لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل داستان‌ها و شعرهای طنین علی‌خانید
۶۱ عضو

داستان‌ها و شعرهای طنین علی‌خانی

این کانال کپی همونه که توی (مرحومه) تلگرام داشتمداستان‌ها و شعرهای عاشقانه‌ی من، که تا به حال نوشته شده، بی حوصلگی‌ها و خستگی‌هایم، که همه در این کانال خلاصه شدهundefined لینکا همه جا ثابتن:کتابخوانی @Tanin_Booksروزانه @tt9170aداستان و شعر @Tanin_Tales
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۴ خرداد
#در_مسیر_وصالقسمت ۴۶
شاید این همان جایی‌ست که راه من و ورژن دیگرم از هم جدا خواهد شد! هرچند قبلا هم راهمان از هم سوا بود. اصرارش برای ادامه بیشتر پیش رفتن در این دالان، مرا به شک می‌اندازد. سبد پیک‌نیک را بین دستانم جا به جا می‌کنم و ناگهان صدایی می‌شنوم؛ صدایی مانند تکرار حرف سین به صورت نجوا!من:« شمام می‌شنوین؟»همگی در سکوت برای چند لحظه نفس‌هایمان را حبس می‌کنیم تا نه فقط صدا، بلکه جهت و حتی عامل آن را نیز تشخیص دهیم. این دالان، هیچ جایی برای پنهان شدن ندارد. به یکدیگر نگاه می‌کنیم. تصمیم اینکه باید به کدام طرف فرار کنیم، دشوار است. اما اگر سر جایمان بمانیم قطعا گرفتار می‌شویم. بالاخره سورنایی که تکه‌ی روسری بنفش مرا به دستش بسته، گوشه‌ی سبد پیک‌نیک را می‌گیرد و مرا به طرف دیگر دالان می‌کشاند. سورنا و تداعیِ دیگر نیز به دنبال ما می‌آیند. هیچ کدام حرفی نمی‌زنیم تا مبادا با تولید صدای اضافی، توجه موجودات فضایی را به خود جلب کنیم. به داخل سبد نگاه می‌کنم. لانا خودش را جمع کرده و مضطرب مرا نگاه می‌کند. گوش‌هایش در حالت احساس خطر است. با عجله و در بی‌صداترین حالت ممکنه از کنار مانیتورها می‌گذریم. این دالان ته ندارد؟! هواکش؟ پنجره؟ در دیگری که بشود از آن خارج شد؟! بار دیگر به لانا نگاه می‌کنم. در میان تکان‌های سبد، سعی می‌کند روی دست‌ها و پاهایش بایستد و ناگهان از سبد بیرون می‌پرد. با «نه»ی بلندی که می‌گویم صدای طرف دیگر راهرو قطع می‌شود و همگی متوقف می‌شویم. لانا بی‌توجه به ما و به ترسی که در وجودمان رخنه کرده، کمی جلوتر می‌رود و پایین یک مانیتور می‌ایستد. سپس روی دو پایش بلند می‌شود و بو می‌کشد. آرام به سمتش می‌روم. تداعیِ دیگر دستم را می‌گیرد.تداعیِ دیگر:« ولش کن!...»دستم را از دستش بیرون می‌کشم! ولش کنم؟ مگر دکمه‌لباسم افتاده که ولش کنم؟! شش سال شده که او همدم و فرزند من است! ولش کنم؟! محال است. به طرف لانا می‌روم. صدای پاهایی که به سمت‌مان می‌آیند، قلبم را می‌لرزاند. لانا منتظر است نزدیک شوم و سپس به سمت دیگری می‌پرد. به چشمانش خیره می‌شوم و با التماس می‌گویم:« الان وقت بازی نیست قربونت برم!»تداعی و سورنای دیگر، می‌خواهند فرار کنند، اما سورنایی که پارچه‌ی بنفش به دستش بسته، کنار من آمده تا کمکم کند، لانا را بگیرم. آن دو جلوتر از ما می‌روند ولی نگاهشان را که هر از گاهی به سویمان برمی‌گردند، حس می‌کنم. لانا جایی می‌ایستد، دماغ متحرکش را بالا می‌آورد و با ناخن‌هایش دیواری را چنگ می‌زند. وقتی می‌خواهم بغلش کنم، توجه‌ام به خط نامحسوس روی دیوار جلب می‌شود. یک خط عمودی که هم تراز با مانیتور است! نه، دو تا خط! از هر طرف مانیتور... لانا را به داخل سبد برمی‌گردانم، به صورت سورنا نگاه می‌کنم و هر دو به مانیتور خیره می‌شویم. نمی‌دانم کدام دنیاست، اما حرم امام رضا را نشان می‌دهد. سورنا بی‌مهابا دکمه‌های پایین مانیتور را فشار می‌دهد و با صدای تق خفه‌ای، دیوار پشت مانیتور باز می‌شود. صدای پاها خیلی نزدیک شده و تداعی و سورنای دیگر هم از ما خیلی فاصله گرفته‌اند. من و سورنا، هم زمان ورژن دیگر خودمان را صدا می‌زنیم:من:« تداعی!»سورنا:« سورنا!»آنها به طرف ما برمی‌گردند. اما با موجودات فضایی‌ای روبرو می‌شوند که حالا خیلی نزدیک‌اند. سورنایِ دیگر سلاحش را در دست می‌گیرد اما موجودات فضایی سریع‌تر عمل می‎کنند. در حالی که من و سورنا یکدیگر را به دنیایی که درش باز شده، هول می‌دهیم، آن دو نفر دیگر که ورژن‌های دیگر ما، در دنیای دیگری بودند، توسط موجودات ناشناخته‌ای که فقط ظاهرشان شبیه آدمیزاد است، کشته می‌شوند. بار دیگر، پیش چشمانم، ورژن دیگری از خودم و سورنا را می‌بینم که می‌میرد. اما صدایم درنمی‌آید! از ذهنم می‌گذرد: کاش همه‌ی ورژن‌هایم یک جا می‌مردند! اما به سرعت این فکر را از خودم دور می‌کنم.وسط حیاط حرم ظاهر شده‌ایم؛ با سبد پیک‌نیکی که یک خرگوش در آن است و بدون چادر! نباید اما به این فکر می‌کنم که تمام پروتکل ورودی حرم که آدم‌ها و لوازمشان را می‌گردند تا مبادا آسیبی وارد شود، الان دیگر معنایی ندارد! ما ورودی را رد کرده‌ایم و یک جونده را داخل حرم آورده‌ایم. به سورنا نگاه می‌کنم؛ سرش را رو به آسمان گرفته و لب‌هایش تکان می‎‌خورند. دعا می‌خواند یا فاتحه برای ورژن خوشبخت‌مان که دیگر وجود ندارند!؟سبد را محکم در آغوشم نگه می‌دارم و به خانومی که احتمالا از انتظامات است و حالا به طرفمان می‌آید، خیره می‌شوم. نه تنها چادر ندارم، بلکه پوششم نیز اصلا مناسب این مکان نیست! یک هودی قرمز پوشیده‌ام که فنجان‌های قهوه‌ی رویش شبرنگ است و کلاهش را روی موهایم کشیده‌ام. شلوار جینم تنگ است،
undefinedفصل ۳ - قسمت ۱۰
undefined لینکا همه جا ثابتن: @Tales_9170کتابخوانی @Books_9170 @tt9170a
لطفا با انتخاب گزینه‌ی پیشنهاد برای «مجله» به دیده شدن کانال کمک کنیدundefined
undefined۶
undefined۱

