بر مدار ولایت
#باید_برخاست
ثبتنام نهایی کاروان مراسم تشییع رهبر شهید انقلاب (ویژه دانشجویان دانشگاه علوم پزشکی شهید صدوقی یزد)
مقصد: قم
زمان اعزام: ۱۵ و ۱۶ تیرماه
محل حرکت: مسجد امام جعفر صادق(ع)، پردیس دانشگاه علوم پزشکی شهید صدوقی یزد
کانال اطلاع رسانی در بله و تلگرام: @ssu_barmedarvelayat
لینک ثبتنام : https://digiform.ir/ssukarvan (موقع ثبت نام فیلتر شکن را خاموش نمایید)
مهلت ثبت نام: تا سهشنبه ۸ شب
هزینه سفر: ۱۰۰ هزار تومان شماره کارت جهت واریز: 5894631851224428 در صورت بروز مشکل در واریز به کارت، از شماره شبا استفاده نمایید: IR190130100000000060393063
بانک رفاه_سید علی باقیزاده بافقی
آیدی پشتیبانی خواهران: @ssukarvanadmin
آیدی پشتیبانی برادران: @F_Shafieian
بسیج دانشجویی دانشگاه علوم پزشکی شهید صدوقی یزد بر مدار ولایت #باید_برخاست #بر_مدار_ولایت #بدرقه_تا_بهشت #بسیج_دانشجویی
همسفران عزیز کاروان مراسم تشییع رهبر انقلاب
لطفاً پس از ثبتنام در سایت، به آیدی پشتیبانی پیام دهید و نام و نام خانوادگی خود را ارسال کنید تا لینک گروه اطلاعرسانی برای شما ارسال شود.
با سپاس از همراهی شما
آیدی خواهران:@ssukarvanadmin
آیدی برادران: @F_Shafieian
بر مدار ولایت
لطفاً پس از ثبتنام در سایت، به آیدی پشتیبانی پیام دهید و نام و نام خانوادگی خود را ارسال کنید تا لینک گروه اطلاعرسانی برای شما ارسال شود.
با سپاس از همراهی شما
بر مدار ولایت
۷۴
۰:۰۴
در مدار نور | قسمت سوم
نخستین گام در مسیر علم
بعضی مسیرها، با یک تصمیم آغاز نمیشوند؛سالها پیش از آن، آرامآرام در دل انسان شکل میگیرند.
سیدعلی نیز از همان کودکی، در خانهای بزرگ شد که علم و دین، بخشی از زندگی روزمره آن بود. صدای درس، گفتوگوهای علمی و رفتوآمد اهل معرفت، برای او صحنهای ناآشنا نبود. شاید همین فضا بود که بذر علاقه به دانش را در دلش نشاند.
پس از گذراندن تحصیلات ابتدایی، راهی را برگزید که پیش از او پدرش در آن گام برداشته بود؛ تحصیل علوم دینی.
ورود به حوزه، برای او تنها انتخاب یک رشته تحصیلی نبود؛ آغاز سفری بود که قرار بود همه زندگیاش را شکل دهد.
روزهای طلبگی، با درسهای ادبیات عرب، منطق، فقه و اصول سپری میشد. اما آنچه او را از بسیاری همسالانش متمایز میکرد، عطش پایانناپذیرش برای مطالعه بود.
او تنها به کتابهای درسی اکتفا نمیکرد.
هر کتابی که میتوانست افق تازهای پیش رویش بگشاید، برایش ارزش خواندن داشت؛ از تاریخ و ادبیات گرفته تا اندیشههای معاصر. مطالعه برای او یک وظیفه نبود؛ بخشی از زندگیاش بود.
سالها بعد، بسیاری از کسانی که او را میشناختند، از حافظه قوی، دقت در مطالعه و علاقه فراوانش به کتاب سخن گفتند؛ ویژگیهایی که ریشه آن را باید در همین سالهای جوانی جستوجو کرد.
اما حوزه علمیه، تنها محل درس خواندن نبود.
در آن روزگار، زمزمههای تغییر در سراسر ایران شنیده میشد. اندیشههای تازه در میان طلاب و عالمان دینی جریان داشت و بسیاری از جوانان، بیش از گذشته به آینده کشور میاندیشیدند.
سیدعلی نیز با دقت به اطراف خود نگاه میکرد؛ میخواند، میآموخت و میاندیشید.
او هنوز وارد میدان مبارزه نشده بود، اما روزهای آرام طلبگی، آرامآرام او را برای مسئولیتهای بزرگتری آماده میکرد؛ مسئولیتهایی که خیلی زود، مسیر زندگیاش را دگرگون میساخت.
