#روایت_آخرین_دیدار
از روز نهم اسفند تا روز ۱۲ تیر بغض هایی در گلوی همه مردم بود که قرار بود روزهای ۱۳ تا ۱۸ این بغض ها وا بشود. ۱۳ و ۱۴ روز وداع در مصلی امام خمینی (ره) بود. طبق معمول به عشق آقا و وداع با سلالهٔ پاک حضرت زهرا (س) از خانه بیرون زدیم. خیابان ها غرق در ماتم بودند و مردم به هر نحوی تلاش میکردند تا خود را به مصلی برسانند. من همیشه مسافر مترو هستم، این بار هم سوار مترو شدم. مترو خیلی خیلی شلوغ بود. چندین قطار رد شد؛ مردم داخل قطار سعی میکردند جمع تر بایستند تا بقیهٔ مردم سوار بشوند ولی قطار گنجایش جمعیت بیشتری را نداشت و لوکوموتیو قطار مجبور بود درب قطار را ببندد. اما انتظار مردم خیلی طول نمی کشید و قطار بعدی خیلی سریع می آمد. روز ۱۳ نتوانستم سوار قطار شوم پس به خیابان هفتم تیر آمدم تا از آنجا با ون هایی که بود به مصلی بروم. آنقدر خیابان مملو از جمعیت بود که ون ها تا در هایشان باز میشد به چشم به هم زدنی پر میشدند. آن روز بعضی ها پیاده مسیر میدان هفتم تیر تا مصلی را طی کردند بعضی با ون ها و بعضی با مترو. همچنان زمان میگذشت من به همراه مادرم کنار خیابان منتظر دو جای خالی در ون هایی بودیم که از جلویمان رد میشدند. یک آن ماشینی جلویمان توقف کرد خانمی سوار ماشین ۲۰۶ بود گفت:«می خواهید بروید مصلی؟» ما هم گفتیم بله و اون خانم من و مادرم به همراه دو نفر دیگه را سوار کرد و ما را نزدیک خیابان مفتح شمالی پیاده کرد. مسیر خیابان مفتح شمالی رو طی کردیم و به مصلی امام رسیدیم. جمعیت غیر قابل توصیف بود ولی هیچ ازدحامی داخل مصلی وجود نداشت. مسؤلین برگزاری مراسم مه پاش هایی را نصب کرده بودن تا مردم زیر تابش گرمایی سوزان تهران گرما زده نشوند. دیدار یار در مصلی امام بود. آقا را همانجایی گذاشته بودند که همیشه برای نماز های عید برای سخنرانی میایستادند. مثل کوه با صلابت محکم صحبت میکردند و قلب ما را تسلی میدادند. این بار هم مطمئنم ایستاده بودند اما نه ایستادن روی زمین بلکه ایستادند در آسمان و از آنجا قلبمان را تسلی میدادند. چند دقیقه ای آنجا بودم اما دیگر وقت رفتن بود. با ناراحتی زیاد مصلی را ترک کردم. هوا خیلی گرم بود. مردم، نیروهای خدماتی ، بسیج ،سپاه و ارتش و همه و همه در مصلی و خیابان های اطراف آن به مردم خدمت می کردند تا زوار آقا اصلا خستگی را احساس نکند. آتش نشان با شلنگ ماشین آب بر سر مردم می ریخت. مردم آب و شربت به دست هم میداند و نیروی ها دیگر هم در پی فراهم کردن امنیت مراسم بودند. مسیر رفته را برگشتم. این بار از ایستگاه های دورتر از مصلی هم باید رد میشدم. برایم باور کردنی نبود. نه تنها ایستگاه های نزدیک مصلی بلکه همه ایستگاه ها شاهد حضور مردم غیور ایران بود که خود را به مصلی میرساندند. بعد از چهار ساعت به خانه رسیدم و ادامه مراسم را از تلویزیون نگاه کردم.
