لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل کانال کنشگری جامعه شناختی در ایران -دکتر سیده_مرجان_دبیری smd95@ک
۷۶۱ عضو

کانال کنشگری جامعه شناختی در ایران -دکتر سیده_مرجان_دبیری smd95@

اینجا صرفاً جامعه را "توصیف" نمی‌کنیم؛ بلکه با تکیه بر آگاهی، راهی برای "تغییر" و بهبودِ کیفیتِ زیستِ جمعی‌مان می یابیم.undefined تحلیلِ وقایعِ روز از دریچه‌ی علوم اجتماعیundefined واکاویِ دردهای مشترک و درمان های مدنیundefined از آگاهی تا کنشگری
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲۵ تیر
thumbnail
ما همه نا کاملیم
از انسان بودنمان نترسیم. از نا کامل بودن نترسیم. از نقص داشتن و از نرسیدن و نداشتن و ...!- شاید زندگی، پیدا کردن بخش‌هایی از خودمان در تکه‌تکه‌هایی از یک کُلِ منسجم است.- پیدا کردنی که به‌ اندازه‌ی یک عمر طول می‌کشد.اگر زندگی را اینگونه ببینیم، هر فرد، هر رخداد و هر رابطه‌ای می‌تواند بخشی از ما را به خودمان بشناساند.
برشی از کتاب یک کل منسجماثر ؛ پونه مقیمی
undefined https://ble.ir/smd95https://virasty.com/Dabiri1400
undefined۷
undefined۳
undefined۲

۱.۶K

۱۶:۰۹

۲۷ تیر
thumbnail
undefined رقص آدم‌ها در تالار تقدیرundefined#دکتر_سیده_مرجان_دبیری ‌«زندگی، بومِ بزرگی است که تقدیر، آدم‌ها را با رنگ‌های مختلف روی آن می‌کشد.‌برخی می‌آیند تا "خطّی از تجربه" باشند. مثل کتابی که در میانه راه باز می‌شود، ما را به تکاندن و تغییر وادار می‌کنند. آن‌ها شاید زخم بزنند، اما در حقیقت، جراحی روح ما هستند تا از پیله‌مان خارج شویم. آن‌ها می‌آیند تا به ما بفهمانند که "رشد"، تنها در دل سختی‌هاست.‌برخی دیگر، چون "نسیمی پاییزی" هستند. زیبا، رنگارنگ و گذرا! می‌آیند تا لبخندی بر لب بنشانند، خاطره‌ای خوش در دل بکارند و بعد، در سکوتی عمیق، با باد بروند. آن‌ها درس "رها کردن" را به ما می‌آموزند، اینکه هر چیزی، حتی زیباترین‌ها، زمان رفتنش را دارد.‌و اما معدودی هستند که چون "سایهٔ درختان دیرین" در زندگی ما ریشه می‌زنند. کسانی که نه با فصل‌ها می‌روند و نه با درس‌ها تمام می‌شوند. آن‌ها همان "خانه" هستند. همان جایی که هر چقدر از دنیا دور شویم، در نهایت به آغوششان برمی‌گردیم تا دوباره نفس بکشیم.‌بیایید امروز، از تمام کسانی که "درس" بودند سپاسگزار باشیم، برای کسانی که "فصل" بودند دلتنگ شویم و برای کسانی که "عمر" ما شدند، با تمام وجود بجنگیم.» undefinedundefined
‌undefined https://ble.ir/smd95https://virasty.com/Dabiri1400
undefined۱۲
undefined۲

