گفت:« هرچه او آرام بود، قلب من بیقراری میکرد، حرف توی سینهام پَرپَر میزد که از زبانم بپرد و من محکم مشت کرده بودمش. چندبار لب گزیدم اما نتوانستم حریفش بشوم. بهزحمت جانم را جمع کردم. گفتم من بیستوچند سال است همسر توام. برایت چهار فرزند به دنیا آوردهام و هر چهارتا را حافظ قرآن کردهام. آیا حقی بر تو دارم؟ شیخ گفت حتما صاحب حقی، تو حق بزرگی به گردن من داری. من این بچهها و آرامش خانه را از تو دارم. گفتم از امشب تمام حقم بر تو حلال! بگذار بروم تشییع سید قائد!
شیخ سکوت کرد. سر پایین انداخت و رفت توی اتاقش. من ماندم و چهکنم چهکنمهایم. چهار صبح لباس پوشید که برود حرم امیرالمومنین(ع) برای آداب رسمی قبل از تشییع. دوبار باغچه را رد کرد و تا دم در رفت اما باز برگشت. بار سوم از در بیرون رفت و من که از پشت پرده میپاییدمش ناامید نشستم بر سجاده. یکباره صدای پیامک آمد؛ گفته بود هرچه خودت درست میدانی بکُن. بعد هم صدای ماشین آمد که از جلوی در خانه کَنده شد.
حالا من بودم و دخترها و چیزی که در جادهی نجف به کربلا منتظرم بود و نمیدانستم باید خودم و دخترها را چطور در آن جمع مردانه جا بدهم. دخترها را بیدار کردم تا آماده شوند. گفتم چهل دقیقه پیاده راه داریم. تمام راه را ختم قرآن میکنیم و زمان انتظار را. برق چشمهایشان دلگرمم کرد.»
خانهی زینب در شهرکی انگلیسیساز است که پس از دولت بعث به مردم فروخته شده. شهرکی سبز و آباد و امروزی، بین نجف و فرودگاه.
گفت:«خودمان را رساندیم به جاده نجف_کربلا. و در مسیر هزار بهانه و راه در ذهنم تراشیدم برای توجیه عبور از قاعدهها و رسمها. هنوز خانههای شهرک تمام نشده بود و جاده به چشمم نمیآمد که دیدم ردیفی سیاهپوش از زنها بر کنارههای جاده نشسته و ایستادهاند. ما تنها نبودیم! شبی که رفته بود زنهای زیادی از حقوقشان برای حضور در مراسم تشییع گذشته بودند.
گرما تنوره میکشید اما هیچکس بنای ترک جاده را نداشت. من تا امروز چنین تشییعی از بزرگان در عراق ندیده بودم. از زمین آدم میجوشید. همه چیز معطل مانده بود فقط برای عبور او.
هرچه ایستادم پیکر امام نیامد. پنج ساعت گذشته بود. آفتاب تیز شده بود و دختر کوچکم خسته. مردد بودم بین ماندن و رفتن. دیدم گرما بچه را بیتاب کرده و صورتش دارد میسوزد. نمیخواستم چنین روزی را برایش بدخاطره کنم. دست دخترها را گرفتم و دست خالی برگشتم اما تمام مسیر آیات قرآن را با بغض و گریه خواندم.
به خانه که رسیدم دخترها را فرستادم حمام و خواباندم. خودم ماندم با یک دنیا شماتت و حسرت.
روی مبل خوابم رفت. در خانه را میزدند. در را که باز کردم چهار مرد رشید پشت در بودند با یک پیکر. گفتند به ما رساندهاند که شما منتظر ما بودهاید. پرسیدم کیست این ازدنیارفته. گفتند سید علی خامنهای. گفتهاند او را برای بدرقه به منزل شما هم بیاوریم.»
