هر بارکه یک قدم به رؤیا نزدیک شدم،فاصلهیک قدم از من گریخت.انگارتمامِ راهتابعی بودکه مرابه سمتِ تو میبرد؛
و من،در هر لحظهکمتر از لحظهی قبلاز رسیدن فاصله داشتم.اما رسیدن،هیچوقت اتفاق نیفتاد.
شاید اشتباه از من بود؛تو «نقطه» نبودیکه بشود به تو رسید،تو «حد» بودی؛همیشه نزدیک،همیشه کمی آنسوتر.من ماندمو جادهایکه انتهایش پیدا نبود؛و عددهاییکه هرچه شمردم،بازجایی برای یکی دیگر داشتند.
بینهایت راآن شب فهمیدم؛وقتی دانستمبعضی راههابرای تمام شدن نیستند،برای ادامه دادناند.از آن روزدیگر از نرسیدن نمیترسم.
منِ مریم،یاد گرفتهامگاهی کافیستفاصلهات با رؤیامدام کمتر شود؛حتی اگرهیچوقتصفر نشود.
شاید زندگیهمین باشد:میل کردن به چیزیکه در بینهایت ایستاده،و قدم برداشتنتا جایی کهحتی اگر نرسی،خودتدیگر آدمِ روزِ اول نباشی.
و من هنوز میروم؛نه برای رسیدن،برای آنکهحدِ منهر روزبه بینهایت نزدیکتر شود.
♾️ مریم عبداللهی#چکامههای_هندسی
کانون شهر و ادب دانشگاه شهید رجایی@sru_poem
و من،در هر لحظهکمتر از لحظهی قبلاز رسیدن فاصله داشتم.اما رسیدن،هیچوقت اتفاق نیفتاد.
شاید اشتباه از من بود؛تو «نقطه» نبودیکه بشود به تو رسید،تو «حد» بودی؛همیشه نزدیک،همیشه کمی آنسوتر.من ماندمو جادهایکه انتهایش پیدا نبود؛و عددهاییکه هرچه شمردم،بازجایی برای یکی دیگر داشتند.
بینهایت راآن شب فهمیدم؛وقتی دانستمبعضی راههابرای تمام شدن نیستند،برای ادامه دادناند.از آن روزدیگر از نرسیدن نمیترسم.
منِ مریم،یاد گرفتهامگاهی کافیستفاصلهات با رؤیامدام کمتر شود؛حتی اگرهیچوقتصفر نشود.
شاید زندگیهمین باشد:میل کردن به چیزیکه در بینهایت ایستاده،و قدم برداشتنتا جایی کهحتی اگر نرسی،خودتدیگر آدمِ روزِ اول نباشی.
و من هنوز میروم؛نه برای رسیدن،برای آنکهحدِ منهر روزبه بینهایت نزدیکتر شود.
♾️ مریم عبداللهی#چکامههای_هندسی
۲۳
۱۸:۳۶
هندسهی عشق
در هندسهی کهن، ای همزبان،دو خط موازی، مانده بینشان.گفتند: «این دو هرگز به هم نرسند،در صفحهی تخت، پیوند را نبستند.»
خیام آمد، گفت: «این چه قانون؟»شاید به هم رسند، در دلِ افقِ وارون.در سطح هذلولوی، ای نازنین،موازیها شوند به هم قرین.
لوباچفسکی گفت: «بشنو، ای رفیق،مجموع زوایا، کم از صد و هشتاد، دقیق.»ریمان گفت: «بر سطح کره، ای پسر،زوایا بیش از آن، اگر کنی نظر.»
من ماندهام میان این دو جهان،چون دو خط موازی، در هندسهی عیان.نه به هم رسم، نه از هم گسلم،در بینهایتِ تو، حدِ من، بینهایت است، ای همدلم.
♾️ زهرا حیدری#چکامههای_هندسی
کانون شعر و ادب دانشگاه شهید رجایی@sru_poem
در هندسهی کهن، ای همزبان،دو خط موازی، مانده بینشان.گفتند: «این دو هرگز به هم نرسند،در صفحهی تخت، پیوند را نبستند.»
