stray kids .story
Eyes don't lie P8 بیول دستاش و دور زانوهاش قفل کرد و یه گوشه خیلی کوچیک خودش و جمع کرد. (اینجا کجاست؟) و مهم تر از همه... (این کیه؟) این سوالا اذیتش میکردن،اجازه اینکه راحت باشه یا حداقل یکم استراحت کنه رو بهش نمیدادن... (اگه همینجوری بمونه و من حقیقت و نفهمم،یا نتونم برگردم خونه...همه چی به هم میریزه.) حالتش و تغییر داد و ادامه داد: (آهای!) (آقای محترم!) لی یونگبوک کنار آتیش خیلی راحت و آسوده مشغول خوردن غذا های رنگارنگی بود که خیلی براشون زحمت کشیده بود! با دیدن بیول لبخند روی لباش نشست. «اینجایی؟» «فکر میکردم خواب باشی.» «نگران نباش،برات نگه داشتم!» (من غذا نمیخوام،من میخوام برگردم،میخوام برگردم به همون خونه ای که برای توعه،بعدش قول میدم نمونم،حتی قید درس خوندنم میزنم،برمیگردم پیش خانوادم.) «اون خونه برای من نیست.» «ببین سویون...» (من قبلا هم گفته بودم،اسمم چوی بیوله،اشتباه گرفتی...میدونی؟) (شاید یه ادمیم که زیادی به این خانم سویون شباهت داره،گرفتی؟) «نه،خودتی،حتی عادت هات هم همونه...» پاشو برو پارت بعد
#haneul
خب دیگه بعد مدت ها پارت گذاشتم باید قول بدین لایک کنیییین
#haneul
۱۳۲
۹:۵۳
منم قراره بزارم بلاخرههه.#Christopher
۱۱۹
۱۲:۴۸
(عشق یهویی)part7راوی:ا.تساعت شد یک و لینو کم کم باید حاضر می شد.ازم خواست که بهش برای انتخاب لباس کمک کنم.رفتیم تو ی اتاق و در رو بستم.براش یه دُرس مشکی و یه شلوار جاگر راحتی انتخاب کردم که موقع رقصیدن راحت باشه.وقتی لباس رو دادم بهش درجا لباس توی تنش رو کند و منم از شوک زیاد جلوی چشام رو گرفتم ولی از لای انگشتام همه چیز رو دیدم.ا.ت:لینو چکار می کنی من هنوز اینجام.لینو:میدونم.ا.ت:ولی تو از اینکه بقیه لختت رو ببینن بدت میاد.لینو:میدونم.....ولی تو بقیه نیستی تو دوست دخترمی.از خجالت قرمز شده بودم.دیدم که داره میاد سمتم.چشام رو بستم.با دستاش دستام رو گرفت و انداخت پایین.همینجوری که چشام بسته بود دستش رو گذاشت روی گونم و یک قدم اومد سمتم و دولا شد.گرمای لبش رو روی لبام احساس کردم.چشام رو باز کردم و دیدم که چشاش بسته ست و منم چشام رو بستم.وقتی لبش از لبم جدا شد احساس گرمای زیادی کردم.سورتم کامل قرمز بود.مثل گوجه.دیدم داره بهم لبخند شیطونی میزنه.منم خندیدم ولی وقتی به خودم اومدم زودی از اتاق زدم بیرون و خودم رو چسبوندم به در اتاق و ناخدا آگاه لبخند زدم.بعدش رفتم روی مبل نشستم و منتظر لینو بودم.وقتی از در اومد بیرون چشام برق زد.باورم نمی شد که کسی که خیلی دوستش داشتم رو با لباس تمرین جلوم میبینم یا حتی بوسم کرده.لینو:خوبه؟ا.ت:عالیییییتا به خودم اومدم دیدم که ساعت یک و نیم شده.همون لحظه صدای زنگ در اومد و وقتی در رو باز کردم هان و سوآ رو دیدم.باهم سلام کردیم و سوآ اومد تو و لینو با هان رفت.من و سوآ مشغول حرف زدن بودیم که دیدیم ساعت چهاره.بچه ها ساعت پنج و نیم میومدن خونه ی لینو شب نشینی.من و سوآ تصمیم گرفتیم که حاضر شیم و بریم پیش بچه ها.بدو بدو حاضر شدیم و توی این موقع که داشتم لباس می پوشیدم همه چیز رو به سوآ گفتم و با لبخنو بهم گفت که اتفاق امروز ساعت یک برای خودش و هان هم افتاده.ساعت شد چهار و ربع و ما راه افتادیم که به تاکسی بریم کمپانی پیش بچه ها.))