۹۳

۷:۴۱

۵ خرداد
#در_مسیر_وصالقسمت ۴۷
یک هودی قرمز پوشیده‌ام که فنجان‌های قهوه‌ی رویش شبرنگ است و کلاهش را روی موهایم کشیده‌ام. شلوار جینم تنگ است و دو زاب کوچک اما مشخص دارد. راستی! مانند شب اول، دیگر کمرش اذیتم نمی‌کند! لاغر شده‌ام؟! لبخند می‌زنم؛ نه به لاغر شدنم! بلکه به خانمی که به سمتمان می‌آید.خانم:« عزیزم! چادر نداری؟!»تا می‌خواهم جواب دهم، سورنا می‌گوید:« چادرِشه داد به یک خانومی!» و من لبخندم را بزرگ‌تر می‌کنم.خانم از داخل ساک دستی‌ای که زیر چادرش دارد، یک چادر گلگلی نماز بیرون می‌کشد و به طرفم می‌گیرد:« بیا اینو بگیر!»من:« نه آخه...»سورنا چشم و ابرویی می‌آید و خانم هم می‌گوید:« بگیر دخترم! نمیشه اینجوری اینجا وایسی! بعدا بده به یه نیازمندی کسی! یا خودتم استفاده کنی مشکلی نداره! ولی الان اینجوری اینجا، آقا ناراحت میشه!» و به صحن اشاره می‌کند.از فکر اینکه آقا ناراحت شود، اخم‌های همگی‌مان در هم می‌رود. البته من بیشتر نگران این هستم که خانم، لانا را ببیند! به همین دلیل سریع سبد پیک‌نیک را به سورنا می‌دهم و چادر را سر می‌کنم. از نگاه خانم می‌فهمم که نداشتن روسری هم احتمالا او و آقا را ناراحت می‌کند؛ بنابراین سعی می‌کنم لبخند پت و پهنم را نگه دارم:« خیلی ممنونم. خدا اجرتون بده.»در ساک دستی‌اش می‌گردد و یک چفیه به طرفم می‌گیرد:« اینم بگیر ببند سرت! همه گَل و گردنت بیرونه!»خودم را کنترل می‌کنم تا نگویم رنگش به لباسم نمی‌خورد! یا اینکه اصلا هر چیز مربوط به مو، شخصی‌ست و در مهدکودک یادمان داده‌اند که روسری و کلاه کسی را سرمان نگذاریم. لانا تکانی در سبد می‌خورد و من لبخندم را گشادتر می‌کنم:« وای خیلی ممنونم. خدا خیرتون بده!» و برای پرت کردن حواس خانم، خودم را در بغلش می‌اندازم. او هم مرا در آغوش می‌گیرد. عجیب است! او نه تنها هم‌وطن من نیست، بلکه به احتمال زیاد، ما در یک دنیا زندگی نمی‌کنیم! اما آغوشش، آرامشی به من می‌دهد... حسِ در ارتباط بودن با یک انسان دیگر! یک هم‌نوع؛ شاید. اگر در هر شرایط دیگری بود، از اینکه به من تذکر حجاب داده، پشیمانش می‌کردم! بحث را به مذهب و تاریخ می‌کشاندم تا ارائه‌ی فضل کنم. حتی مقدساتش را ممکن بود نشانه بگیرم. اما اکنون، نه فقط به خاطر حضور ممنوعه‌ی لانا، بلکه چون می‌دانم نتوانسته‌ایم اختلالی در کار فضایی‌ها ایجاد کنیم و دیر نیست زمانی که همگی‌ما در آتش منفعت‌طلبی آنها بسوزیم، نه تنها با او بحث نمی‌کنم و بغلش می‌گیرم، بلکه حس می‌کنم خیلی دوستش دارم. او از جنس من است، از جنس یک آدم! ولو با اعتقادات یا ظاهری متفاوت. افسوس که دیر شده و همه‌ی ما در شُرُف مرگ‌ایم.به خودم می‌آیم و می‌فهمم از روی شانه‌ی من با سورنا صحبت می‌کند. گوش‌هایم به مشکل خورده یا واقعا واژه‌ی عقد و محرمیت بین‌شان رد و بدل شد؟! سرم را بلند می‌کنم و تنم را از بدن خانم فاصله می‌دهم. آدرس حاج آقایی را به سورنا می‌دهد که در فلان قسمت و در بِهمان اتاق برای همین کار نشسته است. بله، همان‌جایی که حالا با سورنا به سویش می‌رویم. سبد لانا را زیر چادر جا به جا می‌کنم و امیدوارم فضولی‌اش گُل نکند.- آقای دلشاد! یه لحظه وایسا!+ جانم؟- الان کجا گوله کردی داری منم می‌بری؟+ بیا شما! متوجه میشی!- شنیدم از خانومه چی پرسیدینا!می‌ایستد و با استرس اطراف را نگاه می‌کند.- اصلا فکر کردین؟ الان می‌خواین برین پیش حاج آقاهه، به فرض که وقت قبلی و اینام نخواد! مدرک شناسایی همراهمونه مگه؟!از روی کلافگی سرش را می‌خاراند و با لبخند کجی نگاهم می‌کند.- بعد به فرض که مدرک نخواد، الان وقت این کاراست؟ابتدا به جایی در پشت سرم نگاه می‌کند و سپس سرش را نزدیکم می‌آورد:« خانومه داره دنبالمان میِه! با مو بیا، درستش موکونوم!»از جایم تکان نمی‌خورم و فقط نگاهش می‌کنم.+ ینی شما راضی نیستِن؟- موضوع رضایت من نیست! میگم مدرک شناسایی می‌خوان!دستش را داخل جیب عمیق هودی مشکی و تدی‌اش فرو می‌برد و کیف پول من و جاکارتی خودش را بیرون می‌آورد.+ کارت شناساییامان همرامانه دیگه!- الان جدی‌ای؟+ به قرآن خانومه داره میاد! بیا بریم!دنبالش راه می‌افتم. ساختمان مورد نظر را پیدا می‌کند. باید کفش‌هایمان را درآورده و تحویل دهیم؛ هرچند می‌توانیم آن‌ها را در کیسه بگذاریم و با خود به داخل ببریم. هر دوی ما، روش دوم را انتخاب می‌کنیم. تجربه نشان داده نباید از وسایلمان دور شویم! سورنا، کیسه‌ی کفش‌های مرا هم نگه می‌دارد تا فقط سبد در دست من بماند. هنوز داخل ساختمان نرفته‌ایم که سایه‌ی پرنده‌ی بزرگی با سرعت از بالای سرمان رد می‌شود و نور قرمز رنگش نیز لمس‌مان می‌کند. هر دو هم زمان به آسمان نگاه می‌کنیم. سورنا چادرم را می‌کشد...
undefinedفصل ۳ - قسمت ۱۱
undefined لینکا همه جا ثابتن: @Tales_9170کتابخوانی @Books_9170 @tt9170a
لطفا با انتخاب گزینه‌ی پیشنهاد برای «مجله» به دیده شدن کانال کمک کنیدundefined
undefined۵

