بفرمایید
۹۸
۱۱:۳۶
سلاملکمممم
۷۲
۱۹:۵۲
حالتون چطورههه؟
۷۴
۱۹:۵۲
بریم برای پارت؟؟
🥹۱
۷۴
۱۹:۵۲
سلاملکم
۶۷
۱۸:۲۵
دیروز وقت نشد پارت رو بزارم
۶۸
۱۸:۲۵
الان بریم برای یه پارت خفنننن
۷۰
۱۸:۲۵
۷۰
۱۸:۲۵
01-Afshin - Delam Che Bi Gharare .mp3
۰۳:۳۷-۶.۷۹ مگابایت
#تنفس💋🦋
#پارت پنجاه و نهم
مانلی:(بغلش کردم)خاتونمممم
خاتون:دلم برات تنگ شده بود قربونت برم
مانلی:خدا نکنه عشقم
خاتون:مانلی وایسا ببینمت
مانلی:بفرمایید

خاتون:چشات برق میزنه مهربونی و طرز رفتارت هم فرق کرده
خبریه؟
مانلی:یعنی همیشه اعصبانی بودم؟
خاتون:خودت فهمیدی چی گفتم میدونی هیچکس بهتر از من نمیفهمه تو دلت چخبره
مانلی:راستش..
خاتون:دلت هُری ریخته؟
مانلی:شما دیگه از کجا فهمیدی خاتوننننن
خاتون:
من نفهمم دیگه
مانلی:اخه نه چیزی گفتم ...یعنی انقدر ضایع ام؟

خاتون:پسره خبر داره ؟
مانلی:نشستم رو مبل نه بابا خاتونم
خاتون:عشقم مهم love بینه تونه
مانلی:چی


چی بینه تون
خاتون:مرض نخند
مانلی:خاتون خیلی یهویی خاتونم چقدر پُزی شدی
خاتون:مسخره من از اول اینجوری بودم خیلی لاکچری
مانلی:راست میگی خب...کاملا درسته
خاتون:الان بحث و عوض کردی که چی
مانلی:خاتون به شماهم نمیشه چیزی نگفتا
خاتون:
بگو ببینم سِن ،شغل پدر،شغل مادر،شغل خودش،قیافش چطوره؟،باشگاه میره؟،بازوهاش پُره؟،پولداره؟
مانلی:خاتونم بابا مهرداد رو اینجوری پیدا کردی
خاتون:عشقم بابا مهرداد آخرین مرد قلبم بود بعدشم یه فیس بابا مهردادت داشت که مردای اون زمان نداشتن
مانلی:خدابیامرزش
خاتون:مانلی بگوووو
امیر:از موتور پیاده شدم در خونه رو زدم
ملیحه:سلام قربونت برمممم
امیر:سلام همه کسمممممم
(بغلش کردم دستش رو بوسیدم )
ملیحه:خوش اومدی
امیر:قربونت برم
ملیحه:بشین که چای تازه دَمه برات بریزم
امیر:دستت درد نکنه (نشستم)آخیش
خب چخبر؟
ملیحه:سلامتی علی با دوستاش رفتن سفر منم امروز عصری میخوام برم پیش زهرا
امیر:اوهَ علی با دوستاش کجا رفتن سفر؟
ملیحه:نمیدونم والا به منم نگفته
تو چخبر مامان ؟اوضاع خوبه؟حالت خوبه؟
امیر:منم خوبم فردا باید برم اجرا اصفهان
الانم از باشگاه اومدم
ملیحه:خسته نباشی ...اجرای قبلی چطور بود؟
امیر:اجرا قبلی؟...بد نبود
ملیحه:بیا مامان چایی