اینم از پارت جدیدددددد.شرط لایکا ۱۰ تا#linos
اینم از پارت جدیدددددد.شرط لایکا ۱۰ تا#linos
۱۶۲
۱۳:۴۳
(عشق یهویی)part8راوی:ا.تکم کم راه افتادیم.وقتی رسیدیم شد ساعت چهار وپنجاه دقیقه.ما تا ساعت پنج وایسادیم تا کارشون تموم شه و بیان.دیدم که یکی اومد سمتم با ماسک و کلاه و هودی مشکی.اون.....مزاحمی بود که الان دوساله که می خواد من رو بکشه و تحدیدم می کنه.بهم گفته بود که اگه براش مبلغ پولی که میخواد رو تا دیروز که گذشت نریزم هم خودم و هم سوآ رو می کشه.اومد جلو تر.من خیلی ترسیدم.اومد دم گوشم.دقیقا دم گوشم.اما همون لحظه پسرا رو دیدم که از کمپانی زدن بیرون.خوشبختانه دادی که زدم بهشون رسید و لینو مارو دید و اومد که بیاد سمتم یه سوزش شدیدی توی ناحیه ی پایین سینم حس کردم.پسره ازم جدا شد و من هیچی نتونستم بگم.چشم خورد به سوآ و دیدم که چاغو توی شکم سوآ بود و همینجوری داشت خون می اومد.اونور خیابون رو نگاه کردم و دیدم که پسرا و لینو و هان با شک بهمون نگاه می کنن.بدو بدو اومدن سمتمو اما دیر شده بود.از شدت دردی که من و سوآ داشتیم دیگه نتونستیم تحمل کنیم و افتادیم زمین.بعد از اون فقط صدا بود که می شنیدم.راوی:نویسندهلینو و ها بعد از اون حرکت فقط به طرف ا.ت و سوآ می دویدن اما دیر شده بود.ا.ت وسوآ حالشون بد بود وافتاده بودن.کلی آدم دورشون بود و لینو و هان و بقیه ی اعظا فقط مردم رو که دور اونا بودن رو میکشوندن کنار.ا.ت چون یکم نزدیک به قلبش بود خیلی وظعیت بدی داشت و دکترا زیاد امیدی نداشتن چون خیلی ازش خون رفته بود و اکسیژنش هم افتضاح پایین بود.هان و لینو فقط گریه می کردن حالشون بد بود.بقیه اعضا هم گریه می کردن ولی به زور یکم خودشون رو گرفته بودن اما بازم اشکشون ناخدآگاه می ریخت.سوآ حالش بهتر بود نسبت به ا.ت.سوآ حالش خوب شد اما ا.ت نه .سوآ وقتی به هوش اومد رفت به بخش مراقبت های ویژه که بستری بمونه.از دکترا خواهش کرد که بزارن اونم پاشه بره پیش ا.ت و از پشت شیشه به دوستش نگاه کنه.سوآ همینجور که داشت گریه می کرد روی ویلچر نشسته بود و هان اونو می برد.وقتی رسید و بهش نگاه کرد بی اختیار اشک ریخت.دست خودش نبود.اینکه دوست صمیمیت رو ببینی توی اون حال واقعا عذاب آوره.همه چیز عادی بود تا اینکه.........دیگ دیگ دیگ دیگ.....دیگگگگگگگگگگگگگگدرسته.......ا.ت ایست قلبی کرده بود.لینو و سوآ از ته دلشون گریه می کردن.سوآ وقتی که ا.ت ایست قلبی کرد بی اختیار جیغ بلندی کشید که فقط پرستار بود که میریختن سر ا.ت.اعضا بی اختیار اشک می ریختن.ا.تحالش خیلی بد بود و حدود سه یا چهار دقیقه بود که دکترا بالای سر ا.ت بودن که در آخر........دیگ دیگ دیگ دیگ دیگدرسته نفس ا.ت برگشت و از قبل بهتر بود.همه از خوشحالی گریه می کردن.یک ساعت گذشت و ا.ت هم بالاخره بیدار شد.بردنش توی بخش.گفتن که ا.ت دو هفته اما سوآ یک هفته باید داخل بیمارستان بمونن.