لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل روایت بیداریر
۷۱ عضو

روایت بیداری

روایت هایی از سفر درون،آگاهی و رشد فردی
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۱۰ مرداد
وقتی نگرانی سراغت می‌آید،اولین کاری که می‌کنی چیست؟شروع می‌کنی به فکر کردن.راه‌حل می‌سازی.سناریوهای مختلف را مرور می‌کنی.با خودت بحث می‌کنی.اما دقت کرده‌ایهرچه بیشتر فکر می‌کنی،نگرانی کمتر نمی‌شود؟چون ذهن،همان ابزاری استکه نگرانی را ساخته،و حالا می‌خواهد خودش آن را درمان کند.این شبیه خاموش کردن آتشبا ریختن بنزین روی آن است.بیشترِ نگرانی‌هابا فکر حل نمی‌شوند،بلکه با فکر،جان می‌گیرند.دفعه‌ی بعد که نگرانی آمد،لازم نیست با آن بجنگیو لازم نیست از آن فرار کنی.فقط بایست.چند نفس عمیق بکش.بدنت را احساس کن.و بدون اینکه دنبال جواب بگردی،فقط شاهدِ آن باش.اگر چیزی به آن اضافه نکنی،نگرانیمثل ابری که بادی آن را با خود می‌برد،آرام‌آرام عبور می‌کند.“آرامش، نتیجه‌ی حل کردنِ همه‌ی نگرانی‌ها نیست؛نتیجه‌ی بیرون آمدن از چرخه‌ی بی‌پایانِ فکر است.”در سکوتِ آگاهانه،نیرویی درون تو بیدار می‌شودکه هیچ ذهنِ نگرانبه آن دسترسی ندارد.
undefined۵

۵۳

۱۴:۵۱

۱۱ مرداد
در طول روز،کارهای زیادی انجام می‌دهیمفقط برای اینکه به نتیجه‌ای برسیم.راه می‌رویم تا برسیم.غذا می‌خوریم تا سیر شویم.از پله بالا می‌رویم تا به طبقه‌ی بعد برویم.به همین دلیل،ذهن همیشه چند قدم جلوتر از زندگی حرکت می‌کند.این بار،یکی از همین کارهای ساده رابا توجه کامل انجام بده.اگر از پله بالا می‌روی،تمام توجهت را به همان بالا رفتن بده.حرکت پاها،تماس کف پا با پله،تعادل بدن،دم و بازدم،و هر آنچه در این لحظه در حال رخ دادن است را فقط مشاهده کن.وقتی این توجهِ بی‌قضاوت ادامه پیدا کند،همین توجه، مراقبه می‌شود.و به واسطه‌ی همین مراقبه،کاری که فقط وسیله‌ای برای رسیدن به یک نتیجه بود،خودش به نتیجه تبدیل می‌شود.آن وقت دیگر زندگی را تا رسیدن به مقصد به تعویق نمی‌اندازی؛هر قدم، خودِ زندگی است.
undefined۵

۳۶

۱۶:۴۹

یه چیزی هست که خیلی‌ها دیر می‌فهمن ( مثل خود من )آدم‌ها معمولاً به خاطر نداشتن هدف شکست نمی‌خورن.به خاطر این شکست می‌خورن که با نسخه قدیمی خودشون می‌خوان وارد آینده بشن.انگار همیشه یه درِ نامرئی جلوی زندگی‌شونه!این رو بزرگ یکجا یادداشت کن:تا هویتت عوض نشه، زندگیت تغییر نمیکنه!!نمی‌تونی با عادت‌های یک آدم معمولی، نتیجه‌های آدم موفق رو بسازی!نمی‌تونی هر روز مثل گذشته انتخاب کنی، بعد منتظر آینده‌ای کاملاً جدید باشی.راز همین‌جاست:تغییر از همون لحظه‌ای شروع می‌شه که تو برای اولین بار،مثل نسخه ایده آل خودت فکر میکنی و تصمیم می‌گیری!!امروز فقط از خودت بپرس:اگه نسخه آینده من الان جای من بود، همین امروز چه کاری رو دیگه عقب نمی‌نداخت؟جوابش رو که پیدا کردی، زیاد تحلیلش نکن.فقط انجامش بده!!
undefined۵
undefined۲