۷۶

۷:۴۱

۶ خرداد
#در_مسیر_وصالقسمت ۴۸
همان زمان - همان مکانتداعی خم می‌شود و مچ پایش را مالش می‌دهد. فشاری که هنگام پرید به پایش وارد شده، درد را در استخوانش پخش کرده است. اطراف را نگاه می‌کند. سورنا را می‌بیند که وارد قسمت تفتیش مردانه می‌شود؛ بنابراین مقنعه‌اش را مرتب کرده، کِش چادر سیاهی را روی سرش تنظیم می‌کند. سپس وارد قسمت تفتیش بانوان می‌شود.سورنا ساعتش را تنظیم می‌کند و به پیرمردی که دستگاه اسکن را روی بدنش حرکت می‌دهد، لبخند می‌زند. سپس چیزی شبیه به گوشی موبایل را از روی میز برمی‌دارد. مرد می‌پرسد:« این چیه؟!» و سورنا با حالتی شبیه پسربچه‌هایی که فخر اسباب‌بازی‌شان را بفروشند، می‌گوید:« تلفن همراه! خیلی جدیده!» پیرمرد با حالتی میان تأسف و تفکر، سری تکان می‌دهد و کنار می‌رود تا سورنا از دروازه‌ی مخصوص عبور کند.در محوطه‌ی حرم، تداعی چادرش را روی صورتش می‌کشد تا سورنا او را نبیند. باید هر طور شده بدون جلب توجه او و زودتر از او، به ورژن‌های دیگرشان برسد. پیش از آنکه آنها دسته گلی به آب بدهند. و قطعا پیش از آنکه به دام این یکی سورنا بیفتند.این یکی سورنا، اما بیخیال است! انگار نه انگار که این یکی تداعی او را زیر نظر دارد. هر چند نگاهش را حس می‌کند و با وجود چادر سیاه و گرفتن صورت، می‌تواند او را از بین تمام افراد حاضر تشخیص دهد. البته علم غیب ندارد! این به خاطر سیستمی‌ست که چیپ مغزی در اختیارش قرار می‌دهد. این چیپ کمک می‌کند، افراد را از دنیاهای مختلف تشخیص دهد. بنابراین در میان ازدحام مردمی که حالا هر کدام از یک دنیای متفاوت‌اند، به راحتی می‌تواند این یکی تداعی را که سر دشمنی با او دارد، بشناسد. این اصلا شبیه آن دیگری که در دنیای خودش بود، نیست! نه لطافت او را دارد و نه چندان علاقه‌ای به این یکی سورنا! خشن و جدی‌ست. سرعت عمل بالایی دارد و... روی صفحه‌ی نمایش وسیله‌ای که شبیه موبایل است، دیگر اطلاعات مربوط به این تداعی را بررسی می‌کند. درصد نقره در بدنش بیشتر از حد عادی‌ست! احتمالا شکستگی مفصل داشته و تحت عمل جراحی قرار گرفته است.این یکی تداعی در محوطه چرخی می‌زند. مانند این یکی سورنا، به چیپ مغزی مجهز نشده و مدام باید مراقب باشد که او را گم نکند. البته، امکانات دیگری دارد که مختص دنیای خودش است؛ مثلا سلاحی که با خود به داخل آورده! کیفی که توانسته از مسئول تفتیش بانوان مخفی کند. و همین حرکات نرم و نامحسوسش در میان مردم که شک کسی را برنمی‌انگیزد. همه‌ی این‌ها را مدیون پابند و مچ‌بندی‌ست که دارد. اگر تنها نبود، راحت‌تر می‌توانست موفق شود اما حالا تنهاست! سورنای دنیای خودش، در جای دیگری و در حال انجام مأموریت دیگری‌ست.هودی قرمز رنگ تداعی و سبد صورتی پیک‌نیک آنقدر مشخص هستند که این یکی تداعی و سورنا بتوانند از دور آنها را ببینند. دستور به هر کدام این است: آنها را پیدا کن و مانع ایجاد اختلال توسطشان بشو! اما نتیجه‌ی عملکردشان قطعا یکی نیست! تداعی و سورنایی که هر یک پارچه‌ی بنفشی به مچ دست‌هایشان بسته‌اند، چند قانون را زیر پا گذاشته‌اند! اول اینکه با ورژنی از دنیای متفاوت ارتباط برقرار کرده و علیرغم اینکه هیچ کدام از ساکنان سه دنیای برتر نبودند، پی به عملیات نابودی و نجات برده‌اند! دوم اینکه به یکی از پایگاه‌های نظامی دنیای بتا وارد شدند، باعث قطعی برق شدند و سپس از آنجا گریخته‌اند. سوم اینکه فرمانده‌ی هر کدام از دنیاها، احتمال می‌دهد اطلاعاتی ناقص و خطرناک اکنون در مغز این دو نفر باشد! و نمی‌توان پی برد چه نقشه‌ای ممکن است در سر داشته باشند!چه نقشه‌ای؟! چه کاری از دست این دو موجود ناتوان برمی‌آید؟! این دو نفر، هیچ کدام از اعضای سه دنیای برتر که نیستند! پس نه چیپ دارند، نه سلاح خطرناک و نه ابزار هوشمند! اما چیزی هست که آنها را خطرناک جلوه می‌دهد! آنها یکدیگر را دارند. هیچ کدام از ورژن‌های مشابه‌شان نیستند که در کنار هم و هنوز زنده مانده باشند! کنجکاوی‌ای که در ذهن و حسی که میان این دو نفر است، باعث شده حالا در بحبوحه‌ی جنگی تمام عیار، مأموریت ویژه‌ای ترتیب داده شود. تا دعوا میان همان سه جناح بماند و طرف دیگری به این جنگ اضافه نشود.آن یکی تداعی و آن یکی سورنا، می‌بینند خانمی از دنیایی دیگر به تداعی چادری گلگلی می‌دهد. سپس آن دو برای یافتن جایی شتاب می‌کنند. ورژن‌های دیگرشان نیز به دنبال آنها می‌روند و درست هنگامی که آن یکی تداعی تمام حواسش معطوف به این است که چطور به تداعی و سورنایی که کنار یکدیگرند شلیک کند، جنگنده‌ای از بالای سر همگی آن‌ها رد می‌شود. وقتی آن یکی تداعی به خودش می‌آید، هیچ کدام از سورناها و تداعی دیگر جلوی دیدش نیستند. هر سه نفرشان را گم کرده است.
undefinedفصل ۳ - قسمت ۱۲
undefined لینکا همه جا ثابتن: @Tales_9170کتابخوانی @Books_9170 @tt9170a
لطفا با انتخاب گزینه‌ی پیشنهاد برای «مجله» به دیده شدن کانال کمک کنیدundefined
undefined۵