خیام آمد، گفت: «این چه قانون؟»شاید به هم رسند، در دلِ افقِ وارون.در سطح هذلولوی، ای نازنین،موازیها شوند به هم قرین.
لوباچفسکی گفت: «بشنو، ای رفیق،مجموع زوایا، کم از صد و هشتاد، دقیق.»ریمان گفت: «بر سطح کره، ای پسر،زوایا بیش از آن، اگر کنی نظر.»
من ماندهام میان این دو جهان،چون دو خط موازی، در هندسهی عیان.نه به هم رسم، نه از هم گسلم،در بینهایتِ تو، حدِ من، بینهایت است، ای همدلم.
♾️ زهرا حیدری#چکامههای_هندسی
۲۳
۱۸:۳۸
زندگی، تابعیست از رفتن و ماندن؛و ما دو نقطهایمروی منحنیِ بیرحمِ زمان،که هرچه میگذردفاصلهمان تغییر میکند.
گفتند:«مشتق، نرخِ تغییرِ یک تابع است...»اما کسی نگفتنرخِ تغییرِ دلتنگی رابا چه فرمولی باید نوشت.
من تو رادر نقطهای از زندگی دیدمکه شیبِ قلبم صفر بود؛نه گذشتهای مرا میکشید،نه آیندهای مرا میترساند...تا آمدیو ناگهان تمامِ مسیرِ منمشتق گرفت سمتِ تو.
تو همان نقطهای بودیکه منحنیِ زندگیاممماسِ نگاهت شد؛جایی که برای یک لحظهتمامِ جهانبا مسیرِ قلب منهمجهت شد.
اما زمان گذشت...و تو دور شدی.
حالا هرچه به لحظهی رفتنت نزدیکتر میشوم،شیبِ دلتنگیام بیشتر میشود؛انگار حدِ فاصلهام با تووقتی زمان به صفر میل میکند،به بینهایت میرسد.
چه عجیب است این عشق...تابعی که جوابش را نمیتوان ساده نوشت،مشتقی که هر باربه جای عدد،یک خاطره به جا میگذارد.
اگر روزی سرنوشتما را دوباره روی یک منحنی قرار دهد،من دیگر از تو نمیپرسم«چرا رفتی؟»فقط آرام میگویم:
بیا این بارآنقدر نزدیک بمانکه فاصلهماندر نقطهی مشترکِ بودنمانبه صفر میل کند؛
بیا جایی برسیمکه مشتقِ جداییمان صفر شود،شیبِ رفتنمان صفر شود،و تمامِ تغییراتِ این جهاننتواند مسیرمان را عوض کند.
و اگر روزی پرسیدندعشق چیست؟
نخواهم گفتعشق، یک احساس است...
میگویم:
عشق، تابعیستکه هرچه زمان میگذردبیشتر تغییر میکند؛اما در تمامِ نقاطِ جهانفقط یک نقطه داردکه مشتقِ قلب من در آنهمیشه تویی.
و اگر روزگارما را تا بینهایت از هم دور کند،من هنوزبه یک چیز ایمان دارم:
گاهی کافیستدو نقطه،فقط یک بارمماسِ هم شوند...
تا تمامِ بینهایتدیگر معنایی نداشته باشد.
♾️ نیما قنبری#چکامههای_هندسی
کانون شعر و ادب دانشگاه شهید رجایی@sru_poem
گفتند:«مشتق، نرخِ تغییرِ یک تابع است...»اما کسی نگفتنرخِ تغییرِ دلتنگی رابا چه فرمولی باید نوشت.
من تو رادر نقطهای از زندگی دیدمکه شیبِ قلبم صفر بود؛نه گذشتهای مرا میکشید،نه آیندهای مرا میترساند...تا آمدیو ناگهان تمامِ مسیرِ منمشتق گرفت سمتِ تو.
تو همان نقطهای بودیکه منحنیِ زندگیاممماسِ نگاهت شد؛جایی که برای یک لحظهتمامِ جهانبا مسیرِ قلب منهمجهت شد.
اما زمان گذشت...و تو دور شدی.
حالا هرچه به لحظهی رفتنت نزدیکتر میشوم،شیبِ دلتنگیام بیشتر میشود؛انگار حدِ فاصلهام با تووقتی زمان به صفر میل میکند،به بینهایت میرسد.