امیر:دستت درد نکنه
ملیحه:سلامت باشی (نشستم کنارش همینطور که داشت چایی میخورد نگاهش میکردم)
امیر:(دیدم هی داره بهم نگاه میکنه )چیزی شده مامان ؟احساس میکنم چیزی میخوای بگید؟
ملیحه:نه چیزی نشده ..خب داشتم میگفتم
اجرا قبلی چطور بود؟
امیر:بد نبود
ملیحه:نمیخوای بگی؟
امیر:(خندیدم)چیو؟
ملیحه:امیرمامان خودتو به اون راه نزن
امیر:قربونت برم شما بگو چی بگم من برات توضیح بدم من نمیدونم دارید درباره چی حرف میزنید ؟
ملیحه:(یه قلوب از چای رو خوردم)نمیدونم والا شما باید بگی
کدوم خانومی دلت رو برده؟
امیر:(گونه هام سرخ شد سرم رو انداختم پایین )
ملیحه:(دستم رو گذاشتم روی پاش)خجالت نکش مامان
امیر:(خندیدم)بابا چیزی بهتون گفته؟
ملیحه:همه رو پشت تلفن گفت
امیر:ای داد بیداد
(من به بابا یچی گفتم چه سریع میاد میگه)
ملیحه:پدر سوخته میری سریع به بابات میگی من مهم تر نبودم
امیر:شما تاج سری ...آخه مامان هنوز اصلا چیزی نشده
ملیحه:من همون چیزی نشده رو میخوام بگی
امیر:آخه...روم نمیشه
ملیحه:همیشه منتظر یه روزی بودم بچهام بیان درباره کسی که دوسش دارن باهام حرف بزنن حالا امروز اون روز و نوبت شماست
مانلی:اره خلاصه دیگه منو برد بیمارستان و همشم بالاسرم بود ساناز میگفت کمیل گفته همش داشته گریه میکردم
خاتون:ای جانم خدای مننننننن (اشکامو پاک کردم)وایییی چقدر قشنگگگگ پسر زندگیه چقدر قلبش پاکه
مانلی:گریه نکن خاتونم
آها راستی بزار برم ببینم تهران کنسرت ویدیو که داشت گریه میکرد رو گذاشته بود برم ببینم
خاتون:مانلی
مانلی:جانم؟
خاتون:بابابزرگی چیزی نداره؟
مانلی:خاتون
چشماتو درویش کن خاتون به روح بابا مهرداد یه احترام بزار
خاتون:باشه حالا
شوخی کردم
مانلی:آها اینها پیدا کردم
(قلبم تند تند میزد تا باز بشه ریلزِ قلبم چندبار اومد تو دهنم)
که یهو باز شد ..
ادامه دارد...
#پارت پنجاه و نهم
مانلی:(بغلش کردم)خاتونمممم
خاتون:دلم برات تنگ شده بود قربونت برم
مانلی:خدا نکنه عشقم
خاتون:مانلی وایسا ببینمت
مانلی:بفرمایید
خاتون:چشات برق میزنه مهربونی و طرز رفتارت هم فرق کرده
خبریه؟
مانلی:یعنی همیشه اعصبانی بودم؟
خاتون:خودت فهمیدی چی گفتم میدونی هیچکس بهتر از من نمیفهمه تو دلت چخبره
مانلی:راستش..