و زینب یکنفس چنان گریه کرد که نمیدانستم با او چه کنم در حالیکه یکی باید خودم را دلداری میداد. وسط آن سوگواری بیصدا باز خودش به زبان آمد:« او حقی که من برای رفتن به تشییعش خرج کرده بودم را قبل از اینکه از عراق و حتی از نجف برود جبران کرد.» و باز گریه کرد و گریه کردیم.
آن جمعیت زنانی که در تصویرهای آن روز تشییع نبودند اما حاشیهی مراسم را پر کرده بودند، همه خلافآمد همیشهی تاریخشان عمل کرده بودند، فقط برای یک روز!
حالا میشود گفت زنان شیعهی نوغان روز شهادت علیبنموسیالرضا(ع) که مهریه و حقوقشان را بخشیدند و به تشییع او رفتند تا مأمون را رسوا کنند، تکرار شدند، اینبار در تشییع فرزندی از فرزندان زهرا سلام الله علیه که ارادت بسیاری به او و فرزندش داشت.
او علاوه بر اینکه در شهادت و پیکر شباهت داشت به کسانی که آنها را دوست میداشت و مسیرشان را رفته بود، در تشییع عراقش هم شبیه مولایش امام رضا علیه السلام شد.
و امروز، در تاریخ، همان روز است که زنان شیعهی ولایتی از ولایات توس، خلافآمد روال، امام شهیدی را بزرگ داشتند و آن روز را عزیز و خودشان را ماندگار کردند.
https://ble.ir/somaieh_alemi
شیخ سکوت کرد. سر پایین انداخت و رفت توی اتاقش. من ماندم و چهکنم چهکنمهایم. چهار صبح لباس پوشید که برود حرم امیرالمومنین(ع) برای آداب رسمی قبل از تشییع. دوبار باغچه را رد کرد و تا دم در رفت اما باز برگشت. بار سوم از در بیرون رفت و من که از پشت پرده میپاییدمش ناامید نشستم بر سجاده. یکباره صدای پیامک آمد؛ گفته بود هرچه خودت درست میدانی بکُن. بعد هم صدای ماشین آمد که از جلوی در خانه کَنده شد.
حالا من بودم و دخترها و چیزی که در جادهی نجف به کربلا منتظرم بود و نمیدانستم باید خودم و دخترها را چطور در آن جمع مردانه جا بدهم. دخترها را بیدار کردم تا آماده شوند. گفتم چهل دقیقه پیاده راه داریم. تمام راه را ختم قرآن میکنیم و زمان انتظار را. برق چشمهایشان دلگرمم کرد.»
خانهی زینب در شهرکی انگلیسیساز است که پس از دولت بعث به مردم فروخته شده. شهرکی سبز و آباد و امروزی، بین نجف و فرودگاه.
گفت:«خودمان را رساندیم به جاده نجف_کربلا. و در مسیر هزار بهانه و راه در ذهنم تراشیدم برای توجیه عبور از قاعدهها و رسمها. هنوز خانههای شهرک تمام نشده بود و جاده به چشمم نمیآمد که دیدم ردیفی سیاهپوش از زنها بر کنارههای جاده نشسته و ایستادهاند. ما تنها نبودیم! شبی که رفته بود زنهای زیادی از حقوقشان برای حضور در مراسم تشییع گذشته بودند.
گرما تنوره میکشید اما هیچکس بنای ترک جاده را نداشت. من تا امروز چنین تشییعی از بزرگان در عراق ندیده بودم. از زمین آدم میجوشید. همه چیز معطل مانده بود فقط برای عبور او.
هرچه ایستادم پیکر امام نیامد. پنج ساعت گذشته بود. آفتاب تیز شده بود و دختر کوچکم خسته. مردد بودم بین ماندن و رفتن. دیدم گرما بچه را بیتاب کرده و صورتش دارد میسوزد. نمیخواستم چنین روزی را برایش بدخاطره کنم. دست دخترها را گرفتم و دست خالی برگشتم اما تمام مسیر آیات قرآن را با بغض و گریه خواندم.