راوی:ا.تتوی این مدت پلیس اومد و ازم کلی بازجویی کرد.بالاخره تونستن رد پسره رو بزنن.بگذریم.توی این مدت سوآ خیلی بهم سر می زد اما من نمی تونستم از جام بلند شم زیاد.بجز اون بچه ها هر دفعه که مسومدن برام یه چیزی می گرفتن.یکی یه باکس شکلات یکی کیک یکی پاستیل.ولی لینو هر دفعه برام گل می گرفت.بالاخره اون روزا تموم شد و من راهی به خونه شدم.این چند وقط رو باید پیش لینو میموندم چون گفت که ازم مراقبت می کنه؛و سوآ هم پیش هان.هر دفعه که بلند می شدم یه چیزی درست کنم که بخوریم لینو نمی زاشت اما یک روز من مقاومت کردم.چوایسادم پای گاز و داشتم دوکبوکی درست می کردم که احساس کردم یه دست دور کمرم قفل شده.لینو بود که از پشت بقلم کرده بود.چونش رو گذاشت روی شونم و یعدش گردنم رو بوس کرد.ا.ت:لینوووولینو:چیه نمیتونم بوست کنم؟ا.ت:چرا ولی....لینو:ولی چی هااااا.ت:هیچیا.ت:بیا بخور ببین خوبه؟لینو:عالی شده.ا.ت:دیگه بسه برو.لینو:نههههه یکی دیگه.ا.ت :نه نه نه نه نهاز آشپز خونه بیرونش کردم. اما اون به اوپن تکیه داد و منو نگاه می کرد.
ایندفعه براتون طولانی گذاشتم لایکا برسه به به به به امممممم ۱۵ تا
#linos
ایندفعه براتون طولانی گذاشتم لایکا برسه به به به به امممممم ۱۵ تا
۱۶۰
۶:۲۷
stray kids .story
(عشق یهویی) part8 راوی:ا.ت کم کم راه افتادیم.وقتی رسیدیم شد ساعت چهار وپنجاه دقیقه.ما تا ساعت پنج وایسادیم تا کارشون تموم شه و بیان.دیدم که یکی اومد سمتم با ماسک و کلاه و هودی مشکی.اون.....مزاحمی بود که الان دوساله که می خواد من رو بکشه و تحدیدم می کنه.بهم گفته بود که اگه براش مبلغ پولی که میخواد رو تا دیروز که گذشت نریزم هم خودم و هم سوآ رو می کشه.اومد جلو تر.من خیلی ترسیدم.اومد دم گوشم.دقیقا دم گوشم.اما همون لحظه پسرا رو دیدم که از کمپانی زدن بیرون.خوشبختانه دادی که زدم بهشون رسید و لینو مارو دید و اومد که بیاد سمتم یه سوزش شدیدی توی ناحیه ی پایین سینم حس کردم.پسره ازم جدا شد و من هیچی نتونستم بگم.چشم خورد به سوآ و دیدم که چاغو توی شکم سوآ بود و همینجوری داشت خون می اومد.اونور خیابون رو نگاه کردم و دیدم که پسرا و لینو و هان با شک بهمون نگاه می کنن.بدو بدو اومدن سمتمو اما دیر شده بود.از شدت دردی که من و سوآ داشتیم دیگه نتونستیم تحمل کنیم و افتادیم زمین.بعد از اون فقط صدا بود که می شنیدم. راوی:نویسنده لینو و ها بعد از اون حرکت فقط به طرف ا.ت و سوآ می دویدن اما دیر شده بود.ا.ت وسوآ حالشون بد بود وافتاده بودن.کلی آدم دورشون بود و لینو و هان و بقیه ی اعظا فقط مردم رو که دور اونا بودن رو میکشوندن کنار.ا.ت چون یکم نزدیک به قلبش بود خیلی وظعیت بدی داشت و دکترا زیاد امیدی نداشتن چون خیلی ازش خون رفته بود و اکسیژنش هم افتضاح پایین بود.هان و لینو فقط گریه می کردن حالشون بد بود.