💜☔ آرام جــــــــان☔💜
#آرامجــــان🤍 #پارتبیستویکم🤍 ❀- - - - - - - - - 🪴🤍 - - - - - - - -❀ 〔'فلشبک> وا چرا مامان قیافش اینجوریه؟ خیلی یهویی مغزم به کار میفته و همه چی مثل یک فیلم از جلوی چشمام رد میشه. چیشد؟!زنگ استرس زا! صدای اون زن!امیر!تصادف!دکتر!مُرد! هیستریک میزنم زیر خنده و خیلی یهویی سِرُم توی دستم رو میکنم که باعث میشه خون از رگم خارج شه. اما برای من مهمه؟!خون از دست دادنم مهمه یا امیرم که دیگه ندارمش! با بغض جیغ میزنم که مامان سریع از روی صندلی بلند میشه و با گریه و چشمای قرمزش دستامو میگیره. دست خودم نیست!نمیتونم گریه نکنم!با اینکه تلخه ولی برام خنده داره!، امیر دیگه نیست؟نبابا هست اینا دارن شوخی میکنن! میخوان سوپرایزم کنن دیگه!مثل جشن تولد امیر! اره آره!ولی دقیقا امروز چه مناسبتیه!؟هیچی! اگه...اگه...واقعیت...باشه!...میمیرم!...نمیتونم...نفسبکشم! ❀- - - - - - - -🪴🤍 - - - - - - - -❀ کپی بدون ذکر منبع حرام است 
🩹 @sore_man ᯓ
از پارت #بیستویک و #بیستودو لذت ببرید 
هر روز با دو پارت همراه همیم
هر روز با دو پارت همراه همیم
۲۰۹
۱۹:۳۱
۱۷۶
۱۶:۵۱
#آرامجــــان🤍
#پارتبیستوسوم🤍
❀- - - - - - - - - 🪴🤍 - - - - - - - -❀
〔'فلشبک>
تا تونستم زار زدم و تن شل شده توی بغلشو توی ماشین گذاشت.
هیچی حس نمیکردم و وقتی به هوش اومدم مامان سعی داشت بهزور آبقند به خوردم بده.
به سختی نیم خیز میشم و به تاج تخت تکیه میدم.
لبای خشکمو با زبونم تر میکنم و بیحال روبه مامان لب میزنم:
_امیر...
چشماش برای بار هزارم نمدار میشه و با بغض میگه:
_تروخدا با خودت اینکارو نکن آرومم!امیر دیگه نیست!دوستش داشتی درست!هممون خیلی دوسش داشتیم!
_ولی اگه با خودت اینکارارو بکنی،لب به هیچی نزنی،گریه کنی و حتی لب به آبقند نزنی امیرت برمیگرده؟!
_نه مادرِ من!نه مامانم!نه آرومم!روح اون خدابیامرزم ناراحت میشه!نزار روحش عذاب ببینه آرام!به حرف بیا!نزار امیر ازت ناراحت شه!
_اون الان توی بهشته!داره نگاهت میکنه!حالش خوبه!نزار حال بد تو حالشو بد کنه!تنش توی قبر بلرزه!
من طاقت این حرفارو ندارم!تروخدا یکی به مامان بفهمونه!
❀- - - - - - - -🪴🤍 - - - - - - - -❀
کپی بدون ذکر منبع حرام است

🩹 @sore_man ᯓ
#پارتبیستوسوم🤍
❀- - - - - - - - - 🪴🤍 - - - - - - - -❀
〔'فلشبک>
تا تونستم زار زدم و تن شل شده توی بغلشو توی ماشین گذاشت.
هیچی حس نمیکردم و وقتی به هوش اومدم مامان سعی داشت بهزور آبقند به خوردم بده.
به سختی نیم خیز میشم و به تاج تخت تکیه میدم.
لبای خشکمو با زبونم تر میکنم و بیحال روبه مامان لب میزنم:
_امیر...
چشماش برای بار هزارم نمدار میشه و با بغض میگه:
_تروخدا با خودت اینکارو نکن آرومم!امیر دیگه نیست!دوستش داشتی درست!هممون خیلی دوسش داشتیم!
_ولی اگه با خودت اینکارارو بکنی،لب به هیچی نزنی،گریه کنی و حتی لب به آبقند نزنی امیرت برمیگرده؟!
_نه مادرِ من!نه مامانم!نه آرومم!روح اون خدابیامرزم ناراحت میشه!نزار روحش عذاب ببینه آرام!به حرف بیا!نزار امیر ازت ناراحت شه!
_اون الان توی بهشته!داره نگاهت میکنه!حالش خوبه!نزار حال بد تو حالشو بد کنه!تنش توی قبر بلرزه!