و این بود وقایع روز ۱۳ تیر ۱۴۰۴ - اولین روز وداع با آقای شهید ایران
سمانه بابایی ۰۴ شیمی
از روز نهم اسفند تا روز ۱۲ تیر بغض هایی در گلوی همه مردم بود که قرار بود روزهای ۱۳ تا ۱۸ این بغض ها وا بشود. ۱۳ و ۱۴ روز وداع در مصلی امام خمینی (ره) بود. طبق معمول به عشق آقا و وداع با سلالهٔ پاک حضرت زهرا (س) از خانه بیرون زدیم. خیابان ها غرق در ماتم بودند و مردم به هر نحوی تلاش میکردند تا خود را به مصلی برسانند. من همیشه مسافر مترو هستم، این بار هم سوار مترو شدم. مترو خیلی خیلی شلوغ بود. چندین قطار رد شد؛ مردم داخل قطار سعی میکردند جمع تر بایستند تا بقیهٔ مردم سوار بشوند ولی قطار گنجایش جمعیت بیشتری را نداشت و لوکوموتیو قطار مجبور بود درب قطار را ببندد. اما انتظار مردم خیلی طول نمی کشید و قطار بعدی خیلی سریع می آمد. روز ۱۳ نتوانستم سوار قطار شوم پس به خیابان هفتم تیر آمدم تا از آنجا با ون هایی که بود به مصلی بروم. آنقدر خیابان مملو از جمعیت بود که ون ها تا در هایشان باز میشد به چشم به هم زدنی پر میشدند. آن روز بعضی ها پیاده مسیر میدان هفتم تیر تا مصلی را طی کردند بعضی با ون ها و بعضی با مترو. همچنان زمان میگذشت من به همراه مادرم کنار خیابان منتظر دو جای خالی در ون هایی بودیم که از جلویمان رد میشدند. یک آن ماشینی جلویمان توقف کرد خانمی سوار ماشین ۲۰۶ بود گفت:«می خواهید بروید مصلی؟» ما هم گفتیم بله و اون خانم من و مادرم به همراه دو نفر دیگه را سوار کرد و ما را نزدیک خیابان مفتح شمالی پیاده کرد. مسیر خیابان مفتح شمالی رو طی کردیم و به مصلی امام رسیدیم. جمعیت غیر قابل توصیف بود ولی هیچ ازدحامی داخل مصلی وجود نداشت. مسؤلین برگزاری مراسم مه پاش هایی را نصب کرده بودن تا مردم زیر تابش گرمایی سوزان تهران گرما زده نشوند. دیدار یار در مصلی امام بود. آقا را همانجایی گذاشته بودند که همیشه برای نماز های عید برای سخنرانی میایستادند. مثل کوه با صلابت محکم صحبت میکردند و قلب ما را تسلی میدادند. این بار هم مطمئنم ایستاده بودند اما نه ایستادن روی زمین بلکه ایستادند در آسمان و از آنجا قلبمان را تسلی میدادند. چند دقیقه ای آنجا بودم اما دیگر وقت رفتن بود. با ناراحتی زیاد مصلی را ترک کردم. هوا خیلی گرم بود. مردم، نیروهای خدماتی ، بسیج ،سپاه و ارتش و همه و همه در مصلی و خیابان های اطراف آن به مردم خدمت می کردند تا زوار آقا اصلا خستگی را احساس نکند. آتش نشان با شلنگ ماشین آب بر سر مردم می ریخت. مردم آب و شربت به دست هم میداند و نیروی ها دیگر هم در پی فراهم کردن امنیت مراسم بودند. مسیر رفته را برگشتم. این بار از ایستگاه های دورتر از مصلی هم باید رد میشدم. برایم باور کردنی نبود. نه تنها ایستگاه های نزدیک مصلی بلکه همه ایستگاه ها شاهد حضور مردم غیور ایران بود که خود را به مصلی میرساندند. بعد از چهار ساعت به خانه رسیدم و ادامه مراسم را از تلویزیون نگاه کردم.
