بازم قهرم اسپویلم پاک کردم
۱۳۲
۱۶:۰۷
مینهو همیشه میگفت:«اگه یه روز از هم دور شدیم، هر شب ساعت دو و بیست و سه دقیقه به آسمون نگاه کن. مهم نیست کجای دنیا باشیم... بالاخره یه ستاره رو همزمان میبینیم.»جیسونگ هر بار میخندید.«اینم از اون حرفای شاعرانهته.»
سه سال بعد، جیسونگ دوباره روی همان پشتبام ایستاده بود. شهر عوض شده بود. آدمها عوض شده بودند.کحتی ساختمان روبهرویی هم دیگر آن ساختمان قدیمی نبود. فقط ساعت گوشیاش دوباره ۲:۲۳ را نشان میداد. بیاختیار سرش را بالا گرفت. آسمان ابری بود. هیچ ستارهای دیده نمیشد. لبخند تلخی زد و زیر لب گفت: «امشب تقلب کردی، مینهو.»پاسخی نیامد. فقط باد، آستین کت گشادش را تکان داد.کت...همان کتی که مینهو زمستان آخر، بدون اجازه روی شانههایش انداخته بود و گفته بود:«مال خودت. همیشه سردت میشه.»هنوز بوی عطر مینهو، خیلی کمرنگ، بین تار و پودش مانده بود؛ آنقدر کمرنگ که هر بار میترسید اگر یک نفس عمیق بکشد، آخرین ردش هم از بین برود.
گوشی داخل جیبش لرزید. یادآور سالانه.«تولد مینهو.»انگشتش چند ثانیه روی صفحه ماند. بعد مثل هر سال، وارد همان چت قدیمی شد که آخرین پیام برای چهار سال پیش بود.
مینهو: رسیدی خونه؟
و هیچ پیامی بعد از آن وجود نداشت.جیسونگ نوشت: «امشب آسمون ابریه...»ارسال را نزد. فقط صفحه را بست.چون شمارهای که آن طرف چت بود، سالها بود دیگر به کسی تعلق نداشت.
آن شب تا صبح روی پشتبام ماند.وقتی اولین نور خورشید بالا آمد تازه فهمید تمام شب را با کسی حرف زده که دیگر سالهاست صدایش در این دنیا شنیده نمیشود.
_خاله مینی
سه سال بعد، جیسونگ دوباره روی همان پشتبام ایستاده بود. شهر عوض شده بود. آدمها عوض شده بودند.کحتی ساختمان روبهرویی هم دیگر آن ساختمان قدیمی نبود. فقط ساعت گوشیاش دوباره ۲:۲۳ را نشان میداد. بیاختیار سرش را بالا گرفت. آسمان ابری بود. هیچ ستارهای دیده نمیشد. لبخند تلخی زد و زیر لب گفت: «امشب تقلب کردی، مینهو.»پاسخی نیامد. فقط باد، آستین کت گشادش را تکان داد.کت...همان کتی که مینهو زمستان آخر، بدون اجازه روی شانههایش انداخته بود و گفته بود:«مال خودت. همیشه سردت میشه.»هنوز بوی عطر مینهو، خیلی کمرنگ، بین تار و پودش مانده بود؛ آنقدر کمرنگ که هر بار میترسید اگر یک نفس عمیق بکشد، آخرین ردش هم از بین برود.
گوشی داخل جیبش لرزید. یادآور سالانه.«تولد مینهو.»انگشتش چند ثانیه روی صفحه ماند. بعد مثل هر سال، وارد همان چت قدیمی شد که آخرین پیام برای چهار سال پیش بود.
مینهو: رسیدی خونه؟
و هیچ پیامی بعد از آن وجود نداشت.جیسونگ نوشت: «امشب آسمون ابریه...»ارسال را نزد. فقط صفحه را بست.چون شمارهای که آن طرف چت بود، سالها بود دیگر به کسی تعلق نداشت.