۴۵

۱۷:۰۰

۱۳ مرداد
دوست داشتن،بخشیدن،خدمت کردن،و فرصت دادن به دیگران،قبل از آنکه هدیه‌ای برای دیگری باشد،تمرینی برای انسان‌تر شدنِ خود ماست.مهربانی وقتی ارزش دارد که طرف مقابل، کامل و بی‌خطا نباشد.و بخشش زمانی معنا پیدا می‌کند که واقعاً دلیلی برای رنجیدن وجود داشته باشد.اگر قرار بود فقط با کسانی مهربان باشیم که شایسته‌اند،تقریباً هیچ‌کدام از ما چیزی از مهربانی نصیبمان نمی‌شد.همهٔ ما بارها اشتباه کرده‌ایم،لغزیده‌ایم،و با این حال،بارها فرصتِ دوباره پیدا کرده‌ایم. قرار نیست خدا باشیم،اما می‌توانیم در ابعاد کوچک،خداگونه رفتار کنیم.هر بار که به جای انتقام، می‌بخشیم،به جای بی‌تفاوتی، دست کسی را می‌گیریم،و به جای بستنِ در، فرصتی دوباره می‌دهیم،ذره‌ای از همان رحمت را در زندگی جاری می‌کنیم که خودمان بارها از آن بهره‌مند شده‌ایم.
undefined۶
undefined۲

