۱۵
۱۴:۵۸
روغن برای موهات
۱۵
۱۴:۵۸
عنوان داستان: #فردایی_که_نرسید
قسمت اول
چهار ماه از ازدواجم با امیر گذشته بود.توی یک اتاق کوچک،میان خانهای شلوغ و پرجمعیت زندگی میکردیم.سر سفره به زحمت جایی برای نشستن پیدا میشد. هم خجالت میکشیدم کنار برادرشوهرها و خواهرشوهرهایم بنشینم، هم همیشه حس میکردم سربارم. تعداد افراد خانواده آنقدر زیاد بود که بعضی وقتها من و امیر هنوز سیر نشده، از سر سفره بلند میشدیم.یک روز خواهرشوهرم گفت:-یخچال ما سوخته. شما هم که فعلاً اینجا زندگی میکنید، چرا یخچالتون توی جعبه بمونه؟ بیارید بذاریم توی آشپزخونه استفاده کنیم..امیر حتی یک لحظه هم فکر نکرد. همان موقع یخچال را از جعبه درآورد و توی آشپزخانه گذاشت.از ناراحتی، آتش گرفته بودم.برای بقیه شاید فقط یک یخچال بود، اما برای من بخشی از جهیزیهای بود که با هزار آرزو جمع شده بود. دلم میخواست وسایلم برای روزی بماند که خانه خودمان را داشته باشیم.آن شب حسابی با امیر بحثم شد.گفتم:چرا بدون اینکه نظر منو بپرسی تصمیم گرفتی؟ خسته نگاهم کرد و گفت:-مگه قراره اتفاقی برایش بیفته؟ چند روز استفاده میکنن، همین.اما برای من موضوع فقط یک یخچال نبود.چند ماه بعد، یک روز امیر،با ذوق و شوق از سر کار برگشت و گفت:-یه خونه پیدا کردم. کوچیکه، ولی قیمتش خیلی خوبه. اگه یه کم کمک کنی، میتونیم بخریمش.پرسیدم:کجاست؟ گفت:همین محله، دو کوچه بالاتر.تمام ذوقم همان لحظه توی دلم خاموش شد.با خودم فکر کردم اگر آن خانه را بخریم، باز هم باید، کنار خانوادهاش زندگی کنم؛ باز هم همان رفتوآمدها، همان دخالتها و همان دلخوریها.برای همین مخالفت کردم.! امیر چند روز دنبال راه چاره گشت، اما پولش کافی نبود.آخر سر خانه را به کس دیگری فروختند.آن شب تا مدتها ساکت بود.بعد آهی کشید و گفت:حیف شد.چند لحظه سکوت کرد و ادامه داد:اگه طلاهاتو میفروختی، میتونستیم بخریمش..بیاختیار گفتم:میتونستی از خانوادت قرض بگیری. چرا از من انتظار داشتی؟امیر چیزی نگفت.فقط نگاهم کرد.نگاهی طولانی، سنگین و پر از حرف.چند روز بعد خبر داد که در شهری دیگر کار پیدا کرده است.با تعجب گفتم:یعنی منو با خودت نمیبری؟
گفت:محیطش مناسب زندگی خانوادگی نیست. همه کارگرن. فقط میرم کار کنم و برمیگردم.فکر میکردم این دوری چند ماه بیشتر طول نکشد.اما ماهها تبدیل به سال شد.توی این سالها پسرمان به دنیا آمد،امیر فقط چند روز در ماه کنارمان بود و دوباره میرفت. هر بار هم تمام حقوقش را بیکموکاست به من میداد.من هم به خیال ساختن آینده، هر ماه چیزی کنار میگذاشتم.ظرفهای نو میخریدم و توی جعبه نگه میداشتم.لباسهای قشنگ میخریدم و میگفتم برای بعد.یواشکی هم تکههای کوچک طلا میخریدم و پیش خواهرم امانت میگذاشتم.همه چیز را برای فردایی بهتر، نگه داشته بودم.یک روز امیر با تعجب به لباسهایم نگاه کرد و گفت:چرا به خودت نمیرسی؟ هر ماه این همه پول به حسابت میریزم..تلخ خندیدم و گفتم: با کدوم دل خوش؟ شوهرم کنارم نیست، خونه مستقلی هم نداریم. برای کی به خودم برسم؟مثل همیشه بحثمان بالا گرفت.بعد از آن، تماسهای امیر کمتر شد.هر بار زنگ میزدم، میگفت سرش آنقدر شلوغ است که وقت سر خاراندن هم ندارد.کمکم فکرهای عجیبی به جانم افتاد.نکند کسی وارد زندگیاش شده باشد؟ نکند دلیل این همه دوری فقط کار نباشد؟هر چه بیشتر سعی میکردم این فکرها را از ذهنم بیرون کنم، کمتر موفق میشدم....تا اینکه یک روز تصمیمم را گرفتم.پسرم را بغل کردم، چند دست لباس توی ساک گذاشتم و بیخبر راهی شهر محل کار امیر شدم.میخواستم حقیقت را با چشمهای خودم ببینم.