بقیه اعضا هم گریه می کردن ولی به زور یکم خودشون رو گرفته بودن اما بازم اشکشون ناخدآگاه می ریخت.سوآ حالش بهتر بود نسبت به ا.ت.سوآ حالش خوب شد اما ا.ت نه .سوآ وقتی به هوش اومد رفت به بخش مراقبت های ویژه که بستری بمونه.از دکترا خواهش کرد که بزارن اونم پاشه بره پیش ا.ت و از پشت شیشه به دوستش نگاه کنه.سوآ همینجور که داشت گریه می کرد روی ویلچر نشسته بود و هان اونو می برد.وقتی رسید و بهش نگاه کرد بی اختیار اشک ریخت.دست خودش نبود.اینکه دوست صمیمیت رو ببینی توی اون حال واقعا عذاب آوره.همه چیز عادی بود تا اینکه......... دیگ دیگ دیگ دیگ..... دیگگگگگگگگگگگگگگ درسته.......ا.ت ایست قلبی کرده بود.لینو و سوآ از ته دلشون گریه می کردن.سوآ وقتی که ا.ت ایست قلبی کرد بی اختیار جیغ بلندی کشید که فقط پرستار بود که میریختن سر ا.ت.اعضا بی اختیار اشک می ریختن.ا.تحالش خیلی بد بود و حدود سه یا چهار دقیقه بود که دکترا بالای سر ا.ت بودن که در آخر........ دیگ دیگ دیگ دیگ دیگ درسته نفس ا.ت برگشت و از قبل بهتر بود.همه از خوشحالی گریه می کردن.یک ساعت گذشت و ا.ت هم بالاخره بیدار شد.بردنش توی بخش.گفتن که ا.ت دو هفته اما سوآ یک هفته باید داخل بیمارستان بمونن. راوی:ا.ت توی این مدت پلیس اومد و ازم کلی بازجویی کرد.بالاخره تونستن رد پسره رو بزنن.بگذریم.توی این مدت سوآ خیلی بهم سر می زد اما من نمی تونستم از جام بلند شم زیاد.بجز اون بچه ها هر دفعه که مسومدن برام یه چیزی می گرفتن.یکی یه باکس شکلات یکی کیک یکی پاستیل.ولی لینو هر دفعه برام گل می گرفت.بالاخره اون روزا تموم شد و من راهی به خونه شدم.این چند وقط رو باید پیش لینو میموندم چون گفت که ازم مراقبت می کنه؛و سوآ هم پیش هان.هر دفعه که بلند می شدم یه چیزی درست کنم که بخوریم لینو نمی زاشت اما یک روز من مقاومت کردم.چوایسادم پای گاز و داشتم دوکبوکی درست می کردم که احساس کردم یه دست دور کمرم قفل شده.لینو بود که از پشت بقلم کرده بود.چونش رو گذاشت روی شونم و یعدش گردنم رو بوس کرد. ا.ت:لینوووو لینو:چیه نمیتونم بوست کنم؟ ا.ت:چرا ولی.... لینو:ولی چی هاااا ا.ت:هیچی ا.ت:بیا بخور ببین خوبه؟ لینو:عالی شده. ا.ت:دیگه بسه برو. لینو:نههههه یکی دیگه. ا.ت :نه نه نه نه نه از آشپز خونه بیرونش کردم. اما اون به اوپن تکیه داد و منو نگاه می کرد. ایندفعه براتون طولانی گذاشتم لایکا برسه به به به به امممممم ۱۵ تا
#linos
خب حالا که لایک نمی کنید منم نمیزارم#lino
۱۳۶
۲۱:۰۵