ادامه دارد...#در_مدار_نور
بر مدار ولایت
نخستین گام در مسیر علم
بعضی مسیرها، با یک تصمیم آغاز نمیشوند؛سالها پیش از آن، آرامآرام در دل انسان شکل میگیرند.
سیدعلی نیز از همان کودکی، در خانهای بزرگ شد که علم و دین، بخشی از زندگی روزمره آن بود. صدای درس، گفتوگوهای علمی و رفتوآمد اهل معرفت، برای او صحنهای ناآشنا نبود. شاید همین فضا بود که بذر علاقه به دانش را در دلش نشاند.
پس از گذراندن تحصیلات ابتدایی، راهی را برگزید که پیش از او پدرش در آن گام برداشته بود؛ تحصیل علوم دینی.
ورود به حوزه، برای او تنها انتخاب یک رشته تحصیلی نبود؛ آغاز سفری بود که قرار بود همه زندگیاش را شکل دهد.
روزهای طلبگی، با درسهای ادبیات عرب، منطق، فقه و اصول سپری میشد. اما آنچه او را از بسیاری همسالانش متمایز میکرد، عطش پایانناپذیرش برای مطالعه بود.
او تنها به کتابهای درسی اکتفا نمیکرد.
هر کتابی که میتوانست افق تازهای پیش رویش بگشاید، برایش ارزش خواندن داشت؛ از تاریخ و ادبیات گرفته تا اندیشههای معاصر. مطالعه برای او یک وظیفه نبود؛ بخشی از زندگیاش بود.
سالها بعد، بسیاری از کسانی که او را میشناختند، از حافظه قوی، دقت در مطالعه و علاقه فراوانش به کتاب سخن گفتند؛ ویژگیهایی که ریشه آن را باید در همین سالهای جوانی جستوجو کرد.
اما حوزه علمیه، تنها محل درس خواندن نبود.
در آن روزگار، زمزمههای تغییر در سراسر ایران شنیده میشد. اندیشههای تازه در میان طلاب و عالمان دینی جریان داشت و بسیاری از جوانان، بیش از گذشته به آینده کشور میاندیشیدند.
سیدعلی نیز با دقت به اطراف خود نگاه میکرد؛ میخواند، میآموخت و میاندیشید.
او هنوز وارد میدان مبارزه نشده بود، اما روزهای آرام طلبگی، آرامآرام او را برای مسئولیتهای بزرگتری آماده میکرد؛ مسئولیتهایی که خیلی زود، مسیر زندگیاش را دگرگون میساخت.
ادامه دارد...#در_مدار_نور
بر مدار ولایت
۵۲
۱۱:۱۹
۶ روز تا وداع
#روزشماربر مدار ولایت
#روزشماربر مدار ولایت
۶۱
۱۱:۱۹
در مدار نور | قسمت چهارم
وقتی سکوت دیگر کافی نبود
دهه ۱۳۴۰، ایران روزهای آرامی را پشت سر نمیگذاشت.
فضای کشور، هر روز ملتهبتر میشد. سخنان علما، اعتراضهای مردمی و تصمیمهای حکومت، جامعه را در نقطهای حساس قرار داده بود. در حوزههای علمیه نیز دیگر بحثها تنها به درس و مباحث علمی محدود نبود؛ پرسشهای بزرگتری در ذهن طلاب شکل گرفته بود؛ «وظیفه ما در برابر آنچه میگذرد چیست؟»
سیدعلی، که سالها با کتاب، درس و اندیشه زندگی کرده بود، اکنون خود را در برابر این پرسش میدید.
در همین سالها، با اندیشهها و سخنان امام خمینی(ره) بیش از پیش آشنا شد. این آشنایی، تنها شنیدن چند سخنرانی یا خواندن چند اعلامیه نبود؛ نقطه عطفی بود که نگاه او را به مسئولیت یک عالم دینی تغییر داد.
او باور داشت که دین، تنها برای حضور در کلاس درس یا محراب مسجد نیست؛ دین باید در متن زندگی مردم جاری باشد و عالم دینی، در برابر سرنوشت جامعه مسئول است.
از همین رو، فعالیتهای او شکل تازهای گرفت.
سخنرانی، تبیین دیدگاههای نهضت، ارتباط با جوانان و انتقال پیامهای امام، آرامآرام بخشی از زندگی روزمرهاش شد. این مسیر، بیخطر نبود؛ هر قدم، میتوانست زیر نگاه مأموران امنیتی برداشته شود.