آن شب تا صبح روی پشتبام ماند.وقتی اولین نور خورشید بالا آمد تازه فهمید تمام شب را با کسی حرف زده که دیگر سالهاست صدایش در این دنیا شنیده نمیشود.
_خاله مینی
۱۶۱
۶:۲۷
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
یک ماه از ناپدید شدن دو وارث گذشته بود.سیویک روز. بدون حتی یک تماس. بدون درخواست پول. بدون جنازه. فقط غیبت. و برای آدمهایی مثل آنها، غیبت از مرگ هم ترسناکتر بود.
«پیداش کردیم.»مرد، هارد کوچکی را روی میز گذاشت. نه با هیجان. نه با غرور. انگار چیزی را حمل میکرد که بهتر بود هیچوقت پیدا نمیشد. رئیس خاندان لی نگاهش را از پنجره برنداشت.«از کجا؟»«انبار شمارهی هفده.»سکوت. همهی اتاق میدانستند انبار شمارهی هفده یعنی چه.ز خرین نقطهای که دوربینها، لی مینهو و هان جیسونگ را ثبت کرده بودند. آخرین جایی که هر دو زنده دیده شده بودند.
پروژکتور روشن شد. چراغها خاموش شدند. کسی چیزی نگفت. حتی صدای نفس کشیدن هم نمیآمد. فقط تصویر.
1:45 P.M
درِ فلزی انبار باز شد. مینهو وارد قاب شد. کت سیاهش از شانه تا آستین، با خون لک شده بود. اسلحه هنوز توی دست راستش بود. هیچ عجلهای نداشت . در را پشت سرش بست. قفل کرد.
جلوش ، جیسونگ روی زمین بود دستهایش با زیپبند بسته شده بود. زانویش محکم به زمین خورده بود. سرش پایین بود.حالا فقط مینهو و جیسونگ مانده بودند. بدون محافظ. بدون افراد خانواده. بدون شاهد.
مینهو چند قدم جلو رفت. نه مثل کسی که برای کشتن عجله دارد. نه مثل کسی که برای بخشیدن آمده. فقط آرام. اسلحه را بالا آورد. نوک لوله، درست وسط پیشانی جیسونگ ایستاد.
داخل اتاق کنفرانس هیچکس تکان نخورد. همه این صحنه را بلد بودند. آخر هر دشمنی همین بود. یک گلوله. تمام.
جیسونگ سرش را بالا آورد. لب پایینش شکافته بود. خون، خیلی آرام از گوشهی لبش تا روی چانهاش سر میخورد. با همان چشمهای تیله ای مستقیم به مینهو نگاه کرد. نه التماس. نه ترس. نه حتی خشم. انگار فقط منتظر بود.
مینهو ضامن اسلحه را کشید. حتی از پشت تصویر بیصدا هم، همه صدای آن فلز را توی ذهنشان شنیدند. یکی از مشاورها ناخودآگاه مشتش را گره کرد.
سه چهار پنج مینهو شلیک نکرد.
ابروهای رئیس خاندان لی، خیلی آرام در هم رفت. فقط همین. کسی جرئت نکرد به او نگاه کند.
داخل تصویر نوک اسلحه آرام پایین آمد. از پیشانی. به بینی. از بینی به لبهای خونآلود. و بعد از دست مینهو رها شد. فلز، با صدایی خشک، روی زمین افتاد.
مینهو زانو زد. دستکش چرمیاش را بیرون کشید. دست راستش را بالا آورد. با انگشت شست خیلی آرام خون کنار لب جیسونگ را پاک کرد. حرکتی که انگار از قبل بارها تمرین شده بود.
یکی از افراد خانوادهی لی زیر لب نفسش را بیرون داد. هیچکس به او نگاه نکرد. همه خیرهی پرده بودند.
مینهو خم شد. آنقدر نزدیک که پیشانیهایشان تقریباً به هم رسید. یک لحظه مکث کرد. و بعد لبهایش را روی لبهای خونآلود جیسونگ فشار داد.
