امروز دومین ارائه کار (ژوژمان) هنرجوهام انجام شد. دوست داشتم به رسم هر ساله موقع خداحافظی براشون دعا میکردم و از ته دل بغلشون میکردم، شاید هم یه عکس یادگاری میگرفتیم.اما ای دنیا این خصلت تو هست که همیشه سازت ناکوک باشه،الحق همچین دنیایی رو فقط به شوق رسیدن به آسمان باید زندگی کنی،الباقی همه بزک دوزک این دنیاست.
#روزهای_آخر_مدرسه
#روزهای_آخر_مدرسه
۴۳
۸:۵۸
قیمت ها که نگم براتون، قشنگ گلریزون کردم واسه خرید کتاب هام
۴۱
۸:۵۶
حتی به غمی سنگین، گریان نشُدم هرگزهرقدر قوی بودم، هجرِ تو ضعیفم کرد...
#جرعه_شعر
#جرعه_شعر
۳۶
۲۰:۰۸
اذا اشتقنا الی ابیکنظرنا الی وجهک
اگر دلتنگ پدرت شدیم،به صورتت نگاه میکنیم...🤍
#امام_شهیدم ؛| #امام_خامنه_ای
@sin_hore
اگر دلتنگ پدرت شدیم،به صورتت نگاه میکنیم...🤍
#امام_شهیدم ؛| #امام_خامنه_ای
@sin_hore
۴۴
۱۲:۳۷
امام زمان تمام خوبان الان دورت جمع هستندجنس بنجل بازار نمیخوای؟
۴۱
۱:۱۹
آخرین برگ سفرنامه باران این استکه زمین چرکین است...
#جرعه_شعر
#جرعه_شعر
۳۵
۶:۲۹
امتحان الهی شبیه امتحان معلم از شاگرد نیست که بخواهد بداند او خوب درس خوانده یا نه؛ بلکه امتحان خداوند از قبیل ورزش دادن یک مربی برای ورزیدگی ورزشکار است.
#کتاب_چی_میگه ؛| #امام_شهید
۳۰
۱۳:۰۵
۲۵
۱۳:۳۴
سلام علي صحبنا الأوفیاءسلام لإخــواننا الشـــــهداءلعشاق درب الحسین الشهیدلمن أبرحوا في هواء كربلاء..به یاد شهدای لبنان 
۲۳
۱۳:۳۲
¶
روزها، هفتهها، شبها، نصف شبها، اذان صبحها، سر ظهرها، عصرها میگذرد. اتفاقها میافتد، حرفهای مختلف زده میشود و کارها به سر انجام میرسد،امّا؛چیزی که در میان آنها ثابت است غم و بار سنگین نبودنت است که شادی را بی معنا کرده است، اشکیست که ساعت و موقعیت نمیشناسد.بعد از تو آیهٔ "مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِیلاً " با صدای عبدالباسط در گوشم دائم در حال روضه خوانی است، عکسهایت بعد از آن اذان صبح با نوار مشکی که پشت سر هم تازه میشوند در پشت پلکهایم خاری شدهاند در قلبم که با هر دم و بازدمی درد میدهند.کتاب طرح کلی که صبح شهادتت دفتر برایم هدیه فرستاد، کتابهایی که بعد از شهادتت چاپ میشوند و کلمه شهیدی که مِن بعد اول اسمت به روی کتابها حک میشود، برایم روضه خوانی میکنند.همهجای ایران بدون تو برایم روضه خوان شده است. من خودم را، روزهایم را، آیندهام را بدون تو تصور نکرده بودم که حالا حالاها بخواهم با رفتنت کنار بیایم. زبانم به قربان صدقه رفتنت و قلبم به از جا کندن از شوق محبتت هنگام دیدن عکست، پاهایم به هرجایی که میشد خودم را به تو رساندن، عادت کرده بودند. این روزها تنها رنگی که میشناسم مشکیست، گوشه ای از اتاقم از آن صبح تاریک بهم ریخته است، گویی زندگیام در اذان صبح روز یکشنبه متوقف شده است. این دنیا بر حسب جبر هم که شده شاید لباس عزایم را از تن بیرون آورد ولی دیگر رنگها هم ذوق ندارند.راستی ١٤ خرداد که امیدی بود برای دیدنت را چه کنم؟ من خودم را بدون تو باختهام و نمیدانم هم این کلاف سردرگمی را چگونه جمع کنم.
مگر که ما یک عمر، رجز نمیخواندیم؟ چه شد که تو رفتی؟ چگونه ما ماندیم؟
" />
سین حُرّه
سحرگاه روز چهارشنبه ١٣ خرداد ١٤٠٥ ساعت ٣:٠٠
@sin_hore
روزها، هفتهها، شبها، نصف شبها، اذان صبحها، سر ظهرها، عصرها میگذرد. اتفاقها میافتد، حرفهای مختلف زده میشود و کارها به سر انجام میرسد،امّا؛چیزی که در میان آنها ثابت است غم و بار سنگین نبودنت است که شادی را بی معنا کرده است، اشکیست که ساعت و موقعیت نمیشناسد.بعد از تو آیهٔ "مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِیلاً " با صدای عبدالباسط در گوشم دائم در حال روضه خوانی است، عکسهایت بعد از آن اذان صبح با نوار مشکی که پشت سر هم تازه میشوند در پشت پلکهایم خاری شدهاند در قلبم که با هر دم و بازدمی درد میدهند.کتاب طرح کلی که صبح شهادتت دفتر برایم هدیه فرستاد، کتابهایی که بعد از شهادتت چاپ میشوند و کلمه شهیدی که مِن بعد اول اسمت به روی کتابها حک میشود، برایم روضه خوانی میکنند.همهجای ایران بدون تو برایم روضه خوان شده است. من خودم را، روزهایم را، آیندهام را بدون تو تصور نکرده بودم که حالا حالاها بخواهم با رفتنت کنار بیایم. زبانم به قربان صدقه رفتنت و قلبم به از جا کندن از شوق محبتت هنگام دیدن عکست، پاهایم به هرجایی که میشد خودم را به تو رساندن، عادت کرده بودند. این روزها تنها رنگی که میشناسم مشکیست، گوشه ای از اتاقم از آن صبح تاریک بهم ریخته است، گویی زندگیام در اذان صبح روز یکشنبه متوقف شده است. این دنیا بر حسب جبر هم که شده شاید لباس عزایم را از تن بیرون آورد ولی دیگر رنگها هم ذوق ندارند.راستی ١٤ خرداد که امیدی بود برای دیدنت را چه کنم؟ من خودم را بدون تو باختهام و نمیدانم هم این کلاف سردرگمی را چگونه جمع کنم.
مگر که ما یک عمر، رجز نمیخواندیم؟ چه شد که تو رفتی؟ چگونه ما ماندیم؟
سحرگاه روز چهارشنبه ١٣ خرداد ١٤٠٥ ساعت ٣:٠٠
@sin_hore
۲۷
۱:۳۰