۱۰۷
۱۶:۱۱
۱۰۷
۱۶:۱۱
۱۰۷
۱۶:۱۱
۱۰۷
۱۶:۱۱
۱۰۷
۱۶:۱۱
۱۰۷
۱۶:۱۱
۱۰۷
۱۶:۱۱
۱۰۷
۱۶:۱۱
۱۰۷
۱۶:۱۱
⋅•⊰
⊱•⋅
*#روایت_یک_حماسه
روایت: زهرا شکراللهی | ارشد، ادبیات پایداری
آسمان نیلوفری تشییع*
اُفتاده بودم در دل ماجرا، مشتهایی به آسمان پرتاب شد فریاد در گرفت. از کابل تا تهران جانم فدای ایران. به دستار سر مردان میانه قامت خیره ماندم، به خواهرزادههای وطن، به مردمانی به پهن دشت ایران که خود را ایرانی میدانند. پرچم افغانستان برافراشته بود عکس شیر دره پنج شیر، عکس احمد شاه مسعود بالا بود. نوای علی شیر خدا دردم دوا کن، زیر گوشم پیچید. زنان و مردانه میانه قامت چنان در یک حلقه در هم تنیده بودند. شعار مرگ را برای استعمار میفرستادند. اگر دقت میکردی نفرت از شوروی، آمریکا، غرب و شرق عالم را فریاد میزدند. تا به خودم بجنبم گروهشان سربالایی خیابان را درنوردیده بود. به قله دماوند نگاهیدم، نزدیک بالکن کنگرهدار مصلی شدم. دیگر مصلی تو مشت چشمانم بود. پسر ده دوازده سالهای ویلچری هل میداد، از شباهتشان گمان بردم برادر هستند. آفتاب روز سیزده تیرماه داشت متمایل میشد وسط آسمان. سایه درختان نازک و گرمتر میشدند. ایستادم نفس نفس زدنم را سر و سامان دادم. خورشید روی انبوه پرچمهاي یالثارات حسین میتافت. رنگ غالب سیاه و سرخ آتشین بود. خلیدم تو سایه پیادهرو. چشمانم را بستم. دردناک بودند اما نه به اندازه شبهای حمله. شبهایی که تا صبح از صدای زوزه جنگندهها خواب به چشمانم نمیآمد. شب سی و هشتم جنگ بود. خورشید در دل اُخرایی غروب سر خماند. هنوز تاریکی پا نگرفته بود. که شیشهها لرزیدند. چفت پنجره باز شد. زمین لرزید. با اندازه یک روسری سر کردن وقت داشتم که بدوم سر خیابان. جنگنده میان تاریکی فلر زد، آسمان رنگ شعله گرفت. ارتفاع کم کرد. صدای جنگنده ماننده صد اره برقی روشن است که تنه درختان صد ساله را میبرد. 1001 1002 1003، در دیوار محله لرزید. پسر همسایه داد زد: _سنگر شکن زدن. و چند دقیقه بعد شعله دود آتش از کوهستان شهر تنوره کشید، به آسمان.جمعیت بی محابا جلو می رفت. صدای صلوات لرزه به جان برگ درختان بید انداخت. مه پاشها قطرات آب را دست دلبازانه به صورت زائران میگرفتند. مردی آرخالق قشقایی پوشیده دوش به دوش مرد بلوچ جلو میرفت. پیرمرد فریاد کشید یا نعره زد، الله اکبر. صدای پسر جوانی با لهجه یزدی سر به آسمان سایید. لبیک یا خامنهای. چرا هنوز باور به شهادت رهبر ندارم. از لحظهای که کلمات نارنجی شبکه خبر را خواندم. انالله و انا الیه راجعون. دیگر تلویزیون را روشن نکردم. این که هنوز دارم مقاومت نشان میدهم. قدم به قدم با جمعیت به جلو میروم تا مطمعن شوم. این خبر شایعه است.به آسمان نیلوفری تهران نگاه کردم، آسمان شهر من که حالا حالاها از خاطره شلیک موشک خالی نمیشود. هر وقت در و پنجره ملایم میلرزید. هر وقت صدای آشنای شلیک موشک تو خانه میپیچید، میدویدم تو حیاط و به رد سفید و کشدار موشک از میان ابرهای پاره پاره زل میزدم. خیره میماندم به آسمان شهرم نجفآباد که تا آخرین لحظه جنگ گشوده بود. نفر نفر موشک را راهی تلآویو میکرد. نرم باد گرمی روی سر جمعیت وزيد. صدای مداحی شور انداخت تو جمعیت. رویا یعنی دوباره حسین، میآید خورشید، از تبار حسین.