۴۶

۹:۴۰

۱۵ مرداد
#دلي
چرا ما آدم‌ها این‌قدر راحت به خودمون اجازه می‌دیم وارد زندگی و حربم شخصي بقیه بشیم؟چرا فکر می‌کنیم چون کسی رو می‌شناسیم، چون چند سالی باهاش رفت‌وآمد داریم یا چون دوست و فامیل ماست، حق داریم برای مسیر زندگی‌ش تصمیم بگیریم؟یکی طلاق گرفته، سریع می‌گیم: «خوش به حالت، راحت شدی.»یا می‌گیم: حقش همین بود، از اول معلوم بود این رابطه دوام نمیاره.بعد هم شروع می‌کنیم نسخه پيچيدن براش: زودتر ازدواج کن، تنها نمون !اما تو از کجا می‌دونی اون آدم چه شب‌هایی رو با خودش جنگیده؟ چه چیزهایی رو تحمل کرده؟ چند بار شکسته و دوباره خودش رو جمع کرده؟ چه بهایی برای اون تصمیم داده؟تو فقط لحظه‌ی آخر رو دیدی، نه تمام مسیری که پشت سر گذاشته.یکی ازدواج نکرده، هر بار می‌بینیمش می‌پرسیم: پس کی می‌خوای ازدواج کنی؟ هنوز مجردی؟انگار آدم بدون ازدواج یک چیزی کم داره.اما تو از کجا می‌دونی اون آدم از تنهایی خودش راضی نیست؟ شاید سال‌ها با خودش کار کرده، شاید هنوز کسی رو پیدا نکرده که بخواد زندگی‌ش رو باهاش شریک بشه، شاید حاضر نیست فقط برای فرار از حرف مردم وارد یک رابطه اشتباه بشه.شاید تنهایی رو انتخاب کرده، چون از یک همراه اشتباه کمتر آسیب می‌بینه.یکی پول داره، سریع شروع می‌کنیم به حسابرسی براش: این‌قدر خرج نکن، برو سرمایه‌گذاری کن، آینده‌ات رو خراب نکن.اما تو از کجا می‌دونی این پول برای اون آدم چه معنایی داره؟ شاید سال‌ها سخت کار کرده، شاید تمام عمرش از چیزهایی گذشته تا امروز به اینجا رسیده، شاید همین خرج کردن برای چیزهایی که دوست داره، سهم کوچکی از آرامشی باشه که به دست آورده.تو فقط مقدار پولش رو می‌بینی، نه داستان رسیدن به اون پول رو.یکی بچه داره، فوری می‌ریم سراغ تربیت کردن: این‌طوری بزرگش کن، اون کار رو نکن، باید این‌جوری رفتار کنی.اما تو از کجا می‌دونی اون پدر یا مادر چند شب تا صبح برای آینده‌ی بچه‌ش فکر کرده؟ چند بار از خودش گذشته؟ چند ترس رو قایم کرده تا بچه‌ش آرامش داشته باشه؟تو فقط یک رفتار رو می‌بینی، نه تمام بار مسئولیتی که روی دوشش هست.یکی بچه نداره، شروع می‌کنیم فشار آوردن بهش: بچه شیرینی زندگیه، بچه‌دار شو، بعداً پشیمون می‌شی.اما تو از کجا می‌دونی دلیل بچه‌دار نشدنش چیه؟از کجا می‌دونی چه فکرهایی کرده؟ چه شرایطی رو سنجیده؟ چه تصمیم سختی گرفته؟زندگی یک نفر، جای دخالت و قضاوت دیگران نیست.به یکی می‌گیم وام بگیر.به یکی می‌گیم شغلت رو عوض کن.به یکی می‌گیم این رابطه رو ادامه بده.به یکی می‌گیم از این آدم فاصله بگیر.اما واقعاً “ما چه‌قدر از زندگی یک انسان خبر داریم که برایش تصمیم می‌گیریم؟”ما فقط چند تکه‌ی کوچک از زندگی آدم‌ها رو می‌بینیم، ولی با همان چند تکه فکر می‌کنیم کل داستان را فهمیده‌ایم.گاهی چیزی که اسمش را دلسوزی می‌گذاریم، فقط میل ما به کنترل کردن دیگران است.ما دوست داریم همه طبق چیزی که ما درست می‌دانیم زندگی کنند، چون دیدن انتخاب‌های متفاوت ما را مضطرب می‌کند.“هر کسی مسیر خودش را دارد، با اشتباه‌های خودش، با تجربه‌های خودش، با فهم خودش.”کمک کردن یعنی وقتی کسی خودش درخواست کرد، کنارش باشی.نه اینکه بدون اجازه وارد زندگی‌اش شوی و نقشه‌ی راه برایش بکشی و در زندگي اش دخالت كني !شاید بهتر باشد قبل از اینکه به دیگران بگوییم چه کار کنند، یک بار از خودمان بپرسیم:“چرا این‌قدر مطمئنیم که می‌دانیم زندگی یک نفر دیگر باید چگونه باشد؟”آدمی که هنوز تمام زوایای خودش را نشناخته، چطور می‌تواند برای تمام زندگی دیگران نسخه بپیچیم؟
undefined۵
undefined۳