۷۴

۷:۵۲

۸ خرداد
#در_مسیر_وصالقسمت ۴۹
سورنا چادرم را می‌کشد و همراهش به داخل ساختمان می‌روم. ظاهر مردمی که در این ساختمان تردد می‌کنند، هر چند شبیه همه‌ی ما زمینی‌هاست اما با توقع من از انسان‌های مذهبی و متدین خیلی متفاوت است. طوری هیچ کدام از مردها نه ریش دارند و نه ته‌ریش که سورنا مدام به صورتش دست می‌کشد. من نیز چادر گلگلی را کمی شُل‌تر می‌گیرم؛ زیرا هیچ کدام از خانم‌ها، پوششی مشابه من ندارند و حس می‌کنم این میزان تفاوت میان ظاهرمان، می‌تواند مشکل ساز باشد. هر کسی که از کنارمان رد می‌شود، ابتدا به سر و وضع‌مان نگاه می‌کند و سپس چشم‌هایش روی پاهای برهنه و کیسه‌های کفشمان ثابت می‌ماند. نفس عمیقی می‌کشم و آرام به پهلوی سورنا می‌زنم.+ کفشامانه بپوشیم، نِه؟ناگهانی، کسی روی شانه‌ی سورنا می‌پرد، او را می‌چرخاند و محکم در آغوشش می‌گیرد:« به براروم! اینجه چه کار موکونی؟!»تعجب ندارد! اینجا شهر و محل زادگاه اوست. باید زودتر از این‌ها آشنایی ما را می‌دید. اما صدای مرد غریبه، بسیار شبیه صدای خود سورناست. متوجه می‌شوم که در گوشش حرف می‌زند اما نمی‌توانم بفهمم چه چیزی می‌گوید. فقط از چهره‌ی سورنا و بدنش که منقبض شده، حدس می‌زنم جملات خوشایندی نیستند. بالاخره یکدیگر را رها می‌کنند. یک سورنای دیگر است!آن یکی سورنا:« سلام آبجی!»نگاهش می‌کنم. به روز اولی که تیکه کلام آبجی در دهان سورنا افتاده فکر می‌کنم! کاش من آن روز، آن جا بودم. سورنا لبخندی زده که از گریه هم غم‌انگیزتر است. آن یکی سورنا دست که نه، مچ هر دو نفرمان را می‌گیرد و ما را به سویی می‌برد.آن یکی سورنا:« بیاین بریم اینجه خوب نیس وایسادِم!»مانند بره‌های مطیع دنبالش می‌رویم. متوجه می‌شوم که این ساختمان، یک مرکز تجاری‌ست؛ یک مرکز تجاری خیلی شلوغ. بالاخره به طرف دیگرش می‌رسیم و از آن خارج می‌شویم. وقتی به پشت سرم نگاه می‌کنم، اثری از حرم و عظمتش نیست.آن یکی سورنا:« آبجی ماخواین اون چادر و چفیه ره دربیارِن؟! اینجه اونجه نیستا!»متوجه منظورش می‌شوم. هر دو را درمی‌آوردم و در دستم مچاله می‌کنم. جنگنده‌های بی‌صدایی از بالای سرمان رد می‌شوند. چون نور قرمز رنگشان را روی ما نینداخته‌اند، در میان دنیاها جا به جا نمی‌شویم.من:« تو این دنیا چرا حرم ندارن؟!»آن یکی سورنا:« مو که گفتم اینجه اونجه نیست!»من:« متوجه شدم که دنیا عوض شد! می‌خوام...»سورنا:« این بار فقط عوض نشد! هدایت شدیم!»من به آن یکی سورنا نگاه می‌کنم. اما چیزی پشت سر پسرها نظرم را جلب می‌کند. یک نفر، درست شبیه خودم، زاغ سیاه ما را چوب می‌زند!من به آن یکی سورنا:« خب، احتمالا تو هم تنها نیستی دیگه! ورژن دیگه‌ام کو؟»آن یکی سورنا آه عمیقی می‌کشد، سرش را پایین می‌اندازد و بعد از آن که بالاخره می‌تواند لرزش صدایش را کنترل کند، می‌گوید:« نِه مو تنهایوم! شما ره نِدِرم...»من و سورنا به او خیره شده‌ایم. منظورش این است که در دنیای او، ورژنی از من وجود دارد که همراه سورنا به سفر نرفته و درگیر این جنگ فضایی نشده؟ یا بوده و الان دیگر نیست؟!سورنا:« برار مِشه بیشتر توضیح بدی؟»آن یکی سورنا:« اول ببرمتان یک جای امن، بعد...»من:« جای امن؟! مگه الان ما تو خطریم؟!»آن یکی سورنا:« آبجی فکر کِردِن میرید تو پایگاه نظامی‌شان، سیمای اتصال برق‌شانه مِدین خرگوش‌تان مُخوره، بعد تو رصدخانه‌شان چرخ مِزنین، همی اونام مِگن عِب نِدِره؟!»من و سورنا به هم نگاه می‌کنیم. عالی شد! حالا نه فقط ما به دنبال فضایی‌ها می‌گردیم، بلکه آنها نیز به دنبال ما هستند.سورنا:« تویوم غیر آدمی؟»آن یکی سورنا:« مو که تو گوشت گفتم کی هستم و چی به چیه!»من:« خب به من که نگفتی!»آن یکی سورنا:« شما با مو بیِن یک جای امن! همه چیه براتان مُگوم!»من:« اون وقت چرا باید بهت اعتماد کنیم و بیایم؟!»آن یکی سورنا، سرش را تکان می‌دهد، اطراف را می‌پاید، دستی به کمرش و جسمی که کتش را در آن ناحیه برجسته کرده می‌کشد، سپس سرش را نزدیک صورتم می‌آورد و نجوا می‌کند:« چون نُماخواین به زور ببرمتان!»به سورنا نگاه می‌کنم. و بعد به آن یکی تداعی که مستقیم به چشم‌هایم خیره شده است. سرش را به علامت نفی تکان می‌دهد و من می‌فهمم که به هیچ عنوان نباید با این یکی سورنا جایی برویم! سبد پیک‌نیک را میان دستانم جا به جا می‌کنم و قدمی به طرف صورت تهدیدآمیز سورنا برمی‌دارم:« ولی فکنم بهتره که به زور متوصل بشی!»آن یکی تداعی، اشاره‌ای به من می‌کند و من به سورنا تنه می‌زنم تا هر دو روی زمین بیفتیم. اما زهی خیال باطل! آن یکی سورنا با سرعتی که چشمانم توان پذیرشش را نداشته، به طرف آن یکی تداعی می‌چرخد و طوری از مقابل اشعه‌ی سلاحش جای خالی می‌دهد که...
undefinedفصل ۳ - قسمت ۱۲+۱
undefined لینکا همه جا ثابتن: @Tales_9170کتابخوانی @Books_9170 @tt9170a
لطفا با انتخاب گزینه‌ی پیشنهاد برای «مجله» به دیده شدن کانال کمک کنیدundefined
undefined۴