کسی داخل اتاق نفس نکشید. حتی پروژکتور هم انگار بلندتر از قبل صدا میداد.
وقتی مینهو عقب کشید جیسونگ برای اولین بار لبخند زد. همان لبخند کجی که سالها روی پروندههای قتلش دیده بودند. مینهو چیزی گفت. فیلم صدا نداشت. هیچکس نفهمید چه. اما جیسونگ خندید. نه بلند. فقط آنقدر که شانههایش یکبار لرزید.
مینهو خم شد. زیپبند دور دستهای جیسونگ را برید. اسلحه را از روی زمین برداشت.چند ثانیه نگاهش کرد. بعد دستهی اسلحه را داخل دست جیسونگ گذاشت. و انگشتهایش را دور آن بست.صفحه سیاه شد ولی وقتی دوباره تصویر اومد. تا ساعتها فقط یک انبار خالی را نشان میداد.
چراغهای اتاق کنفرانس روشن نشد. هیچکس درخواستش را نداد. چند دقیقه، فقط نور سرد پروژکتور روی صورت مردهایی افتاده بود که تمام عمرشان جنگ دیده بودنداما هیچوقت انتظار نداشتند از یک بوسه بیشتر از یک گلوله بترسند.
رئیس خاندان لی اولین کسی بود که از جایش بلند شد. کتش را صاف کرد. به پرده نگاه نکرد. فقط گفت: «این فایل...»مکث کوتاهی. «از این اتاق بیرون نمیره.»هیچکس سؤال نپرسید. چون همه میدانستند اگر این فیلم به بیرون درز کند دیگر مسئله فقط فرار دو وارث نیست. اعتبار دو خاندان، جنگی که نسلها ادامه داشته، و تمام قوانینی که با خون نوشته شده بودند، زیر سوال میرود.همان شب در همان زمان آن فیلم در عمارت خاندان هان پلی شد و سکوت کل خاندان را فرا گرفت.و جایی بیرون از این دو عمارت لی مینهو و هان جیسونگ یک ماه بود که ناپدید شده بودند ، هیچ کس نمیدانست هنوز دشمن اند یا باهم علیه تمام دنیا ایستاده اند.
-خاله مینی
«پیداش کردیم.»مرد، هارد کوچکی را روی میز گذاشت. نه با هیجان. نه با غرور. انگار چیزی را حمل میکرد که بهتر بود هیچوقت پیدا نمیشد. رئیس خاندان لی نگاهش را از پنجره برنداشت.«از کجا؟»«انبار شمارهی هفده.»سکوت. همهی اتاق میدانستند انبار شمارهی هفده یعنی چه.ز خرین نقطهای که دوربینها، لی مینهو و هان جیسونگ را ثبت کرده بودند. آخرین جایی که هر دو زنده دیده شده بودند.
پروژکتور روشن شد. چراغها خاموش شدند. کسی چیزی نگفت. حتی صدای نفس کشیدن هم نمیآمد. فقط تصویر.
1:45 P.M
درِ فلزی انبار باز شد. مینهو وارد قاب شد. کت سیاهش از شانه تا آستین، با خون لک شده بود. اسلحه هنوز توی دست راستش بود. هیچ عجلهای نداشت . در را پشت سرش بست. قفل کرد.
جلوش ، جیسونگ روی زمین بود دستهایش با زیپبند بسته شده بود. زانویش محکم به زمین خورده بود. سرش پایین بود.حالا فقط مینهو و جیسونگ مانده بودند. بدون محافظ. بدون افراد خانواده. بدون شاهد.
مینهو چند قدم جلو رفت. نه مثل کسی که برای کشتن عجله دارد. نه مثل کسی که برای بخشیدن آمده. فقط آرام. اسلحه را بالا آورد. نوک لوله، درست وسط پیشانی جیسونگ ایستاد.
داخل اتاق کنفرانس هیچکس تکان نخورد. همه این صحنه را بلد بودند. آخر هر دشمنی همین بود. یک گلوله. تمام.
