ما همه نا کاملیم
از انسان بودنمان نترسیم. از نا کامل بودن نترسیم. از نقص داشتن و از نرسیدن و نداشتن و ...!- شاید زندگی، پیدا کردن بخشهایی از خودمان در تکهتکههایی از یک کُلِ منسجم است.- پیدا کردنی که به اندازهی یک عمر طول میکشد.اگر زندگی را اینگونه ببینیم، هر فرد، هر رخداد و هر رابطهای میتواند بخشی از ما را به خودمان بشناساند.
برشی از کتاب یک کل منسجماثر ؛ پونه مقیمی
https://ble.ir/smd95https://virasty.com/Dabiri1400
از انسان بودنمان نترسیم. از نا کامل بودن نترسیم. از نقص داشتن و از نرسیدن و نداشتن و ...!- شاید زندگی، پیدا کردن بخشهایی از خودمان در تکهتکههایی از یک کُلِ منسجم است.- پیدا کردنی که به اندازهی یک عمر طول میکشد.اگر زندگی را اینگونه ببینیم، هر فرد، هر رخداد و هر رابطهای میتواند بخشی از ما را به خودمان بشناساند.
برشی از کتاب یک کل منسجماثر ؛ پونه مقیمی
۱.۶K
۱۶:۰۹
۱.۵K
۹:۳۲
«بشنوید صدای بهار را، که در میانهی غوغای جنگ، از "جغدی" میگوید که بر فراز ویرانهها مینشیند...»در قصیدهی جنگ، کلمات مانند تیغاند میبرند، میسوزانند و بیدار میکنند. او از "مُرغُوای جنگ" میگوید؛همان غوغای شومی که آرامش را از چشمهای خستهی مادران میرباید.حالا بنگرید به جنوب ! جایی که نخلستانهای سبز، در آغوش آتش میسوزند. جنوب، همیشه چون قلبی تپنده در سینهٔ ایران بوده است. گرم، صبور و استوار. اما وقتی #شعلههای_جنگ در #جنوب زبانه میکشد، گویی قصیدهی بهار دوباره نوشته میشود.این آتش، تنها خاکستر نمیسازد. بلکه در دل هر شعله، یک "خواستن" نهفته است. خواستن عدالت، خواستن پاسداری از خاک. جنوب، با هر شعلهای که میسوزد، فریاد میزند که: *«ما ریشههایمان را در این خاک عمیق کردهایم و هیچ طوفانی، هیچ غوغایی و هیچ جغد جنگی، نمیتواند ما را از تختی که بر روی شرافت ساختهایم، پایین بکشد.»
و امروز، جنوب، این فریاد را با گوشهایش شنید و با قلبش پذیرفت.جنگ، در جنوب، تنها یک درگیری نظامی نیست؛ بلکه رقصهی آتش بر روی زمینهای پاک است.
۱.۹K
۹:۵۳
بسیاری از ما سالها درگیر جنگی داخلی هستیم. جنگی با اضطرابهای مزمن، افسردگیهای بیدلیل و احساس پوچی عمیق.
به ما گفتهاند که اینها «اختلالات روانی فردی» هستند و راه حلش، دارو یا جلسات روانکاوی است تا ما را دوباره به «چرخدندههای کاربردی جامعه» تبدیل کند.
اما بیایید صادق باشیم: بسیاری از این تروماها، محصول عمدی ساختارها هستند.
#ترومای_جمعی در ایران، اتفاقی نیست که صرفاً «افتاده باشد». بلکه نتیجهی دههها فقدان عدالت، سرکوب هویت و تجربهی تکرار شوندهی «ناامیدی» است.
وقتی یک #جامعه را در وضعیت «بقا» قرار دهید، یعنی هر لحظه منتظر یک ضربهی پیشبینی نشده باشد، در واقع دارید سیستم عصبی کل یک نسل را فلج میکنید.
تروما، ابزار کنترل است.جامعهای که دچار ترومای جمعی باشد، جامعهای است که میترسد. جامعهای که در آن افراد به جای تکیه بر یکدیگر، در انزوای درد خود غرق میشوند.
تروما باعث میشود ما به جای پرسیدن «چه کسی این وضعیت را ایجاد کرد؟»، از خودمان بپرسیم «من چه مشکلی دارم که خوشبخت نیستم؟».
