💚طبیعت💚
هرچی دنبال زینب می گشتم نبود رفتم طبقه اول دیدم اونجاش کابشنشو بهش دادم هرچی به بابام زنگ میزدم نمی گرفت مارو فرستادن طبقه سوم هرکی تو کلاس خودش دوتا از دوستام میرقصیدن چون جنگ شده
منم گریه می کردم
قربون صدقه بابام مامانم داداشم میرفتم تو ذهنم بود که قربون صدقه همه برم هعییی داداشمو جا مینداختم


اسممو تو بلندگو صدا زدن از طبقه سوم رفتم دوم بابامو دیدم صداش کردم گفتم بابا. بابام خیلیی هُل شده بود پشت موتور نشستم بابام انقدر تند می رفت که الان تصادف می کردیم جلوی خونمون انقدر ترافیک بود که نگو قفل قفل رفتم خونه روزه بودم منم حالم بد بود اصلا حال نداشتم بعد از افطاری قبل از افطاری فقط گریه می کردم مامانمم پیشم بود
فردای اون روز جاهایی رو که می زدن قشنگ جلمون رو زدن و سمت راستمونو زدن من جیغ می کشیدم مامانم به بابام زنگ زد گفت که بریم ...اینجارو نفهمیدم صحبت مامانم تموم شد چند دقیقه بابام اومد گفت بریم دربند یک روستاس اونج بریم عموم(شوهر خالم)به بابام زنگ زدگفت که بیایین پردیس ماهم رفتیم اونجا چند روز خونه خالمینا موندیم و بعد رفتیم خونه مامانیم اونجا درسامونو می خوندیم یشب انقدر صدای جنگنده شدیددددددد بود که نگو ۲۰ دوزه اینا موندیم اونجا بعد رفتیم دربند..........
ببخشید دیروز نفرستادم امروز برای دوروز فرستادمم
۶۴
۵:۱۵
فعلا که دوهفته آتش بس هست
🥳۴
۶۴
۵:۱۵
ادامه داستان فردا یا پس فردا
۶۴
۵:۱۶
سلام به همگییییی
۵۳
۱۹:۲۶
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
💚طبیعت💚
پیام
اگه میشه دوستاتون رو به کانال خودتون که طبیعت هست دعوت کنید و لطفا در نظر سنجی ها شرکت کنید ممنون 

۷۰
۱۹:۲۸
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
سلامسلام
۴۱
۱۷:۳۸
امیدوارم حالتون خوب باشه
۴۱
۱۷:۳۹
روز دختر مبارکککککک



۴۱
۱۷:۳۹