۱.۵K

۹:۳۲

۲۸ تیر
undefinedundefinedرقصه‌ی آتش بر روی خاک جنوب...(مروری بر قصیده ی" جغد جنگ" ملک‌الشعرای بهار)undefined#دکتر_سیده_مرجان_دبیری
«بشنوید صدای بهار را، که در میانه‌ی غوغای جنگ، از "جغدی" می‌گوید که بر فراز ویرانه‌ها می‌نشیند...»‌در قصیده‌ی جنگ، کلمات مانند تیغ‌اند می‌برند، می‌سوزانند و بیدار می‌کنند. او از "مُرغُوای جنگ" می‌گوید؛همان غوغای شومی که آرامش را از چشم‌های خسته‌ی مادران می‌رباید.‌حالا بنگرید به جنوب‌ ! جایی که نخلستان‌های سبز، در آغوش آتش می‌سوزند. جنوب، همیشه چون قلبی تپنده در سینهٔ ایران بوده است. گرم، صبور و استوار. اما وقتی #شعله‌های_جنگ در #جنوب زبانه می‌کشد، گویی قصیده‌ی بهار دوباره نوشته می‌شود.‌این آتش، تنها خاکستر نمی‌سازد. بلکه در دل هر شعله، یک "خواستن" نهفته است. خواستن عدالت، خواستن پاسداری از خاک. جنوب، با هر شعله‌ای که می‌سوزد، فریاد می‌زند که: *«ما ریشه‌هایمان را در این خاک عمیق کرده‌ایم و هیچ طوفانی، هیچ غوغایی و هیچ جغد جنگی، نمی‌تواند ما را از تختی که بر روی شرافت ساخته‌ایم، پایین بکشد.»
و امروز، جنوب، این فریاد را با گوش‌هایش شنید و با قلبش پذیرفت.جنگ، در جنوب، تنها یک درگیری نظامی نیست؛ بلکه رقصه‌ی آتش بر روی زمین‌های پاک است.‌undefined https://ble.ir/smd95https://virasty.com/Dabiri1400‌
undefined۹
undefined۱

۱.۹K

۹:۵۳

۳ مرداد
undefined تروما، زنجیری که دیده نمی‌شود.undefined#دکتر_سیده_مرجان_دبیری
بسیاری از ما سال‌ها درگیر جنگی داخلی هستیم. جنگی با اضطراب‌های مزمن، افسردگی‌های بی‌دلیل و احساس پوچی عمیق.
به ما گفته‌اند که این‌ها «اختلالات روانی فردی» هستند و راه حلش، دارو یا جلسات روان‌کاوی است تا ما را دوباره به «چرخ‌دنده‌های کاربردی جامعه» تبدیل کند.
اما بیایید صادق باشیم: بسیاری از این تروماها، محصول عمدی ساختارها هستند.
#ترومای_جمعی در ایران، اتفاقی نیست که صرفاً «افتاده باشد». بلکه نتیجه‌ی دهه‌ها فقدان عدالت، سرکوب هویت و تجربه‌ی تکرار شونده‌ی «ناامیدی» است.
وقتی یک #جامعه را در وضعیت «بقا» قرار دهید، یعنی هر لحظه منتظر یک ضربه‌ی پیش‌بینی نشده باشد، در واقع دارید سیستم عصبی کل یک نسل را فلج می‌کنید.
تروما، ابزار کنترل است.جامعه‌ای که دچار ترومای جمعی باشد، جامعه‌ای است که می‌ترسد. جامعه‌ای که در آن افراد به جای تکیه بر یکدیگر، در انزوای درد خود غرق می‌شوند.
تروما باعث می‌شود ما به جای پرسیدن «چه کسی این وضعیت را ایجاد کرد؟»، از خودمان بپرسیم «من چه مشکلی دارم که خوشبخت نیستم؟».
این یعنی تبدیل «رنج اجتماعی» به «بیماری فردی». و این بزرگترین پیروزی ساختارهای سرکوب گر است. اینکه شما را متقاعد کنند که دردتان، فقط متعلق به خودتان است و ربطی به جهان بیرون ندارد.
رهایی، از کجا شروع می‌شود؟اولین قدم برای شکستن این زنجیر، «*سیاست‌زدایی از درد*» نیست، بلکه «*اجتماعی کردن درد*» است. باید بفهمیم که اضطراب ما، صدای اعتراض ناخودآگاه ما به وضعیتی است که پذیرفتنی نیست. خستگی ما، واکنش طبیعی به دنیایی است که انسانیت را نادیده می‌گیرد.
ترمیم اجتماعی، با «تأیید رنج» شروع می‌شود.
وقتی بفهمیم که «من تنها نیستم که این‌گونه می‌سوزم»، درد ما از یک «بیماری» به یک «آگاهی» تبدیل می‌شود.
بیدار شوید!دردهایتان را به عنوان یک «عیب» نبینید، بلکه آن‌ها را به عنوان «سندهایی» از جنایات ساختارهای اجتماعی ببینید. تنها راه درمان #تروماهای_جمعی، بازگشت به «#ما» است.
بازگشت به همبستگی، به شناسایی متقابل و به این باور که هیچ‌کدام از ما، در تنهایی‌اش نجات نمی‌یابد.
undefined https://ble.ir/smd95https://virasty.com/Dabiri1400
undefined۷
undefined۱

