یه بار بابام با دوستاش رفته بودن کوه نوردی
یکی از رفیقاش اسمش احمد بود و با خودش یه خرم آورده بود🫏 ، اسم خرش هم ناصر گذاشته بود
جالب اینجاست که یکی دیگه از دوستای بابام اسمش ناصر بوده
بعد خره گم میشه
بابام به احمد میگه: احمد! بدبخت شدی الان حتی نمیتونی صداش کنی بگی نااااصر کجاییی؟ چون ناصر خودمون میاد میگه اسم منو رو خر گذاشتی!!

رسما پارهت میکنه بیچاره احمد نمیدونست بخنده یا گریه کنه

#سوتی_های_شما 
مارو به دوستان خود معرفی کنیدble.ir/join/GvRgJwyQpk
۹۲۰
۱۱:۳۱
راستش دلاوریهای مامانم خیلی زیاده ولی باحالترینشون که خودمم اونجا بودم ماجراییه که تو پارک اتفاق افتاد ما با مامانم و پسر عمه مامانم و دوتا دختراش که اسم بزرگه عسل و اسم کوچیک مهسا و زنش و اون یکی پسر عمش با زنش و دوتا اسم بزرگ ارشام و اسم کوچیک مهدی پسراش و دوست عسل همه با هم رفته بودیم پارک عسل و مهدی و دوست عسل با همدیگه رفتن بسکتبال بازی کنن وقتی برگشتن تعریف کردن که داشتن بازی میکردن که یهو یه پسر بچه ۱۵ ساله و چند تا از دوستاش داشتن با دوچرخه میومدن که داشتم میخوردم به مهدی و مهدی میگه که مگه کوری و پسر بچه با اعصبانیت میگه چی گفتی و روشون چا قو میکشه عسل میگه که ببخشید این حالا یه چیزی گفت پسر بچه حرفشونو گوش نمیکنه و با چاقو به مهدی حمله میکنه عسل اون موقع میگفتش که اگر مهدی رو نمی کشید کنار چا قو میخورد به قلبش من اون موقع از زمین بازی اومده بودم بیرون و غزل رو تنها گذاشته بودم خاله سارا (مامان غزل و عسل ) به من گفت بدو غزل رو وردار بیار مامان خودمم به عسل گفت زنگ زدی به پلیس و اونم گفت اره ولی اپراتور زیاد جدیش نگرفته و اینا مامانم با عسل رفت سمت پیست دوچرخه سواران و به عسل گفت کی بود تا اینکه عسل یه پسر نوجوون که سفید پوشیده بود رو نشون داد گفت این بود مامانم رفت سمتش گفت هوو این پسر بچه رو میگی این که هنوز بچه هست و اینا و عسل گفت خاله مطمئنم همین بود بعد مامانم رفت سمتش گفت ببینم تو چا قوداری پیشت ها ؟ و داشت دعواش میکرد که یهو یه زنه جیغ جیغ کنان اومد گفت با بچه ی من چیکار داری میکنی ها چیکار داری میکنی
بعد بابام اومد گفت ول کن من خودم با صحبت موضوع حل کردمو تموم شده رفته تا بابام اینو گفت سی چهل تا مرد قلچماق اومدن بیرون ریختن سر بابام مامانم هم قشنگ دوربین موبایلشو در آورد گفت اینا ریختن سر همسر من و دارن کتکش میزنن و از چهره ی تک به تکشون فیلم گرفت(سلاح مامان من در همه شرایط دوربین هست 
) یهو یه آقایی که سیاه پوشیده بود سعی کرد گوشی از مامانم بگیر مامانم قشنگ پیرهنش جر داد گفت شما از چه باغ وحشی فرار کردید بعد بقیه مردا که فهمیدن مامانم داره فیلم میگیره سریع در رفتن یه چند نفری موندن به علاوه ی یه آقایی که فهمیدیم بابای پسر هست اومد گفت خانم من واقعا واقعا شرمنده هستم ما یه سه ماهی بود سر همین موضوع پارک نمی اومدیم مامانم گفت اها یعنی پسر بچه تون با این سن دوبار سابقهی قمه کشی و چاقو کشی داشته نه؟
بعد شستش پهنش کرد رو طناب آخرم بعد کلی عذرخواهی ماجرا تموم شد بعد مامانم به عسل گفت چرا زنگ نزدی پلیس (بماند که عسل ۵ بار و خود مامانم ۳ بار تمای گرفتن با پلیس
)عسل گفت خاله من کلی تماس گرفتن هربار توضیح خواستن بعد توضیح دادم هیچ کس نیومد مامانم زنگ زد به پلیس بعد پلیس توضیح خواست گفت هیچی نشده فقط ۳ تا کشته داریم ۵ تاهم مجروح و زخمی هزار بار تماس گرفتیم هیچ کسم کاری نکرد