من طاقت این حرفارو ندارم!تروخدا یکی به مامان بفهمونه!
❀- - - - - - - -🪴🤍 - - - - - - - -❀
کپی بدون ذکر منبع حرام است
۱۷۱
۱۹:۴۳
#آرامجــــان🤍
#پارتبیستوچهارم🤍
❀- - - - - - - - - 🪴🤍 - - - - - - - -❀
〔'فلشبک>
با غم لب میزنم:
_نمیتونم چیزی بخورم مامان!معدم اذیت میشه!حالت تهوع بهم دست میده!
_عزیزِ مادر بخاطر چیزی نخوردنه! تو لج نکن چیزی بخور بقیش بامن!تضمین میکنم حالت خوب میشه!
_فقط خواهش میکنم مثل افسرده ها نشین!امیر جاش خوبه!خودتو اذیت نکن!.
سرمو تکون میدم و...
〔'زمانحال>
با بغض و بیاشتهایی با غذای جلوم ور میرم که سنگینی نگاه آراد رو حس میکنم و میگه:
_با غذات بازی بازی نکن!بخور!تو آیینه به خودت نگاه کردی؟رنگ به رو نداری.حداقل یچیزی بخور آدم بتونه ببینت چندشش نشه!
لبم از اینهمه تحقیر شدن لبخند تلخی روش میشینه و سعی میکنم به روی خودم نیارم که چقدر این حرفش کمرو خم کرد و شکست!
خرکیف شدن آذر رو میبینم و توی دلم فحشش میدم!
مادرو پسر لنگهی هم!فقط امیر توی این خانواده ماه بود.که دیگه نیستش.
قطره اشکی لجوجانه پایین میاد و از روی ل بم میگذره و میفته روی میز..
❀- - - - - - - -🪴🤍 - - - - - - - -❀
کپی بدون ذکر منبع حرام است

🩹 @sore_man ᯓ
#پارتبیستوچهارم🤍
❀- - - - - - - - - 🪴🤍 - - - - - - - -❀
〔'فلشبک>
با غم لب میزنم:
_نمیتونم چیزی بخورم مامان!معدم اذیت میشه!حالت تهوع بهم دست میده!
_عزیزِ مادر بخاطر چیزی نخوردنه! تو لج نکن چیزی بخور بقیش بامن!تضمین میکنم حالت خوب میشه!
_فقط خواهش میکنم مثل افسرده ها نشین!امیر جاش خوبه!خودتو اذیت نکن!.
سرمو تکون میدم و...
〔'زمانحال>
با بغض و بیاشتهایی با غذای جلوم ور میرم که سنگینی نگاه آراد رو حس میکنم و میگه:
_با غذات بازی بازی نکن!بخور!تو آیینه به خودت نگاه کردی؟رنگ به رو نداری.حداقل یچیزی بخور آدم بتونه ببینت چندشش نشه!
لبم از اینهمه تحقیر شدن لبخند تلخی روش میشینه و سعی میکنم به روی خودم نیارم که چقدر این حرفش کمرو خم کرد و شکست!
خرکیف شدن آذر رو میبینم و توی دلم فحشش میدم!
مادرو پسر لنگهی هم!فقط امیر توی این خانواده ماه بود.که دیگه نیستش.
قطره اشکی لجوجانه پایین میاد و از روی ل بم میگذره و میفته روی میز..
❀- - - - - - - -🪴🤍 - - - - - - - -❀
کپی بدون ذکر منبع حرام است
۲۲۵
۱۹:۴۳
💜☔ آرام جــــــــان☔💜
#آرامجــــان🤍 #پارتبیستوسوم🤍 ❀- - - - - - - - - 🪴🤍 - - - - - - - -❀ 〔'فلشبک> تا تونستم زار زدم و تن شل شده توی بغلشو توی ماشین گذاشت. هیچی حس نمیکردم و وقتی به هوش اومدم مامان سعی داشت بهزور آبقند به خوردم بده. به سختی نیم خیز میشم و به تاج تخت تکیه میدم. لبای خشکمو با زبونم تر میکنم و بیحال روبه مامان لب میزنم: _امیر... چشماش برای بار هزارم نمدار میشه و با بغض میگه: _تروخدا با خودت اینکارو نکن آرومم!امیر دیگه نیست!دوستش داشتی درست!هممون خیلی دوسش داشتیم! _ولی اگه با خودت اینکارارو بکنی،لب به هیچی نزنی،گریه کنی و حتی لب به آبقند نزنی امیرت برمیگرده؟! _نه مادرِ من!نه مامانم!نه آرومم!روح اون خدابیامرزم ناراحت میشه!نزار روحش عذاب ببینه آرام!به حرف بیا!نزار امیر ازت ناراحت شه! _اون الان توی بهشته!داره نگاهت میکنه!حالش خوبه!نزار حال بد تو حالشو بد کنه!تنش توی قبر بلرزه! من طاقت این حرفارو ندارم!تروخدا یکی به مامان بفهمونه! ❀- - - - - - - -🪴🤍 - - - - - - - -❀ کپی بدون ذکر منبع حرام است 
🩹 @sore_man ᯓ
از پارت #بیست_و_سه و #بیست_و_چهار لذت ببرید 
هر روز با دو پارت همراه همیم
هر روز با دو پارت همراه همیم
۲۳۳
۱۹:۴۴
۲۱۶
۱۷:۳۴
۸۵
۲۲:۰۲
#آرامجــــان🤍
#پارتبیستوپنجم🤍
❀- - - - - - - - - 🪴🤍 - - - - - - - -❀
〔'زمانحال>
آراد با حرص و اعصبانیت مشتش رو روی میز میکوبه که باعث میشه بپرم هوا و آذرم متعجب نگاهش کنه و آراد داد میزنه:
_دِ تو چه مرگته؟!چرا انقدر اشک بیخود میریزی؟!لامصب ینی امیر انقدر ارزش اشکاتو داره؟خودتو داغون کردی!یه خودت بیا بدبخت!دلت برا خودت بسوزه..