قسمت اول
چهار ماه از ازدواجم با امیر گذشته بود.توی یک اتاق کوچک،میان خانهای شلوغ و پرجمعیت زندگی میکردیم.سر سفره به زحمت جایی برای نشستن پیدا میشد. هم خجالت میکشیدم کنار برادرشوهرها و خواهرشوهرهایم بنشینم، هم همیشه حس میکردم سربارم. تعداد افراد خانواده آنقدر زیاد بود که بعضی وقتها من و امیر هنوز سیر نشده، از سر سفره بلند میشدیم.یک روز خواهرشوهرم گفت:-یخچال ما سوخته. شما هم که فعلاً اینجا زندگی میکنید، چرا یخچالتون توی جعبه بمونه؟ بیارید بذاریم توی آشپزخونه استفاده کنیم..امیر حتی یک لحظه هم فکر نکرد. همان موقع یخچال را از جعبه درآورد و توی آشپزخانه گذاشت.از ناراحتی، آتش گرفته بودم.برای بقیه شاید فقط یک یخچال بود، اما برای من بخشی از جهیزیهای بود که با هزار آرزو جمع شده بود. دلم میخواست وسایلم برای روزی بماند که خانه خودمان را داشته باشیم.آن شب حسابی با امیر بحثم شد.گفتم:چرا بدون اینکه نظر منو بپرسی تصمیم گرفتی؟ خسته نگاهم کرد و گفت:-مگه قراره اتفاقی برایش بیفته؟ چند روز استفاده میکنن، همین.اما برای من موضوع فقط یک یخچال نبود.چند ماه بعد، یک روز امیر،با ذوق و شوق از سر کار برگشت و گفت:-یه خونه پیدا کردم. کوچیکه، ولی قیمتش خیلی خوبه. اگه یه کم کمک کنی، میتونیم بخریمش.پرسیدم:کجاست؟ گفت:همین محله، دو کوچه بالاتر.تمام ذوقم همان لحظه توی دلم خاموش شد.با خودم فکر کردم اگر آن خانه را بخریم، باز هم باید، کنار خانوادهاش زندگی کنم؛ باز هم همان رفتوآمدها، همان دخالتها و همان دلخوریها.برای همین مخالفت کردم.! امیر چند روز دنبال راه چاره گشت، اما پولش کافی نبود.آخر سر خانه را به کس دیگری فروختند.آن شب تا مدتها ساکت بود.بعد آهی کشید و گفت:حیف شد.چند لحظه سکوت کرد و ادامه داد:اگه طلاهاتو میفروختی، میتونستیم بخریمش..بیاختیار گفتم:میتونستی از خانوادت قرض بگیری. چرا از من انتظار داشتی؟امیر چیزی نگفت.فقط نگاهم کرد.نگاهی طولانی، سنگین و پر از حرف.چند روز بعد خبر داد که در شهری دیگر کار پیدا کرده است.با تعجب گفتم:یعنی منو با خودت نمیبری؟
گفت:محیطش مناسب زندگی خانوادگی نیست. همه کارگرن. فقط میرم کار کنم و برمیگردم.فکر میکردم این دوری چند ماه بیشتر طول نکشد.اما ماهها تبدیل به سال شد.توی این سالها پسرمان به دنیا آمد،امیر فقط چند روز در ماه کنارمان بود و دوباره میرفت. هر بار هم تمام حقوقش را بیکموکاست به من میداد.من هم به خیال ساختن آینده، هر ماه چیزی کنار میگذاشتم.ظرفهای نو میخریدم و توی جعبه نگه میداشتم.