منم قبلش گریه کرده بودم این حرفارو مامانم زد خنده ام گرفت بعدم دیگه نرفتیم اون پارکه
اینم ماجرای من ببخشید دیگه طولانی شد
#سوتی_های_شما 
مارو به دوستان خود معرفی کنیدble.ir/join/GvRgJwyQpk
اینم ماجرای من ببخشید دیگه طولانی شد
۷۷۴
۱۶:۰۲
۱.۴K
۱۴:۱۰
سلام به همگی
یکی از دوستام كل جوونیشو تو زند!ن گذروند و بار اولش بود که زند!ن رفته بود اونم بخاطر کارایی که همه اول جوانی کله شون باد داره و کارایی رو از سر نادانی انجام میدن که بعد چنانپشیمونی میکنن اما دیگه دیر شده و کاری که نباید میشد رو انجام دادن و اون دوره که کله باد داره خیلی زود میگذره و تو میمونی و یک عمر پشیمونی این دوست من حتى ناخواسته یک قتل هم افتاد گردنش و بیچاره بعد عمری حبس کشیدن اونم بدون یکساعت مرخصی حکم اعد!مش هم اومد پدرش از اول جوونی پسرش هرچی داشت رو فروخت و خرج این رفیق ما کرد که درش بیاره ولی هیچی به هیچی و دیگه امیدی نداشتن که بتونن کاری واسش کنن و اون چندین سال که عمر جوونیشو تو زند!ن گذروندو زمان دستگیریش تازه ریش در آورده بود اما سالها تو زند!ن سپری کرد و سنش بالا رفت ریشو موی سرش سفید شد فقط با یه دونه گوشی موبایل قدیمی که وقتی زنگش میزديم عين حرف عادی فقط ک.فر میگفت و ک.فر اونم ک.فرای سنگین و چند سالی بود از شهرمون تبعیدش کردن زند!ن مرکز استانی که زندگی می کردیم و منتظر بودیم که روزی حکمش اجرا بشه لاقل بتونيم یک مراسم آبرومند براش بگیریم با دوستا و رفیقای قدیم که در کمال ناباوریدیدیم آزاد شد به جرات میتونم بگم تا یکماه هر روز و شب همه جور آدم از اقشار مختلف میومدن خونشون که بهش تبریک و خوش آمدبگن حتی خانما و دخترای شهر و روز اول یک جشن بزرگ با ساز و دهل و ناهار و شام براش برگذار کردن بیچاره خیلیا رو نمی شناختیکی از بچه ها گوشی لمسی بهش هدیه داد تا یکماه براش عجیب بود چون اصلا نمیدونست لمسی چیه کلمه !ینستارو خیال میکرد فو*ش جدیده خودش به شوخی میگفت میترسم برم توش بلد نباشم بیام بیرون گم بشم
تا اینکه پیشش خلوت شد و یه شب داشتیم میرفتیم جایی دعوت بودیم ازش پرسیدم چطور شد آزادشدی واقعا عين يه معجزه بود که در اومد گفت قلب قرآن كمكم کرد پرسیدم واضح توضیح بده تو که اهل قرآن نبودی همش فو*ش !سلام میدادی ک.فر میگفتی شوخی نکن راستشو بگو که باز جواب داد تو زند!ن کل جوونیم رفت از آزادی و دنیای بیرون دیگه هیچ تصوری نداشتم و هیچ امیدی به آزادی و بیرون رفتن نداشتم دیگهخودمو آماده کردم واسه اجرای آخرین حکمم که هم بندیام یه پیشنهاد بهم دادن بیا از قلب قرآن کمک بگیر گفتم قلب قرآن چیهگفتن یاسین رو حفظ کن و هر روز انقدر بخونش تا خواب برییکماه با خودم کلنجار رفتم تا قبول کنم انجامش بدم دیدم هیچ راهی ندارم هرچی هم بود پدرم فروخته و خرجم کرده بی فایده بود گفتم اینم بعنوان آخرین کارم در زند!ن انجام میدم اگه حکماجرا شد خب ثوابش میمونه واسه اون دنیام اگه جواب داد که دیگه تا آخر عمرم نماز میخونمو قرآن رو کلش رو حفظ میکنم که در کمال ناباوری گفتن قاتلی پیدا شده که اعتراف ده سال پیششرو کرده و گفت رفته بودیم پول نقدهای یه پمپ بنزین بین راهی رو سرقت کنیم که درگیر شدیم بعد من چند تا تیر اونم بدون هدف واسه ترسوندن انداختم که سعی نکنن تعقیبمون کنن بعد ده سال فهمیدم گلوله به کارگر پمپ بنزین اصابت کرد و مرد گفت بعد روشن شدن اون واقعیت شاکیام یکی یکی میومدن رضایتمیدادن چنان کارام به سرعت پیش رفت که روزی که گفتن آزادی وسايلتو جمع کن بری خونه و پدر