چه عجیب است این عشق...تابعی که جوابش را نمیتوان ساده نوشت،مشتقی که هر باربه جای عدد،یک خاطره به جا میگذارد.
اگر روزی سرنوشتما را دوباره روی یک منحنی قرار دهد،من دیگر از تو نمیپرسم«چرا رفتی؟»فقط آرام میگویم:
بیا این بارآنقدر نزدیک بمانکه فاصلهماندر نقطهی مشترکِ بودنمانبه صفر میل کند؛
بیا جایی برسیمکه مشتقِ جداییمان صفر شود،شیبِ رفتنمان صفر شود،و تمامِ تغییراتِ این جهاننتواند مسیرمان را عوض کند.
و اگر روزی پرسیدندعشق چیست؟
نخواهم گفتعشق، یک احساس است...
میگویم:
عشق، تابعیستکه هرچه زمان میگذردبیشتر تغییر میکند؛اما در تمامِ نقاطِ جهانفقط یک نقطه داردکه مشتقِ قلب من در آنهمیشه تویی.
و اگر روزگارما را تا بینهایت از هم دور کند،من هنوزبه یک چیز ایمان دارم:
گاهی کافیستدو نقطه،فقط یک بارمماسِ هم شوند...
تا تمامِ بینهایتدیگر معنایی نداشته باشد.
♾️ نیما قنبری#چکامههای_هندسی
۲۳
۱۸:۳۹
هندسهٔ دیگری
ما دو خطِ موازی بودیم،کشیده بر صفحهایکه قانونشنرسیدن بود.تو از سمتِ روشنِ جهان میرفتیو مندر امتدادِ سایههایت؛هرچه پیشتر رفتیم،فاصلهاز ما دست نکشید.گفتم:شاید اگر تا بینهایت برویم،روزیاین فاصله به صفر برسد.خندیدی؛بیآنکه بدانیبعضی فاصلههاهرقدر به صفر نزدیک شوند،هرگز صفر نمیشوند.سالها گذشتو ما همچناندو خط بودیم؛دو راهِ بیانتهاکه تمامِ زندگیشانبه یکدیگر فکر میکردند.تا شبی فهمیدماشتباه از ما نبود؛اشتباهاز هندسه بود.شاید در صفحهای دیگر،در جهانی که اقلیدسقانونش را ننوشته است،دو خطِ موازیمیتوانندبه هم برسند.و شایدآن نقطهای که تمام عمردنبالش میگشتیم،جایی دور در بینهایت نبود؛فقط کافی بودهندسهٔ جهانمان راعوض کنیم.
♾️ فاطمهزهرا سادات شمسی#چکامههای_هندسی
کانون شعر و ادب دانشگاه شهید رجایی@sru_poem
ما دو خطِ موازی بودیم،کشیده بر صفحهایکه قانونشنرسیدن بود.تو از سمتِ روشنِ جهان میرفتیو مندر امتدادِ سایههایت؛هرچه پیشتر رفتیم،فاصلهاز ما دست نکشید.گفتم:شاید اگر تا بینهایت برویم،روزیاین فاصله به صفر برسد.خندیدی؛بیآنکه بدانیبعضی فاصلههاهرقدر به صفر نزدیک شوند،هرگز صفر نمیشوند.سالها گذشتو ما همچناندو خط بودیم؛دو راهِ بیانتهاکه تمامِ زندگیشانبه یکدیگر فکر میکردند.تا شبی فهمیدماشتباه از ما نبود؛اشتباهاز هندسه بود.شاید در صفحهای دیگر،در جهانی که اقلیدسقانونش را ننوشته است،دو خطِ موازیمیتوانندبه هم برسند.و شایدآن نقطهای که تمام عمردنبالش میگشتیم،جایی دور در بینهایت نبود؛فقط کافی بودهندسهٔ جهانمان راعوض کنیم.