۱.۲K

۹:۰۵

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

۷ مرداد
undefined دل به راه تو دادم و پاها به زنجیر، جامانده‌ام اما، قلبم در تکاپوی توست.
undefined همسفرِ نامرئیundefined#دکتر_سیده_مرجان_دبیری
تا به حال پیش آمده که جایی را با تمام وجود لمس کنید، در حالی که هرگز پایتان به آنجا نرسیده است؟ یا بخواهید دستی را بفشارید که فرسنگ‌ها با شما فاصله دارد و انگار تمام دنیا بین شماست؟
من امروز «#جامانده‌ام». نه از یک شهر، نه از یک دیدار؛ من از «#سفر_عشق» جامانده‌ام.
هر بار که چشمم به تصویر جاده‌های مشایه می‌افتد، تکه‌ای از روحم را می‌بینم که در میان آن جمعیت جاری است. حس می‌کنم در کنار آن دست‌های گرم، در میانه‌ی آن خستگی‌های شیرین و در امتداد اشک‌هایی که قلب را می‌شویند، من هم هستم.
دلتنگی من، ناتمام است...
چون هیچ کلامی، هیچ تصویری و هیچ خاطره‌ای نمی‌تواند جایگزین بوی خاک، سرمای هوا و شور آن جمع بی‌قید و شرط شود.
من امروز با شما می‌روم، با هر قدمتان، با هر دعایتان، تکه‌ای از اشتیاق من را به مقصد برسانید.
برای تمام کسانی که قلبشان در کربلاست اما پاهایشان در خانه؛
صبوری کنید...
چرا که دعوت واقعی، درست از دل همین دلتنگی‌های عمیق آغاز می‌شود.
حسین جان:گاهی دوستت می دارمگاهی دوست ترت می دارم میانگین که بگیری، برایت می میرم...!
undefined https://ble.ir/smd95https://virasty.com/Dabiri1400
undefined۱۰
undefined۲

