بعضی پیامهای رضایت،واقعاً فقط یه پیام نیستن…یه تیکه آرامشن برای دل آدم 
وقتی یکی از هنرجوهام بعد از کلی ترس و تردید،امروز با اعتمادبهنفس کار میکنه،درآمد داره،مستقل شده،و با ذوق از نتیجه مسیرش حرف میزنه…منم ته دلم خوشحال میشم که شاید تونستم یه گوشه کوچیک از زندگی یه نفر رو قشنگتر کنم 🥹
و از اون طرف…وقتی یه نفر بعد از مدتها با ابروهایی که دوستشون نداره،یا خط چشمی که هر بار تو آینه میبینتش حالش بد میشه،میاد برای ریموو…و بعد جلسات،سبکتر،راضیتر،و دوباره عاشق صورت خودش میشه…اون لحظهها واقعا ارزش همهچی رو دارن
🤍
بعضی وقتا،ریموو فقط پاک کردن رنگ نیست…پاک کردن یه حس بده،یه انتخابیه که دیگه شبیه حال امروزت نیست،یه چیزی که هر بار تو آینه میبینیش،یه گوشه کوچیک از اعتمادبهنفستو کم میکنه…
و بعضی وقتا آموزش دیدن هم فقط یاد گرفتن یه مهارت نیست…ممکنه شروع مستقل شدن تو باشه،شروع پول درآوردن خودت،شروع این که بالاخره به خودت ثابت کنی:«منم میتونم.»
اگر مدتهاست ته دلت دوست داری وارد این مسیر بشی،یا هر بار تو آینه به ابرو و خط چشمت نگاه میکنی و میگی:«کاش پاکش میکردم…»شاید الان همون وقتیه که باید برای خودت یه قدم برداری
من اینجام…هم برای اونایی که دلشون یه شروع تازه میخواد،هم برای اونایی که میخوان قویتر، مستقلتر و خوشحالتر از قبل باشن

وقتی یکی از هنرجوهام بعد از کلی ترس و تردید،امروز با اعتمادبهنفس کار میکنه،درآمد داره،مستقل شده،و با ذوق از نتیجه مسیرش حرف میزنه…منم ته دلم خوشحال میشم که شاید تونستم یه گوشه کوچیک از زندگی یه نفر رو قشنگتر کنم 🥹
و از اون طرف…وقتی یه نفر بعد از مدتها با ابروهایی که دوستشون نداره،یا خط چشمی که هر بار تو آینه میبینتش حالش بد میشه،میاد برای ریموو…و بعد جلسات،سبکتر،راضیتر،و دوباره عاشق صورت خودش میشه…اون لحظهها واقعا ارزش همهچی رو دارن
بعضی وقتا،ریموو فقط پاک کردن رنگ نیست…پاک کردن یه حس بده،یه انتخابیه که دیگه شبیه حال امروزت نیست،یه چیزی که هر بار تو آینه میبینیش،یه گوشه کوچیک از اعتمادبهنفستو کم میکنه…
و بعضی وقتا آموزش دیدن هم فقط یاد گرفتن یه مهارت نیست…ممکنه شروع مستقل شدن تو باشه،شروع پول درآوردن خودت،شروع این که بالاخره به خودت ثابت کنی:«منم میتونم.»
اگر مدتهاست ته دلت دوست داری وارد این مسیر بشی،یا هر بار تو آینه به ابرو و خط چشمت نگاه میکنی و میگی:«کاش پاکش میکردم…»شاید الان همون وقتیه که باید برای خودت یه قدم برداری
من اینجام…هم برای اونایی که دلشون یه شروع تازه میخواد،هم برای اونایی که میخوان قویتر، مستقلتر و خوشحالتر از قبل باشن
۱۵۰
۱۳:۵۶
۱۸۷
۱۳:۵۷
بیشتر با من آشنا بشید و قدرمو بدونید

۱۸۳
۱۳:۲۳
یااللللله پاشید پاشید جمع و جور کنید که سونا خانوم با یه نمونه ریموو و داغترین هنرمندیش وارد میشود،همگی جیغ و دست و سوت و هورااااا
🥳۴
۱۲۱
۱۰:۴۹
میدونستید ما علاوه بر تکنسین زیبایی،عملا حکم تراپیست هم داریم؟ 
یعنی داستان اینجوریه که ملت میان زیر دستمون،اولش خیلی رسمی و آرومن…بعد یهو وسط کار فعل و انفعالاتی تو مغز ایجاد میشه و احساس میکنن:«خب حالا که تا اینجا اومدیم،بذار دو خطم درد و دل کنیم شاید سبک شدیم»
و اینگونه شد که ما تبدیل شدیم به:مخزنالاسرارِ ملت
یعنی من فقط خواستم ریموو ابرو یا خوشگلاسیون ناخن انجام بدم،ولی نمیدونستم قراره بفهمم:کی کارش چیه و پسر کی تو این گرونی جرأت کرده زن بگیره و همسایه کی بارداره و جشن تعیین جنسیت کی چجوری برگذار شده کی خیانت کرده،کی برگشته،کی هنوز استوریارو چک میکنه،و کی با اینکه بلاک کرده، هنوز با اکانت فیک سرک میکشه

