غائبان بزرگ اربعین امسال شیعیان #پاکستان هستند. از زمان تشییع امام شهید، دولت پاکستان مرز زمینی را بست و گفت هرکه میخواهد به ایران سفر کند فقط با پرواز!
آن زن پاکستانی که یک روز قبل از تشییع در قم دیدم به پهنای صورت سبزهاش زار میزد که شیعیان مشتاق به حضور از ثروتمندان نیستند که پول بلیط داشته باشند. همان بگیر و ببندها تسری پیدا کرد به راهپیمایی اربعین؛ فقط با پرواز، بدون عبور از ایران! تا اینجا به عدد انگشتهای یک دست از زائران مردمی پاکستان ندیدم.معلوم است که چرا! اما حقیقت راه خودش را برای رسیدن به دلهای آماده میجوید.
https://ble.ir/somaieh_alemi
آن زن پاکستانی که یک روز قبل از تشییع در قم دیدم به پهنای صورت سبزهاش زار میزد که شیعیان مشتاق به حضور از ثروتمندان نیستند که پول بلیط داشته باشند. همان بگیر و ببندها تسری پیدا کرد به راهپیمایی اربعین؛ فقط با پرواز، بدون عبور از ایران! تا اینجا به عدد انگشتهای یک دست از زائران مردمی پاکستان ندیدم.معلوم است که چرا! اما حقیقت راه خودش را برای رسیدن به دلهای آماده میجوید.
https://ble.ir/somaieh_alemi
۴۰۷
۱۴:۰۵
حرم امیرالمومنین (ع) امسال حال غریبی دارد برای ایرانیها. (حتی مسجد کوفه و آن محراب و منبر هم حالا نسبت دقیقتر و معناداری دارد با ما ایرانیها.)
هرکس عکسی، نشانهای، علامتی از عزیزانی که از دست دادهایم، دستش گرفته و شارع الرسول که تمام میشود رو به درگاه حرم و خانهی بابا و پدرمان میگیرد.درست عین طفلی که غریبهای او را آزرده و با سند تصویری آمده باشد به شکایت که ببین باباجان! بیا و از خجالت ظالم در بیا و دل شوریدهمان را تسلا بده.
انگار تا چشممان به بابایمان افتاده با پشت آستین چشمهای سرخ و ورم کردهمان را پاک کرده و پشت بابا پناه گرفتهایم. هرکس هرجا که شده نشسته، تصویر عزیزانمان را که یکی از آنها بر همهی سینهها هست مقابلش گذاشته و حالا گریه نکن کی گریه کن.
صف تفتیش خانمهای حرم برای نماز مغرب، نزدیک به یک ساعت و نیم طول کشید. همین اشکبهچشمها انگار کف خیابانهای تهران و شهرهای خودشان باشند شیر شدند و شروع کردند به تدبیر گرما و ازدحام و انتظار حوصلهسربر صفها با تولی و تبریهایی که صد و اندی شب است در خیابانها رقم زدهاند دیگر زور خادمهای مرد هم به زنهای ایرانی نمیرسید. عتبهی علوی به خیالش هم نمیآمد بتواند فتیلهی شعارهای مرگ بر آمریکا و اسرائیل روز تشییع را در حرم پایین بکشد اما زنهای ایرانی عاجزشان کنند و دوساعت در حرم و در صفهای چندپاره، لابلای لبیک یا علی و حسینهایشان «الله اکبر» و «مرگ بر اسرائیل» و «مرگ بر آمریکا» بگویند و اینها هیچ جلوداران نباشند.
کی خیال میکردیم مقابل ضریح مطهر علی(ع) امام اول شیعیان بایستیم و با گریه داد بزنیم و تبری بجوییم از آمریکا و اسرائیل؟ به قول آیه الله جوادی آملی عزیزمان اینها معجزه است! باید اثارش را حفظ کنیم.https://ble.ir/somaieh_alemi
هرکس عکسی، نشانهای، علامتی از عزیزانی که از دست دادهایم، دستش گرفته و شارع الرسول که تمام میشود رو به درگاه حرم و خانهی بابا و پدرمان میگیرد.درست عین طفلی که غریبهای او را آزرده و با سند تصویری آمده باشد به شکایت که ببین باباجان! بیا و از خجالت ظالم در بیا و دل شوریدهمان را تسلا بده.
انگار تا چشممان به بابایمان افتاده با پشت آستین چشمهای سرخ و ورم کردهمان را پاک کرده و پشت بابا پناه گرفتهایم. هرکس هرجا که شده نشسته، تصویر عزیزانمان را که یکی از آنها بر همهی سینهها هست مقابلش گذاشته و حالا گریه نکن کی گریه کن.