۱.۱K

۱۰:۱۷

۱۰ مرداد
undefined رقصِ دو اقیانوس undefinedundefinedundefined#دکتر_سیده_مرجان_دبیری
باران تندی می‌بارید و صدای برخورد قطره‌ها بر سقف فلزی، شبیه به ضرب‌آهنگ یک ساعت قدیمی بود که می‌خواست زمان را متوقف کند.
آن‌ها در فضای کوچکی از اتاق ایستاده بودند. نه آنقدر نزدیک که بوی تنِ هم را حس کنند و نه آنقدر دور که بتوانند از تلاطم نگاه‌هایشان بگریزند.
او، با دستانی گره‌خورده، به پنجره چشم دوخته بود. در ذهنش، جهانِ خودش را می‌دید. جهانی که سال‌ها با دقت و وسواس ساخته بود. دیوارهایی از منطق، حصارهایی از تجربه و قلعه‌ای از تکبر و سکوت. او سال‌ها یاد گرفته بود که در این قلعه تنها باشد تا زخمی نشود. اما حالا، حضور آن یکی، مثل رعدی در دل این سکوت بود.
او به آرامی گفت: «می‌دانی... گاهی از تو می‌ترسم.»صدایش لرزید، انگار که اعتراف به ترس، اولین تکه از دیوارهای قلعه‌اش را فرو بریزد.
«می‌ترسم چون تو شبیه هیچ‌کدام از خاطرات من نیستی. تو از اقلیمی آمده‌ای که زبانش را نمی‌شناسم. تو جسارت می‌کنی که به نقاط تاریک جهانِ من چراغ بزنی، و من... من سال‌ها عادت کرده بودم که در تاریکی‌هایم امن باشم.»
دیگری، بدون اینکه کلمه‌ای بگوید، یک قدم جلو آمد. صدای کفشش روی کف چوبی اتاق، صدای یک تصمیم بود. او لبخندی زد که بیشتر شبیه به یک درک عمیق بود تا یک شادی ساده!
او پاسخ داد: «من هم می‌ترسیدم. من هم در جهان خودم پادشاهی می‌کردم و فکر می‌کردم کامل هستم. اما وقتی تو را دیدم، فهمیدم که کمال، در نبود نقص نیست، بلکه در جسارت پذیرش نقص‌هاست. من هم جسارت کردم که از امنیت تنهایی‌ام خارج شوم. می‌دانستم که اگر به تو نزدیک شوم، شاید بخشی از من بشکند، شاید باورهایم به چالش کشیده شود، شاید حتی گم شوم... اما ترجیح دادم گم شوم در تو، تا اینکه در تنهایی خودم گم بمانم.»
لحظه‌ای سکوت برقرار شد. سکوتی که در آن، تمام تضادها، تمام بحث‌های بی‌پایان و تمام تفاوت‌هایشان، مثل غباری در باد پراکنده شدند.
او پرسید: «اما مگر نمی‌بینی؟ ما تضادهای زیادی داریم. ما گاهی حتی نمی‌توانیم در یک جمله با هم توافق کنیم. آیا این تلاطم، نشانه این نیست که ما در هیچ‌کدام از جهان‌های هم جایی نداریم؟»*
او دستش را جلو آورد و با لطافتی بی‌نظیر، گونه‌ی او را لمس کرد. انگار می‌خواست بگوید که تفاوت‌ها، مانع نیستند، بلکه «پل» هستند. «ببین... وقتی دو موج از دو جهت مخالف به هم می‌رسند، در لحظه‌ی برخورد، کف می‌کنند و فریاد می‌زنند. تلاطم به اوج می‌رسد. اما درست بعد از آن فریاد است که یک اقیانوس وسیع‌تر شکل می‌گیرد. من نمی‌خواهم تو شبیه من شوی، و نمی‌خواهم تو را در قالب جهان خودم بگنجانم. من می‌خواهم جسارت کنم و تو را همان‌طور که هستی ببینم.با تمام تضادهایت، با تمام تفاوت‌هایت.
در آن لحظه، قلعه‌های قدیمی فرو ریختند. تلاطم برخورد دو جهان، به آرامش عجیبی تبدیل شد. آن‌ها فهمیدند که عشق، نه در شباهت، بلکه در جسارتِ عبور از «من» برای رسیدن به «ما»ست.
باران بند آمده بود و در افق، نوری کمرنگ ظاهر شد. نوری که خبر از تولد جهانی جدید می‌داد. جهانی که نه متعلق به او بود و نه متعلق به دیگری، بلکه متعلق به «ما» بود. undefined
undefined https://ble.ir/smd95https://virasty.com/Dabiri1400
undefined۱۸
undefined۲
undefined۱

۱.۲K

۱۴:۱۹

۱۵ مرداد
undefined یکپارچگی رنج در کوچه پس کوچه های شهرundefined#دکتر_سیده_مرجان_دبیری