جیسونگ سرش را بالا آورد. لب پایینش شکافته بود. خون، خیلی آرام از گوشهی لبش تا روی چانهاش سر میخورد. با همان چشمهای تیله ای مستقیم به مینهو نگاه کرد. نه التماس. نه ترس. نه حتی خشم. انگار فقط منتظر بود.
مینهو ضامن اسلحه را کشید. حتی از پشت تصویر بیصدا هم، همه صدای آن فلز را توی ذهنشان شنیدند. یکی از مشاورها ناخودآگاه مشتش را گره کرد.
سه چهار پنج مینهو شلیک نکرد.
ابروهای رئیس خاندان لی، خیلی آرام در هم رفت. فقط همین. کسی جرئت نکرد به او نگاه کند.
داخل تصویر نوک اسلحه آرام پایین آمد. از پیشانی. به بینی. از بینی به لبهای خونآلود. و بعد از دست مینهو رها شد. فلز، با صدایی خشک، روی زمین افتاد.
مینهو زانو زد. دستکش چرمیاش را بیرون کشید. دست راستش را بالا آورد. با انگشت شست خیلی آرام خون کنار لب جیسونگ را پاک کرد. حرکتی که انگار از قبل بارها تمرین شده بود.
یکی از افراد خانوادهی لی زیر لب نفسش را بیرون داد. هیچکس به او نگاه نکرد. همه خیرهی پرده بودند.
مینهو خم شد. آنقدر نزدیک که پیشانیهایشان تقریباً به هم رسید. یک لحظه مکث کرد. و بعد لبهایش را روی لبهای خونآلود جیسونگ فشار داد.
کسی داخل اتاق نفس نکشید. حتی پروژکتور هم انگار بلندتر از قبل صدا میداد.
وقتی مینهو عقب کشید جیسونگ برای اولین بار لبخند زد. همان لبخند کجی که سالها روی پروندههای قتلش دیده بودند. مینهو چیزی گفت. فیلم صدا نداشت. هیچکس نفهمید چه. اما جیسونگ خندید. نه بلند. فقط آنقدر که شانههایش یکبار لرزید.
مینهو خم شد. زیپبند دور دستهای جیسونگ را برید. اسلحه را از روی زمین برداشت.چند ثانیه نگاهش کرد. بعد دستهی اسلحه را داخل دست جیسونگ گذاشت. و انگشتهایش را دور آن بست.صفحه سیاه شد ولی وقتی دوباره تصویر اومد. تا ساعتها فقط یک انبار خالی را نشان میداد.
چراغهای اتاق کنفرانس روشن نشد. هیچکس درخواستش را نداد. چند دقیقه، فقط نور سرد پروژکتور روی صورت مردهایی افتاده بود که تمام عمرشان جنگ دیده بودنداما هیچوقت انتظار نداشتند از یک بوسه بیشتر از یک گلوله بترسند.
رئیس خاندان لی اولین کسی بود که از جایش بلند شد. کتش را صاف کرد. به پرده نگاه نکرد. فقط گفت: «این فایل...»مکث کوتاهی. «از این اتاق بیرون نمیره.»هیچکس سؤال نپرسید. چون همه میدانستند اگر این فیلم به بیرون درز کند دیگر مسئله فقط فرار دو وارث نیست. اعتبار دو خاندان، جنگی که نسلها ادامه داشته، و تمام قوانینی که با خون نوشته شده بودند، زیر سوال میرود.همان شب در همان زمان آن فیلم در عمارت خاندان هان پلی شد و سکوت کل خاندان را فرا گرفت.و جایی بیرون از این دو عمارت لی مینهو و هان جیسونگ یک ماه بود که ناپدید شده بودند ، هیچ کس نمیدانست هنوز دشمن اند یا باهم علیه تمام دنیا ایستاده اند.
-خاله مینی
۱۰۴
۵:۴۷
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
«کاپیتان بنگ هنوز بیرون نیومده!»جمله فقط یه بار گفته شد.برای بقیه یه خبر بود.برای سونگمین، انگار همهی صداهای اطراف قطع شد.