سورنما، میزبان نگاه و روایت شماست.
️⚘️
@Sour_Nama_admin
⋅•⊰ ✦ ⊱•⋅✦ @Sour_Nama
*#روایت_یک_حماسه
آسمان نیلوفری تشییع*
اُفتاده بودم در دل ماجرا، مشتهایی به آسمان پرتاب شد فریاد در گرفت. از کابل تا تهران جانم فدای ایران. به دستار سر مردان میانه قامت خیره ماندم، به خواهرزادههای وطن، به مردمانی به پهن دشت ایران که خود را ایرانی میدانند. پرچم افغانستان برافراشته بود عکس شیر دره پنج شیر، عکس احمد شاه مسعود بالا بود. نوای علی شیر خدا دردم دوا کن، زیر گوشم پیچید. زنان و مردانه میانه قامت چنان در یک حلقه در هم تنیده بودند. شعار مرگ را برای استعمار میفرستادند. اگر دقت میکردی نفرت از شوروی، آمریکا، غرب و شرق عالم را فریاد میزدند. تا به خودم بجنبم گروهشان سربالایی خیابان را درنوردیده بود. به قله دماوند نگاهیدم، نزدیک بالکن کنگرهدار مصلی شدم. دیگر مصلی تو مشت چشمانم بود. پسر ده دوازده سالهای ویلچری هل میداد، از شباهتشان گمان بردم برادر هستند. آفتاب روز سیزده تیرماه داشت متمایل میشد وسط آسمان. سایه درختان نازک و گرمتر میشدند. ایستادم نفس نفس زدنم را سر و سامان دادم. خورشید روی انبوه پرچمهاي یالثارات حسین میتافت. رنگ غالب سیاه و سرخ آتشین بود. خلیدم تو سایه پیادهرو. چشمانم را بستم. دردناک بودند اما نه به اندازه شبهای حمله. شبهایی که تا صبح از صدای زوزه جنگندهها خواب به چشمانم نمیآمد. شب سی و هشتم جنگ بود. خورشید در دل اُخرایی غروب سر خماند. هنوز تاریکی پا نگرفته بود. که شیشهها لرزیدند. چفت پنجره باز شد. زمین لرزید. با اندازه یک روسری سر کردن وقت داشتم که بدوم سر خیابان. جنگنده میان تاریکی فلر زد، آسمان رنگ شعله گرفت. ارتفاع کم کرد. صدای جنگنده ماننده صد اره برقی روشن است که تنه درختان صد ساله را میبرد. 1001 1002 1003، در دیوار محله لرزید. پسر همسایه داد زد: _سنگر شکن زدن. و چند دقیقه بعد شعله دود آتش از کوهستان شهر تنوره کشید، به آسمان.جمعیت بی محابا جلو می رفت. صدای صلوات لرزه به جان برگ درختان بید انداخت. مه پاشها قطرات آب را دست دلبازانه به صورت زائران میگرفتند. مردی آرخالق قشقایی پوشیده دوش به دوش مرد بلوچ جلو میرفت. پیرمرد فریاد کشید یا نعره زد، الله اکبر. صدای پسر جوانی با لهجه یزدی سر به آسمان سایید. لبیک یا خامنهای. چرا هنوز باور به شهادت رهبر ندارم. از لحظهای که کلمات نارنجی شبکه خبر را خواندم. انالله و انا الیه راجعون. دیگر تلویزیون را روشن نکردم. این که هنوز دارم مقاومت نشان میدهم. قدم به قدم با جمعیت به جلو میروم تا مطمعن شوم. این خبر شایعه است.به آسمان نیلوفری تهران نگاه کردم، آسمان شهر من که حالا حالاها از خاطره شلیک موشک خالی نمیشود. هر وقت در و پنجره ملایم میلرزید. هر وقت صدای آشنای شلیک موشک تو خانه میپیچید، میدویدم تو حیاط و به رد سفید و کشدار موشک از میان ابرهای پاره پاره زل میزدم. خیره میماندم به آسمان شهرم نجفآباد که تا آخرین لحظه جنگ گشوده بود. نفر نفر موشک را راهی تلآویو میکرد. نرم باد گرمی روی سر جمعیت وزيد. صدای مداحی شور انداخت تو جمعیت. رویا یعنی دوباره حسین، میآید خورشید، از تبار حسین.
سورنما، میزبان نگاه و روایت شماست.
⋅•⊰ ✦ ⊱•⋅✦ @Sour_Nama
۷۷
۶:۴۰