به خانه که رسیدم دخترها را فرستادم حمام و خواباندم. خودم ماندم با یک دنیا شماتت و حسرت.
روی مبل خوابم رفت. در خانه را میزدند. در را که باز کردم چهار مرد رشید پشت در بودند با یک پیکر. گفتند به ما رساندهاند که شما منتظر ما بودهاید. پرسیدم کیست این ازدنیارفته. گفتند سید علی خامنهای. گفتهاند او را برای بدرقه به منزل شما هم بیاوریم.»
و زینب یکنفس چنان گریه کرد که نمیدانستم با او چه کنم در حالیکه یکی باید خودم را دلداری میداد. وسط آن سوگواری بیصدا باز خودش به زبان آمد:« او حقی که من برای رفتن به تشییعش خرج کرده بودم را قبل از اینکه از عراق و حتی از نجف برود جبران کرد.» و باز گریه کرد و گریه کردیم.
آن جمعیت زنانی که در تصویرهای آن روز تشییع نبودند اما حاشیهی مراسم را پر کرده بودند، همه خلافآمد همیشهی تاریخشان عمل کرده بودند، فقط برای یک روز!
حالا میشود گفت زنان شیعهی نوغان روز شهادت علیبنموسیالرضا(ع) که مهریه و حقوقشان را بخشیدند و به تشییع او رفتند تا مأمون را رسوا کنند، تکرار شدند، اینبار در تشییع فرزندی از فرزندان زهرا سلام الله علیه که ارادت بسیاری به او و فرزندش داشت.
او علاوه بر اینکه در شهادت و پیکر شباهت داشت به کسانی که آنها را دوست میداشت و مسیرشان را رفته بود، در تشییع عراقش هم شبیه مولایش امام رضا علیه السلام شد.
و امروز، در تاریخ، همان روز است که زنان شیعهی ولایتی از ولایات توس، خلافآمد روال، امام شهیدی را بزرگ داشتند و آن روز را عزیز و خودشان را ماندگار کردند.
https://ble.ir/somaieh_alemi
۱.۲K
۱۵:۱۵
بازارسال شده از انجمن ادبی خورشید
https://www.mehrnews.com/news/6914402/وقتی-یک-خانواده-صورت-یک-جامعه-می-شود
یادداشت تفصیلی نشست انجمن ادبی خورشید دربارهٔ رمان مهم خوشههای خشم را در خبرگزاری مهر بخوانید.
https://ble.ir/khorshiddastan
یادداشت تفصیلی نشست انجمن ادبی خورشید دربارهٔ رمان مهم خوشههای خشم را در خبرگزاری مهر بخوانید.
۱۸
۸:۲۳
یک تکه آینه
https://www.mehrnews.com/news/6914402/وقتی-یک-خانواده-صورت-یک-جامعه-می-شود یادداشت تفصیلی نشست انجمن ادبی خورشید دربارهٔ رمان مهم خوشههای خشم را در خبرگزاری مهر بخوانید.
https://ble.ir/khorshiddastan
ما خیلی وقتها رمانها رو فقط به دلیل بودن در فهرست پیشنهادات میخونیم، فقط برای اینکه اون فهرست رو تجربه کرده باشیم. در حالیکه خواندن بدون تامل بر نقدهای دارای بُعد منجر به برداشتهایی جزئی و سردستی از متن میشه و ادبیات لایهلایه است.پیشنهاد میکنم یادداشت این ماه انجمن خورشید رو بخونید. بیشتر از هر زمان دیگری خوندن نقد تحلیلی این رمان به کار انسان ایرانی میاد.