چند نفر از کنارش رد شدن.یکی چیزی پرسید.یکی دستش رو گرفت که اون سمت نره.هیچکدومو نفهمید.فقط شروع کرد دویدن.از کنار ماشین آتشنشانی رد شد.از روی شلنگ آب پرید.بین دود و آوار، تکتک صورتها رو نگاه میکرد.نه اسمش رو صدا زد.نه چیزی گفت.فقط میگشت.یه بار...دوبار...سه بار...نبود.نفسش تند شده بود.«لعنتی...»برگشت سمت قسمت شرقی ساختمون.همون لحظه...«مین؟»
سونگمین خشکش زد.آروم برگشت.چان داشت از بین دود بیرون میاومد.صورتش سیاه شده بود، آستین لباسش سوخته بود و موقع راه رفتن یه کم میلنگید.فقط همین که سونگمین مطمئن شد خودشـه...دوید.چان هنوز فرصت نکرد چیزی بگه که سونگمین خودش رو کوبید توی بغلش.محکم.اونقدر محکم که هر دو یه قدم عقب رفتن.چان نفسش بند اومد.«اوه...»همون لحظه یه مشت خورد توی بازوش.«آخ!»یه مشت دیگه.«آی، مین!»یه مشت سوم.«پیرمرد احمق!»«باشه، باشه!»«کی بهت گفته بعد از اعلام پایان عملیات دوباره بری تو؟!»یه ضربهی دیگه.«میفهمی اگه—»صداش برید.چان تازه فهمید.این مشتها از عصبانیت نبود.از ترس بود.خیلی آروم مچ دست سونگمین رو گرفت.«هی...»سونگمین سرشو پایین انداخت.چند ثانیه فقط نفس میکشید.چان آروم گفت:«ببین.»سونگمین با اخم سر بلند کرد.چان یه لبخند خسته زد.«برگشتم.»
سونگمین پلک زد.یه نفس لرزون کشید و خیلی آروم پیشونیش رو برای یه لحظه به شونهی چان تکیه داد.فقط یه لحظه.بعد سریع خودش رو عقب کشید، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.با همون اخم همیشگیش گفت:«دفعهی بعد اگه دوباره قهرمانبازی دربیاری...»چان منتظر ادامهی جمله موند.سونگمین با حرص به سینهش ضربهی آرومی زد.«...خودم میکشمت.»چان خندید.«باشه.»«نخند.»«دارم سعی میکنم.»«خیلی رو اعصابی.»«میدونم.»سونگمین یه نگاه از سر تا پاش انداخت.بعد زیر لب غر زد:«بیا بریم، پیرمرد.»چان لبخندش عمیقتر شد.«چشم.»
از دور، یکی از آتشنشانها با خنده به همکارش گفت:«فکر کنم کاپیتان بیشتر از آتیش، از اون یکی میترسه.»چان فقط از کنار سونگمین رد شد و زیر لب، طوری که فقط خودش بشنوه، گفت:«از آتیش نه...»یه نگاه کوتاه به سونگمین انداخت.«از اینکه دوباره این شکلی نگرانم بشه.»سونگمین چیزی نشنید.فقط راه میرفت و هر چند قدم یک بار، بیاختیار، مطمئن میشد چان واقعاً کنارش راه میره.