۲۷

۱۷:۴۷

۱۶ مرداد
thumbnail
#سوالخیر چیست و شر چیست؟
#پاسخما معمولاً به خودِ عمل نگاه می‌کنیم و روی آن برچسب می‌زنیم:این خوب است،آن بد است،این عشق است،آن خشونت.اما هیچ‌کدام از این واژه‌ها به‌تنهایی حقیقت را روشن نمی‌کنند.عشق همیشه خیر نیست.می‌توان عاشق کسی شد که شایسته‌ی عشق نیست؛می‌توان به نام عشق، مالک شد، محدود کرد، تحقیر کرد و حتی ویران کرد.خشم هم همیشه شر نیست.گاهی خشم، واکنش آگاهانه‌ی انسانی است که در برابر ظلم ایستاده.گاهی خشم، تنها چیزی است که انسان را از تسلیم شدن در برابر چیزی نادرست بازمی‌دارد.پس مسئله، خودِ عشق نیست.مسئله، خودِ خشم نیست.مسئله حتی خودِ عمل هم نیست.آنچه یک فکر، یک احساس یا یک عمل را به خیر یا شر نزدیک می‌کند، کیفیت آگاهی‌ای است که از آن سرچشمه می‌گیرد.“آگاهی، خیر است.ناهشیاری، شر.”آدمِ ناآگاه می‌تواند عاشق باشد و ویران کند.می‌تواند خشمگین باشد و ویران کند.می‌تواند آرام باشد و ویران کند.حتی می‌تواند با لبخند، با کلمات زیبا و با نیت‌های ظاهراً خیر، زندگی دیگری را نابود کند؛چون خودش نمی‌بیند که چه چیزی درونش حرکت می‌کند.اما وقتی آگاهی حضور دارد، حتی خشم نیز می‌تواند روشن باشد.دیگر خشم از نفرت کور نمی‌آید.عشق از نیاز به مالکیت نمی‌آید.کمک کردن از میل به برتر بودن نمی‌آید.سکوت از ترس نیست.و سخن گفتن از نیاز به اثبات خود نیست.پس پیش از آنکه بپرسی:“این کار خوب است یا بد؟”به چیزی عمیق‌تر نگاه کن:“چه چیزی در من این کار را انجام می‌دهد؟”آیا این عمل از ترس می‌آید؟از خشمِ دیده‌نشده؟از نیاز به تأیید؟از تعصب؟از زخمی قدیمی؟از میل به کنترل؟یا از دیدنی روشن و بی‌واسطه؟وقتی آگاهی بر فکر، احساس و عمل تو نور می‌اندازد، دیگر کورکورانه عمل نمی‌کنی.نه به این معنا که هر کاری انجام دهی درست است؛بلکه به این معنا که پیش از عمل، آنچه درونت را به حرکت درمی‌آورد می‌بینی.آنچه از ناهشیاری برمی‌خیزد، هرچقدر زیبا به نظر برسد، می‌تواند ویرانگر باشد.و آنچه از دیدنِ روشن برمی‌خیزد، حتی اگر خشن، دردناک یا ناخوشایند باشد، می‌تواند زندگی را از دروغی عمیق نجات دهد.پس پیش از قضاوتِ عمل،به سرچشمه‌ی آن نگاه کن.ببین چه چیزی در تو در حال عمل کردن است.زیرا گاهی شر، با چهره‌ی نفرت ظاهر نمی‌شود؛با چهره‌ی عشق می‌آید.و گاهی خیر، آرام و زیبا نیست؛گاهی با خشم می‌آید،با ایستادن،با نه گفتن،و با شکستن چیزی که مدت‌هاست باید شکسته شود.آنچه اهمیت دارد، نامی نیست که بر عمل می‌گذاری؛آنچه اهمیت دارد، میزان دیدن تو در لحظه‌ای است که عمل می‌کنی.چون انسانِ ناهشیار، حتی می‌تواند با نیت خیر، شر بیافریند.و انسانِ آگاه، پیش از آنکه جهان را تغییر دهد،ابتدا می‌بیند چه چیزی درون خودش در حال تغییر دادن جهان است....
undefined۳
undefined۲

۳۹

۵:۳۸

۱۷ مرداد
thumbnail
چون سالک در بی آزاری استقرار یابَد،
تمامی موجودات در حضورش آرام گیرند.
undefined۳