لباسهای قشنگ میخریدم و میگفتم برای بعد.یواشکی هم تکههای کوچک طلا میخریدم و پیش خواهرم امانت میگذاشتم.همه چیز را برای فردایی بهتر، نگه داشته بودم.یک روز امیر با تعجب به لباسهایم نگاه کرد و گفت:چرا به خودت نمیرسی؟ هر ماه این همه پول به حسابت میریزم..تلخ خندیدم و گفتم: با کدوم دل خوش؟ شوهرم کنارم نیست، خونه مستقلی هم نداریم. برای کی به خودم برسم؟مثل همیشه بحثمان بالا گرفت.بعد از آن، تماسهای امیر کمتر شد.هر بار زنگ میزدم، میگفت سرش آنقدر شلوغ است که وقت سر خاراندن هم ندارد.کمکم فکرهای عجیبی به جانم افتاد.نکند کسی وارد زندگیاش شده باشد؟ نکند دلیل این همه دوری فقط کار نباشد؟هر چه بیشتر سعی میکردم این فکرها را از ذهنم بیرون کنم، کمتر موفق میشدم....تا اینکه یک روز تصمیمم را گرفتم.پسرم را بغل کردم، چند دست لباس توی ساک گذاشتم و بیخبر راهی شهر محل کار امیر شدم.میخواستم حقیقت را با چشمهای خودم ببینم.
۱۶
۲۰:۳۴
عنوان داستان: #فردایی_که_نرسید
قسمت دوم و پایانی
تمام شب توی اتوبوس خوابم نبرد. پسرم را در آغوش گرفته بودم و مدام به چیزهایی فکر میکردم که دلم نمیخواست واقعی باشند.هرچه به مقصد نزدیکتر میشدم، اضطرابم بیشتر میشد..صبح که رسیدم، آدرس محل کار امیر را از این و آن پرسیدم و بالاخره خودم را به آنجا رساندم.چند کارگر مشغول کار بودند.میان آنها امیر را دیدم.همین که چشمش به من افتاد،چند بار پشت سر هم پلک زد.نزدیکم شدو با تعجب گفت:تو؟! اینجا چیکار میکنی؟ اتفاقی افتاده؟سعی کردم آرام به نظر برسم.گفتم:-نه، پسرم بیتابی میکرد.دلمون برات تنگ شده بود.نگاهی به پسرمان انداخت و لبخند زد.بعد گفت:برید یه جایی منتظر بمونید تا لباس عوض کنم، الان میام.چند دقیقه بعد، هر سه با هم به یک رستوران رفتیم.تمام مدت پسرمان را در آغوش گرفته بود. هر چند دقیقه یک بار میبوسیدش، با او حرف میزد و از کارهایی که یاد گرفته بود میپرسید.من هم یواشکی نگاهش میکردم.در تمام آن ساعتها، هیچ نشانی از مردی که در ذهنم ساخته بودم، وجود نداشت.آن روز فهمیدم در حق امیر بیانصافی کردهام.اما هنوز نمیدانستم اشتباه بزرگتری هم در زندگیام وجود دارد.غروب همان روز ،امیر ما را تا ترمینال رساند.در مسیر برگشت چند بار تماس گرفت تا مطمئن شود سالم رسیدهایم.آن شب با خودم فکر کردم چقدر بیهوده ذهنم را درگیر کرده بودم.روزها و ماهها یکی پس از دیگری گذشتند.پسرمان بزرگتر شد و زندگی ما همانطور ادامه پیدا کرد. چند روز کنار هم و ماهها دور از هم..