و این بود وقایع روز ۱۳ تیر ۱۴۰۴ - اولین روز وداع با آقای شهید ایران
۲۳۶
۱۱:۵۵
#روایت_آخرین_دیدار
صبح روز تشییع با خانواده خواستیم در مسیر خیابان دماوند حرکت کنیم که به سمت منزل نزدیک تر هم بود... اتفاقی تلویزیون رو روشن کردیم که متوجه شدیم اصلا از آنجا حرکت نکرده. گفتیم پس حالا که آزادی هست و مسئولین هم گفتند مراسم ۱۰ ساعت حداقل طول میکشه، ساعت ۲ ظهر بریم که احتمالا بخاطر گرما جمعیت هم کمتر شده... با پدر و مادرم راهی شدیم. اول خواستیم مترو استاد معین پیاده بشیم. یدفعه خانمی که جلوی ما تو شلوغی مترو بود تو ذهنمون انداخت که بیمه پیاده بشیم. بماند که ایستگاه آزادی هم بسته بود.پیاده شدیم ایستگاه بیمه. خیلی آرام داشتیم میرفتیم که خانمی جوان با حالت دلهره اما اشتیاق دیدار در چهره گفت که نه الان ماشین داره میره باید عجله کرد...اولش باورمون نشد و من خندیدم و گفتم محاله. ازدحام شدیدی بود حتی در خروجی. وارد اتوبان شدیم به اولین خودرو نیروی انتظامی که رسیدیم گفتیم الان ماشین از زیرگذر رد میشه یا این لاین یا لاین دیگه؟ گفت لاین آخر. از گاردریل با سختی رد شدیم. چون نیوجرسی بتنی از زیرگذر بود داشتیم با خانواده احتمال میدادیم که بالاخره از این مسیر رد میشه یا نه. کاملا خصوصی و آرام داشتیم حرف میزدیم... یکدفعه حاج آقایی بلند قامت که چفیه رو مثل عرب ها دور سر پیچانده بود گفت من الان اونجا بودم و ماشین از اون لاین رد میشه نه اینجا و بعد هم رفت...اولش پدرم مقاومت داشت ولی با اصرار مادرم راضی شد که دوباره بریم اون لاین. در واقع اگر اشتباه میکردیم دیگه تا خود میدان آزادی راه برگشت نداشتیم.تا آمدیم همان لاین اولی از دور دیدم تریلی اول داره میاد از دور. رفتیم روی جدول ایستادیم... بعد از ۷ تا ۸ دقیقه خودرو ها رسیدند... مادرم کنار ما نماند و رفت... کجا؟... نمیدانستیم... زمان ایستاد...
در ابتدای اتوبان لشکری و مردمانی شیون میکردند... بعد عبور خودرو بی اختیار و ناباورانه به دنبال خودروی حامل پیکر امام شهید می دویدند...
مادرم برگشت به سمت ما. گفت من نماز استغاثه خوانده بودم که پیکر را چون نتوانستم در مصلی از نزدیک زیارت کنم از خدا میخوام این امکان رو برای من فراهم کنه... داشتند تعریف میکردند که "با نیرویی به سمت خودرو کشیده شدم و مسیر برایم سهل شد. رسیدم به خودرو و گفتم آقا قرآن و تسبیح من را به تابوت آقا بزنید. ایشون هم با آرامش متبرک کرد و گفت بفرما حاج خانوم..." چه ذوقی داشت مادرم... با خودش میگفت چون آقا قرآن خواندن رو خیلی دوست داشت بهتره قرآنی که هر روز تلاوت میکنم رو بدم تبرک کنه...شاید هر کسی روزی داره... این مسیر، مسیر نور و خون بود و قطعا همراه بودیم با منجی عالم و منتقم خون اباعبدالله الحسین (ع)، حضرت صاحب الزمان (عج)...اللهم بارک لمولانا صاحب الزمان
خانم فاطمه حسینی ۰۴ مقطع دکترا گرایش شیمی آلی