این یعنی تبدیل «رنج اجتماعی» به «بیماری فردی». و این بزرگترین پیروزی ساختارهای سرکوب گر است. اینکه شما را متقاعد کنند که دردتان، فقط متعلق به خودتان است و ربطی به جهان بیرون ندارد.
رهایی، از کجا شروع میشود؟اولین قدم برای شکستن این زنجیر، «*سیاستزدایی از درد*» نیست، بلکه «*اجتماعی کردن درد*» است. باید بفهمیم که اضطراب ما، صدای اعتراض ناخودآگاه ما به وضعیتی است که پذیرفتنی نیست. خستگی ما، واکنش طبیعی به دنیایی است که انسانیت را نادیده میگیرد.
ترمیم اجتماعی، با «تأیید رنج» شروع میشود.
وقتی بفهمیم که «من تنها نیستم که اینگونه میسوزم»، درد ما از یک «بیماری» به یک «آگاهی» تبدیل میشود.
بیدار شوید!دردهایتان را به عنوان یک «عیب» نبینید، بلکه آنها را به عنوان «سندهایی» از جنایات ساختارهای اجتماعی ببینید. تنها راه درمان #تروماهای_جمعی، بازگشت به «#ما» است.
بازگشت به همبستگی، به شناسایی متقابل و به این باور که هیچکدام از ما، در تنهاییاش نجات نمییابد.
۱.۲K
۹:۰۵
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
تا به حال پیش آمده که جایی را با تمام وجود لمس کنید، در حالی که هرگز پایتان به آنجا نرسیده است؟ یا بخواهید دستی را بفشارید که فرسنگها با شما فاصله دارد و انگار تمام دنیا بین شماست؟
من امروز «#جاماندهام». نه از یک شهر، نه از یک دیدار؛ من از «#سفر_عشق» جاماندهام.
هر بار که چشمم به تصویر جادههای مشایه میافتد، تکهای از روحم را میبینم که در میان آن جمعیت جاری است. حس میکنم در کنار آن دستهای گرم، در میانهی آن خستگیهای شیرین و در امتداد اشکهایی که قلب را میشویند، من هم هستم.
دلتنگی من، ناتمام است...
چون هیچ کلامی، هیچ تصویری و هیچ خاطرهای نمیتواند جایگزین بوی خاک، سرمای هوا و شور آن جمع بیقید و شرط شود.
من امروز با شما میروم، با هر قدمتان، با هر دعایتان، تکهای از اشتیاق من را به مقصد برسانید.
برای تمام کسانی که قلبشان در کربلاست اما پاهایشان در خانه؛
صبوری کنید...
چرا که دعوت واقعی، درست از دل همین دلتنگیهای عمیق آغاز میشود.
حسین جان:گاهی دوستت می دارمگاهی دوست ترت می دارم میانگین که بگیری، برایت می میرم...!
۱.۱K
۱۰:۱۷
باران تندی میبارید و صدای برخورد قطرهها بر سقف فلزی، شبیه به ضربآهنگ یک ساعت قدیمی بود که میخواست زمان را متوقف کند.
آنها در فضای کوچکی از اتاق ایستاده بودند. نه آنقدر نزدیک که بوی تنِ هم را حس کنند و نه آنقدر دور که بتوانند از تلاطم نگاههایشان بگریزند.
او، با دستانی گرهخورده، به پنجره چشم دوخته بود. در ذهنش، جهانِ خودش را میدید. جهانی که سالها با دقت و وسواس ساخته بود. دیوارهایی از منطق، حصارهایی از تجربه و قلعهای از تکبر و سکوت. او سالها یاد گرفته بود که در این قلعه تنها باشد تا زخمی نشود. اما حالا، حضور آن یکی، مثل رعدی در دل این سکوت بود.
او به آرامی گفت: «میدانی... گاهی از تو میترسم.»صدایش لرزید، انگار که اعتراف به ترس، اولین تکه از دیوارهای قلعهاش را فرو بریزد.
«میترسم چون تو شبیه هیچکدام از خاطرات من نیستی. تو از اقلیمی آمدهای که زبانش را نمیشناسم. تو جسارت میکنی که به نقاط تاریک جهانِ من چراغ بزنی، و من... من سالها عادت کرده بودم که در تاریکیهایم امن باشم.»