۶۸

۷:۴۱

۹ خرداد
#در_مسیر_وصالقسمت ۵۰
آن یکی تداعی، اشاره‌ای به من می‌کند و من به سورنا تنه می‌زنم تا هر دو روی زمین بیفتیم. اما زهی خیال باطل! آن یکی سورنا با سرعتی که چشمانم توان پذیرشش را ندارد، به طرف آن یکی تداعی می‌چرخد و طوری از مقابل اشعه‌ی سلاحش جای خالی می‌دهد که به خودم شک می‌کنم، چنین صحنه‌ای را دیده‌ام. اشعه به میله‌ای کنار پیاده‌رو می‌خورد و قسمتی از میان میله را می‌سوزاند. میله خم می‌شود، می‌شکند، سپس به زمین می‌افتد و پرچمی که برافراشته بود، روی زمین پهن می‌شود. به ترکیب رنگ‌های سرخ و طلایی رویش نگاه می‌کنم. شیری با تن انسان که خورشید از پشت سرش می‌درخشد، در میان رنگ سفید آن خودنمایی می‌کند. آن یکی سورنا با قدم‌های محکم و بلند به طرف آن یکی تداعی می‌رود. به سورنا نگاه می‌کنم و زیر لب می‌گویم:« دو تا از ورژنامون با هم مشکل دارن!»سورنا بی‌آنکه مردد شود، دستم را می‌گیرد و همانطور که نگاهش به آن دو ورژن دیگرمان است، مرا به طرفی می‌کشد. وقتی کمی فاصله می‌گیریم، بالاخره می‌گوید:« اینا از دو تای دنیای مختلفن!»من:« از کجا می‌دونی شما؟»سورنا:« چون هم مدل لباساشون فرق داره، هم سلاحشون! این یکی سورنا اصلا اسلحه ندره!»من:« پس اون چیه زیر کتش؟!»سورنا:« منظورم اسلحه شبیه اینی که اون داشت یا تو خونه‌ی حسام اینام بود!»هر دو از کنار دیوار به درگیری میان آن دو نگاه می‌کنیم. آن یکی سورنا طوری دستش را جلوی محل شلیک سلاح آن یکی تداعی می‌گیرد که منتظرم دستش سوراخ شود. اما نمی‌شود. سلاح را محکم نگه می‌دارد، سپس آن را می‌پیچاند و سعی می‌کند از دست آن یکی تداعی بیرون بکشد. بی‌اختیار توجه‌ام به مردمی که رد می‌شوند، جلب می‌شود. انگار هیچ کس برایش مهم نیست که دو نفر با هم درگیر شده‌اند. یکی از آنها سلاحی مرگبار و سوزاننده دارد و دیگری، گویی رویین‌تن است.- چرا مردم انقدر بی‌تفاوتن؟+ نسبت به این دو تا؟- آره دیگه! عادیه یا واقعا نمی‌بیننشون؟+ وایسا الان می‌فهمیم!سورنا جلوی یک مردی را می‌گیرد:« آقا ببخشِن! مو یک چیزی خوردُم، یکم حالوم خراب رفته. همی دو تا ره که همو مِزنن، شمام می‌بینین؟!»پیرمرد نگاه عاقلانه‌ای به سورنا می‌اندازد، اطرافش را نگاه می‌کند و سپس می‌گوید:« نِه! هر چی خوردی خوب خوردی! از همو همیشه بگیر!»من هاج و واج مانده‌ام. اگر دنیای من بود، احتمالا آن پیرمرد شروع به نصیحت می‌کرد؛ البته اگر سورنا را تحویل پلیس نمی‌داد. مردم این دنیا چه روشنفکر هستند!! به لانا که در سبد پیک‌نیک نشسته، نگاه می‌کنم و لبخند می‌زنم. سورنا کنارم می‌ایستد.+ بیا تا حواسشان به مو نیس، بریم!- نگاه کن!هر دو به آن یکی سورنا نگاه می‌کنیم. در میان دعوا، مچ دست چپش را لمس می‌کند و ناگهان یک هاله‌ی کم رنگ‌تر از خودش، از او جدا شده و به طرف ما می‌آید. من و سورنا در جای خودمان میخکوب شده‌ایم. هاله‌ی کم رنگ با وسیله‌ای شبیه یک تلفن همراه بزرگ کار می‌کند و دو ثانیه‌ی بعد، اتومبیلی کنار پیاده رو متوقف می‌شود. با اشاره‌ی هاله، من و سورنا سوار می‌شویم. طوری از قدرت و امکانات آن یکی سورنا متعجبیم که قدرت مقاومت نداریم. هاله نیز سوار می‌شود و اتومبیل به راه می‌افتد.- الان این ورژن دوم اون یکی ورژنه؟!+ کم زیاد بودیم! این یکیا تقسیم سلولی هم موکُنن!هاله سرش را می‌چرخاند و از سر شانه به ما نگاهی می‌اندازد. لبخندش را که می‌بینم، می‌فهمم اگرچه صحبت نمی‌کند، اما تمام حرف‌هایمان را می‌شنود.از پس شیشه‌های تیره‌ی اتومبیل می‌بینیم که وارد محیطی شبیه به شهرک نظامی شده‌ایم. هر چقدر ما آدم‌ها از دنیاهای متفاوت، افکار و عملکردمان اختلاف داشته باشد، اما انگار برخی چیزها خیلی شبیه هم هستند. اینجا نیز افراد شبیه یکدیگرند. مانند زنبور یا مورچه‌های کارگر، عده‌یشان زیاد است و همگی در تکاپوی انجام وظایفشان. اتومبیل زیر درگاهی سازه‌ای متوقف می‌شود که نمی‌دانم چطور روی هوا معلق مانده است. پیاده می‌شویم. هاله، ما را به سوی صفحه‌ای می‌برد. روی صفحه می‌ایستیم و به آرامی بالا می‌رویم. هاله با حرکت دست، هدایتمان می‌کند. وقتی ما را به اتاقی می‌برد که روی دربش اعداد 18,6,9 نوشته شده، آن یکی سورنا منتظر است تا دوباره با هاله‌اش یکی شود. من و سورنا نگاهی به اطراف اتاق می‌اندازیم؛ با اتاق آن فضاپیمایی که دیده بودیم متفاوت است. همه چیز حسی از شیشه می‌دهد. گویی تمام سطوحی که اینجا وجود دارد از شیشه ساخته شده؛ اما تراکم شیشه‌ها متفاوت است.آن یکی سورنا:« خب، خواهش موکنُم!»سورنا:« بره چی؟»آن یکی سورنا:« که نجاتتان دادم دیگه! نوماخواین تشکر کنِن؟»من:« نجاتمون دادی؟ از دست کی؟! اونم یه آدم بود مثل من و تو و سورنا و...
undefinedفصل ۳ - قسمت ۱۴
undefined لینکا همه جا ثابتن: @Tales_9170کتابخوانی @Books_9170 @tt9170a
لطفا با انتخاب گزینه‌ی پیشنهاد برای «مجله» به دیده شدن کانال کمک کنیدundefined
undefined۳