اما او راه خود را انتخاب کرده بود.
مسیر تازه، دیگر تنها مسیر یک طلبه جوان نبود؛ راهی بود که هزینه داشت، اما به باور او، سکوت هزینهای سنگینتر داشت.
همین فعالیتها باعث شد نام سیدعلی برای دستگاه امنیتی حکومت شناخته شود؛ آغازی بر سالهایی که با تعقیب، بازداشت، بازجویی و تبعید همراه بود.
او هنوز نمیدانست که سختترین روزهای این راه، در پیش است...
ادامه دارد...#در_مدار_نور
بر مدار ولایت
وقتی سکوت دیگر کافی نبود
دهه ۱۳۴۰، ایران روزهای آرامی را پشت سر نمیگذاشت.
فضای کشور، هر روز ملتهبتر میشد. سخنان علما، اعتراضهای مردمی و تصمیمهای حکومت، جامعه را در نقطهای حساس قرار داده بود. در حوزههای علمیه نیز دیگر بحثها تنها به درس و مباحث علمی محدود نبود؛ پرسشهای بزرگتری در ذهن طلاب شکل گرفته بود؛ «وظیفه ما در برابر آنچه میگذرد چیست؟»
سیدعلی، که سالها با کتاب، درس و اندیشه زندگی کرده بود، اکنون خود را در برابر این پرسش میدید.
در همین سالها، با اندیشهها و سخنان امام خمینی(ره) بیش از پیش آشنا شد. این آشنایی، تنها شنیدن چند سخنرانی یا خواندن چند اعلامیه نبود؛ نقطه عطفی بود که نگاه او را به مسئولیت یک عالم دینی تغییر داد.
او باور داشت که دین، تنها برای حضور در کلاس درس یا محراب مسجد نیست؛ دین باید در متن زندگی مردم جاری باشد و عالم دینی، در برابر سرنوشت جامعه مسئول است.
از همین رو، فعالیتهای او شکل تازهای گرفت.
سخنرانی، تبیین دیدگاههای نهضت، ارتباط با جوانان و انتقال پیامهای امام، آرامآرام بخشی از زندگی روزمرهاش شد. این مسیر، بیخطر نبود؛ هر قدم، میتوانست زیر نگاه مأموران امنیتی برداشته شود.
اما او راه خود را انتخاب کرده بود.
مسیر تازه، دیگر تنها مسیر یک طلبه جوان نبود؛ راهی بود که هزینه داشت، اما به باور او، سکوت هزینهای سنگینتر داشت.
همین فعالیتها باعث شد نام سیدعلی برای دستگاه امنیتی حکومت شناخته شود؛ آغازی بر سالهایی که با تعقیب، بازداشت، بازجویی و تبعید همراه بود.
او هنوز نمیدانست که سختترین روزهای این راه، در پیش است...
ادامه دارد...#در_مدار_نور
بر مدار ولایت
۵۲
۱۰:۱۲
۵ روز تا وداع
#روزشماربر مدار ولایت
#روزشماربر مدار ولایت
۴۹
۱۰:۱۳
هم سفران عزیز برای عضویت در گروه اطلاعرسانی کاروان، لطفاً به پشتیبانی ها پیام دهید و درخواست عضویت خود را ثبت کنید.
بر مدار ولایت
۶۴
۱۰:۱۹
در مدار نور | قسمت پنجم
پشت میلههایی که اندیشه را زندانی نکرد
راهی که سیدعلی انتخاب کرده بود، راهی نبود که بتوان بیهزینه پیمود.
سالهای مبارزه، یکی پس از دیگری از راه میرسیدند و حکومت پهلوی، هر صدایی را که رنگ اعتراض داشت، زیر نظر گرفته بود. مأموران ساواک، رفتوآمدها را میپاییدند، سخنرانیها را ضبط میکردند و بسیاری از فعالان مذهبی را بازداشت میکردند.
نام سیدعلی نیز دیگر برای آنان ناآشنا نبود.
او بارها به دلیل فعالیتهای سیاسی و مذهبی بازداشت شد. ساعتهای طولانی بازجویی، فشارهای روحی و روزهای زندان، بخشی از واقعیت زندگیاش شده بود. هدف روشن بود؛ خاموش کردن صدایی که هر روز رساتر میشد.
اما زندان، پایان راه او نبود.