۴۳۶
۸:۲۹
کانالداشتن، نوعی میزبانیِ بیوقفهی مخاطب است. نوشتنِ هر واژه و مواجهه با هر نگاه، انرژیِ عاطفی میطلبد؛ هر کنش در این فضا، از تولدِ یک متن تا تماشای بازخوردها سهمی از ذخایرِ پنهانی ما را میبلعد که باید صرفِ «خودِ واقعی»مان شود.وقتی «هزینهی حضور» در این جهانِ پرنویز، از «توانِ ترمیمی» روح پیشی میگیرد، ذهن بیآنکه منتظر تصمیم ما بماند، فرمانِ خاموشی مجازی را صادر میکند؛ نوعی «خاموشیِ دفاعی» برای مدیریت شرایط و دوام مسیر در جهان واقع. البته که آدمها در این دست مواجههها و سطح انرژی با هم متفاوتند.سکوت این مدت کانال را هم بگذارید پای همینها که گفتم.
https://ble.ir/somaieh_alemi
https://ble.ir/somaieh_alemi
۸۷۲
۱۷:۵۷
در همین ایام، سلیمان منصور، نقاش فلسطینی که بسیار نقاشیهای او را بر کتابهایی با موضوع مقاومت دیدهایم_با اینکه او را نمیشناختیم و نامی از او در آن کتابها نیامده بود_ از دنیا رفت. من وامدار او بودم. طرح جلد مجموعه روایت «باغهای معلق» یکی از نقاشیهای او بود. به ایشان پیام دادم برای استفاده از نقاشیاش و گفتم حاضرم طبق روال این کار بهای استفاده از هنرش بر جلد را بپردازم. ایشان پرسیدند موضوع کارت چیست؟ گفتم. در جواب نوشتند این هم سهم من در کاری که برای مقاومت نوشته شده.خدا رحمتش کند. کمترین وظیفهی من دعای خیر بدرقه راهش کردن است و قدرشناسی.
۲۱۲
۱۸:۱۴
در طول اولین انتفاضه، فلسطینیهاکالاهای اسرائیلی را به عنوان شکلی از مقاومت تحریم کردند. هنرمندان هم کالاهای هنریاسرائیلی را تحریم کردند. چهار هنرمند فلسطینی، گروهی تشکیل دادند و از خاک، چوب، چرم ،گل حنا رنگهای طبیعی برای نقاشی استفاده کردند. این رویکرد جدید به توسعه هنر فلسطینی کمک کرد و ارتباطی عمیق بین هنر فلسطینی تولید شده برای چندین دهه پس از سال نکبتو هنر معاصر، توسط هنرمندان فلسطینی جوان ایجاد کرد.سلیمان منصور هم از آنها بود در اعتراض به تحریمهایی که ناروا بر انسان فلسطینی تحمیل میشد با خاک فلسطین نقاشی میکشید، تابلو خلق میکرد و مجسمه میساخت.
https://ble.ir/somaieh_alemi
https://ble.ir/somaieh_alemi
۲۷۷
۱۸:۵۳
۲۷۷
۱۸:۵۳
۲۷۷
۱۸:۵۳
بازارسال شده از -مجله کلمه-
هر جبههای بیرقی دارد یا شاید بادبانی که باید وقت حرکت آن رابه اهتزاز درآورد.بادبان ما همان سه رنگ قدیمی بود، با۲۲ «اللهاکبر»ش که حالا ذکر شب و روزمان شده تا از نعره ابرقدرتها نترسیم.
"بادبانها را بکشید"
سمیه عالمی
ششمین شماره از مجله کلمه"پرچم"
برای تهیه این شماره از کلمهبه آی دی زیر پیام دهید:
️ @kalameadmin








کلمه آغاز گفتوگوست:@kalaamemag
"بادبانها را بکشید"
ششمین شماره از مجله کلمه"پرچم"
برای تهیه این شماره از کلمهبه آی دی زیر پیام دهید:
۲
۸:۰۲
در این روایت نسبت خودم و پرچم را جوریدهام؛ از وقتی سندباد، شخصیت دوستداشتنی بچگیهایم وقت سفر، روی عرشهی کشتی داد میزد بادبانها را بکشید تا همین شبها که زنی میانسال و برآمده از چند جنگ تحمیلی شدهام.
۱۴۳
۸:۰۵