۲۳

۱۴:۲۳

این روزها بسیاری احساس می‌کنند که جهان دیگر مانند گذشته نیست؛ گویی چیزی در عمق زندگی در حال تغییر است. از نگاه بسیاری ، زمین در آستانه یک مرحله تازه از تکامل آگاهی قرار گرفته است؛ دوره‌ای که در آن انسان‌ها فرصت می‌یابند لایه‌های قدیمی ترس، وابستگی، رنج و الگوهای تکراری را رها کنند و با سطحی تازه از آگاهی و درک زندگی همراه شوند.شاید به همین دلیل است که این روزها بسیاری از اتفاقات، روابط، چالش‌ها و حتی احساسات، شدیدتر از همیشه به نظر می‌رسند. گویی زندگی ما را دعوت می‌کند تا با گذشته روبه‌رو شویم، درس‌های ناتمام را بیاموزیم و آنچه دیگر با مسیر رشد ما هم‌سو نیست، پشت سر بگذاریم. در برخی دیدگاه‌های معنوی، این فرآیند با مفهوم «پاک‌سازی کارما» یا پایان چرخه‌های قدیمی توصیف می‌شود.شاید امروز سخت باشد، اما هر تغییر بزرگی، پیش از آنکه آرامش را به همراه بیاورد، دوره‌ای از دگرگونی را پشت سر می‌گذارد. اگر این روزها احساس می‌کنید زندگی شما در حال تغییر است، شاید زمان آن رسیده که به جای مقاومت، با آگاهی، عشق و اعتماد، پذیرای فصل جدید زندگی باشید.هر آنچه در حال فرو ریختن است، لزوماً برای نابودی نیست؛ گاهی لازم است ساختارهای کهنه کنار بروند تا فضایی برای تولد نسخه‌ای آگاه‌تر، آرام‌تر و روشن‌تر از ما ایجاد شود.
undefined۷

۳۲

۱۴:۵۰

۱۸ مرداد
#نيايش
خدایا… امروز حرفم از جنس درخواست نیست؛ از جنس دیدن است، دیدنِ تمام ردپاهایی که از حضورت در زندگی‌ام باقی مانده است.می‌خواهم از چیزهایی تشکر کنم که سال‌ها حتی متوجه حضورشان نبودم.سپاس برای تمام لحظه‌هایی که نفهمیدم زنده بودن، خودش یک هدیه است؛ آن‌قدر عادت کرده بودم نفس بکشم که دیگر معجزه‌اش را نمی‌دیدم.سپاس برای ذهنی که توانست سؤال بپرسد، برای چشمانی که توانستند زیبایی را ببینند، برای قلبی که هنوز توان دوست داشتن را از دست نداده است.خدایا…سپاس که دنیا را طوری نیافریدی که همیشه مطابق میل من باشد. اگر هر خواسته‌ای همان لحظه برآورده می‌شد، شاید هیچ‌وقت صبر را نمی‌آموختم، هیچ‌وقت تفاوت میان هوس و نیاز را نمی‌فهمیدم و هیچ‌وقت فرصت بزرگ شدن پیدا نمی‌کردم.امروز می‌فهمم بعضی تأخیرها، بی‌جوابی نبودند؛ فرصتی بودند تا من، آدم دیگری شوم.سپاس برای آدم‌هایی که از زندگی‌ام رفتند. آن روز فکر می‌کردم چیزی از من کم شده است؛ امروز می‌بینم با رفتنشان، جا برای چیزهایی باز شد که تا قبل از آن، فرصتی برای آمدن نداشتند.سپاس برای اشتباهاتم. نه چون اشتباه خوب است، بلکه چون هر بار که زمین خوردم، بخشی از غروری که مانع دیدن حقیقت بود، روی زمین ماند و من سبک‌تر از قبل بلند شدم.خدایا…سپاس که هیچ‌وقت مرا مجبور نکردی. می‌توانستی حقیقت را بر من تحمیل کنی، اما آزادی دادی؛ اجازه دادی انتخاب کنم، حتی وقتی انتخاب‌هایم مرا به رنج می‌رساند. و هر بار، بدون سرزنش، فرصت دوباره‌ای مقابلم گذاشتی.چه عشقی از این بزرگ‌تر؟سپاس برای این‌که ارزش انسان را با موفقیت‌هایش اندازه نگرفتی. اگر معیار تو، پیروزی‌های من بود، بارها باید دستم را رها می‌کردی. اما تو، مرا در شکست‌هایم هم همان‌قدر دیدی که در روزهای خوبم.سپاس که هیچ طلوعی را از من دریغ نکردی. با اینکه بارها با دلِ گرفته از خواب بیدار شدم، خورشید باز هم طلوع کرد؛ گویی هر صبح، بی‌آنکه حرفی بزنی، می‌گفتی:“امروز هم فرصت داری از نو ببینی.”خدایا…سپاس که حقیقت را در شلوغی پنهان نکردی. آن را در ساده‌ترین چیزها گذاشتی؛ در سکوت، در یک نفس عمیق، در صدای باران، در نگاه یک کودک، در آرامشی که وقتی ذهن برای چند لحظه خاموش می‌شود، بی‌اجازه وارد دل انسان می‌شود.سال‌ها دنبال نشانه‌های بزرگ می‌گشتم، غافل از اینکه تو همیشه با چیزهای ساده با من حرف می‌زدی.امروز اگر لبخند می‌زنم، نه چون همه چیز کامل شده، بلکه چون دیگر منتظر کامل شدن دنیا نیستم تا زیبایی‌اش را ببینم.فهمیده‌ام قدردانی، پاداش روزهای خوب نیست؛ قدردانی، شیوه‌ای برای دیدن زندگی است.و اگر قرار باشد همه سپاس‌هایم را در یک جمله خلاصه کنم، فقط این را می‌گویم:خدایا…سپاس که پیش از آنکه من یاد بگیرم چگونه تو را دوست داشته باشم، تو زندگی را آن‌قدر سخاوتمندانه در من جاری کردی که هر لحظه‌اش، دعوتی بود برای بیدار شدن.و چه آرامشی بالاتر از این، که انسان روزی بفهمد، بزرگ‌ترین نعمت، داشتنِ زندگی نیست؛ “دیدنِ زندگی” است. undefined
undefined۲