تا اینکه یک روز امیر خستهتر از همیشه به خانه آمد.کنارم نشست و گفت:دیگه از این رفت و آمدها خسته شدم. از اینکه تو و پسرم کنارم نیستین خسته شدم. میخوام یه خونه اجاره کنم و شما رو پیش خودم ببرم.دلم میخواست قبول کنم.دلم میخواست بعد از این همه سال، بالاخره مثل یک خانواده کنار هم زندگی کنیم.اما باز هم آینده را به امروز ترجیح دادم. گفتم:دوست ندارم پول اجاره بدیم. اگه قرار باشه جایی زندگی کنیم،ترجیح میدم خونه خودمون باشه.امیر خیلی اصرار کرد.اما من قبول نکردم.آخر سر فقط سکوت کرد.آن شب ساکش را بست تا صبح زود راهی شود.نیمههای شب ناگهان از خواب پریدم.امیر دستش را روی سینهاش گذاشته بود و از درد به خودش میپیچید.با وحشت بقیه را صدا زدم.برادرش او را به بیمارستان رساند و من پشت سر هم تماس میگرفتم.نه امیر جواب میداد و نه برادرشوهرم.دلم شور عجیبی میزد..دقایقی بعد، در خانه باز شد.برادرشوهرم وارد شد.چشمانش سرخ بود و صورتش رنگ نداشت.همین که نگاهش کردم،انگار چیزی در دلم فرو ریخت.لبهایش لرزید و با صدایی گرفته گفت: امیر... دیگه برنمیگرده..
دنیا دور سرم چرخید.چند ساعت قبل کنارم نشسته بود.چند ساعت قبل از آینده حرف میزد.چطور ممکن بود دیگر نباشد؟ چطور ممکن بود پسرم دیگر هیچوقت پدرش را نبیند؟مرگ امیر درد بزرگی بود،اما حسرتی که بعد از رفتنش در دلم ماند، از آن هم سنگینتر بود.سالهاست با خودم میگویم:کاش آن شب مخالفت نمیکردم.کاش همراهش میرفتم.کاش اجازه میدادم کنار هم زندگی کنیم.کاش لباسهای قشنگی را که برای روزهای بهتر کنار گذاشته بودم، همان روزها میپوشیدم.کاش عطرهایی را که فقط برای مهمانیها نگه میداشتم، در روزهای معمولی هم استفاده میکردم.کاش ظرف و ظروفی را که به امید خانهدار شدن در جعبهها نگه داشته بودم، بیرون میآوردم و سر سفره زندگیمان میگذاشتم.کاش کمتر نگران فردا بودم و بیشتر با امروز زندگی میکردم.آن روزها فکر میکردم دارم برای آینده پسانداز میکنم..فکر میکردم هنوز وقت زیاد است.فکر میکردم یک روز میرسد که خانه خودمان را داشته باشیم و آن وقت زندگی را شروع کنیم.اما نمیدانستم زندگی، همان روزها در جریان بود.همان روزهایی که من به امید فردا از کنارشان میگذشتم.حالا سالها از رفتن امیر گذشته است.پسرم بزرگ شده، اما هنوز وقتی درِ کمد را باز میکنم و لباسهای نپوشیده را میبینم، دلم میگیرد.هنوز وقتی چشمم به ظرفهای نو میافتد، بغض راه گلویم را میبندد.چون فهمیدهام بعضی «فردا»ها هیچوقت از راه نمیرسند و بعضی حسرتها تا آخر عمر مهمان دل آدم میمانند.