۶۵

۷:۴۱

۱۰ خرداد
#در_مسیر_وصالقسمت ۵۱
آن یکی سورنا:« که نجاتتان دادم دیگه! نوماخواین تشکر کنِن؟»من:« نجاتمون دادی؟ از دست کی؟! اونم یه آدم بود مثل من و تو و سورنا و... دشمن ما کسای دیگه‌ایَن! اینو خودت احتمالا بهتر بدونی!»آن یکی سورنا روی یک صندلی می‌نشیند و به ما هم اشاره می‌کند که بنشینیم. سبد پیک‌نیک را در بغلم نگه می‌دارم و روی یک صندلی به ظاهر سخت اما در واقع خیلی راحت، کنار سورنا می‌نشینم.آن یکی سورنا لبخند محوی روی لبانش دارد و با همان صحبت می‌کند:« البته تشکر لازم نیست! من نجاتتون دادم چون باید این کارو می‌کردم.»این که هنگام صحبت به لهجه‌اش طیف بدهد، در ذات اوست! با تغییر دنیا و ورژن‌هایش، این موضوع همچنان باقی‌ست.سورنا:« چرا باید این کارو می‌کردی؟»آن یکی سورنا:« خب به هر حال ما برای همین اینجاییم! برای نجات زمین و در حقیقت خودمون!» و با دستش دایره‌ای می‌کشد که نه تنها خودش و محیط را دربرمی‌گیرد، بلکه شامل من و سورنا نیز می‌شود.من با بی‌اعتمادی می‌گویم:« الان قراره چه بلایی سر ما بیاری؟»آن یکی سورنا:« سر شما؟ بلا؟ هیچی به امام رضا! ما برای نجات اومدیم! برای اینکه نذاریم دنیای گاما بیشتر از این خرابکاری کنه! البته شما اصلا از این چیزا سردرنمیارید! چون بین همه‌ی هزاران دنیایی که وجود داره، فقط سه تا دنیا هستیم که تونستیم به این موضوع پی ببریم و ازش استفاده کنیم.»سورنا:« به چه موضوعی؟»آن یکی سورنا:« این موضوع که ما تو دنیا تنهاییم! فقط هر از گاهی از کنار هم رد میشیم و باعث میشه توهم این به وجود بیاد که انگار موجودات دیگه‌ایم هستن!»من:« من اصلا نمیفهمم داری چی میگی!»آن یکی سورنا:« آبجی نگا بکن، یک عالمه از ما و همی زِمین وجود دِرِه خا؟ ولی همش همیه! همین خودمان! تکراریه! موجود فضایی‌ای وجود نِدِره!»من:« وجود داره و منم یکیشونو دیدم! محض اطلاعت.»آن یکی سورنا:« داری اشتباه موکنی...»من:« نه اشتباه نمی‌کنم! دیدمش! مطمئنم چی دیدم! دقیقا شبیه تو یا... کلا سورنا بود، سورنای دنیای خودم! ولی وقتی مهربانو بهش از اون اشعه‌ها زد، یهو شد یه مارمولک گنده و فرار کرد!»سورنا:« ورژن مو تبدیل به مارمولک شد؟!»آن یکی سورنا:« رپتایل وجود نداره!»من:« داره! دارم میگم دیدمش!»آن یکی سورنا به فکر فرو می‌رود. و من فرصت می‌کنم به اطرافم نگاهی بیندازم. تمام اتاق شبیه برج مراقبت هواپیمایی، پر از کامپیوتر و صفحاتی‌ست که روی هر کدام نقاط کوچک و بزرگی در حرکت‌اند. توجه‌ام به یکی از صفحات که نقاط متحرک بیشتری را نشان می‌دهد، جلب می‌شود.من:« اینا جنگنده‌ن؟»آن یکی سورنا:« نِه، اینا زِمینَن»من و سورنا با هم و با تعجب زیادی می‌گوییم:« زمین؟!!»آن یکی سورنا:« ها، دنیاهای مختلفن!...»من با وحشت:« تو همن؟! می‌خورن به هم؟!» آن یکی سورنا:« نِه آبجی! زماناشان فرق موکنه! نهایتا از کنار هم رد مٕشن! اگه تو جایی باشن که زمان خمیده شده باشه، همو مبینن وگرنه اصلا متوجه‌ی هم نُمٕشن.»من:« اینا که میگی...»سورنا:« خیلی عجیبه برار!»آن یکی سورنا با کامپیوتری کار می‌کند و سپس ویدئویی را به ما، نشان می‌دهد:« آن اشعه و تبدیل که گفتی، اینجوری بود؟»در تصویر، دو نفر با لباسی شبیه لباس‌های ایزوله، روبروی هم ایستاده‌اند. یکی از آنها سلاحی شبیه به همانی که مهربانو داشت، به دست دارد و با شمارش به دیگری شلیک می‌کند. نفر دوم تبدیل به مارمولکی عظیم الجثه می‌شود. دقت می‌کنم و می‌بینم لباس‌هایش روی زمین می‌افتند.من:« آره ولی لباساش نموند!»آن یکی سورنا:« ها خب این لباسا نسوزن! اون لباساش سوخته!»من:« ولی دستاش تغییر حالت داد! داشت خفه‌ام می‌کرد...»سورنا:« یکی از ورژنای مو تو ره ماخواست خفه بکنه؟! دیوِنه بود؟»من:« نه، فضایی بود!»آن یکی سورنا:« مو میگم فضایی وجود نٕدٕره! او که سلاحش این شکلی بود، برا دنیای گاما بوده! اونم که تونسته دستاشه اینجور بکنه...» دستانش را پیش چشمانمان می‌گیرد. انگشتانش دراز می‌شوند و رشته‌های باریکی را تشکیل می‌دهند؛ سپس دور هم می‌پیچند. وقتی به اندازه‌ی کافی، من و سورنا وحشت می‌کنیم، آن یکی سورنا دستانش را به حالت عادی برمی‌گرداند:« اینم مال دنیای بتا بوده!»من:« تو هم برا بتایی؟»آن یکی سورنا:« نٕه، مو مال دنیای آلفایُم! خودمانه قاطی دعوای دنیاهای بتا و گاما کِردیم تا بلکه دنیاها رو نجاتشان بدیم!»من:« خب چرا؟»سورنا:« ینی چی چرا؟ دوست داری هممان نابود بریم؟»من:« نه! میگم چرا میخوان دنیاها رو نابود کنن؟»آن یکی سورنا:« تو یه کلام بگم، سوء مدیریت! وقتی برای دنیاهاشان تصمیمای اشتباه بگیرن، منابع‌شانه تلف کنن، رو به نابودی مِرن..»نگاه پرسشگر من و سورنا را که می‌بیند، ادامه می‌دهد..
undefinedفصل ۳ - قسمت ۱۵
undefined لینکا همه جا ثابتن: @Tales_9170کتابخوانی @Books_9170 @tt9170a
لطفا با انتخاب گزینه‌ی پیشنهاد برای «مجله» به دیده شدن کانال کمک کنیدundefined
undefined۴