صف تفتیش خانمهای حرم برای نماز مغرب، نزدیک به یک ساعت و نیم طول کشید. همین اشکبهچشمها انگار کف خیابانهای تهران و شهرهای خودشان باشند شیر شدند و شروع کردند به تدبیر گرما و ازدحام و انتظار حوصلهسربر صفها با تولی و تبریهایی که صد و اندی شب است در خیابانها رقم زدهاند دیگر زور خادمهای مرد هم به زنهای ایرانی نمیرسید. عتبهی علوی به خیالش هم نمیآمد بتواند فتیلهی شعارهای مرگ بر آمریکا و اسرائیل روز تشییع را در حرم پایین بکشد اما زنهای ایرانی عاجزشان کنند و دوساعت در حرم و در صفهای چندپاره، لابلای لبیک یا علی و حسینهایشان «الله اکبر» و «مرگ بر اسرائیل» و «مرگ بر آمریکا» بگویند و اینها هیچ جلوداران نباشند.
کی خیال میکردیم مقابل ضریح مطهر علی(ع) امام اول شیعیان بایستیم و با گریه داد بزنیم و تبری بجوییم از آمریکا و اسرائیل؟ به قول آیه الله جوادی آملی عزیزمان اینها معجزه است! باید اثارش را حفظ کنیم.https://ble.ir/somaieh_alemi
۲۸۶
۳:۵۳
در آخرین زیارت بالاخره خودم را رساندم جایی نزدیک ضریح. نزدیک یعنی جایی که اگر پابلندی کنی و چشمهایت تیز باشد پرهیبی از گوشهای از ضریح را از پس ستونها میبینی.مستاصل نشستم به درد دل با مردی که دنیا برای داشتن او اندازه نبود، مردی که پیامبر فرمود حتی من برای ورود به بهشت نیازمند تأیید اویم. زنی که گویا تازه از راه رسیده بود کولهاش را مقابل من و به زعم خودش ضریح زمین گذاشت. زانو زد. عکس آقا را رو به ضریح گرفت و هیچ! فقط مثل کسی که دارند برایش روضهی مکشوف میخوانند زار زد. عراقی و ایرانی بیاختیار با او گریه میکردند. انگار همه میدانستیم دارد به بابا چه میگوید. عکسش دستبهدست گردید و لمس شد و بوسیده شد توسط گریهکنها.حرم علی بن ابی طالب ع اینبار با همیشه فرق دارد. هرکه از ایران آمده یتیمی است که با او مهربان نبودهاند. کار آقا زیاد است، زیاد.
پن: عکس همان است.چقدر شما زندهاید آقا! داغتان هم همین قدر زنده است.
https://ble.ir/somaieh_alemi
پن: عکس همان است.چقدر شما زندهاید آقا! داغتان هم همین قدر زنده است.
https://ble.ir/somaieh_alemi
۳۲۲
۴:۰۲
کاری که به تو سپردهاند و مسئولش شدهای را درست و تمام انجام بده، باقی که عزت و آبرو باشد حتی بین ملتی دیگر با خدا. معاملهی سخت اما پرسودی است.
#تنگه_هرمز
#تنگه_هرمز
۳۴۴
۷:۰۶
نشستهام جایی بین گودال مقتل و خیمهگاه! آفتاب مرداد تنوره میکشد و صورتها را میسوزاند و غرق عرق میکند. از پس و پیش ناله بر میآید. هرکس به نحوی بیتوته کرده برای خودش. ذهن تصویری درماندهی من، صدبار زینب(س) را میبیند که از خیمهگاه سمت مقتل میدود. عبایه در خاک و داغی صحرا به پا میتابد و لمبر میخورد اما زمین نه! باز میدود. جرات نمیکنم تصور کنم چه میبیند که چنین پرواز میکند سمت گودی. از پس سرم صدای ناله زنان میآید. نمیدانم واقعی است یا از میان تاریخ خودش را وسط تصوراتم جا داده. قلبم تاب ندارد تا ته ماجرا برود. حتما وقتی اربعین برگشته اینجا باز چشمهایش بین خاکستر خیمهها و مدفن دویده و اینبار هم زمین نخورده! ذهنم را میکشانم آنجا که زینب گفته همه زیبایی است.خیال میکنم این روزها را دیده بوده که خون حسین بر جانهای بسیاری جاری شده و آنها را زنده کرده تا از زمین و زمان بجوشند. چشم میچرخانم روی صورتهای عربی شاید چشمهایم مردی را تصادفی و اللهبختکی ببیند که میگویند چنین روز، اینجا، در کربلاست. در شیعه همه چیز اتصال دارد به آینده که او باشد.
به خودم نهیب میزنم که مگر چشم تو توان دیدن او را دارد؟ نمیدانم. دارم برای خودم دلِیدلِی میکنم که صدای روضهی این مرد را میشنوم. کمی پیش از ما نشسته. صورتش را نمیبینم. تنهاست. شروع میکند به خواندن. جمعیت تُنک دورش می نشینند. خوب میخواند، سوز لحنش، نشستنش، بالا و پایین صدایش در خطابه هم قوارهی فرزندان هاشمی است. شال سبزش میگوید هست. روضهاش را تمام میکند.
به دعا که میرسد چشمچشم میکنم برگردد تا صورتش را هم ببینم. اصرار میکنم به نشستن در حالیکه دیگر زنی آنجا نیست. مرد خودش را از زمین میکند.شال عربیاش را بر صورتش میکشد. برمیگردد سمتم. عینک چشمهایش را پوشانده و شال صورتش را. هیچ نمیبینم. مردهای دورش رحمهالله والدیک بدرقه اش میکنند و او میرود. من میمانم و خیال و آرزوهایم. همین.