این روزها اگر گوش بایستی، صدای یکپارچگی رنج از دیوارهای خشتی تا آپارتمانهای لاکچری به گوش میرسد. رنجی که دیگر رنگ و نژاد و طبقه نمیشناسد.
🛖در کوچه های پایین شهر،
روزگار رنگ دگری دارد.مردمی از جنس آه و دم...!هر طرفش را که می نگری، انگار خاک مرده پاشیده اند.حتی دیگر صدای دخترکان و پسرکان توپ به دست هم نمی آید. حتما حرفی برای گفتن نیست.
undefinedخیابانهای بالای شهر
اینجا هم دیگر رونق گذشته را ندارد باور کن دوردورهای الکی نیز امان از احساسات جوانان بریده. صورتحساب هایی که به وقتش با افتخار پرداخت می شدند. و حالا منوی هر کافه و رستوران با قیمت های نجومی، می تواند خنده تلخی را بر لب بنشاند. آن هم خنده ای که به پنجه کلاغیه دور چشم نمی رسند. حتما اینجا هم داستانی برای گفتن نیست.
undefined اتوبوس های درون شهری خط میدان آزادی
خیلی اهل سیر و جابجایی با اتوبوس نیستم ، نه برای ابنکه دوست نداشته باشم. آخِر، مسیرم به هیچکدام از این ایستگاه ها نمی خورد. صدای خفقان مردان و زنانِ از پا در آمده.که از صبح خروس خوان تا کله ی شب برای تکه ای نان به هر سو دوانند و سر آخر آنچه نصیبشان می شود اجاره بهای خانه است و قرض های دستی که از اقوام و همکار گرفته اند. دیدم و شنیدم اینجا هم سخنی برای گفتن نیست.
undefined دانشگاه تهران در حوالی انقلابجنگ دمار از روزگار درس و کتاب و مدرسه در آورده! معلمان خسته از هم کلامی با دیوارها و دانش آموز و دانشجویانی که فارغ از صندلی کلاس، کتابی از فریدون مشیری ورق می زنند و ناگهان شعر «بانگ جرس»!«دل کندن از این خانه و جان کندن از این باغ...»و زخم کهنه ای که سر باز می کند...! این شعر دیگر درباره یک خیابان نیست، درباره زندگی شان است و روزگاری که به خوشی گذرانده نشد. گشتم و اینجا هم سخنی برای گفتن نبود.
undefined شب در خانه های اجاره ای
مادر خانواده چراغ اتاق را خاموش میکند. صورتحساب برق را دیده. دختر نوجوانش در تاریکی میگوید: «مامان، همه کلاس زبان می روند جز من.» مادر جوابی ندارد. فقط دستی روی موهایش میکشد. حتما فردا باید تکه های طلای انباشته اش را بفروشد. اصلا حق انتخاب ندارد!اینجا هم با تمام سکوتش سخنی برای گفتن نداشت.
🩺 مطب پزشکی در غرب تهران آنجا که من هم ساکنمپیرمردی با عصا، نسخه را از جیب درمی آورد. داروخانه؛ «این دارو خیلی گران است، و تلخندکی بر روی لب، بلاخره به این زندگی عادت نکردم.»خدای من اینجا هم سخنی برای گفتن نبود.
undefined کوچه ها در شب، جایی که پسرکان جوان با دوستانشان قدم میزنند. تا عرض اندام کنند و خودی نشان دهند. آخر جوانی است و هزار راه نرفته.حوصله ای برای راه رفتن نیست شاید بوی برگر های دست ساز و کباب های ستارخان خاطرشان را آزرده می کند. به سمت خانه می روند که از طمع خوردن در امان باشند.می ماند چشمانی که غم رفتن را تاب می آورند.اینجا را هم دیدم، سخنی برای گفتن نبود.
نمی دانم چه بر سر شهر آمده!!!
این کوچه پس کوچه ها دیگر جای رمق ندارند. همه چیز رنگ باخته. در ویترین مغازه ها کالا هست اما مشتری نیست. در خانه ها پول هست اما دل نیست. تورم فقط قیمتها را بالا نبرده، آستانه تحمل را پایین آورده است.
جالب اینکه:
همه ی این آدمها در یک چیز مشترکند:
از فردا نمی ترسند، از امروز خسته اند.