۶۶

۸:۰۳

۱۲ خرداد
#در_مسیر_وصالقسمت ۵۲
آن یکی سورنا:« تو یه کلام بگم، سوء مدیریت! وقتی برای دنیاهاشان تصمیمای اشتباه بگیرن، منابع‌شانه تلف کنن، رو به نابودی مِرن...»نگاه پرسشگر من و سورنا را که می‌بیند، ادامه می‌دهد:« بذارید یک جور دیگه بوگوم!» به من اشاره می‌کند:« تو دنیای شمام جنگ شده!؟ درسته؟»من:« آره ولی بین مردم خود زمینه!»آن یکی سورنا:« مودونم! دعواشان سر چیه؟»من:« والا سر خیلی چیزا ولی مهم‌ترینش سلاح هسته‌ای و...»آن یکی سورنا:« عا همین!....»سورنا:« سلاح هسته‌ای دیگه چیه؟!»آن یکی سورنا:« الان موگومت! همی هسته‌ی اتم ره مودونی چیه؟ این ره مِشکافن، بازش موکنن. همچی که باز بشه، یک انرژی‌ای زیادی شبیه به انفجار بیرون مِده! حالا به همین راحتی که مو گفتم نیستا! ولی یک همچی چیزیه!»سورنا:« مو از این چیزا نِدِریم! سلاح‌های پشرفته و مرگبار دِرِیما! ولی اینی که گفتی، نِه.»آن یکی سورنا:« همیَ‌م خیلی خوبه! الان تو دنیای اینا...» مرا نشان می‌دهد:« اولش سر این که هیشکی نداشته باشه دعوا موکنن! بعد بعضیاشان، یواشکی مِسازن و یکهو به بقیه حمله موکنن! هی این، اون ره مِزنه، اون، اون یکی ره تا اینکه دیگه اورانیوم نِدِرَن! اون وقت به خودشان میِ‌ن مِبینن سوختای فسیلی‌شانه تِموم کِردن! حالا سوخت هم نِدِرن! مُیُفتن به جان هم که اون باقی مونده‌ی سوخت و امکانات معشیته از هم بگیرن. این وسط یک عده که فکر موکنن زرنگ‌ترن، اگه بتونن راه پیدا بکنن به دنیاهای موازی خودشان، سعی موکنن از اون دنیاها سوخت و اورانیوم یا حالا هرچه کم آوردن، بگیرن! منتهی خب اون دنیاهای دیگه خودشانم مِدونن چه چیای مهمی دِرِن! اینا با هم دعواشان مِشه، یکی مِزنه اون یکی ره نابود موکنه!»من:« که الان شما قراره جلوی اینو بگیرید!؟ درسته؟»آن یکی سورنا:« نِه! مگه ما فضولیم!؟»سورنا:« خودت گفتی برار که برای نجات آمدین و این حرفا!»آن یکی سورنا:« مو گفتم برای نجات همه‌مان! نه دو دنیای کوچیک و ضعیف که! اصلا این قاعده‌ی کل جهانه که اینجوری تعداد دنیاها کنترل بشه! وگرنه مِدونی که هرج و مرجی مِشه؟»من:« نمی‌فهمم! پی الان چرا خودتونو قاطی دنیاهای بتا و گاما کردین؟»آن یکی سورنا:« چون این دیگه دعوای دو تا دنیا نیست! اینا یک سلاحی درست کِردن، که بتونن همه‌ی دنیاها ره یکی کنن، بعد ذخایر و انرژی‌هاشانه بردارن و همه‌شانه نابود کنن! مو ماخوایم جلوی اینه بگیریم!»سورنا:« مِتونِن؟»من:« چجوری؟! الان احتمالا خیلیا مثل ما، از دنیای خودشون دور افتادن و همه چی قاطی شده!»آن یکی سورنا:« این آدما و دنیاها ره مِشه مرتب کرد! ولی جلوی اون دو تا دنیای گاما و بتا ره... هنوز که نتونستیم متوقف‌شان کنیم!»سورنا:« چقدر زمان می‌بره موفق بشن؟»آن یکی سورنا:« اگه ما نتونیم متوقفشون کنیم؟»من و سورنا به نشانه‌ی تأیید سر تکان می‌دهیم.آن یکی سورنا با افسوس می‌گوید:« از نظر فنی زمان تعیین کردن برای همچین چیزی، درست نیست! ولی اینجوری که تا الان پیش رفتن و سرعتی که دارن، و با توجه به درگیریای اخیر بین خودشان، احتمالا سه چاهار روز! شایدم کمتر یا بیشتر.»