دیگری، بدون اینکه کلمهای بگوید، یک قدم جلو آمد. صدای کفشش روی کف چوبی اتاق، صدای یک تصمیم بود. او لبخندی زد که بیشتر شبیه به یک درک عمیق بود تا یک شادی ساده!
او پاسخ داد: «من هم میترسیدم. من هم در جهان خودم پادشاهی میکردم و فکر میکردم کامل هستم. اما وقتی تو را دیدم، فهمیدم که کمال، در نبود نقص نیست، بلکه در جسارت پذیرش نقصهاست. من هم جسارت کردم که از امنیت تنهاییام خارج شوم. میدانستم که اگر به تو نزدیک شوم، شاید بخشی از من بشکند، شاید باورهایم به چالش کشیده شود، شاید حتی گم شوم... اما ترجیح دادم گم شوم در تو، تا اینکه در تنهایی خودم گم بمانم.»
لحظهای سکوت برقرار شد. سکوتی که در آن، تمام تضادها، تمام بحثهای بیپایان و تمام تفاوتهایشان، مثل غباری در باد پراکنده شدند.
او پرسید: «اما مگر نمیبینی؟ ما تضادهای زیادی داریم. ما گاهی حتی نمیتوانیم در یک جمله با هم توافق کنیم. آیا این تلاطم، نشانه این نیست که ما در هیچکدام از جهانهای هم جایی نداریم؟»*
او دستش را جلو آورد و با لطافتی بینظیر، گونهی او را لمس کرد. انگار میخواست بگوید که تفاوتها، مانع نیستند، بلکه «پل» هستند. «ببین... وقتی دو موج از دو جهت مخالف به هم میرسند، در لحظهی برخورد، کف میکنند و فریاد میزنند. تلاطم به اوج میرسد. اما درست بعد از آن فریاد است که یک اقیانوس وسیعتر شکل میگیرد. من نمیخواهم تو شبیه من شوی، و نمیخواهم تو را در قالب جهان خودم بگنجانم. من میخواهم جسارت کنم و تو را همانطور که هستی ببینم.با تمام تضادهایت، با تمام تفاوتهایت.
در آن لحظه، قلعههای قدیمی فرو ریختند. تلاطم برخورد دو جهان، به آرامش عجیبی تبدیل شد. آنها فهمیدند که عشق، نه در شباهت، بلکه در جسارتِ عبور از «من» برای رسیدن به «ما»ست.
باران بند آمده بود و در افق، نوری کمرنگ ظاهر شد. نوری که خبر از تولد جهانی جدید میداد. جهانی که نه متعلق به او بود و نه متعلق به دیگری، بلکه متعلق به «ما» بود.
۱.۲K
۱۴:۱۹
این روزها اگر گوش بایستی، صدای یکپارچگی رنج از دیوارهای خشتی تا آپارتمانهای لاکچری به گوش میرسد. رنجی که دیگر رنگ و نژاد و طبقه نمیشناسد.
🛖در کوچه های پایین شهر،
روزگار رنگ دگری دارد.مردمی از جنس آه و دم...!هر طرفش را که می نگری، انگار خاک مرده پاشیده اند.حتی دیگر صدای دخترکان و پسرکان توپ به دست هم نمی آید. حتما حرفی برای گفتن نیست.
اینجا هم دیگر رونق گذشته را ندارد باور کن دوردورهای الکی نیز امان از احساسات جوانان بریده. صورتحساب هایی که به وقتش با افتخار پرداخت می شدند. و حالا منوی هر کافه و رستوران با قیمت های نجومی، می تواند خنده تلخی را بر لب بنشاند. آن هم خنده ای که به پنجه کلاغیه دور چشم نمی رسند. حتما اینجا هم داستانی برای گفتن نیست.
خیلی اهل سیر و جابجایی با اتوبوس نیستم ، نه برای ابنکه دوست نداشته باشم. آخِر، مسیرم به هیچکدام از این ایستگاه ها نمی خورد. صدای خفقان مردان و زنانِ از پا در آمده.که از صبح خروس خوان تا کله ی شب برای تکه ای نان به هر سو دوانند و سر آخر آنچه نصیبشان می شود اجاره بهای خانه است و قرض های دستی که از اقوام و همکار گرفته اند. دیدم و شنیدم اینجا هم سخنی برای گفتن نیست.