۲۷

۱۸:۲۸

۲۱ مرداد
برای انسانی که درك كرده "آگاهیِ او فقط مسئله‌ی خودش نیست"، مسئله‌ی رهایی دیگر یک خواسته‌ی شخصی نیست.وقتی می‌فهمی هر انسانی بخشی از همین میدان عظیم بشری‌ست، دیگر نادانی، ترس، تعصب، تقلید و اسارت ذهنی را نمی‌توانی فقط مسئله‌ی خودت بدانی. آنچه در تو می‌گذرد، در جهان انسانی بی‌اثر نمی‌ماند.تو وقتی دروغ را باور می‌کنی، وقتی از ترس زندگی می‌کنی، وقتی کورکورانه تقلید می‌کنی، وقتی حقیقت را فدای امنیت و عادت می‌کنی، فقط خودت را محدود نکرده‌ای؛ تو به همان شعوری که همه‌ی ما در آن سهیمیم، چیزی از محدودیت اضافه کرده‌ای.و درست از همین‌جا اهمیت "آزاد شدن از ذهن" آشکار می‌شود.آزادی یعنی ذهن را نابود نکنی؛ بلکه ببینی چگونه ساخته شده، چگونه شرطی شده، از چه می‌ترسد، چرا قضاوت می‌کند، چرا مدام مقایسه می‌کند و چرا هر چیزی را که نمی‌شناسد تهدید می‌بیند.وقتی این را واقعاً می‌بینی، دیگر تمام زندگی‌ات صرفِ ساختن یک "منِ بهتر" نمی‌شود؛ بخش بزرگی از انرژی‌ات صرفِ شناختن و شکستن مرزهایی می‌شود که بی‌آنکه بفهمی، سال‌ها درونشان زندگی کرده‌ای."رهاییِ یک انسان، مسئله‌ی یک انسان نیست."هر قدمی که در فهم برمی‌داری، هر ترسی که از آن عبور می‌کنی، هر باور کورکورانه‌ای که جرئت می‌کنی زیر سؤال ببری، و هر دیواری که درون خودت فرو می‌ریزی، سهم کوچکی‌ست در آزادتر شدن آگاهی انسانی.بنظرم عمیق‌ترین مسئولیت ما، دیدنِ محدودیت‌های آگاهی خودمان است؛ و وقتی آن‌ها را می‌بینیم، دیگر نمی‌توانیم ناآگاهانه در همان مرزها زندگی کنیم."رهایی، از همین دیدن آغاز می‌شود." undefined
undefined۳

۱۰

۱۷:۲۷