یادمه که اون روز هم وسط ریموو،مشتریم یهویی گفت:«سونا…میدونی چی بیشتر از خیانت آدمو عصبی میکنه؟»
گفتم:«چی؟»
گفت:«اینکه بعدش میفهمی حتی ابروهاتم برای سلیقه اون زده بودی
عاشق ابروهای پهن و تیره بود…منم هی میرفتم پررنگترش میکردم که بیشتر دوستم داشته باشه.» 
و من اون لحظه فقط داشتم به این فکر میکردم که:دخترا واقعاً چه کارایی برای دوست داشته شدن میکنن… 🥲
خلاصه که ما هم شروع کردیم به پاکسازی؛هم رنگای قدیمی،هم یه سری خاطرههایی که انگار هنوز رو صورتش مونده بودن.۴ جلسه زمان برد پاک کردن ابروهاش،جلسه اول با مواد قلیایی کار شد که حدودا ۶۰ درصد پاکی داشت و جلسات بعدی لکه گیری با مواد اسیدی براشون انجام شد،جلسه آخر که براش کوکتل تراپی انجام دادم، دم رفتن خودشو تو آینه نگاه کرد و گفت:«چقد خوبه که دوباره خودم شدم»خلاصه که از یه زخم خورده به شما نصیحت:«کسی که بخوادت همه جوره میخوادت و کنارته، کسی که نخوادت از عروسک دست ساز خودش هم میگذره...خودت باش، مگه خودت چشه؟؟؟»
یعنی داستان اینجوریه که ملت میان زیر دستمون،اولش خیلی رسمی و آرومن…بعد یهو وسط کار فعل و انفعالاتی تو مغز ایجاد میشه و احساس میکنن:«خب حالا که تا اینجا اومدیم،بذار دو خطم درد و دل کنیم شاید سبک شدیم»
و اینگونه شد که ما تبدیل شدیم به:مخزنالاسرارِ ملت
یعنی من فقط خواستم ریموو ابرو یا خوشگلاسیون ناخن انجام بدم،ولی نمیدونستم قراره بفهمم:کی کارش چیه و پسر کی تو این گرونی جرأت کرده زن بگیره و همسایه کی بارداره و جشن تعیین جنسیت کی چجوری برگذار شده کی خیانت کرده،کی برگشته،کی هنوز استوریارو چک میکنه،و کی با اینکه بلاک کرده، هنوز با اکانت فیک سرک میکشه
یادمه که اون روز هم وسط ریموو،مشتریم یهویی گفت:«سونا…میدونی چی بیشتر از خیانت آدمو عصبی میکنه؟»
گفتم:«چی؟»
گفت:«اینکه بعدش میفهمی حتی ابروهاتم برای سلیقه اون زده بودی
و من اون لحظه فقط داشتم به این فکر میکردم که:دخترا واقعاً چه کارایی برای دوست داشته شدن میکنن… 🥲
خلاصه که ما هم شروع کردیم به پاکسازی؛هم رنگای قدیمی،هم یه سری خاطرههایی که انگار هنوز رو صورتش مونده بودن.۴ جلسه زمان برد پاک کردن ابروهاش،جلسه اول با مواد قلیایی کار شد که حدودا ۶۰ درصد پاکی داشت و جلسات بعدی لکه گیری با مواد اسیدی براشون انجام شد،جلسه آخر که براش کوکتل تراپی انجام دادم، دم رفتن خودشو تو آینه نگاه کرد و گفت:«چقد خوبه که دوباره خودم شدم»خلاصه که از یه زخم خورده به شما نصیحت:«کسی که بخوادت همه جوره میخوادت و کنارته، کسی که نخوادت از عروسک دست ساز خودش هم میگذره...خودت باش، مگه خودت چشه؟؟؟»
۱۳۳
۱۰:۵۳
۱۲۷
۱۰:۵۳
من چاق نشدم که
فقط بدنم به یه جمعبندی حرفهای رسیده که باید برای موجهای مختلف احساسات، فضای بیشتری اختصاص بده…
از “من قویام و خستگی ناپذیر” تا “ولم کن عااااامو، خسته م، این مستقل بودن چه غلطی بود ما کردیم” همه باید یه جایی جا بشن دیگه بالاخره
الانم دارم برمیگردم خونه،با بدنی که به نظرات من در مورد لاغر شدن احترام میذاره هااا، ولی در حال توسعهی روزانه نسخهی «ظرفیت بالای احساسات ضد و نقیض» هست و من فقط دارم همراهیش میکنم