مادرت دم زندان منتظرتن معطلشون نکن گناه دارن که خودمم هنوز تو شوک بودم وآمادگیشو نداشتم واسه بیرون رفتن به رئیس زندان رو زدم یک هفته دیگه بهم فرصت بدید که برم بیرون قبول نکردن گفتن از این ساعت دیگه محکومیتت تموم شده و باید بری اگه خدایی نکرده اتفاقی برات اینجا ناخواسته رخ بده طبق قانون ما مقصریم پس زودتر جمع کن که بری ووووو اما خود من اونشب خیلی تعجبکردم و برام عجیب بود مگه سوره یاسین چیه چی داره که این همه معجزه واسه کسی کرد که امیدی به زنده بودن دیگه نداشت الانم برام عین یک راز کشف نشده ست ولی میدونم هر چی هست به کلماتی که درش بکار رفته ربط داره و اسم اعظم
#سوتی_های_شما
مارو به دوستان خود معرفی کنیدble.ir/join/GvRgJwyQpk
یکی از دوستام كل جوونیشو تو زند!ن گذروند و بار اولش بود که زند!ن رفته بود اونم بخاطر کارایی که همه اول جوانی کله شون باد داره و کارایی رو از سر نادانی انجام میدن که بعد چنانپشیمونی میکنن اما دیگه دیر شده و کاری که نباید میشد رو انجام دادن و اون دوره که کله باد داره خیلی زود میگذره و تو میمونی و یک عمر پشیمونی این دوست من حتى ناخواسته یک قتل هم افتاد گردنش و بیچاره بعد عمری حبس کشیدن اونم بدون یکساعت مرخصی حکم اعد!مش هم اومد پدرش از اول جوونی پسرش هرچی داشت رو فروخت و خرج این رفیق ما کرد که درش بیاره ولی هیچی به هیچی و دیگه امیدی نداشتن که بتونن کاری واسش کنن و اون چندین سال که عمر جوونیشو تو زند!ن گذروندو زمان دستگیریش تازه ریش در آورده بود اما سالها تو زند!ن سپری کرد و سنش بالا رفت ریشو موی سرش سفید شد فقط با یه دونه گوشی موبایل قدیمی که وقتی زنگش میزديم عين حرف عادی فقط ک.فر میگفت و ک.فر اونم ک.فرای سنگین و چند سالی بود از شهرمون تبعیدش کردن زند!ن مرکز استانی که زندگی می کردیم و منتظر بودیم که روزی حکمش اجرا بشه لاقل بتونيم یک مراسم آبرومند براش بگیریم با دوستا و رفیقای قدیم که در کمال ناباوریدیدیم آزاد شد به جرات میتونم بگم تا یکماه هر روز و شب همه جور آدم از اقشار مختلف میومدن خونشون که بهش تبریک و خوش آمدبگن حتی خانما و دخترای شهر و روز اول یک جشن بزرگ با ساز و دهل و ناهار و شام براش برگذار کردن بیچاره خیلیا رو نمی شناختیکی از بچه ها گوشی لمسی بهش هدیه داد تا یکماه براش عجیب بود چون اصلا نمیدونست لمسی چیه کلمه !ینستارو خیال میکرد فو*ش جدیده خودش به شوخی میگفت میترسم برم توش بلد نباشم بیام بیرون گم بشم
#سوتی_های_شما
مارو به دوستان خود معرفی کنیدble.ir/join/GvRgJwyQpk
۶۳۱
۱۶:۳۳
سلاممن یه خاطره داره برای ۴ سال پیش که ۲۵ سالم بود با خواهرم که ۴ سال ازم کوچیکتره داشتیم توی پیاده رو راه میرفتیم یهو از پشت سر صدای موتور میومد که هی داشت نزدیکتر میشد منم که دیدم موتور تقریبا پشت سرمه ترسیدم که بخواد کیفمو بزنه یهو پریدم تو بغل خواهرم و جیغ کشیدم که موتوره که پیک یه رستوران بود نگاه عاقل اندر سفیهی کرد و از کنارمون رد شد


دیگه منو خواهرم همونجا نشستیم بس که خندیدیم ضعف کرده بودیم


#سوتی_های_شما
مارو به دوستان خود معرفی کنیدble.ir/join/GvRgJwyQpk
دیگه منو خواهرم همونجا نشستیم بس که خندیدیم ضعف کرده بودیم
#سوتی_های_شما
۶۶۲
۱۶:۳۸
معلما موقع امتحان توی یه روز سرد بارونی

#سوتی_های_شما
مارو به دوستان خود معرفی کنیدble.ir/join/GvRgJwyQpk
#سوتی_های_شما
۵۱۷
۱۲:۱۱
داستان و سوتی های خود را با ما به اشتراک بگذارید
آیدی ادمین:
@ateyeh113
۱۰۱
۱۲:۰۱
۹۰
۱۲:۱۲