مادر خانواده چراغ اتاق را خاموش میکند. صورتحساب برق را دیده. دختر نوجوانش در تاریکی میگوید: «مامان، همه کلاس زبان می روند جز من.» مادر جوابی ندارد. فقط دستی روی موهایش میکشد. حتما فردا باید تکه های طلای انباشته اش را بفروشد. اصلا حق انتخاب ندارد!اینجا هم با تمام سکوتش سخنی برای گفتن نداشت.
🩺 مطب پزشکی در غرب تهران آنجا که من هم ساکنمپیرمردی با عصا، نسخه را از جیب درمی آورد. داروخانه؛ «این دارو خیلی گران است، و تلخندکی بر روی لب، بلاخره به این زندگی عادت نکردم.»خدای من اینجا هم سخنی برای گفتن نبود.
نمی دانم چه بر سر شهر آمده!!!
این کوچه پس کوچه ها دیگر جای رمق ندارند. همه چیز رنگ باخته. در ویترین مغازه ها کالا هست اما مشتری نیست. در خانه ها پول هست اما دل نیست. تورم فقط قیمتها را بالا نبرده، آستانه تحمل را پایین آورده است.
جالب اینکه:
همه ی این آدمها در یک چیز مشترکند:
از فردا نمی ترسند، از امروز خسته اند.
اگر روزی کسی بپرسد ایران در این سالها چه تجربه ای داشت، حتما خواهم گفت: «تجربه ی یکپارچگی رنج در کوچه پس کوچه های شهری که حتی خنده هایش هم بوی نان خشک میداد.»
۱.۳K
۱۶:۰۲
مثل همیشه که در لابلای کاغذهای خط دار دادگاهها با آرم عدالت، به دنبال چرایی پاسخ می چرخیدم زیر چشمی نگاهی به زنان آشفته از رفتار عدالت انداختم. راهروها مملو از زنان و دختران محق برای کسب جایگاه زنانه ی خود بودن.
آخر اینجا مامن دلهای شکسته ی برخی از زنانی ست که نه مردانشان، که روزگار هم امان از کفشان بریده بود!
نجواهای بی پناهشان را که گوش می کردم دم از بی عدالتی می زدند.حتما یا راه را اشتباه رفته اند، یا مکان، مکان عدالت نبود پس!عدالت، نه یک مفهوم انتزاعی، که یک سازهی دقیق از تعادل است.در هر نظام حقوقی، حمایت از حقوق یک گروه (#زنان)، با میزان و کیفیت تعهدات گروه دیگر (#مردان) گره خورده است. اما امروز، ما با پدیدهای روبرو هستیم که میتوان آن را «فرآیند تخلیه سنگر» نامید.
وقتی فشارها برای کاهش تعهدات مالی مردان بالا میگیرد، اگر این تغییر با تقویت سازوکارهای حمایتی همراه نباشد، نه با یک «اصلاح»، بلکه با یک «عقبگرد» روبرو خواهیم بود. کمرنگ شدن تعهدات، یعنی کمرنگ شدن حلقهی امنیت حقوقی زنان.ما نباید اجازه دهیم که در مسیرِ سادهسازیِ قوانین یا کاهش فشارهای اقتصادی، سنگرهای حمایتی زنان یکی پس از دیگری فرو بریزند.
عدالت زمانی معنا پیدا میکند که کاهش یک بار، باعث خالی شدن جای خالی حمایت در زندگی زنان نشود. عقبگرد در حقوق، یعنی بازگشت به روزهایی که امنیت زن، در برابر بیثباتیهای زندگی، بسیار شکنندهتر بود.آیا واقعاً میتوان از «تعهدات» کاست، بدون اینکه «حقوق» قربانی شود؟ما شاهد وضعیتی هستیم که در آن، همزمان با تلاش برای سبک کردن مسئولیتهای مالی مردان، حمایتهای حقوقی از زنان به بنبست رسیده است.این یعنی یک حرکت رو به عقب!
۸۳۱
۱۲:۳۰