♾️ فاطمهزهرا سادات شمسی#چکامههای_هندسی
۲۳
۱۸:۳۹
معادلهی نان و رویا
درین بازار بیمیزان و معیار نمیخواند کسی حاصل ز ارقامحساب دخل و خرج ما تهی ماند ولیکن صفر بدهکاری فزونیستجوان در حد رویایش گرفتار به سمت بینهایت در صف کارز تفریق حقوق و جمع اجناس نمانده جز مخرجی خالی ز احساسپدرمشتق گرفته ز جوانی که شیب عمر او شد رو به فانیمادر انتگرال رنج خانهست تمام جمع اشک بیبهانهستبه ضرب «هر که بامش بیش برفش بیشتر» بام ما شد سقف کمتر«ز گهواره تا گور دانش بجوی» ولیکن مخرج گرفت از ما گلویدرین میدان عدالت حد ندارد ولی خط فقر پایان نداردیکی با چند مجهول صاحب دنیا یکی با یک حقوق درگیر فردامعادله ست زندگی، مجهول بسیار ولیکن پاسخ همیشه صبر و ناچاربه ما گفتند: «گر صبر کنی ز غوره حلواست» حساب کردیمدیدیم غورهها کاستنه حاصل جمع شد نه راه تقسیم نه حتی مانده چیزی از ترمیمجوانی قدر مطلق امید است که در قدر مطلق درد ناپدید استولیکن ما با تمام این تناقض هنوزیم احتمال یک تغیراگرچه ریشه در خاک شکستیم هنوز از حد تاریکی نگذشتیمکه شاید روزی از این معادله باز برآید پاسخ روشن نه اعجازنه با شانس و نه با بخت پریشان به دست جمع ما تفریق بارانوان روز از دل این کسر بسیار شود حاصل دوباره زندگیوار
_هستی
♾️ خدیجه حسینبر#چکامههای_هندسی
کانون شعر و ادب دانشگاه شهید رجایی@sru_poem
درین بازار بیمیزان و معیار نمیخواند کسی حاصل ز ارقامحساب دخل و خرج ما تهی ماند ولیکن صفر بدهکاری فزونیستجوان در حد رویایش گرفتار به سمت بینهایت در صف کارز تفریق حقوق و جمع اجناس نمانده جز مخرجی خالی ز احساسپدرمشتق گرفته ز جوانی که شیب عمر او شد رو به فانیمادر انتگرال رنج خانهست تمام جمع اشک بیبهانهستبه ضرب «هر که بامش بیش برفش بیشتر» بام ما شد سقف کمتر«ز گهواره تا گور دانش بجوی» ولیکن مخرج گرفت از ما گلویدرین میدان عدالت حد ندارد ولی خط فقر پایان نداردیکی با چند مجهول صاحب دنیا یکی با یک حقوق درگیر فردامعادله ست زندگی، مجهول بسیار ولیکن پاسخ همیشه صبر و ناچاربه ما گفتند: «گر صبر کنی ز غوره حلواست» حساب کردیمدیدیم غورهها کاستنه حاصل جمع شد نه راه تقسیم نه حتی مانده چیزی از ترمیمجوانی قدر مطلق امید است که در قدر مطلق درد ناپدید استولیکن ما با تمام این تناقض هنوزیم احتمال یک تغیراگرچه ریشه در خاک شکستیم هنوز از حد تاریکی نگذشتیمکه شاید روزی از این معادله باز برآید پاسخ روشن نه اعجازنه با شانس و نه با بخت پریشان به دست جمع ما تفریق بارانوان روز از دل این کسر بسیار شود حاصل دوباره زندگیوار
_هستی
♾️ خدیجه حسینبر#چکامههای_هندسی
۲۲
۱۸:۴۱
یکی شدن
ما دو نقطه بودیم، دور از هم،در مختصات متفاوت جهان؛با فاصلهایکه هرچه سنجیدیم،کم نشد.
تو بردار خویش را داشتیو من جهت خویش را؛دو مسیر متفاوتبر صفحهای بیانتها،که هر دواز یک مرکز آغاز میشدند.
فاصله میان ماگاهی تا بینهایت میرفت،اما هرچه به هم نزدیکتر میشدیم،فاصلهمعنای دیگری پیدا میکرد.
سالها گذشتو هیچکدامشبیه دیگری نشدیم؛تا فهمیدیمکامل شدنهمیشه در شبیه شدن نیست.
نه تو کم شدی،نه من؛هیچکداماز خویش نگذشتیم.