در همان روزهایی که آزادی از او گرفته شده بود، ایمان و اندیشهاش همچنان آزاد بود. او بعدها از سختیهای آن دوران سخن گفت، اما هیچگاه آن سالها را دلیل پشیمانی از انتخابش ندانست.
پس از برخی بازداشتها، تبعید نیز در انتظارش بود.
دور شدن از شهر و خانواده، برای بسیاری به معنای توقف فعالیت بود؛ اما برای او، هر شهر تازه فرصتی بود برای ارتباط با مردم، گفتوگو، روشنگری و ادامه همان مسیری که سالها پیش آغاز کرده بود.
سالهای زندان و تبعید، شخصیت او را استوارتر کرد.
هر فشار، ارادهاش را محکمتر ساخت و هر سختی، باورش را عمیقتر. او آموخته بود که اگر هدف روشن باشد، دشواریهای مسیر، انسان را از حرکت بازنمیدارند.
اما ایران نیز آرام نمانده بود.
اعتراضها گستردهتر میشد و زمزمههای انقلاب، دیگر فقط در حوزههای علمیه شنیده نمیشد؛ در خیابانها، بازارها و خانههای مردم نیز جریان یافته بود.
زمان، به نقطهای نزدیک میشد که قرار بود سرنوشت یک ملت را تغییر دهد...
ادامه دارد...#در_مدار_نور
بر مدار ولایت
پشت میلههایی که اندیشه را زندانی نکرد
راهی که سیدعلی انتخاب کرده بود، راهی نبود که بتوان بیهزینه پیمود.
سالهای مبارزه، یکی پس از دیگری از راه میرسیدند و حکومت پهلوی، هر صدایی را که رنگ اعتراض داشت، زیر نظر گرفته بود. مأموران ساواک، رفتوآمدها را میپاییدند، سخنرانیها را ضبط میکردند و بسیاری از فعالان مذهبی را بازداشت میکردند.
نام سیدعلی نیز دیگر برای آنان ناآشنا نبود.
او بارها به دلیل فعالیتهای سیاسی و مذهبی بازداشت شد. ساعتهای طولانی بازجویی، فشارهای روحی و روزهای زندان، بخشی از واقعیت زندگیاش شده بود. هدف روشن بود؛ خاموش کردن صدایی که هر روز رساتر میشد.
اما زندان، پایان راه او نبود.
در همان روزهایی که آزادی از او گرفته شده بود، ایمان و اندیشهاش همچنان آزاد بود. او بعدها از سختیهای آن دوران سخن گفت، اما هیچگاه آن سالها را دلیل پشیمانی از انتخابش ندانست.
پس از برخی بازداشتها، تبعید نیز در انتظارش بود.
دور شدن از شهر و خانواده، برای بسیاری به معنای توقف فعالیت بود؛ اما برای او، هر شهر تازه فرصتی بود برای ارتباط با مردم، گفتوگو، روشنگری و ادامه همان مسیری که سالها پیش آغاز کرده بود.
سالهای زندان و تبعید، شخصیت او را استوارتر کرد.
هر فشار، ارادهاش را محکمتر ساخت و هر سختی، باورش را عمیقتر. او آموخته بود که اگر هدف روشن باشد، دشواریهای مسیر، انسان را از حرکت بازنمیدارند.
اما ایران نیز آرام نمانده بود.
اعتراضها گستردهتر میشد و زمزمههای انقلاب، دیگر فقط در حوزههای علمیه شنیده نمیشد؛ در خیابانها، بازارها و خانههای مردم نیز جریان یافته بود.
زمان، به نقطهای نزدیک میشد که قرار بود سرنوشت یک ملت را تغییر دهد...
ادامه دارد...#در_مدار_نور
بر مدار ولایت
۴۳
۱۰:۱۷
۴ روز تا وداع
#روزشماربر مدار ولایت
#روزشماربر مدار ولایت
۴۰
۱۰:۱۷
از حالِ یک جامانده
یک سال و یک ماه پیش، همین روزها، از طرف دانشگاه توفیق پیدا کردم که برای مراسم سالگرد رحلت امام خمینی(ره) در مصلی حاضر شوم و از نزدیک دیدارت کنم.
هنوز هم وقتی چشمهایم را میبندم، آن صحنهها جلوی چشمم زنده میشود؛ جمعیتی که از ساعتها قبل آمده بودند، پرچمهایی که در هوا موج میخورد، اشک و لبخندهایی که در هم آمیخته بود و شعار «این همه لشکر آمده، به عشق رهبر آمده» که از دل هزاران نفر برمیخاست و فضای مراسم را پر میکرد.