پن: روضهاش را بشنوید. شاید دل شما را هم سبک کند ظهر اربعینی.
https://ble.ir/somaieh_alemi
به خودم نهیب میزنم که مگر چشم تو توان دیدن او را دارد؟ نمیدانم. دارم برای خودم دلِیدلِی میکنم که صدای روضهی این مرد را میشنوم. کمی پیش از ما نشسته. صورتش را نمیبینم. تنهاست. شروع میکند به خواندن. جمعیت تُنک دورش می نشینند. خوب میخواند، سوز لحنش، نشستنش، بالا و پایین صدایش در خطابه هم قوارهی فرزندان هاشمی است. شال سبزش میگوید هست. روضهاش را تمام میکند.
به دعا که میرسد چشمچشم میکنم برگردد تا صورتش را هم ببینم. اصرار میکنم به نشستن در حالیکه دیگر زنی آنجا نیست. مرد خودش را از زمین میکند.شال عربیاش را بر صورتش میکشد. برمیگردد سمتم. عینک چشمهایش را پوشانده و شال صورتش را. هیچ نمیبینم. مردهای دورش رحمهالله والدیک بدرقه اش میکنند و او میرود. من میمانم و خیال و آرزوهایم. همین.
پن: روضهاش را بشنوید. شاید دل شما را هم سبک کند ظهر اربعینی.
https://ble.ir/somaieh_alemi
۳۶۲
۱۱:۳۱
برگشتهایم. بچهها رفتهاند توی اتاق هایشان، همسر خستگی راه در نکرده نشسته پای سیستم. خانه ساکت است. فقط صدای قزقز خرامیدن ماشین لباسشویی میآید که دارد خاک سفر را از لباسها میشوید و هوهوی کولر که بعد از یک هفته روشن شده و هنوز روی دور نیفتاده.
با خانه غریبهام. بعد از سفر اربعین همیشه همینم. همه چیز زیادی است. به خودم نهیب میزنم که اینها را میخواهی چه کار؟ وقتی میشود چنان رها و سبک بود چرا این همه دستک و دمبک؟خیلی چیزها هم پوچ و خالی از معناست.
سرم انباشته است از تصاویر و کلمات. از صدای قابلمهی کویتیهای روبروی هتل که پیاز خرد کردنشان، مرغ و ماهی ساطوری کردن بیحرفشان را از پنجرهای در طبقهی سوم میپاییدم، از پاکستانیهای نشسته بر لبچینهای بینالحرمین که داشتند برای هم میگفتند چطور دوپروازه خودشان را رساندند اینجا، سعودیها و آذربایجانیهای به هم تابیدهی سه راهی شارع السدره که با زبان اشاره به هم حالی میکردند که چه ساعتی برای زیارت خوب است.
هنوز مردان طایفهی بنی عامر از مقابلم رد میشوند و تمام نمیشوند. روز قبل از اربعین ورودی کربلا ساعتی مقابلشان میرفتیم و تمام نمیشدند. میجوشیدند از آن سازهی قبهای که ورودی شارع شهدا ساخته بودند. انگار هیچ مردی در طایفهشان در بصره نمانده است.
هنوز دارم خیابان سید حسن نصرالله را از پنجره هتل میپایم و یکباره ماشینهای سیاه و بزرگ حکومتی وارد میشوند. بعد در خبرها خواندم دکتر عراقچی اینجاست.هنوز مات وسط زنان عراقی و تدبیرهایشان برای حضور در تشییع ایستادهام. هنوز زیر رقص پرچم اسپانیا ورودی سلطانیهام، میان عراقیهایی که دارند به جای چفیههای عربی خودشان، کوفیهی خامنئهای میخرند به ۵ هزار دینار و فروشنده به من میگوید چون تو ایرانی هستی به تو میدهم چهار دینار!
به خودم مهلت داده بودم برای نوشتن همهشان بعد از ته نشین شدن. خواستم مزهمزه کنمشان تا جا بیفتند اما گوشی که از حالت پرواز درآمد پیامک بانکها و موسسات پابرهنه دویدند وسط این چگال روایت که کجایی که یک سال دیگر هم رفت.
انگار یکی وسط آسمان یقهات کرده باشد و کشانده باشدت گوشهای خلوت روی زمین و در گوشت گفته باشد هُشیار و هُشدار که وقت خیلی تنگتر شد!ترتیب روایتهایی که نوشته بودم تا سروسامان بدهم از دستم دررفت. در موقعیت سه غم آمد به جانم هرسه یکبار ابستادهام. داغ و دلتنگی و احساس خسران.