(شمارهای روی پیراهن)پارت چهارمچند روز از بازی گذشته بود.راستش رو بخوای، مینسو فکر میکرد بعد از اون روز همه چی برمیگرده به حالت عادی.مدرسه.تکلیف.خونه.دوباره مدرسه.دوباره خونه.همون زندگی همیشگی.ولی یه مشکلی وجود داشت.هر از گاهی بیدلیل یاد یه نفر میافتاد.یه پسر قدبلند با پیراهن شماره ۱۱.و هر بار که متوجه میشد داره بهش فکر میکنه، سریع اخم میکرد.«داری چیکار میکنی پارک مینسو؟»بعدم وانمود میکرد هیچ اتفاقی نیفتاده.اون روز زنگ آخر زود تموم شد.هوا هم خیلی خوب بود.از اون هواهایی که آدم دلش میخواد فقط راه بره و به آسمون نگاه کنه.مینسو دوربین کوچیکش رو از کیفش درآورد و رفت سمت حیاط.یه گوشه خلوت پیدا کرد.سرشو گرفت بالا.آسمون آبی بود.ابرها هم قشنگ و مرتب توش پخش شده بودن.کلیک.یه عکس.کلیک.یه عکس دیگه.مینسو لبخند زد.«این یکی خوب شد...»همون موقع اون طرف زمین بیسبال...تمرین تیم حسابی داغ بود.«بیشتر نیرو بده!»مربی داد زد.مینجه توپ رو گرفت و غر زد:«مربی یه روز منو میکشه.»سونگمین بدون اینکه حتی نگاهش کنه گفت:«بعید میدونم. اول خودت از پرحرفی میمیری.»چند نفر زدن زیر خنده.چند دقیقه بعد...یه بازیکن تازهکار توپ رو گرفت.پرتاب کرد.اما کنترلش از دستش در رفت.تق!«توووووووووپ!»مینسو هیچی نشنید.تمام حواسش به عکسهاش بود.داشت صفحه دوربین رو نگاه میکرد.سونگمین اما توپ رو دید.و مسیرش رو هم فهمید.چشمهاش گرد شد.«هی!»مینسو تازه سرشو بلند کرد.یه چیز سفید با سرعت داشت میومد سمتش.خیلی سریع.خیلی خیلی سریع.«واااا—»قبل از اینکه حتی واکنشی نشون بده...یه نفر از کنارش رد شد.تق!صدای برخورد دستکش تو هوا پیچید.مینسو خشکش زده بودکاملاً.چند ثانیه طول کشید تا مغزش بفهمه چی شده.بعد آروم سرشو چرخوند.سونگمین کنار خودش ایستاده بود.توپ داخل دستکشش بود.و انگار نصف زمین رو دویده بود تا بهش برسه.چند ثانیه فقط به هم نگاه کردنبعد سونگمین نفسشو بیرون داد و گفت:«خب...»نگاهش افتاد به دوربین مینسو.«اگه پنج ثانیه دیرتر میرسیدم، باید برای این دوربین مراسم ختم میگرفتیم.»مینسو اول شوکه نگاهش کرد.بعد زد زیر خنده.«فکر کنم برای خودمم لازم بود.»سونگمین برای اولین بار جلوی اون خندید.یه خنده کوتاه.ولی واقعی.و مینسو برای اولین بار متوجه شد...وقتی سونگمین میخنده، لپهاش یه کم بالا میرن.و این موضوع نباید انقدر جلب توجه میکرد.ولی کرد.
شرط لایک هرچقدر دوست داشتی ولی زیاددد.#Christopher
۱۶۲
۱۴:۴۲
(عشق یهویی)part9راوی:ا.تدلم نیومد بهش محل ندم پس رفتم و لپش رو بوس کردم و بعدش هم بغلش کردم.لینو:چی شد تو نمی خواستی بوسم کنی .ا.ت:دلم برات سوخت بده؟لینو:نه نه نه اصلا ولی ای کاش همیشه دلت برام بسوزه.ا.ت:هی خیلی پر رو شدی ها.اومدم که ازش دور شم کمرم رو گرفت و من به خودش نزدیک کرد.صورتش رو به من نزدیک کرد و لبش رو روی لبم گذاشت و بوسیدم.دستم رو دور گردنش انداختم.ازم فاصله گرفت.لینو:ا.ت می خوام یه چیزی بگم ناراحت نشو.ا.ت:چی شده.لینو:پس فردا داریم میریم تور جدیدمون احتمالا سه ماه نبینمت.ا.ت:وای شروع شد اینم از بدبختیای اینکه دوست پسرت آیدله.یعنی سه ماه نمی بینمت حالا کجا میرید.لینو:لندن میریم اگه خواستی می تونم با رئیس پارک حرف بزنم تو سوآ هم بیاید.ا.ت:نمیشه قطعا میگه نه چون برای تو و هان دردسر میشه.
دوماه بعد....