_خاله مینی :>
چند نفر از کنارش رد شدن.یکی چیزی پرسید.یکی دستش رو گرفت که اون سمت نره.هیچکدومو نفهمید.فقط شروع کرد دویدن.از کنار ماشین آتشنشانی رد شد.از روی شلنگ آب پرید.بین دود و آوار، تکتک صورتها رو نگاه میکرد.نه اسمش رو صدا زد.نه چیزی گفت.فقط میگشت.یه بار...دوبار...سه بار...نبود.نفسش تند شده بود.«لعنتی...»برگشت سمت قسمت شرقی ساختمون.همون لحظه...«مین؟»
سونگمین خشکش زد.آروم برگشت.چان داشت از بین دود بیرون میاومد.صورتش سیاه شده بود، آستین لباسش سوخته بود و موقع راه رفتن یه کم میلنگید.فقط همین که سونگمین مطمئن شد خودشـه...دوید.چان هنوز فرصت نکرد چیزی بگه که سونگمین خودش رو کوبید توی بغلش.محکم.اونقدر محکم که هر دو یه قدم عقب رفتن.چان نفسش بند اومد.«اوه...»همون لحظه یه مشت خورد توی بازوش.«آخ!»یه مشت دیگه.«آی، مین!»یه مشت سوم.«پیرمرد احمق!»«باشه، باشه!»«کی بهت گفته بعد از اعلام پایان عملیات دوباره بری تو؟!»یه ضربهی دیگه.«میفهمی اگه—»صداش برید.چان تازه فهمید.این مشتها از عصبانیت نبود.از ترس بود.خیلی آروم مچ دست سونگمین رو گرفت.«هی...»سونگمین سرشو پایین انداخت.چند ثانیه فقط نفس میکشید.چان آروم گفت:«ببین.»سونگمین با اخم سر بلند کرد.چان یه لبخند خسته زد.«برگشتم.»
سونگمین پلک زد.یه نفس لرزون کشید و خیلی آروم پیشونیش رو برای یه لحظه به شونهی چان تکیه داد.فقط یه لحظه.بعد سریع خودش رو عقب کشید، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.با همون اخم همیشگیش گفت:«دفعهی بعد اگه دوباره قهرمانبازی دربیاری...»چان منتظر ادامهی جمله موند.سونگمین با حرص به سینهش ضربهی آرومی زد.«...خودم میکشمت.»چان خندید.«باشه.»«نخند.»«دارم سعی میکنم.»«خیلی رو اعصابی.»«میدونم.»سونگمین یه نگاه از سر تا پاش انداخت.بعد زیر لب غر زد:«بیا بریم، پیرمرد.»چان لبخندش عمیقتر شد.«چشم.»
از دور، یکی از آتشنشانها با خنده به همکارش گفت:«فکر کنم کاپیتان بیشتر از آتیش، از اون یکی میترسه.»چان فقط از کنار سونگمین رد شد و زیر لب، طوری که فقط خودش بشنوه، گفت:«از آتیش نه...»یه نگاه کوتاه به سونگمین انداخت.«از اینکه دوباره این شکلی نگرانم بشه.»سونگمین چیزی نشنید.فقط راه میرفت و هر چند قدم یک بار، بیاختیار، مطمئن میشد چان واقعاً کنارش راه میره.
_خاله مینی :>
۹۵
۲۲:۱۶
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
۳ اکتبر ۲۰۲۴
امروز دوباره دیر رسیدم.قسم میخورم از این به بعد زود بیدار میشم. (نه... نمیشم.)چان مثل همیشه چیزی نگفت. فقط یه لیوان قهوه گذاشت جلوم.گفت:"هنوز گرمه."نمیدونم چرا انقدر به این چیزای کوچیک گیر میدم.یعنی واقعاً آدم عادی هم وقتی دستش به دست یکی بخوره، تا دو ساعت بعد بهش فکر میکنه؟یا فقط من این شکلیم؟
-
۴ اکتبر ۲۰۲۴
امروز شالش رو انداخت دور گردنم.گفتم:"خودت چی؟"گفت:"من گرمم."دروغگو.دستاش یخ زده بود.گاهی فکر میکنم زیادی بهش نگاه میکنم.امروز وسط حرف زدن، یه لحظه نگامون به هم افتاد.فکر کنم دو ثانیه بیشتر نبود.ولی من هنوز دارم بهش فکر میکنم.این طبیعیه؟
-
۵ اکتبر ۲۰۲۴
امروز فهمیدم یه مشکلی دارم.هر بار اسمش روی گوشیم میاد، لبخند میزنم.بدون اینکه بخوام.امروز ازم پرسید"رسیدی؟"فقط همین.ولی نمیدونم چرا تا الان چند بار رفتم چت رو باز کردم و دوباره خوندمش.فکر کنم دیگه نمیتونم انکارش کنم.من...واقعا دارم عاشقش میشما:>.