همه چیز آماده است برای آغاز یک روز عادی. یک ساعت دیگر دومین سبد لباسها را هم پهن کردهام. لباسشویی هم آرام گرفته. ابن شب هرچقدر طولانی ته میکشد. ناگزیر خورشید برمیآید. باید برگردم به روال عادی اما اینبار کمجانتر از همیشهام برای تحمل روزمرگیهای معمولی. سخت شده مدیریت دنیایی که خیلی چیزهایش واقعا زیادی و پوچ است، اما یک چیزی که چشمهی معنا بود و باید میبود دیگر نیست. دیگر غریبی و اسیری زندان دنیا را هیچ زلمزیمبویی چاره نمیکند؛ غم یار را که بماند! او را به دوش میکشیم تا آخرین دم.گویا کار اربعین همین است، رسوا کردن پوچها و بیمعناها. باید این دردش را مثل خستگیهایش کشید وگرنه ناقص میماند.
https://ble.ir/somaieh_alemi
با خانه غریبهام. بعد از سفر اربعین همیشه همینم. همه چیز زیادی است. به خودم نهیب میزنم که اینها را میخواهی چه کار؟ وقتی میشود چنان رها و سبک بود چرا این همه دستک و دمبک؟خیلی چیزها هم پوچ و خالی از معناست.
سرم انباشته است از تصاویر و کلمات. از صدای قابلمهی کویتیهای روبروی هتل که پیاز خرد کردنشان، مرغ و ماهی ساطوری کردن بیحرفشان را از پنجرهای در طبقهی سوم میپاییدم، از پاکستانیهای نشسته بر لبچینهای بینالحرمین که داشتند برای هم میگفتند چطور دوپروازه خودشان را رساندند اینجا، سعودیها و آذربایجانیهای به هم تابیدهی سه راهی شارع السدره که با زبان اشاره به هم حالی میکردند که چه ساعتی برای زیارت خوب است.
هنوز مردان طایفهی بنی عامر از مقابلم رد میشوند و تمام نمیشوند. روز قبل از اربعین ورودی کربلا ساعتی مقابلشان میرفتیم و تمام نمیشدند. میجوشیدند از آن سازهی قبهای که ورودی شارع شهدا ساخته بودند. انگار هیچ مردی در طایفهشان در بصره نمانده است.
هنوز دارم خیابان سید حسن نصرالله را از پنجره هتل میپایم و یکباره ماشینهای سیاه و بزرگ حکومتی وارد میشوند. بعد در خبرها خواندم دکتر عراقچی اینجاست.هنوز مات وسط زنان عراقی و تدبیرهایشان برای حضور در تشییع ایستادهام. هنوز زیر رقص پرچم اسپانیا ورودی سلطانیهام، میان عراقیهایی که دارند به جای چفیههای عربی خودشان، کوفیهی خامنئهای میخرند به ۵ هزار دینار و فروشنده به من میگوید چون تو ایرانی هستی به تو میدهم چهار دینار!
به خودم مهلت داده بودم برای نوشتن همهشان بعد از ته نشین شدن. خواستم مزهمزه کنمشان تا جا بیفتند اما گوشی که از حالت پرواز درآمد پیامک بانکها و موسسات پابرهنه دویدند وسط این چگال روایت که کجایی که یک سال دیگر هم رفت.
انگار یکی وسط آسمان یقهات کرده باشد و کشانده باشدت گوشهای خلوت روی زمین و در گوشت گفته باشد هُشیار و هُشدار که وقت خیلی تنگتر شد!ترتیب روایتهایی که نوشته بودم تا سروسامان بدهم از دستم دررفت. در موقعیت سه غم آمد به جانم هرسه یکبار ابستادهام. داغ و دلتنگی و احساس خسران.
همه چیز آماده است برای آغاز یک روز عادی. یک ساعت دیگر دومین سبد لباسها را هم پهن کردهام. لباسشویی هم آرام گرفته. ابن شب هرچقدر طولانی ته میکشد. ناگزیر خورشید برمیآید. باید برگردم به روال عادی اما اینبار کمجانتر از همیشهام برای تحمل روزمرگیهای معمولی. سخت شده مدیریت دنیایی که خیلی چیزهایش واقعا زیادی و پوچ است، اما یک چیزی که چشمهی معنا بود و باید میبود دیگر نیست. دیگر غریبی و اسیری زندان دنیا را هیچ زلمزیمبویی چاره نمیکند؛ غم یار را که بماند! او را به دوش میکشیم تا آخرین دم.گویا کار اربعین همین است، رسوا کردن پوچها و بیمعناها. باید این دردش را مثل خستگیهایش کشید وگرنه ناقص میماند.
https://ble.ir/somaieh_alemi
۳۵۶
۲:۳۲
بازارسال شده از از شما چه پنهان | هدا ترخان
من آنجایی خیلی دوستش دارم که خدا صدایش میزند: «ای که روانداز بر خود کشیدهای!»من شیفتهٔ این تصویرم. دلم غنج میزند برایش. چه نوازشی در این آیهٔ سورهٔ مدثر است.
صدایش میزند: «ای که روانداز بر خود کشیدهای، بلند شو!» و بعد هی دلداریاش میدهد تا غصههای دلش را ببرد. به ماه قسم میخورد. به شب قسم میخورد وقتی که بساطش را جمع میکند. و به سپیدهٔ صبح وقتی سفرهاش را روی سر دنیا پهن میکند.
در تکتک اینها لطافتی هست که خدا فقط میتواند خرج نزدیکترین بندهاش کند. نوازشش کند. دلجوییاش کند که غصهٔ حرف یاوهگوها را نخورد.
