرسام هم که شده بود کش تومبون! ولش میکردم سر از مطبخ درمیاورد!از چهارپله ای که دو اختلاف سطح بالا و پایین رو بهم وصل کرده بود پایین اومدم و به سمت مطبخ رفتم و همزمان امیرسام رو هم صدا زدم:
-امیرسام ...کجایی!؟
هیچ جوابی از اون نشنیدم.نگاهی به اتاقهای توی مسیر امداختم .جاهایی که معمولا میشد پیداش کرد اما اینبتر اصلا اونجاها نبود. کم کم داشتم نگرانش میشنیدم چون هر وقت فکر میکردم اون اینجاست از همین نقطه که صدهش میزدم تا وقتی به مطبخ می رسیدم دست کم دو سه مرتبه داد میزد " مامان من اینجام " !!!من از غیب شدن امیرسام هیچ تجربه ی خوبی نداشتم چون تهش ختم میشد به همون ماجراهای بد...ماجرایی که اگه دنبالش رو میگرفتیم می رسیدیم به دزدیده شدن سلدا و بد شدن حال ناری...دوباره ودوباره صداش زدم اما جوابی نشنیدم همین باعث شد اون مسیر باقیمونده رو شروع کنم دویدن.توراه به شیرینی که سبد سیب زمینی دستش بود بر خوردم.سبد از دستش افتاد روی زمین و سیب زمینی ها پراکنده شدن.متعجب نگام کرد و پرسید:
-چیشده خانمجان !؟ اتفاقی افتاده !؟
نگران پرسیدم:
-امیرسام...کجاست.؟
-پیش کبری خانم...
-مطمئنی!؟
-آره خانمجان...با جفت چشمای خودم دیدم!
دستمو رو قلبم گذاشتم و یه نفس راحت کشیدم.شیرین همچنان که با تعجب نگاهم میکرد خم شد تا سیب زمینی های افتاده روی زمین رو جمع کنه.از کنارش رد شدم و رفتم تو قسمتی که جدا از مطبخ بود و یه جورایی ناهار خوری خدمه ی عمارت بود.اونجا بود که چشمم به کبری خانم که چهل روزی از مرگ دومادش میگذشت و بخاطر ش سیاه پوش شده بود افتاد.نشسته بود و اشک میریخت امیرسام با بغض تماشاش میکرد
حالا دیگه تقریبا مطمئن شده بودم ازدواج بوراک و نهال یه شوخی یا یه تصمیم زودگذر نیست. اونا واقعا قصد داشتن ازدواج کنن و ما با قیافه هایی درهم مشغول تماشای خیمه شب بازی هاشون بودیم.از بنگاه املاک یه نفر رو آورده بودن تا بهترین خونه هادر بهترین نقطه های تهران رو بهشون معرفی کنه.اون املاکی دغل باز یه تبلت گرفته بود دستش و یکی یکی خونه هارو بهش نشون میداد.خونه هایی با مبالغ هنگفت.نگاهی به ارسلان که دست به چانه و با تاسف کاراهای معنی دار اونارو تماشا میکرد،خیره شدم.دستمو تودستش گرفته بود ولی کاملا غرق تماشای اون لعنتیا بود.نهال موردایی که بنگاه دار یکی یکی بهش نشون دادبود رو با سختگیری رد کرد و گفت:
-نه نه...من یه جای خاص میخوام...استخر این یکی اصلا به دلم نمیشنینه!
بنگاه دار تصویر دیگه ای بهش نشون داد و گفت:
-این یکی چطوره خانم؟ این فکر کنم گزینه ی فوق العادیه ای هست و به اون چیزی که تو ذهنتون نزدیک...نوساز و اگه قراره باشه اون رو انتخاب بکنید شما درواقع اولین ساکنای اونجا هستین معمارش هم ایتالیاییه...
نهال نگاهی مغرور آمیز و پر دقت به تصاویر خونه انداخت و بعد گفت:
-یولاندا جان نظر شما چی هست!؟
یولاندا فنجون چایی سبز توی دستش رو با احتیاط و آرامش روی میز گذاشت و بعد نگاهی کلی به خونه انداخت و جواب داد:
-خب فکر کنم شان تو و بوراک خیلی بالاتر از اینجور خونه هاست...حیاطش منو یاد اینجا میندازه...این عمارت اصلا به دل نمیشینه...برای فیلمهای ترسناک خوبه! نه نه...این اصلا خوب نیست..