الان دوماهه که لینو رفته و من تنهام.با سوآ زیاد میرم بیرون ولی دلم برای لینو تنگ شده.با سوآ تصمیم گرفتیم بریم لندن و سوپرایزشون کنیم برای کنسرتشون.بلیتمون رو گرفتیم و به سختی دوتا بلیت جلو گرفتیم.رفتیم لباس بخریم و یکم شیطنت کردیم و چیزایی خریدیم که شاید یکم عصبیشون کنه اما چون رو صحنه هستن نمی تونن ریکشنی نشون بدن.لباسایی که من و سوآ خریدیم یک شکل بودن یه تاپ مشکی بزای من و یکی قرمز برای سوآ و چنتا اکسسوری و چیزای دیگه.روز پروازمون رسید برای فرودگاه هدفونم رو دور گردنم انداختم و هودیم رو درست کردم.از سئولدتا لندن راه خیلی زیادی بود پس خوابیدیم.وقتی رسیدیم شب شده بود و ما هتلی رو گرفته بودیم که اعضا توش بودن.امشب اجرا بود و ما فردا قرار بود بریم.از توی چشمی تونستم ببینمشون چون توی همون طبقه بودیم ولی اونور بودیم.امشب تموم شد و ما فردا باید می رفتیم کنسرت.از ذوقی که داشتیم تا صبح خوابمون نبرد.بالاخره روز اجرا رسید و ما ساعت ۱۲بیدار شدیم و باید ساعت چهار اونجا می بودیم.لباسمون رو پوشیدیم آرایش کردیم اکسسوریمون رو وصل کردیم و موهامون رو درست کردیم فتو کارتمون رو به کیفون وصل کردیم و راه افتادیم.وقتی رسیدیم شده بود ساعت سه و نیم و کلی آدم بود رفتیم از اونجاهایی که چیز میز می فروختن لایت استیک و فتو کارت و تی شرت و لباس برای لایت استیکمون گرفتیم من لیبیت و سوآ هان کوکا.بالاخره در رو باز کردن و بدو بدو رفتیم تو.......
امیدوارم خوب شده باشه.شرط پارت بعدی۱۷ تا#linos
دوماه بعد....
الان دوماهه که لینو رفته و من تنهام.با سوآ زیاد میرم بیرون ولی دلم برای لینو تنگ شده.با سوآ تصمیم گرفتیم بریم لندن و سوپرایزشون کنیم برای کنسرتشون.بلیتمون رو گرفتیم و به سختی دوتا بلیت جلو گرفتیم.رفتیم لباس بخریم و یکم شیطنت کردیم و چیزایی خریدیم که شاید یکم عصبیشون کنه اما چون رو صحنه هستن نمی تونن ریکشنی نشون بدن.لباسایی که من و سوآ خریدیم یک شکل بودن یه تاپ مشکی بزای من و یکی قرمز برای سوآ و چنتا اکسسوری و چیزای دیگه.روز پروازمون رسید برای فرودگاه هدفونم رو دور گردنم انداختم و هودیم رو درست کردم.از سئولدتا لندن راه خیلی زیادی بود پس خوابیدیم.وقتی رسیدیم شب شده بود و ما هتلی رو گرفته بودیم که اعضا توش بودن.امشب اجرا بود و ما فردا قرار بود بریم.از توی چشمی تونستم ببینمشون چون توی همون طبقه بودیم ولی اونور بودیم.امشب تموم شد و ما فردا باید می رفتیم کنسرت.از ذوقی که داشتیم تا صبح خوابمون نبرد.بالاخره روز اجرا رسید و ما ساعت ۱۲بیدار شدیم و باید ساعت چهار اونجا می بودیم.لباسمون رو پوشیدیم آرایش کردیم اکسسوریمون رو وصل کردیم و موهامون رو درست کردیم فتو کارتمون رو به کیفون وصل کردیم و راه افتادیم.وقتی رسیدیم شده بود ساعت سه و نیم و کلی آدم بود رفتیم از اونجاهایی که چیز میز می فروختن لایت استیک و فتو کارت و تی شرت و لباس برای لایت استیکمون گرفتیم من لیبیت و سوآ هان کوکا.بالاخره در رو باز کردن و بدو بدو رفتیم تو.......