من همینجا بود که دلم گره خورد به آخرین فرستادهٔ خدا. اینجا بود که دیدم چقدر عزیزکرده است. و همینجا بود که غصهام شد از کم شناختنش.چه دردهای بزرگی داریم ما.آخرهای همین سوره خدا تصویری از آینده را به پیامبر نشان میدهد.اولش میگوید: ببین، هرکسی گیر کارهای خودش است.روزی میرسد که اهل سعادت، از آن گرفتار آتشها میپرسند: «چه شد که کارتان به اینجا رسید؟»و آنها چند مشخصه میگویند که انگار محکم میخورد توی صورت آدم.میگویند: «نماز را سبک میشمردیم، به فقرا غذا نمیدادیم و با یاوهگوها دمخور بودیم! خیال میکردیم روز جزا دروغ است تا آنکه مرگ به سراغمان آمد!»
راستیراستی دمخور بودن با یاوهگوها اینقدر وزن دارد؟ اینکه آدم ذهن و گوش و دلش را پر کند از چرتوپرت یاوهگوها اینقدر خطرناک است؟پناه بر خدا!پس اینهمه عمر ما که دارد تلف میشود پای کلیپهای مسخره و بیارزش، فیلمهای دوزاری، شبکههای دروغگو، آدمهای بیدانش و پرمدعا، اینها اینقدر وزن دارد؟ اینقدر مهم است که بعدها بشود یکی از چهار عنصر مهم جهنمی شدن؟
چه دردهای بزرگی داریم ما که روزهای زیادی را به شنیدن یاوهگوها گذراندیم و از عزیزکردهٔ نزدیک خدا هیچ نمیدانیم. از همان که خدا قربانصدقهاش رفته و طاقت نداشته ببیند به دلتنگی و غصه توی بسترش جمع شده.
چه دردهای بزرگی داریم ما!
https://ble.ir/hoda_tarkhan
صدایش میزند: «ای که روانداز بر خود کشیدهای، بلند شو!» و بعد هی دلداریاش میدهد تا غصههای دلش را ببرد. به ماه قسم میخورد. به شب قسم میخورد وقتی که بساطش را جمع میکند. و به سپیدهٔ صبح وقتی سفرهاش را روی سر دنیا پهن میکند.
در تکتک اینها لطافتی هست که خدا فقط میتواند خرج نزدیکترین بندهاش کند. نوازشش کند. دلجوییاش کند که غصهٔ حرف یاوهگوها را نخورد.
من همینجا بود که دلم گره خورد به آخرین فرستادهٔ خدا. اینجا بود که دیدم چقدر عزیزکرده است. و همینجا بود که غصهام شد از کم شناختنش.چه دردهای بزرگی داریم ما.آخرهای همین سوره خدا تصویری از آینده را به پیامبر نشان میدهد.اولش میگوید: ببین، هرکسی گیر کارهای خودش است.روزی میرسد که اهل سعادت، از آن گرفتار آتشها میپرسند: «چه شد که کارتان به اینجا رسید؟»و آنها چند مشخصه میگویند که انگار محکم میخورد توی صورت آدم.میگویند: «نماز را سبک میشمردیم، به فقرا غذا نمیدادیم و با یاوهگوها دمخور بودیم! خیال میکردیم روز جزا دروغ است تا آنکه مرگ به سراغمان آمد!»
راستیراستی دمخور بودن با یاوهگوها اینقدر وزن دارد؟ اینکه آدم ذهن و گوش و دلش را پر کند از چرتوپرت یاوهگوها اینقدر خطرناک است؟پناه بر خدا!پس اینهمه عمر ما که دارد تلف میشود پای کلیپهای مسخره و بیارزش، فیلمهای دوزاری، شبکههای دروغگو، آدمهای بیدانش و پرمدعا، اینها اینقدر وزن دارد؟ اینقدر مهم است که بعدها بشود یکی از چهار عنصر مهم جهنمی شدن؟
چه دردهای بزرگی داریم ما که روزهای زیادی را به شنیدن یاوهگوها گذراندیم و از عزیزکردهٔ نزدیک خدا هیچ نمیدانیم. از همان که خدا قربانصدقهاش رفته و طاقت نداشته ببیند به دلتنگی و غصه توی بسترش جمع شده.
چه دردهای بزرگی داریم ما!
https://ble.ir/hoda_tarkhan
۱
۸:۰۶
سالها قبل گفتگوهایی داشتم با گرویدگان به اسلام محمدی(ص) در اقصی نقاط دنیا؛ از شرق تا آمریکای لاتین. آنها هیچکدام مسلمانزاده نبودند. راستش من یکبار دیگر و از نو، محمد(ص) پیامبرم را در نگاه آن هندو و مسیحی و بودایی که او را میان تاریکی یافته بود و سمتش دویده بود جُستم. آنها هم عطر او را در مرام پیروانش یافته بودند و بعد جستجویش کرده بودند. حالا هربار به خودم نقب میزنم که تو چقدر به مرام پیامبرت هستی به قدری که دیگری را هم سمت او بخوانی؟ راستش همیشه هم بعد از این سوال مغموم و ملولم.
https://ble.ir/somaieh_alemi
https://ble.ir/somaieh_alemi
۲۰۷
۸:۱۴
به خیال من انسان در زیست و حیاتش با هرچه مانوس باشد، برای هرکه تواضع و خُردی کرده باشد، وقت عزیمت و حتی بعد از مفارقت روح از بدنش به آنها که مانوس و متواضعش بوده شبیه خواهد شد؛ ریزبهریز و جزءبهجزء.