در نقطهایکه مسیرها به هم رسیدند،چیزی پدید آمدکه پیش از آندر هیچکدام ما نبود:یک.
شاید ریاضیاتپیش از ما فهمیده بود:
برای رسیدن به یک،لازم نیستیکی شوی.
چنانکهسینوس و کسینوس،هرکدام با سهم خویش،در هندسهی یک دایرهبه یک حقیقت میرسند:
دو مقدارِمتفاوت،یک حاصل؛دو مسیر،یک مرکز؛دو نقطه،یک دایره.
شایدتمام هندسهی جهانهمین باشد:
که گاهیکمال،حاصل یکی شدن نیست؛
حاصل کنار هم ماندندو تفاوت است.
♾️ سارینا ترابیان#چکامههای_هندسی
کانون شعر و ادب دانشگاه شهید رجایی@sru_poem
ما دو نقطه بودیم، دور از هم،در مختصات متفاوت جهان؛با فاصلهایکه هرچه سنجیدیم،کم نشد.
تو بردار خویش را داشتیو من جهت خویش را؛دو مسیر متفاوتبر صفحهای بیانتها،که هر دواز یک مرکز آغاز میشدند.
فاصله میان ماگاهی تا بینهایت میرفت،اما هرچه به هم نزدیکتر میشدیم،فاصلهمعنای دیگری پیدا میکرد.
سالها گذشتو هیچکدامشبیه دیگری نشدیم؛تا فهمیدیمکامل شدنهمیشه در شبیه شدن نیست.
نه تو کم شدی،نه من؛هیچکداماز خویش نگذشتیم.
در نقطهایکه مسیرها به هم رسیدند،چیزی پدید آمدکه پیش از آندر هیچکدام ما نبود:یک.
شاید ریاضیاتپیش از ما فهمیده بود:
برای رسیدن به یک،لازم نیستیکی شوی.
چنانکهسینوس و کسینوس،هرکدام با سهم خویش،در هندسهی یک دایرهبه یک حقیقت میرسند:
دو مقدارِمتفاوت،یک حاصل؛دو مسیر،یک مرکز؛دو نقطه،یک دایره.
شایدتمام هندسهی جهانهمین باشد:
که گاهیکمال،حاصل یکی شدن نیست؛
حاصل کنار هم ماندندو تفاوت است.
♾️ سارینا ترابیان#چکامههای_هندسی
۲۲
۱۸:۴۲
حدِ رسیدن
دو خط کشیدم و گفتم: «تو و من، همسفریم»گفتند: «این دو خطِ موازی، جدا از هماند و غریب»
هرچه به سمتِ تو آمد دلم، فاصله کم شدولی به نقطهٔ دیدار، نرسید این دلِ بینصیب
گفتم مگر نه اینکه در هندسه، راهی دگر هست؟شاید خمیده شود جاده، اگر صاف نباشد نصیب
تو یک «بینهایت» بودی در انتهای محاسبه،و من هرچه حد گرفتم، نشد حاصلش یک عددِ عجیب
از مشتقِ نگاهت فهمیدم چهقدر تغییرم،از جمعِ لحظهها ماندهست، فقط خاطرهای نایاب و نجیب
حتی «i» را فهمیدم؛ آن عددِ به ظاهر خیالی،که گاهی نبودنش میکند یک معادله را ناتمام و بینصیب
پس اگر دو خطِ موازی، به هم نمیرسند، چه باک؟شاید جهان عوض شود؛شاید هندسهای باشدکه پایانِ آن،رسیدن باشد، نه فریب.