«زندگی را نباید به امید فردا عقب انداخت.شاید فردا، هرگز نرسد»
#پایانبه
قلم زیبای #مژگان_نیازی 𝄟᭄★░
قسمت دوم و پایانی
تمام شب توی اتوبوس خوابم نبرد. پسرم را در آغوش گرفته بودم و مدام به چیزهایی فکر میکردم که دلم نمیخواست واقعی باشند.هرچه به مقصد نزدیکتر میشدم، اضطرابم بیشتر میشد..صبح که رسیدم، آدرس محل کار امیر را از این و آن پرسیدم و بالاخره خودم را به آنجا رساندم.چند کارگر مشغول کار بودند.میان آنها امیر را دیدم.همین که چشمش به من افتاد،چند بار پشت سر هم پلک زد.نزدیکم شدو با تعجب گفت:تو؟! اینجا چیکار میکنی؟ اتفاقی افتاده؟سعی کردم آرام به نظر برسم.گفتم:-نه، پسرم بیتابی میکرد.دلمون برات تنگ شده بود.نگاهی به پسرمان انداخت و لبخند زد.بعد گفت:برید یه جایی منتظر بمونید تا لباس عوض کنم، الان میام.چند دقیقه بعد، هر سه با هم به یک رستوران رفتیم.تمام مدت پسرمان را در آغوش گرفته بود. هر چند دقیقه یک بار میبوسیدش، با او حرف میزد و از کارهایی که یاد گرفته بود میپرسید.من هم یواشکی نگاهش میکردم.در تمام آن ساعتها، هیچ نشانی از مردی که در ذهنم ساخته بودم، وجود نداشت.آن روز فهمیدم در حق امیر بیانصافی کردهام.اما هنوز نمیدانستم اشتباه بزرگتری هم در زندگیام وجود دارد.غروب همان روز ،امیر ما را تا ترمینال رساند.در مسیر برگشت چند بار تماس گرفت تا مطمئن شود سالم رسیدهایم.آن شب با خودم فکر کردم چقدر بیهوده ذهنم را درگیر کرده بودم.روزها و ماهها یکی پس از دیگری گذشتند.پسرمان بزرگتر شد و زندگی ما همانطور ادامه پیدا کرد. چند روز کنار هم و ماهها دور از هم..تا اینکه یک روز امیر خستهتر از همیشه به خانه آمد.کنارم نشست و گفت:دیگه از این رفت و آمدها خسته شدم. از اینکه تو و پسرم کنارم نیستین خسته شدم. میخوام یه خونه اجاره کنم و شما رو پیش خودم ببرم.دلم میخواست قبول کنم.دلم میخواست بعد از این همه سال، بالاخره مثل یک خانواده کنار هم زندگی کنیم.اما باز هم آینده را به امروز ترجیح دادم. گفتم:دوست ندارم پول اجاره بدیم. اگه قرار باشه جایی زندگی کنیم،ترجیح میدم خونه خودمون باشه.امیر خیلی اصرار کرد.اما من قبول نکردم.آخر سر فقط سکوت کرد.آن شب ساکش را بست تا صبح زود راهی شود.نیمههای شب ناگهان از خواب پریدم.امیر دستش را روی سینهاش گذاشته بود و از درد به خودش میپیچید.با وحشت بقیه را صدا زدم.برادرش او را به بیمارستان رساند و من پشت سر هم تماس میگرفتم.نه امیر جواب میداد و نه برادرشوهرم.دلم شور عجیبی میزد..دقایقی بعد، در خانه باز شد.برادرشوهرم وارد شد.چشمانش سرخ بود و صورتش رنگ نداشت.همین که نگاهش کردم،انگار چیزی در دلم فرو ریخت.لبهایش لرزید و با صدایی گرفته گفت: امیر... دیگه برنمیگرده..