مثلا میشود ماجرایی در ایران و نوغان سال۲۰۲ هجری قمری در نجف سال ۱۴۴۸ تکرار شود.
زینب و همسرش عراقی هستند اما آشنایی ما در عراق رقم نخورده. همسرش شخصیتی بینالمللی است و زینب تحصیلکرده، زباندان، حافظ قرآن و دنیادیده است.
در سفر اربعین که دیدمش بعد احوالپرسی یکسر رفت سراغ تشییع آقا! انگار که لبریز باشد از حرف و چشمانتظار دیدنم باشد برای ریختن آن کلمات سوزنده به دامن من.
گفت:«از روز تشییع در تهران به صرافت افتاده بودم چه کنم. در عراق تشییع دو بخش است. یکی مربوط به پیکر است که مردان آن را برگزار میکنند و یکی ادامهی عزا و ختم قرآن و بزرگداشت که زنان آن را در منازل به پا میدارند. بنا بود در نجف پیکرهای بانوانِ شهیدِ همراهِ آقا بُرده شود به منزل آیتالله حکیم و مجلس زنانه اصلی آنجا باشد اما من دلم قرار به آنجا نداشت. شروع کردم به زنگ زدن به دوستانم که میخواهند چه کنند. اغلب بنای رفتن به منزل حکیم را داشتند یا خودشان مجلس ختم قرآن ترتیب داده بودند.»
گفت:« تعداد کمی از دوستانم گفتند ما میخواهیم نیت زیارت کنیم و از شب برویم تو حرمها بمانیم. بر زائر که این قاعدهی اجتماعی مترتب نیست! یه جور دور زدن قاعده! اما من به خاطر دخترها نمیتوانستم از روز قبل زائر بشوم.»
انگار کلمات جگرش را میسوزاند و میخواست زود به من بسپاردشان و شریکش شوم که یک نفس ماجرا را میگفت.« دیدم نه تاب دارم روال معمول را برای چنین شهیدی بروم و نه میشود قاعده را بیاحترام کنم. چه کنم که هم دلم راضی بشود و هم خدا!شبی که فردایش پیکر را میآوردند نجف به شیخ گفتم من فردا میخواهم بروم تشییع. شیخ گفت همان روال همیشه را طی کنیم بهتر نیست؟ قبل از رفتن شما را به هرکدام از بیوتی که مجلس عزا دارند و خودت دوست داری میرسانم. فلانی و فلانی هم عزای زنانه دارند.»...
https://ble.ir/somaieh_alemi
مثلا میشود ماجرایی در ایران و نوغان سال۲۰۲ هجری قمری در نجف سال ۱۴۴۸ تکرار شود.
زینب و همسرش عراقی هستند اما آشنایی ما در عراق رقم نخورده. همسرش شخصیتی بینالمللی است و زینب تحصیلکرده، زباندان، حافظ قرآن و دنیادیده است.
در سفر اربعین که دیدمش بعد احوالپرسی یکسر رفت سراغ تشییع آقا! انگار که لبریز باشد از حرف و چشمانتظار دیدنم باشد برای ریختن آن کلمات سوزنده به دامن من.
گفت:«از روز تشییع در تهران به صرافت افتاده بودم چه کنم. در عراق تشییع دو بخش است. یکی مربوط به پیکر است که مردان آن را برگزار میکنند و یکی ادامهی عزا و ختم قرآن و بزرگداشت که زنان آن را در منازل به پا میدارند. بنا بود در نجف پیکرهای بانوانِ شهیدِ همراهِ آقا بُرده شود به منزل آیتالله حکیم و مجلس زنانه اصلی آنجا باشد اما من دلم قرار به آنجا نداشت. شروع کردم به زنگ زدن به دوستانم که میخواهند چه کنند. اغلب بنای رفتن به منزل حکیم را داشتند یا خودشان مجلس ختم قرآن ترتیب داده بودند.»
گفت:« تعداد کمی از دوستانم گفتند ما میخواهیم نیت زیارت کنیم و از شب برویم تو حرمها بمانیم. بر زائر که این قاعدهی اجتماعی مترتب نیست! یه جور دور زدن قاعده! اما من به خاطر دخترها نمیتوانستم از روز قبل زائر بشوم.»