♾️ آرمان مهدیزاده#چکامههای_هندسی
کانون شعر و ادب دانشگاه شهید رجایی@sru_poem
دو خط کشیدم و گفتم: «تو و من، همسفریم»گفتند: «این دو خطِ موازی، جدا از هماند و غریب»
هرچه به سمتِ تو آمد دلم، فاصله کم شدولی به نقطهٔ دیدار، نرسید این دلِ بینصیب
گفتم مگر نه اینکه در هندسه، راهی دگر هست؟شاید خمیده شود جاده، اگر صاف نباشد نصیب
تو یک «بینهایت» بودی در انتهای محاسبه،و من هرچه حد گرفتم، نشد حاصلش یک عددِ عجیب
از مشتقِ نگاهت فهمیدم چهقدر تغییرم،از جمعِ لحظهها ماندهست، فقط خاطرهای نایاب و نجیب
حتی «i» را فهمیدم؛ آن عددِ به ظاهر خیالی،که گاهی نبودنش میکند یک معادله را ناتمام و بینصیب
پس اگر دو خطِ موازی، به هم نمیرسند، چه باک؟شاید جهان عوض شود؛شاید هندسهای باشدکه پایانِ آن،رسیدن باشد، نه فریب.
♾️ آرمان مهدیزاده#چکامههای_هندسی
۲۳
۱۸:۴۳
دو خطِ خسته در یک امتدادیم
دچارِ یک سکوتِ انجمادیم
اگرچه چشمِ ما پیِ وصال است
برایِ ما رسیدن هم محال است
موازی، تا ابد دور از نگاهیم
اسیرِ این سکوتِ بیگناهیم
مگر در هندسهای ناگهانی
یکی شویم در اوجِ بیکرانی
🪐
♾️ نیایش شاطری#چکامههای_هندسی
۲۲
۱۸:۴۵
دو خط موازی، در آغازِ راه، ما بودیمدر یک جهت روان، بیآنکه همرسا بودیم
گفتی: «موازیها هرگز به هم نمیرسند.»گفتم: «در هندسهٔ دیگر، آشنا بودیم.»
در فضای نااقلیدسی، همان یک نقطهجاییست که در بینهایت، هم رسا بودیم
تو گفتی: «حد، یعنی نزدیکشدن، نه رسیدن.»گفتم: «پس عشق من، حدِّ همین اشتیاق است.»
مشتقِ نگاهم، شیبِ هر لحظهاش به توستانتگرالِ لحظهها، تنها تو را میخواست
مجموعهٔ دل من، بسته نیست، باز استزیرا که تو در آن، هم عضوی و هم کلّی
اعداد موهومی، ریشهٔ منفیِ یکاندمثل عشقی که در واقعیت نیست، اما هست
فیبوناچی، طبیعت را با نسبت طلایی نوشتو ما دو جملهٔ پیاپی در آن دنبالهایم
اگر بینهایت شد، حدِّ اشتیاق ما در نقطهٔ تلاقی، همینجاست قرار ما
آنجا نه حد، نه مشتق، نه انتگرال، نه مجموعهفقط دو خط، در آغوشِ بینهایتِ عشق
♾️ علیرضا محمدی#چکامههای_هندسی
۲۷
۱۸:۴۶
"توابع"
الا جانان شیرینم ، تو را مانند گل بینمنخواندم چیزی و دانم ، که آید صبح فردایی
ریاضی را به سر دارم ، به دل شور تو را آرَم به هر دو میکشم اما ، ز گاهِ صبح ، پروایی
منم آن ایکس در عشقت ، اگر افزون کنم عزتنزولی میشود رفتارت از گرما به سرمایی
به هر قدری که در عشقت ، بگیرم پیشی و رغبت تو عشقت کم شود بر من ، ولی نازَت بیافزایی
منم آن تابع ثابت ، فقط بیچاره و ساکت تو اما مثل سینوسی که پایینی و بالایی
♾️ علی قاسمی#چکامههای_هندسی
کانون شعر و ادب دانشگاه شهید رجایی@sru_poem
الا جانان شیرینم ، تو را مانند گل بینمنخواندم چیزی و دانم ، که آید صبح فردایی
ریاضی را به سر دارم ، به دل شور تو را آرَم به هر دو میکشم اما ، ز گاهِ صبح ، پروایی
منم آن ایکس در عشقت ، اگر افزون کنم عزتنزولی میشود رفتارت از گرما به سرمایی
به هر قدری که در عشقت ، بگیرم پیشی و رغبت تو عشقت کم شود بر من ، ولی نازَت بیافزایی
منم آن تابع ثابت ، فقط بیچاره و ساکت تو اما مثل سینوسی که پایینی و بالایی
♾️ علی قاسمی#چکامههای_هندسی
۲۷
۱۸:۴۷