صبح روز تشییع با خانواده خواستیم در مسیر خیابان دماوند حرکت کنیم که به سمت منزل نزدیک تر هم بود... اتفاقی تلویزیون رو روشن کردیم که متوجه شدیم اصلا از آنجا حرکت نکرده. گفتیم پس حالا که آزادی هست و مسئولین هم گفتند مراسم ۱۰ ساعت حداقل طول میکشه، ساعت ۲ ظهر بریم که احتمالا بخاطر گرما جمعیت هم کمتر شده... با پدر و مادرم راهی شدیم. اول خواستیم مترو استاد معین پیاده بشیم. یدفعه خانمی که جلوی ما تو شلوغی مترو بود تو ذهنمون انداخت که بیمه پیاده بشیم. بماند که ایستگاه آزادی هم بسته بود.پیاده شدیم ایستگاه بیمه. خیلی آرام داشتیم میرفتیم که خانمی جوان با حالت دلهره اما اشتیاق دیدار در چهره گفت که نه الان ماشین داره میره باید عجله کرد...اولش باورمون نشد و من خندیدم و گفتم محاله. ازدحام شدیدی بود حتی در خروجی. وارد اتوبان شدیم به اولین خودرو نیروی انتظامی که رسیدیم گفتیم الان ماشین از زیرگذر رد میشه یا این لاین یا لاین دیگه؟ گفت لاین آخر. از گاردریل با سختی رد شدیم. چون نیوجرسی بتنی از زیرگذر بود داشتیم با خانواده احتمال میدادیم که بالاخره از این مسیر رد میشه یا نه. کاملا خصوصی و آرام داشتیم حرف میزدیم... یکدفعه حاج آقایی بلند قامت که چفیه رو مثل عرب ها دور سر پیچانده بود گفت من الان اونجا بودم و ماشین از اون لاین رد میشه نه اینجا و بعد هم رفت...اولش پدرم مقاومت داشت ولی با اصرار مادرم راضی شد که دوباره بریم اون لاین. در واقع اگر اشتباه میکردیم دیگه تا خود میدان آزادی راه برگشت نداشتیم.تا آمدیم همان لاین اولی از دور دیدم تریلی اول داره میاد از دور. رفتیم روی جدول ایستادیم... بعد از ۷ تا ۸ دقیقه خودرو ها رسیدند... مادرم کنار ما نماند و رفت... کجا؟... نمیدانستیم... زمان ایستاد...
در ابتدای اتوبان لشکری و مردمانی شیون میکردند... بعد عبور خودرو بی اختیار و ناباورانه به دنبال خودروی حامل پیکر امام شهید می دویدند...
مادرم برگشت به سمت ما. گفت من نماز استغاثه خوانده بودم که پیکر را چون نتوانستم در مصلی از نزدیک زیارت کنم از خدا میخوام این امکان رو برای من فراهم کنه... داشتند تعریف میکردند که "با نیرویی به سمت خودرو کشیده شدم و مسیر برایم سهل شد. رسیدم به خودرو و گفتم آقا قرآن و تسبیح من را به تابوت آقا بزنید. ایشون هم با آرامش متبرک کرد و گفت بفرما حاج خانوم..." چه ذوقی داشت مادرم... با خودش میگفت چون آقا قرآن خواندن رو خیلی دوست داشت بهتره قرآنی که هر روز تلاوت میکنم رو بدم تبرک کنه...شاید هر کسی روزی داره... این مسیر، مسیر نور و خون بود و قطعا همراه بودیم با منجی عالم و منتقم خون اباعبدالله الحسین (ع)، حضرت صاحب الزمان (عج)...اللهم بارک لمولانا صاحب الزمان
۲۸۸
۱۷:۲۹
•به نام خدا•
از «محفل» تا «تبلور»
هر ساختارِ زلال و درخشانی، از به هم پیوستن آغاز میشود. ذرات زمانی که ناخالصیها را کنار میزنند و در پیوندی استوار قرار میگیرند، به قوام و استحکامی میرسند که میتواند نور را در دل خود تکثیر کند و بازتاباند.«محفل دانشکده شیمی» نقطهی آغاز این تکاپوی مشترک بود. اما هر حرکتی که با دغدغه شروع میشود، برای آنکه در سطح اول نماند و اثرگذارتر شود، نیازمندِ انسجام و برداشتن گامهایی محکمتر است؛ و ما از امروز، این مسیرِ تازه را با نام و نشانِ «*تبلور*» ادامه میدهیم.«تبلور»، قوام یافتنِ جریانی است که میخواهد از دلِ دانشگاه به مسائل واقعی پیوند بخورد. رویایِ ما این است که جرقههای فکری و دغدغههایمان را به حرکتی پیوسته و اثری ماندگار تبدیل کنیم و در مسیرِ آبادانی و اعتلای نامِ ایران گام برداریم.