نهال در تائید حرف یولاندا گفت:
-آره! منم با شما موافقم.بنظرم حالت حیاطش شبیه اینجاست...به دلم نمیشینه! یه چیز بهتر میخوام! یه خونه ی خاص...نه مثل اینجا...
یولاند با بادبزن صورتش رو خنک نگه داشت و گفت:
-حالا که قراره اینجا یه خونه داشته باشین و مدتی رو تهران زندگی کنید پس بهتره یه جای دلباز و زیبا انتخاب بکنید...نه خونه ای شبیه به این ...دلگیر و سرد!
نهال متفکرانه سرش رو تکون داد و گفت:
-منم با نظر یولانداجان موافقم...آقای رزاقی من که گفتم بدون محدودیت پولی خونه ای میخوام که هم به دل خودم بشینه و هم پدر و مادرم و بقیه...میخوام هرروز از زندگی در اونجا لذت ببرم ..
-چشم...موردایی زیادی هستن...نگران نباشید
نگاهی دوباره به ارسلان انداختم و بعد خیلی خیلی آهسته گفتم:
-اینجا در شانشون نیست!!
پوزخند کمرنگی زد وبعد مثل خودم آهسته لب زد:
-بنظرت بلند بشم برم پدرم ازم مایوس میشه!؟
خندیدم.یه خنده ی کنترل شده و بعد سرم رو تکون دادم و جواب دادم:
-نه...!
-پس من میرم بیرون یه قرار با مدیر داخلیم شکوهی دارم.شب دیر میام!
-باشه.مواظب خودت باش...
ارسلان بلندشد و با یه خداحفظی معمولی از جمع جدا شد و رفت منم که بدون اون اصلا دوست نداشتم موندن تو اون جمع رو تحمل کنم حدودا ده دقیقه بعد بلند شدم وگفتم:
-ببخشید.من برم امیرسام رو پیدا کنم...معلوم نیست کجا رفته!
با زدن یه لبخند تصنعی از اونجا بیرون اومدم.باورم نمیشد در حضور خودمون اینجوری راجب خونه حرف بزنن! خونه ای که الان داشتن اونجا اوقات میگذروندن...مسخره و مضحکتر از این هم مگه میشد آخه !؟این امیرسام هم که شده بود کش تومبون! ولش میکردم سر از مطبخ درمیاورد!از چهارپله ای که دو اختلاف سطح بالا و پایین رو بهم وصل کرده بود پایین اومدم و به سمت مطبخ رفتم و همزمان امیرسام رو هم صدا زدم:
-امیرسام ...کجایی!؟
هیچ جوابی از اون نشنیدم.نگاهی به اتاقهای توی مسیر امداختم .جاهایی که معمولا میشد پیداش کرد اما اینبتر اصلا اونجاها نبود. کم کم داشتم نگرانش میشنیدم چون هر وقت فکر میکردم اون اینجاست از همین نقطه که صدهش میزدم تا وقتی به مطبخ می رسیدم دست کم دو سه مرتبه داد میزد " مامان من اینجام " !!!من از غیب شدن امیرسام هیچ تجربه ی خوبی نداشتم چون تهش ختم میشد به همون ماجراهای بد...ماجرایی که اگه دنبالش رو میگرفتیم می رسیدیم به دزدیده شدن سلدا و بد شدن حال ناری...دوباره ودوباره صداش زدم اما جوابی نشنیدم همین باعث شد اون مسیر باقیمونده رو شروع کنم دویدن.توراه به شیرینی که سبد سیب زمینی دستش بود بر خوردم.سبد از دستش افتاد روی زمین و سیب زمینی ها پراکنده شدن.متعجب نگام کرد و پرسید:
-چیشده خانمجان !؟ اتفاقی افتاده !؟
نگران پرسیدم:
-امیرسام...کجاست.؟
-پیش کبری خانم...
-مطمئنی!؟
-آره خانمجان...با جفت چشمای خودم دیدم!
دستمو رو قلبم گذاشتم و یه نفس راحت کشیدم.شیرین همچنان که با تعجب نگاهم میکرد خم شد تا سیب زمینی های افتاده روی زمین رو جمع کنه.از کنارش رد شدم و رفتم تو قسمتی که جدا از مطبخ بود و یه جورایی ناهار خوری خدمه ی عمارت بود.اونجا بود که چشمم به کبری خانم که چهل روزی از مرگ دومادش میگذشت و بخاطر ش سیاه پوش شده بود افتاد.نشسته بود و اشک میریخت امیرسام با بغض تماشاش میکرد
۳.۴K
۷:۲۴