آن روز، میان آن همه جمعیت، با خودم عهد کرده بودم که یک بار دیگر هم به دیدارت بیایم؛ این بار در دیدار دانشجویی. دوست داشتم از نزدیک پای حرفهایت بنشینم، حرفهایی که برای خیلی از ما فقط یک سخنرانی نبود؛ چراغ راه بود، امید بود، انگیزه بود.
اما قسمت نشد...
و حالا یک سال بعد، وقتی به همان روزها فکر میکنم، دلم عجیب میگیرد. باورش سخت است که دیگر انتظار آن دیدار را نمیکشم؛ که دیگر خبری از آن لحظهای نیست که با ورودت، مصلی یکپارچه صلوات و شور شود.
خیلی دوست داشتم در مراسم تشییعت هم حاضر باشم؛ در میان مردمی که آمدهاند تا برای آخرین بار با رهبرشان عهد ببندند. اما آن هم روزی نشد که در دفتر تقدیر من نوشته باشد.
امروز بیشتر از همیشه میفهمم بعضی نعمتها را وقتی از دست میدهیم، تازه عظمتشان را درک میکنیم. آن دیدار برای من فقط یک حضور چند ساعته در یک مراسم نبود؛ خاطرهای بود که حالا به یکی از ارزشمندترین قابهای زندگی دانشجوییام تبدیل شده است.
بعضی آدمها با رفتنشان تمام نمیشوند؛ در دل یک ملت ادامه پیدا میکنند. در آرمانهایی که برایش ایستادند، در راهی که نشان دادند و در خاطراتی که از خود به جا گذاشتند.
و من هنوز حسرت همان دیدار دانشجوییِ نرفته را در دلم دارم...
حسرتی که شاید هیچوقت جبران نشود.
نویسنده،زهرا سادات موسویبر مدار ولایت
یک سال و یک ماه پیش، همین روزها، از طرف دانشگاه توفیق پیدا کردم که برای مراسم سالگرد رحلت امام خمینی(ره) در مصلی حاضر شوم و از نزدیک دیدارت کنم.
هنوز هم وقتی چشمهایم را میبندم، آن صحنهها جلوی چشمم زنده میشود؛ جمعیتی که از ساعتها قبل آمده بودند، پرچمهایی که در هوا موج میخورد، اشک و لبخندهایی که در هم آمیخته بود و شعار «این همه لشکر آمده، به عشق رهبر آمده» که از دل هزاران نفر برمیخاست و فضای مراسم را پر میکرد.
آن روز، میان آن همه جمعیت، با خودم عهد کرده بودم که یک بار دیگر هم به دیدارت بیایم؛ این بار در دیدار دانشجویی. دوست داشتم از نزدیک پای حرفهایت بنشینم، حرفهایی که برای خیلی از ما فقط یک سخنرانی نبود؛ چراغ راه بود، امید بود، انگیزه بود.
اما قسمت نشد...
و حالا یک سال بعد، وقتی به همان روزها فکر میکنم، دلم عجیب میگیرد. باورش سخت است که دیگر انتظار آن دیدار را نمیکشم؛ که دیگر خبری از آن لحظهای نیست که با ورودت، مصلی یکپارچه صلوات و شور شود.
خیلی دوست داشتم در مراسم تشییعت هم حاضر باشم؛ در میان مردمی که آمدهاند تا برای آخرین بار با رهبرشان عهد ببندند. اما آن هم روزی نشد که در دفتر تقدیر من نوشته باشد.
امروز بیشتر از همیشه میفهمم بعضی نعمتها را وقتی از دست میدهیم، تازه عظمتشان را درک میکنیم. آن دیدار برای من فقط یک حضور چند ساعته در یک مراسم نبود؛ خاطرهای بود که حالا به یکی از ارزشمندترین قابهای زندگی دانشجوییام تبدیل شده است.
بعضی آدمها با رفتنشان تمام نمیشوند؛ در دل یک ملت ادامه پیدا میکنند. در آرمانهایی که برایش ایستادند، در راهی که نشان دادند و در خاطراتی که از خود به جا گذاشتند.
و من هنوز حسرت همان دیدار دانشجوییِ نرفته را در دلم دارم...
حسرتی که شاید هیچوقت جبران نشود.
نویسنده،زهرا سادات موسویبر مدار ولایت
۶۷
۱۷:۴۵
۳ روز تا وداع
#روزشماربر مدار ولایت
#روزشماربر مدار ولایت
۴۴
۲۰:۳۰