دنیا دور سرم چرخید.چند ساعت قبل کنارم نشسته بود.چند ساعت قبل از آینده حرف میزد.چطور ممکن بود دیگر نباشد؟ چطور ممکن بود پسرم دیگر هیچوقت پدرش را نبیند؟مرگ امیر درد بزرگی بود،اما حسرتی که بعد از رفتنش در دلم ماند، از آن هم سنگینتر بود.سالهاست با خودم میگویم:کاش آن شب مخالفت نمیکردم.کاش همراهش میرفتم.کاش اجازه میدادم کنار هم زندگی کنیم.کاش لباسهای قشنگی را که برای روزهای بهتر کنار گذاشته بودم، همان روزها میپوشیدم.کاش عطرهایی را که فقط برای مهمانیها نگه میداشتم، در روزهای معمولی هم استفاده میکردم.کاش ظرف و ظروفی را که به امید خانهدار شدن در جعبهها نگه داشته بودم، بیرون میآوردم و سر سفره زندگیمان میگذاشتم.کاش کمتر نگران فردا بودم و بیشتر با امروز زندگی میکردم.آن روزها فکر میکردم دارم برای آینده پسانداز میکنم..فکر میکردم هنوز وقت زیاد است.فکر میکردم یک روز میرسد که خانه خودمان را داشته باشیم و آن وقت زندگی را شروع کنیم.اما نمیدانستم زندگی، همان روزها در جریان بود.همان روزهایی که من به امید فردا از کنارشان میگذشتم.حالا سالها از رفتن امیر گذشته است.پسرم بزرگ شده، اما هنوز وقتی درِ کمد را باز میکنم و لباسهای نپوشیده را میبینم، دلم میگیرد.هنوز وقتی چشمم به ظرفهای نو میافتد، بغض راه گلویم را میبندد.چون فهمیدهام بعضی «فردا»ها هیچوقت از راه نمیرسند و بعضی حسرتها تا آخر عمر مهمان دل آدم میمانند.
«زندگی را نباید به امید فردا عقب انداخت.شاید فردا، هرگز نرسد»
#پایانبه
۱۹
۲۰:۳۴
....
این همـه سال منتظر بودیمروزای خوب بیادنـگو داشتن میــرفتــن :(
این همـه سال منتظر بودیمروزای خوب بیادنـگو داشتن میــرفتــن :(
۲۵
۲۰:۳۵
امروز 3 August،روز کساییه که پیشونی بلندی دارن؛
تو بعضی فرهنگ ها، پیشونی بلند نشونه هوش، خرد، خلاقیت و توانایی حل مسئلهست و معمولا این افراد امید به زندگی بالایی دارن و خوشبخت هستن.
....
تو بعضی فرهنگ ها، پیشونی بلند نشونه هوش، خرد، خلاقیت و توانایی حل مسئلهست و معمولا این افراد امید به زندگی بالایی دارن و خوشبخت هستن.
....
۲۳
۱۱:۱۴
۱۹
۱۹:۳۳
از اون سالاد خوشمزهها که قراره عاشقش بشید
مواد لازم :خیار شور هویج پخته شده سیب زمینی پختهنخود فرنگی پختهژامبون گوشت شوید تازه پیازچه مواد سس : ماست کم چرب نمک، فلفل سیاهآب لیمو ترش مایونز
#نوش_جان
#ایده_آشپزی
@taamezendgi
مواد لازم :خیار شور هویج پخته شده سیب زمینی پختهنخود فرنگی پختهژامبون گوشت شوید تازه پیازچه مواد سس : ماست کم چرب نمک، فلفل سیاهآب لیمو ترش مایونز
#نوش_جان
@taamezendgi
۹
۱۳:۵۹
روزت بخیر
باشد که هر چه خوبی کاشتیسبزتر به تو بازگردد...
باشد که هر چه خوبی کاشتیسبزتر به تو بازگردد...
۱
۷:۳۸
توی کتاب "فراتر از بودن" نوشته بود:ما فکر می کنیم روی کره زمین زندگی می کنیم«سرزمین واقعی ما قلب کسانی است که دوستشان داریم»
۱
۷:۳۸