با اعصبانیت صندلیشو عقب میکشه و با سرعت به طبقهی بالا میره.
هقی میزنم که آذر با غیض زمزمه میکنه:
_ببین دختره چکار کرد بچم غذا نخورده رفت بالا!
و چشم غره میره برام و از سر میز بلند میشه و به کمک عصای گردن قیمتش یه طبقهی بالا میره.
با رفتنش و خالی شدن میز سرمو روی میز میزاره و زار میزنم.از ته دل و بلند!به اینم فکر نمیکنم که آبروم میره و..
نمیدونم چقدر به امیر و خوشیامون فکر کردم که چشمام گرم شد و همونجا توی همون حالت خوابم برد.
*
با حس فرو رفتن توی جای گرمی نفس عمیقی میکشم و بوی عطر آشنایی زیر بینیم میپیچه.
اما اونقدر خوابم میاد و بیحالم توان باز کردن چشمامو ندارم و بدتر سرمو به جای گرم و خوشبویی میچسبونم و عمیق نفس میکشم.
❀- - - - - - - -🪴🤍 - - - - - - - -❀
کپی بدون ذکر منبع حرام است

🩹 @sore_man ᯓ
#پارتبیستوپنجم🤍
❀- - - - - - - - - 🪴🤍 - - - - - - - -❀
〔'زمانحال>
آراد با حرص و اعصبانیت مشتش رو روی میز میکوبه که باعث میشه بپرم هوا و آذرم متعجب نگاهش کنه و آراد داد میزنه:
_دِ تو چه مرگته؟!چرا انقدر اشک بیخود میریزی؟!لامصب ینی امیر انقدر ارزش اشکاتو داره؟خودتو داغون کردی!یه خودت بیا بدبخت!دلت برا خودت بسوزه..
با اعصبانیت صندلیشو عقب میکشه و با سرعت به طبقهی بالا میره.
هقی میزنم که آذر با غیض زمزمه میکنه:
_ببین دختره چکار کرد بچم غذا نخورده رفت بالا!
و چشم غره میره برام و از سر میز بلند میشه و به کمک عصای گردن قیمتش یه طبقهی بالا میره.
با رفتنش و خالی شدن میز سرمو روی میز میزاره و زار میزنم.از ته دل و بلند!به اینم فکر نمیکنم که آبروم میره و..
نمیدونم چقدر به امیر و خوشیامون فکر کردم که چشمام گرم شد و همونجا توی همون حالت خوابم برد.
*
با حس فرو رفتن توی جای گرمی نفس عمیقی میکشم و بوی عطر آشنایی زیر بینیم میپیچه.
اما اونقدر خوابم میاد و بیحالم توان باز کردن چشمامو ندارم و بدتر سرمو به جای گرم و خوشبویی میچسبونم و عمیق نفس میکشم.
❀- - - - - - - -🪴🤍 - - - - - - - -❀
کپی بدون ذکر منبع حرام است
۸۷
۲۲:۰۵
#آرامجــــان🤍
#پارتدویستویک🤍
❀- - - - - - - - - 🪴🤍 - - - - - - - -❀
_منکه کاریت ندارم دختر جون!
_باشه.. حالا برین عقب لطفا.حالم خوب نیست.
چند قدمی ازم دور میشه و برمیگرده به سمت همون مرد و حالاست که اسمشو میفهمم!
_داریوش ، اذیت نکرد که دخترمون؟!
_یکم بدقلقی و البته بد دهنیاشو کنار بزاریم نه اوکی بود.