خدایی چرا لاغر نمیشم؟ لعنتی لباس گرون شده، بیگ سایز گرونتر، به خودت بیاااا زن

از “من قویام و خستگی ناپذیر” تا “ولم کن عااااامو، خسته م، این مستقل بودن چه غلطی بود ما کردیم” همه باید یه جایی جا بشن دیگه بالاخره
الانم دارم برمیگردم خونه،با بدنی که به نظرات من در مورد لاغر شدن احترام میذاره هااا، ولی در حال توسعهی روزانه نسخهی «ظرفیت بالای احساسات ضد و نقیض» هست و من فقط دارم همراهیش میکنم
خدایی چرا لاغر نمیشم؟ لعنتی لباس گرون شده، بیگ سایز گرونتر، به خودت بیاااا زن
۱۴۵
۱۲:۳۹
خواهشاً زندگیتون رو نریزید به پای متنای من،من که راضی نیستم
پس استحکام بنیان خانواده چی میشه؟؟؟اصلاً یه کاری میکنید منم برم تو فاز ادمینهای مثبتاندیش،صبحا بنویسم:سلاااامممم گلهای توی خونه 
شبا هم:شب بخیر محصلای نمونه 
یا از فوائد نوشیدن ۸ لیوان آب در روز بگم
احترام به والدین از اوجب واجبات است
🦳اگه میخوای بدونی چرا در دیزی بازه و گوش خر چرا درازه و زیر بغل مار دقیقا کجاست عدد ۷ رو کامنت کن
از این مدل پستا دوست دارید؟
۲۰۰
۱۷:۰۳
بعضیا برای عشقشون ۶ ساعت راه میرن...من برای موهام رفتم. 

۳ ساعت رفت تا سمنان،۳ ساعت برگشت،فقط برای اینکه از حالت «بره ناقلای تازه از مرتع برگشته» برگردم به نسخه اصلی کارخانه!
حالا ممکنه بعضیا بگن:«خب عزیزم، توی تهران مگه کراتین نبود؟!»
چرا بود...ولی وقتی یه نفر هست که آدم حاضر میشه ۶ ساعت جاده رو تحمل کنه، بنزین بسوزونه، کمرشو جا بذاره و با چشمهای نیمهبسته برگرده، دیگه بحث کراتین نیست...بحث اعتماده!
خلاصه که به اصل خویشتن بازگشتم،برس و شونه معمولی هم بعد از یک سال دوباره به چرخه زندگیم برگشته و موس و برس کرلی و انواع و اقسام ماسک مو و روغن و ... به زباله دانی تاریخ پیوست.الانم تو مرحله ای از خودشیفتگی هستم که هر ۵ دقه یه بار از جلو آینه رد میشم و هی برا خودم بوس میفرستم و چشمک میزنم و ذوق مرگ میشم
پیس پیس... خوشگله،،، عروس ننه م میشی؟؟؟

۳ ساعت رفت تا سمنان،۳ ساعت برگشت،فقط برای اینکه از حالت «بره ناقلای تازه از مرتع برگشته» برگردم به نسخه اصلی کارخانه!
حالا ممکنه بعضیا بگن:«خب عزیزم، توی تهران مگه کراتین نبود؟!»
چرا بود...ولی وقتی یه نفر هست که آدم حاضر میشه ۶ ساعت جاده رو تحمل کنه، بنزین بسوزونه، کمرشو جا بذاره و با چشمهای نیمهبسته برگرده، دیگه بحث کراتین نیست...بحث اعتماده!
خلاصه که به اصل خویشتن بازگشتم،برس و شونه معمولی هم بعد از یک سال دوباره به چرخه زندگیم برگشته و موس و برس کرلی و انواع و اقسام ماسک مو و روغن و ... به زباله دانی تاریخ پیوست.الانم تو مرحله ای از خودشیفتگی هستم که هر ۵ دقه یه بار از جلو آینه رد میشم و هی برا خودم بوس میفرستم و چشمک میزنم و ذوق مرگ میشم
۱۸۰
۲۰:۳۹
من همون دخترم...
همون که یه روز جلوی آینه وایمیستاد و با خودش میگفت:
یه روز خوب میاد...لاغر میشم...میرم رو استیج...نورافکنها روشن میشن...و من صحنه رو آتیش میزنم!