انگار کلمات جگرش را میسوزاند و میخواست زود به من بسپاردشان و شریکش شوم که یک نفس ماجرا را میگفت.« دیدم نه تاب دارم روال معمول را برای چنین شهیدی بروم و نه میشود قاعده را بیاحترام کنم. چه کنم که هم دلم راضی بشود و هم خدا!شبی که فردایش پیکر را میآوردند نجف به شیخ گفتم من فردا میخواهم بروم تشییع. شیخ گفت همان روال همیشه را طی کنیم بهتر نیست؟ قبل از رفتن شما را به هرکدام از بیوتی که مجلس عزا دارند و خودت دوست داری میرسانم. فلانی و فلانی هم عزای زنانه دارند.»...
https://ble.ir/somaieh_alemi
۲۲۷
۱۵:۱۳
گفت:« هرچه او آرام بود، قلب من بیقراری میکرد، حرف توی سینهام پَرپَر میزد که از زبانم بپرد و من محکم مشت کرده بودمش. چندبار لب گزیدم اما نتوانستم حریفش بشوم. بهزحمت جانم را جمع کردم. گفتم من بیستوچند سال است همسر توام. برایت چهار فرزند به دنیا آوردهام و هر چهارتا را حافظ قرآن کردهام. آیا حقی بر تو دارم؟ شیخ گفت حتما صاحب حقی، تو حق بزرگی به گردن من داری. من این بچهها و آرامش خانه را از تو دارم. گفتم از امشب تمام حقم بر تو حلال! بگذار بروم تشییع سید قائد!
شیخ سکوت کرد. سر پایین انداخت و رفت توی اتاقش. من ماندم و چهکنم چهکنمهایم. چهار صبح لباس پوشید که برود حرم امیرالمومنین(ع) برای آداب رسمی قبل از تشییع. دوبار باغچه را رد کرد و تا دم در رفت اما باز برگشت. بار سوم از در بیرون رفت و من که از پشت پرده میپاییدمش ناامید نشستم بر سجاده. یکباره صدای پیامک آمد؛ گفته بود هرچه خودت درست میدانی بکُن. بعد هم صدای ماشین آمد که از جلوی در خانه کَنده شد.
حالا من بودم و دخترها و چیزی که در جادهی نجف به کربلا منتظرم بود و نمیدانستم باید خودم و دخترها را چطور در آن جمع مردانه جا بدهم. دخترها را بیدار کردم تا آماده شوند. گفتم چهل دقیقه پیاده راه داریم. تمام راه را ختم قرآن میکنیم و زمان انتظار را. برق چشمهایشان دلگرمم کرد.»
خانهی زینب در شهرکی انگلیسیساز است که پس از دولت بعث به مردم فروخته شده. شهرکی سبز و آباد و امروزی، بین نجف و فرودگاه.
گفت:«خودمان را رساندیم به جاده نجف_کربلا. و در مسیر هزار بهانه و راه در ذهنم تراشیدم برای توجیه عبور از قاعدهها و رسمها. هنوز خانههای شهرک تمام نشده بود و جاده به چشمم نمیآمد که دیدم ردیفی سیاهپوش از زنها بر کنارههای جاده نشسته و ایستادهاند. ما تنها نبودیم! شبی که رفته بود زنهای زیادی از حقوقشان برای حضور در مراسم تشییع گذشته بودند.
گرما تنوره میکشید اما هیچکس بنای ترک جاده را نداشت. من تا امروز چنین تشییعی از بزرگان در عراق ندیده بودم. از زمین آدم میجوشید. همه چیز معطل مانده بود فقط برای عبور او.
هرچه ایستادم پیکر امام نیامد. پنج ساعت گذشته بود. آفتاب تیز شده بود و دختر کوچکم خسته. مردد بودم بین ماندن و رفتن. دیدم گرما بچه را بیتاب کرده و صورتش دارد میسوزد. نمیخواستم چنین روزی را برایش بدخاطره کنم. دست دخترها را گرفتم و دست خالی برگشتم اما تمام مسیر آیات قرآن را با بغض و گریه خواندم.
به خانه که رسیدم دخترها را فرستادم حمام و خواباندم. خودم ماندم با یک دنیا شماتت و حسرت.
روی مبل خوابم رفت. در خانه را میزدند. در را که باز کردم چهار مرد رشید پشت در بودند با یک پیکر. گفتند به ما رساندهاند که شما منتظر ما بودهاید. پرسیدم کیست این ازدنیارفته. گفتند سید علی خامنهای. گفتهاند او را برای بدرقه به منزل شما هم بیاوریم.»
و زینب یکنفس چنان گریه کرد که نمیدانستم با او چه کنم در حالیکه یکی باید خودم را دلداری میداد. وسط آن سوگواری بیصدا باز خودش به زبان آمد:« او حقی که من برای رفتن به تشییعش خرج کرده بودم را قبل از اینکه از عراق و حتی از نجف برود جبران کرد.» و باز گریه کرد و گریه کردیم.
آن جمعیت زنانی که در تصویرهای آن روز تشییع نبودند اما حاشیهی مراسم را پر کرده بودند، همه خلافآمد همیشهی تاریخشان عمل کرده بودند، فقط برای یک روز!
حالا میشود گفت زنان شیعهی نوغان روز شهادت علیبنموسیالرضا(ع) که مهریه و حقوقشان را بخشیدند و به تشییع او رفتند تا مأمون را رسوا کنند، تکرار شدند، اینبار در تشییع فرزندی از فرزندان زهرا سلام الله علیه که ارادت بسیاری به او و فرزندش داشت.