خاتون:دلت هُری ریخته؟
مانلی:شما دیگه از کجا فهمیدی خاتوننننن
خاتون:
مانلی:اخه نه چیزی گفتم ...یعنی انقدر ضایع ام؟
خاتون:پسره خبر داره ؟
مانلی:نشستم رو مبل نه بابا خاتونم
خاتون:عشقم مهم love بینه تونه
مانلی:چی
خاتون:مرض نخند
مانلی:خاتون خیلی یهویی خاتونم چقدر پُزی شدی
خاتون:مسخره من از اول اینجوری بودم خیلی لاکچری
مانلی:راست میگی خب...کاملا درسته
خاتون:الان بحث و عوض کردی که چی
مانلی:خاتون به شماهم نمیشه چیزی نگفتا
خاتون:
مانلی:خاتونم بابا مهرداد رو اینجوری پیدا کردی
خاتون:عشقم بابا مهرداد آخرین مرد قلبم بود بعدشم یه فیس بابا مهردادت داشت که مردای اون زمان نداشتن
مانلی:خدابیامرزش
خاتون:مانلی بگوووو
امیر:از موتور پیاده شدم در خونه رو زدم
ملیحه:سلام قربونت برمممم
امیر:سلام همه کسمممممم
(بغلش کردم دستش رو بوسیدم )
ملیحه:خوش اومدی
امیر:قربونت برم
ملیحه:بشین که چای تازه دَمه برات بریزم
امیر:دستت درد نکنه (نشستم)آخیش
خب چخبر؟
ملیحه:سلامتی علی با دوستاش رفتن سفر منم امروز عصری میخوام برم پیش زهرا
امیر:اوهَ علی با دوستاش کجا رفتن سفر؟
ملیحه:نمیدونم والا به منم نگفته
تو چخبر مامان ؟اوضاع خوبه؟حالت خوبه؟
امیر:منم خوبم فردا باید برم اجرا اصفهان
الانم از باشگاه اومدم
ملیحه:خسته نباشی ...اجرای قبلی چطور بود؟
امیر:اجرا قبلی؟...بد نبود
ملیحه:بیا مامان چایی
امیر:دستت درد نکنه
ملیحه:سلامت باشی (نشستم کنارش همینطور که داشت چایی میخورد نگاهش میکردم)
امیر:(دیدم هی داره بهم نگاه میکنه )چیزی شده مامان ؟احساس میکنم چیزی میخوای بگید؟
ملیحه:نه چیزی نشده ..خب داشتم میگفتم
اجرا قبلی چطور بود؟
امیر:بد نبود
ملیحه:نمیخوای بگی؟
امیر:(خندیدم)چیو؟
ملیحه:امیرمامان خودتو به اون راه نزن
امیر:قربونت برم شما بگو چی بگم من برات توضیح بدم من نمیدونم دارید درباره چی حرف میزنید ؟
ملیحه:(یه قلوب از چای رو خوردم)نمیدونم والا شما باید بگی
کدوم خانومی دلت رو برده؟
امیر:(گونه هام سرخ شد سرم رو انداختم پایین )
ملیحه:(دستم رو گذاشتم روی پاش)خجالت نکش مامان
امیر:(خندیدم)بابا چیزی بهتون گفته؟
ملیحه:همه رو پشت تلفن گفت
امیر:ای داد بیداد
ملیحه:پدر سوخته میری سریع به بابات میگی من مهم تر نبودم
امیر:شما تاج سری ...آخه مامان هنوز اصلا چیزی نشده
ملیحه:من همون چیزی نشده رو میخوام بگی
امیر:آخه...روم نمیشه
ملیحه:همیشه منتظر یه روزی بودم بچهام بیان درباره کسی که دوسش دارن باهام حرف بزنن حالا امروز اون روز و نوبت شماست
مانلی:اره خلاصه دیگه منو برد بیمارستان و همشم بالاسرم بود ساناز میگفت کمیل گفته همش داشته گریه میکردم
خاتون:ای جانم خدای مننننننن (اشکامو پاک کردم)وایییی چقدر قشنگگگگ پسر زندگیه چقدر قلبش پاکه
مانلی:گریه نکن خاتونم
آها راستی بزار برم ببینم تهران کنسرت ویدیو که داشت گریه میکرد رو گذاشته بود برم ببینم
خاتون:مانلی
مانلی:جانم؟
خاتون:بابابزرگی چیزی نداره؟
مانلی:خاتون
خاتون:باشه حالا
مانلی:آها اینها پیدا کردم
(قلبم تند تند میزد تا باز بشه ریلزِ قلبم چندبار اومد تو دهنم)
که یهو باز شد ..
ادامه دارد...
۱۰۰
۱۸:۲۹
خدمت شمااا
🫶۶
۹۸
۱۸:۲۹