در تبلور همراهمان باشید.
@Tabalvor_Chem| تبلور
از «محفل» تا «تبلور»
هر ساختارِ زلال و درخشانی، از به هم پیوستن آغاز میشود. ذرات زمانی که ناخالصیها را کنار میزنند و در پیوندی استوار قرار میگیرند، به قوام و استحکامی میرسند که میتواند نور را در دل خود تکثیر کند و بازتاباند.«محفل دانشکده شیمی» نقطهی آغاز این تکاپوی مشترک بود. اما هر حرکتی که با دغدغه شروع میشود، برای آنکه در سطح اول نماند و اثرگذارتر شود، نیازمندِ انسجام و برداشتن گامهایی محکمتر است؛ و ما از امروز، این مسیرِ تازه را با نام و نشانِ «*تبلور*» ادامه میدهیم.«تبلور»، قوام یافتنِ جریانی است که میخواهد از دلِ دانشگاه به مسائل واقعی پیوند بخورد. رویایِ ما این است که جرقههای فکری و دغدغههایمان را به حرکتی پیوسته و اثری ماندگار تبدیل کنیم و در مسیرِ آبادانی و اعتلای نامِ ایران گام برداریم.
در تبلور همراهمان باشید.
🥳۲
۱۳۲
۱۳:۵۰
آتوشیمیدر این جلسه ، به سراغ دنیای جذاب آتوشیمی (Attochemistry) میرویم؛ حوزهای نوظهور در مرز شیمی و فیزیک که به مطالعه و کنترل حرکت الکترونها در مقیاس زمانی بسیار کوتاه میپردازد. 
با حضور: آقای علیرضا بدیعیدانشجوی دکترای شیمی فیزیک
دوشنبه، ۲۷ مهر ۱۴۰۵
ساعت ۱۸:۳۰
ساختمان معاونت فرهنگی (شهید رضایی)، سالن کنفرانس
جهت شرکت و اطلاعات بیشتر به پشتیبانی تبلور پیام دهید.
#تبلور_دانش
تلگرام | بله
جهت شرکت و اطلاعات بیشتر به پشتیبانی تبلور پیام دهید.
#تبلور_دانش
۲۸۹
۱۷:۱۳
۷۸
۱۱:۰۳
در نشست تبلور دانش، با ارائهٔ جناب آقای بدیعی به مقیاس زمانیِ شگفتانگیز آتوثانیه سفر کردیم؛ جایی که میتوان به جای اتمها، حرکت و بازآراییِ سریعترین ذرات عالم یعنی «الکترونها» را رصد کرد.
#تبلور_دانش #آتوشیمی
۱۰۲
۱۱:۰۳
بررسی نوبل ۲۰۲۶نوبل شیمی هر سال، فرصتی است برای بازخوانی مرزهای دانش و شناخت ایدههایی که مسیر علم شیمی را دگرگون کردهاند.در این برنامه، به بررسی دستاورد برگزیده نوبل شیمی ۲۰۲۶ میپردازیم؛ از مسئلهای که پژوهشگران با آن روبهرو بودند تا ایدهای که به این کشف انجامید و جایگاهی که این دستاورد در پیشرفت علم شیمی دارد. 
با حضور: خانم فاطمه سادات حسینیدانشجوی دکترای شیمی آلی
دوشنبه، ۴ آبان ۱۴۰۵
ساعت ۱۸
ساختمان معاونت فرهنگی (شهید رضایی)، سالن کنفرانس
جهت شرکت و اطلاعات بیشتر به پشتیبانی تبلور پیام دهید.
#تبلور_دانش #نوبل
تلگرام | بله
جهت شرکت و اطلاعات بیشتر به پشتیبانی تبلور پیام دهید.
#تبلور_دانش #نوبل
۸۴
۴:۲۸