او علاوه بر اینکه در شهادت و پیکر شباهت داشت به کسانی که آنها را دوست میداشت و مسیرشان را رفته بود، در تشییع عراقش هم شبیه مولایش امام رضا علیه السلام شد.
و امروز، در تاریخ، همان روز است که زنان شیعهی ولایتی از ولایات توس، خلافآمد روال، امام شهیدی را بزرگ داشتند و آن روز را عزیز و خودشان را ماندگار کردند.
https://ble.ir/somaieh_alemi
شیخ سکوت کرد. سر پایین انداخت و رفت توی اتاقش. من ماندم و چهکنم چهکنمهایم. چهار صبح لباس پوشید که برود حرم امیرالمومنین(ع) برای آداب رسمی قبل از تشییع. دوبار باغچه را رد کرد و تا دم در رفت اما باز برگشت. بار سوم از در بیرون رفت و من که از پشت پرده میپاییدمش ناامید نشستم بر سجاده. یکباره صدای پیامک آمد؛ گفته بود هرچه خودت درست میدانی بکُن. بعد هم صدای ماشین آمد که از جلوی در خانه کَنده شد.
حالا من بودم و دخترها و چیزی که در جادهی نجف به کربلا منتظرم بود و نمیدانستم باید خودم و دخترها را چطور در آن جمع مردانه جا بدهم. دخترها را بیدار کردم تا آماده شوند. گفتم چهل دقیقه پیاده راه داریم. تمام راه را ختم قرآن میکنیم و زمان انتظار را. برق چشمهایشان دلگرمم کرد.»
خانهی زینب در شهرکی انگلیسیساز است که پس از دولت بعث به مردم فروخته شده. شهرکی سبز و آباد و امروزی، بین نجف و فرودگاه.
گفت:«خودمان را رساندیم به جاده نجف_کربلا. و در مسیر هزار بهانه و راه در ذهنم تراشیدم برای توجیه عبور از قاعدهها و رسمها. هنوز خانههای شهرک تمام نشده بود و جاده به چشمم نمیآمد که دیدم ردیفی سیاهپوش از زنها بر کنارههای جاده نشسته و ایستادهاند. ما تنها نبودیم! شبی که رفته بود زنهای زیادی از حقوقشان برای حضور در مراسم تشییع گذشته بودند.
گرما تنوره میکشید اما هیچکس بنای ترک جاده را نداشت. من تا امروز چنین تشییعی از بزرگان در عراق ندیده بودم. از زمین آدم میجوشید. همه چیز معطل مانده بود فقط برای عبور او.
هرچه ایستادم پیکر امام نیامد. پنج ساعت گذشته بود. آفتاب تیز شده بود و دختر کوچکم خسته. مردد بودم بین ماندن و رفتن. دیدم گرما بچه را بیتاب کرده و صورتش دارد میسوزد. نمیخواستم چنین روزی را برایش بدخاطره کنم. دست دخترها را گرفتم و دست خالی برگشتم اما تمام مسیر آیات قرآن را با بغض و گریه خواندم.
به خانه که رسیدم دخترها را فرستادم حمام و خواباندم. خودم ماندم با یک دنیا شماتت و حسرت.
روی مبل خوابم رفت. در خانه را میزدند. در را که باز کردم چهار مرد رشید پشت در بودند با یک پیکر. گفتند به ما رساندهاند که شما منتظر ما بودهاید. پرسیدم کیست این ازدنیارفته. گفتند سید علی خامنهای. گفتهاند او را برای بدرقه به منزل شما هم بیاوریم.»
و زینب یکنفس چنان گریه کرد که نمیدانستم با او چه کنم در حالیکه یکی باید خودم را دلداری میداد. وسط آن سوگواری بیصدا باز خودش به زبان آمد:« او حقی که من برای رفتن به تشییعش خرج کرده بودم را قبل از اینکه از عراق و حتی از نجف برود جبران کرد.» و باز گریه کرد و گریه کردیم.
آن جمعیت زنانی که در تصویرهای آن روز تشییع نبودند اما حاشیهی مراسم را پر کرده بودند، همه خلافآمد همیشهی تاریخشان عمل کرده بودند، فقط برای یک روز!
حالا میشود گفت زنان شیعهی نوغان روز شهادت علیبنموسیالرضا(ع) که مهریه و حقوقشان را بخشیدند و به تشییع او رفتند تا مأمون را رسوا کنند، تکرار شدند، اینبار در تشییع فرزندی از فرزندان زهرا سلام الله علیه که ارادت بسیاری به او و فرزندش داشت.
او علاوه بر اینکه در شهادت و پیکر شباهت داشت به کسانی که آنها را دوست میداشت و مسیرشان را رفته بود، در تشییع عراقش هم شبیه مولایش امام رضا علیه السلام شد.
و امروز، در تاریخ، همان روز است که زنان شیعهی ولایتی از ولایات توس، خلافآمد روال، امام شهیدی را بزرگ داشتند و آن روز را عزیز و خودشان را ماندگار کردند.
https://ble.ir/somaieh_alemi
۴۲۴
۱۵:۱۵