بعد بزرگ شدم...
و فهمیدم فعلاً تنها نوری که منو صدا میزنه، نور یخچاله ساعت ۱ نصف شبه!
سالها برای رسیدن به وزن ایدهآلم تلاش کردم...
وزن ایدهآلم هم سالها برای فرار از من تلاش کرد.
یه رابطه دوطرفه و محترمانه داشتیم.
" />
من رژیم میگرفتم و به سالاد رو میاوردم...بدنم میگفت:«قشنگه، حالا غذای اصلی کو؟»
من پیادهروی میکردم...چربیهام میگفتن:«دمت گرم، ما هم از منظره لذت بردیم.»
یه مدت فکر میکردم مشکل از اراده منه...
بعد فهمیدم هورمونها یه باند سازمانیافته دارن و هر شب جلسه میذارن:
«بچهها! این دختر دوباره انگیزه گرفته...عملیات حفظ چربیها رو شروع کنید!»
امروز این عکس گرفته شد و ذوقش رو داشتم،چون احساس کردم این سری رژیم انگار یه کم جواب داده و صاف و صوف شدم...
حالا درسته که هنوز مانکن فشن ویک پاریس نشدم ... اما راضی ام به رضای پروردگاااار
اما میخوام یه حقیقت مهم رو بهتون بگم:
من هنوز با یه تکه کیک شکلاتی خیس و یه لیوان هاتچاکلت داغ، دقیقاً مثل یه دختر سه ساله گول میخورم!

کافیه یکی بگه:«فقط یه قاشق کوچولو...»
و منم بگم:«نه، ممنون...»
و سه دقیقه بعد در حال بررسی ته ظرف برای پیدا کردن آخرین تکه های کیک و قطرههای شکلات دیده بشم.

حالا هم لطفاً درباره زاویه عکس، نور، ادیت، جمع کردن شکم و نگه داشتن نفس و سیس عقابم، سؤال نفرمایید...
بذارین من در آرامش و توهم موفقیتم زندگی کنم.

همون که یه روز جلوی آینه وایمیستاد و با خودش میگفت:
یه روز خوب میاد...لاغر میشم...میرم رو استیج...نورافکنها روشن میشن...و من صحنه رو آتیش میزنم!
بعد بزرگ شدم...
و فهمیدم فعلاً تنها نوری که منو صدا میزنه، نور یخچاله ساعت ۱ نصف شبه!
سالها برای رسیدن به وزن ایدهآلم تلاش کردم...
وزن ایدهآلم هم سالها برای فرار از من تلاش کرد.
یه رابطه دوطرفه و محترمانه داشتیم.
من رژیم میگرفتم و به سالاد رو میاوردم...بدنم میگفت:«قشنگه، حالا غذای اصلی کو؟»
من پیادهروی میکردم...چربیهام میگفتن:«دمت گرم، ما هم از منظره لذت بردیم.»
یه مدت فکر میکردم مشکل از اراده منه...
بعد فهمیدم هورمونها یه باند سازمانیافته دارن و هر شب جلسه میذارن:
«بچهها! این دختر دوباره انگیزه گرفته...عملیات حفظ چربیها رو شروع کنید!»
امروز این عکس گرفته شد و ذوقش رو داشتم،چون احساس کردم این سری رژیم انگار یه کم جواب داده و صاف و صوف شدم...
حالا درسته که هنوز مانکن فشن ویک پاریس نشدم ... اما راضی ام به رضای پروردگاااار
اما میخوام یه حقیقت مهم رو بهتون بگم:
من هنوز با یه تکه کیک شکلاتی خیس و یه لیوان هاتچاکلت داغ، دقیقاً مثل یه دختر سه ساله گول میخورم!
کافیه یکی بگه:«فقط یه قاشق کوچولو...»
و منم بگم:«نه، ممنون...»
و سه دقیقه بعد در حال بررسی ته ظرف برای پیدا کردن آخرین تکه های کیک و قطرههای شکلات دیده بشم.
حالا هم لطفاً درباره زاویه عکس، نور، ادیت، جمع کردن شکم و نگه داشتن نفس و سیس عقابم، سؤال نفرمایید...
بذارین من در آرامش و توهم موفقیتم زندگی کنم.
۱۴۶
۲۱:۱۳