_درستش میکنم.
دنبالم بیا آرام.!
یاخدا این مرد به شدت مرموز و ترسناکه و به خوبی مشخصه که هر حرفی بزنه روش میمونه.
_ب..براچی ب..بیام؟!
_آسیبی بهت نمیرسونم دخترِخوب.بیا دنبالم تا به زور نبردمت.
با قدمای آروم نزدیکش میشم و کنارش میایستم.
قدش یکم زیادی بلندتره ازم و قشنگ مثل یک بچهی کوچولوعم کنارش.
_کوچولو!
ابروهام بههم گره میخورن و زمزمه میکنم:
_کوچولو نیستم.
_بیا دنبالم.
بدون حرف دنبالش راه میوفتم و از اون اتاق که فضای فوقالعاده خفه کنندهای داشت خارج میشیم.
از یک راهرو خیلی طولانی گذر میکنیم و هر ثانیه دهنم بیشتر باز میشه!
❀- - - - - - - -🪴🤍 - - - - - - - -❀
کپی بدون ذکر منبع حرام است

🩹 @sore_man ᯓ
#پارتدویستویک🤍
❀- - - - - - - - - 🪴🤍 - - - - - - - -❀
_منکه کاریت ندارم دختر جون!
_باشه.. حالا برین عقب لطفا.حالم خوب نیست.
چند قدمی ازم دور میشه و برمیگرده به سمت همون مرد و حالاست که اسمشو میفهمم!
_داریوش ، اذیت نکرد که دخترمون؟!
_یکم بدقلقی و البته بد دهنیاشو کنار بزاریم نه اوکی بود.
_درستش میکنم.
دنبالم بیا آرام.!
یاخدا این مرد به شدت مرموز و ترسناکه و به خوبی مشخصه که هر حرفی بزنه روش میمونه.
_ب..براچی ب..بیام؟!
_آسیبی بهت نمیرسونم دخترِخوب.بیا دنبالم تا به زور نبردمت.
با قدمای آروم نزدیکش میشم و کنارش میایستم.
قدش یکم زیادی بلندتره ازم و قشنگ مثل یک بچهی کوچولوعم کنارش.
_کوچولو!
ابروهام بههم گره میخورن و زمزمه میکنم:
_کوچولو نیستم.
_بیا دنبالم.
بدون حرف دنبالش راه میوفتم و از اون اتاق که فضای فوقالعاده خفه کنندهای داشت خارج میشیم.
از یک راهرو خیلی طولانی گذر میکنیم و هر ثانیه دهنم بیشتر باز میشه!
❀- - - - - - - -🪴🤍 - - - - - - - -❀
کپی بدون ذکر منبع حرام است
۸۴
۲۲:۰۵
💜☔ آرام جــــــــان☔💜
#آرامجــــان🤍 #پارتبیستوپنجم🤍 ❀- - - - - - - - - 🪴🤍 - - - - - - - -❀ 〔'زمانحال> آراد با حرص و اعصبانیت مشتش رو روی میز میکوبه که باعث میشه بپرم هوا و آذرم متعجب نگاهش کنه و آراد داد میزنه: _دِ تو چه مرگته؟!چرا انقدر اشک بیخود میریزی؟!لامصب ینی امیر انقدر ارزش اشکاتو داره؟خودتو داغون کردی!یه خودت بیا بدبخت!دلت برا خودت بسوزه.. با اعصبانیت صندلیشو عقب میکشه و با سرعت به طبقهی بالا میره. هقی میزنم که آذر با غیض زمزمه میکنه: _ببین دختره چکار کرد بچم غذا نخورده رفت بالا! و چشم غره میره برام و از سر میز بلند میشه و به کمک عصای گردن قیمتش یه طبقهی بالا میره. با رفتنش و خالی شدن میز سرمو روی میز میزاره و زار میزنم.از ته دل و بلند!به اینم فکر نمیکنم که آبروم میره و.. نمیدونم چقدر به امیر و خوشیامون فکر کردم که چشمام گرم شد و همونجا توی همون حالت خوابم برد. * با حس فرو رفتن توی جای گرمی نفس عمیقی میکشم و بوی عطر آشنایی زیر بینیم میپیچه. اما اونقدر خوابم میاد و بیحالم توان باز کردن چشمامو ندارم و بدتر سرمو به جای گرم و خوشبویی میچسبونم و عمیق نفس میکشم. ❀- - - - - - - -🪴🤍 - - - - - - - -❀ کپی بدون ذکر منبع حرام است 
🩹 @sore_man ᯓ
از پارت #بیست_و_پنجم و #بیست_و_ششم لذت ببرید 
هر روز با دو پارت همراه همیم
هر روز با دو پارت همراه همیم
۸۸
۲۲:۰۶