<کات>
دستهای چان میلرزید.جلد دفترچه هنوز از دود سیاه بود.آخرین صفحه نصفه سوخته بود.با سختی چند کلمه باقی مونده بود."...واقعا دارم عاشقش میشما :>."چان صفحه رو برگردوند.صفحهی بعدی نبود.فقط خاکستر.دفترچه از دستش افتاد."نه..."صداش بیشتر شبیه نفس بود تا کلمه.دوباره برداشتش.دوباره همون جمله رو خوند.دوباره.دوباره.دوباره.انگار اگه هزار بار بخونتش، آخرش یه صفحهی جدید ظاهر میشه.یه صفحه که مین هنوز توش زنده باشه.ولی هیچ صفحهی دیگهای وجود نداشت.فقط بوی دود.و یه اعتراف که خیلی دیر به دستش رسیده بود.
_خاله مینی :<
امروز دوباره دیر رسیدم.قسم میخورم از این به بعد زود بیدار میشم. (نه... نمیشم.)چان مثل همیشه چیزی نگفت. فقط یه لیوان قهوه گذاشت جلوم.گفت:"هنوز گرمه."نمیدونم چرا انقدر به این چیزای کوچیک گیر میدم.یعنی واقعاً آدم عادی هم وقتی دستش به دست یکی بخوره، تا دو ساعت بعد بهش فکر میکنه؟یا فقط من این شکلیم؟
-
۴ اکتبر ۲۰۲۴
امروز شالش رو انداخت دور گردنم.گفتم:"خودت چی؟"گفت:"من گرمم."دروغگو.دستاش یخ زده بود.گاهی فکر میکنم زیادی بهش نگاه میکنم.امروز وسط حرف زدن، یه لحظه نگامون به هم افتاد.فکر کنم دو ثانیه بیشتر نبود.ولی من هنوز دارم بهش فکر میکنم.این طبیعیه؟
-
۵ اکتبر ۲۰۲۴
امروز فهمیدم یه مشکلی دارم.هر بار اسمش روی گوشیم میاد، لبخند میزنم.بدون اینکه بخوام.امروز ازم پرسید"رسیدی؟"فقط همین.ولی نمیدونم چرا تا الان چند بار رفتم چت رو باز کردم و دوباره خوندمش.فکر کنم دیگه نمیتونم انکارش کنم.من...واقعا دارم عاشقش میشما:>.
<کات>
دستهای چان میلرزید.جلد دفترچه هنوز از دود سیاه بود.آخرین صفحه نصفه سوخته بود.با سختی چند کلمه باقی مونده بود."...واقعا دارم عاشقش میشما :>."چان صفحه رو برگردوند.صفحهی بعدی نبود.فقط خاکستر.دفترچه از دستش افتاد."نه..."صداش بیشتر شبیه نفس بود تا کلمه.دوباره برداشتش.دوباره همون جمله رو خوند.دوباره.دوباره.دوباره.انگار اگه هزار بار بخونتش، آخرش یه صفحهی جدید ظاهر میشه.یه صفحه که مین هنوز توش زنده باشه.ولی هیچ صفحهی دیگهای وجود نداشت.فقط بوی دود.و یه اعتراف که خیلی دیر به دستش رسیده بود.
_خاله مینی :<
۱۰۸
۸:۰۰
تا برگردیم به ۲۰۰ دیگه هیچ تک پارتی یا رمانی نمیزارم._خاله مینی
۵۷
۸:۰۷
عالیه هیچ تلاشی نمیکنین که برگردیم به ۲۰۰_مینی
۳۰
۱۶:۵۲