اگر روزی کسی بپرسد ایران در این سالها چه تجربه ای داشت، حتما خواهم گفت: «تجربه ی یکپارچگی رنج در کوچه پس کوچه های شهری که حتی خنده هایش هم بوی نان خشک میداد.»
undefined https://ble.ir/smd95https://virasty.com/Dabiri1400
undefined۹
undefined۳
undefined۲
undefined۱

۱.۳K

۱۶:۰۲

۳۰ مرداد
undefined عقب‌گرد در حقوق زنان؛ وقتی تعهدات کمرنگ می‌شوند!undefined#دکتر_سیده_مرجان_دبیری
مثل همیشه که در لابلای کاغذهای خط دار دادگاهها با آرم عدالت، به دنبال چرایی پاسخ می چرخیدم زیر چشمی نگاهی به زنان آشفته از رفتار عدالت انداختم. راهروها مملو از زنان و دختران محق برای کسب جایگاه زنانه ی خود بودن.
آخر اینجا مامن دل‌های شکسته ی برخی از زنانی ست که نه مردانشان، که روزگار هم امان از کفشان بریده بود!
نجواهای بی پناهشان را که گوش می کردم دم از بی عدالتی می زدند.حتما یا راه را اشتباه رفته اند، یا مکان، مکان عدالت نبود پس!‌عدالت، نه یک مفهوم انتزاعی، که یک سازه‌ی دقیق از تعادل است.در هر نظام حقوقی، حمایت از حقوق یک گروه (#زنان)، با میزان و کیفیت تعهدات گروه دیگر (#مردان) گره خورده است. اما امروز، ما با پدیده‌ای روبرو هستیم که می‌توان آن را «فرآیند تخلیه سنگر» نامید.
وقتی فشارها برای کاهش تعهدات مالی مردان بالا می‌گیرد، اگر این تغییر با تقویت سازوکارهای حمایتی همراه نباشد، نه با یک «اصلاح»، بلکه با یک «عقب‌گرد» روبرو خواهیم بود. کمرنگ شدن تعهدات، یعنی کمرنگ شدن حلقه‌ی امنیت حقوقی زنان.‌ما نباید اجازه دهیم که در مسیرِ ساده‌سازیِ قوانین یا کاهش فشارهای اقتصادی، سنگرهای حمایتی زنان یکی پس از دیگری فرو بریزند.
عدالت زمانی معنا پیدا می‌کند که کاهش یک بار، باعث خالی شدن جای خالی حمایت در زندگی زنان نشود. عقب‌گرد در حقوق، یعنی بازگشت به روزهایی که امنیت زن، در برابر بی‌ثباتی‌های زندگی، بسیار شکننده‌تر بود.آیا واقعاً می‌توان از «تعهدات» کاست، بدون اینکه «حقوق» قربانی شود؟‌ما شاهد وضعیتی هستیم که در آن، همزمان با تلاش برای سبک کردن مسئولیت‌های مالی مردان، حمایت‌های حقوقی از زنان به بن‌بست رسیده است.این یعنی یک حرکت رو به عقب! undefined‌تصور کنید دیواری را که سال‌ها برای محافظت از حقوق زنان ساخته شده، دانه دانه تخریب کنیم، با این استدلال که «دیوار سنگین است و باید سبک شود». نتیجه؟نه سبک شدن بار، بلکه خالی شدن فضای امنیتی!‌ما نباید اجازه دهیم این توازن ظریف، به نفع بی‌ثباتی حقوقی زنان تمام شود. #حقوق_زنان، خط قرمز #عدالت است، نه کالایی که در مذاکره برای کاهش تعهدات، قربانی شود.#حلقه_مفقوده_حقوق_زنان
‌undefined https://ble.ir/smd95https://virasty.com/Dabiri1400
undefined۶
undefined۳
undefined۱

۸۳۱

۱۲:۳۰

۱ شهریور
thumbnail
زنان سرپرست خانوار و مشکلات عدیده شان
undefined https://ble.ir/smd95https://virasty.com/Dabiri1400
undefined۲
undefined۲

۴۵

۱۸:۴۹