امیدوارم خوب شده باشه.شرط پارت بعدی۱۷ تا#linos
۱۶۴
۱۹:۲۶
شرطارو نمی رسونید؟بااااشههه منم دیگه نمیذارم#linos
۱۰۳
۱۱:۴۰
(عشق یهویی)part11راوی:ا.تاتاقا جدا جدا بود و من باید پیش لینو و سوآ هم پیش هان می خوابیدیم.وقتی رفتیم توی اتاق لینو سریع در رو بست و من وقتی اومدم برم داخل کمرم رو گروفت و من رو کشید سمت خودش انقدر سریع انجام داد که متوجه نشدم کی لبم در مماس لبش قرار گرفت.بلندم کرد و گذاشتتم روی تخت و یکم ازم فاصله گرفت.لینو:امروز خیلی قشنگ شده بودی.خجالت کشیدم.بغلم کرد.صبح که پا شدم بغلم کرده بود.لپش رو بوس کردم که یهو بیدار شد.سریع چشام رو بستم و خودم رو زدم به خواب که یهو لپم رو بوسید .بیدار شدم.بغلم کرد خیلی خیلی محکم.از جام بلند شدم و وقتی اومدم برم دستم رو کشید و من رو توی بغل خودش انداخت.ا.ت:هی لینو پاشو باید وسایلمون رو جمع کنیم.لینو:میدونم ا.ت فقط یکم.ا.ت:نه لینو بلند شو دیرمون میشه.از بغلش بلند شدم و رفتم سمتش و به زور بلندش کردم.دست و صورتمون رو شستیم و رفتیم وسایلمون رو جمع کردیم.یکی اومد و واسیلامون رو برد و وقتی برد ما هم رفتیم پایین برای صبحونه.چون بک آپ دنسر ها هم بودن کسی شک نمی کرد که هان و لینو تو رابطه هستن.صبحونه مون رو خوردیم و رفتیم سمت فرودگاه.وقتی رفتیم توی هواپیما هان و لینو پیش هم و من و سوآ هم پیش هم نشستیم.بالاخره بعد از ساعت ها پرواز رسیدیم به سئول.خیلی خیلی خسته بودم پس خیلی سریع رفتیم خونه.رفتم خونه ی خودم چون شب بچه هارو دعوت کرده بودم که بیان خونم پس باید خونه رو جمع و جور می کردم.بعد از تقریبا دو ساعت تمیز کردن خونه نشستم.وقتی نشستم خوابم برد و هیچ چیز دیگه ای نفهمیدم.
امیدوارم خوشتون اومده باشه ببخشید خیلی کم نوشتم شرط پارت بعدی ۱۲ تا.#linos
امیدوارم خوشتون اومده باشه ببخشید خیلی کم نوشتم شرط پارت بعدی ۱۲ تا.#linos
۹۲
۱۲:۰۳
(عشق یهویی)part10راوی:ا.ت وقتی نشستیم حدود یک ساعت طول کشید تا اجرا شروع بشه.بالاخره اجرا شروع شد و چشم من و سوآ فقط به دو نفر بود.لینو و هان.چند بار باهامون چشم تو چشم شدن ولی به خاطر شلوغی جمعیت متوجه ما نشدن.آخرای اجرا بود.شروع کردن به آب پاشیدن.بالاخره هان و لینو اومدن سمتمون اول بهمون لبخند زدن بعد لینو بهم زبون درازی کرد و بعدش آب پاشید سمتمون.خیس خالی بودیم.اجرا تموم شد اومدیم بریم که یه صدایی از پشت سرمون اومد.صدای پشت:خانم لی و خانم جیسونگ.آقای لینو و هان کارتون دارن من از طرف اونام.برگشتیم یه مرد بود گنده و هیکلی یکم ترسیدیم ولی با خودمون گفتیم که شاید واقعا از طرف هان و لینو باشه.مرده:با من بیاید میبرمتون پیششون.پشتش راه افتادیم پشت سرش.رفتیم توی یک زیرزمین.از اونجا بردمون توی یک اتاق در رو که باز کردیم پسرا با تعجب نگاهمون کردن.هان و لینو بدو بدو اومدن و بغلمون کردن همزمان چان و بقیه بدو بدو اومدن سمتمون و اونا هم بغلمون کردن.اون شب آخرین شب اجراشون بود و قرار بود فردا برگردن سئول پس گفتن که ما امشب پیششون بمونیم که فردا همه باهم بریم اما من استرس اینو گرفتم که برای هان و لینو مشکلی درست بشه برای اینکه با ما رفتن توی رابطه با اینکه کمپانی اکی بود ولی بازم استرس داشتم..
بچه ها من پارت ۱۱ و ۱۰ رو جابجا گذاشتممم.ببخشیددددد.#lino
بچه ها من پارت ۱۱ و ۱۰ رو جابجا گذاشتممم.ببخشیددددد.#lino
۶۳
۱۶:۳۵