سورنا به نقطه‌ای روی کف اتاق خیره شده و به طور عمیقی به فکر فرو می‌رود.من:« مگه نمیگی شما اومدین که نذارین؟»آن یکی سورنا:« ما تا الان فقط تونستیم مردمو برگردونیم سر جاهاشون! خیلی مُردن از دنیاهای مختلف! خیلی الان تو دنیای خودشان ناپدید رفتن و ما نتونستیم کاری بکنیم! منابع دنیای آلفا هم نامتناهی که نیست! باید به فکر مردم خودمانم باشِم!»من:« به فکر مردم خودتون؟!»آن یکی سورنا:« ها دیگه! تا الان نتونستن به دنیای ما وارد بشن، که حالا سلاح‌شانه کار بگیرن و از مردم ما کسی جا به جا بشه یا خدایی نکرده بمیره! ولی خب تا اگه جلوشانه نگیریم، بعد نابود کردن همه‌دنیاهای دیگه، قطعا میان سراغ ما!»از این که حتی برای لحظاتی فکر کردم دنیای آلفا، به فکر تمام دنیاهاست و می‌خواهد همه‌ی ما را نجات دهد، احساس حماقت می‌کنم. معلوم است که هدف آنها، فقط دور نگه داشتن جنگ از دنیای خودشان است. همانند مردم دنیای خودم، که دلشان برای یکدیگر نمی‌سوزد، در میان دنیاهای مختلف نیز، افراد دلشان برای مردم دنیاهای دیگر نمی‌سوزد. این که دشمن مشترکی داریم، باعث نمی‌شود اهدافمان هم مشترک باشد. این حقیقت تلخ و ناامید کننده است. هزاران دنیا از میان خواهد رفت؛ احتمالا بعد از آن، دنیاهای گاما و بتا با یکدیگر بجنگند و بعد، برنده‌ی جنگ‌شان به سراغ دنیای آلفا برود! به این ترتیب فقط یک دنیا باقی خواهد ماند!نمی‌دانم چطور ولی آن یکی سورنا، گویی که فکرم را خوانده باشد، می‌گوید:« قرار نیست در نتیجه‌ی این جنگ فقط یک دنیا باقی بمانه!»من:« پس چی میشه؟...
undefinedفصل ۳ - قسمت ۱۶
undefined لینکا همه جا ثابتن: @Tales_9170کتابخوانی @Books_9170 @tt9170a
لطفا با انتخاب گزینه‌ی پیشنهاد برای «مجله» به دیده شدن کانال کمک کنیدundefined
undefined۳

۵۲

۷:۴۱

۱۵ خرداد
#در_مسیر_وصالقسمت ۵۳
من:« پس چی میشه؟ این دو تا میزنن همه‌ی دنیاها رو نابود می‌کنن، بعدش...»دستش را بالا می‌آورد تا ساکتم کند:« نه! اینجوری نیست! تو هر لحظه تعداد خیلی خیلی زیادی داره دنیا تولید میشه!»سورنا:« تولید میشه؟»آن یکی سورنا:« البته کلمه‌ی درستش ساطع شدنه! ولی خب...»من:« درست بگو لطفا!»آن یکی سورنا:« همه‌ی این دنیاها، دنیای ما، تو و تو... همه‌ی ما از یه دنیای اصلی ساطع شدیم که خب تا الان نتونستیم پیداش کنیم! در حقیقت همه‌ی ما احتمالا یه بدل یا شبحی از اون دنیاییم.»من:« خب از کجا میشه فهمید این دنیا، همون اصلیه نیست؟»آن یکی سورنا:« از نشونه‌هاش! اینطور که توی کتب قدیمی اومده و دانشمندای بزرگ گفتن، توی اون دنیا، هیچ وقت هیچ جنگی اتفاق نیفتاده و نمیفته! اونجا...»سورنا:« برار ماخوای بگی بهشته؟»آن یکی سورنا می‌خندد:« نه بهشت که نه! اونجام مریضی هست، مشکلات هست یا نمی‌دونم! این چیزیه که اکثر دانشمندا حدس می‌زنن! فقط از نظر بار انرژی و منابع و پیشرفت علمی، می‌دونیم که هنوز اون دنیا رو پیدا نکردیم!»سورنا ناراحت است؛ این را نه فقط مدل نشستن‌اش یا صورتش، بلکه صدای نفس کشیدنش هم ابراز می‌کند. من هم ناراحتم. سکوتی برای چند ثانیه در اتاق حکمفرما می‌شود. هر کدام از ما سه نفر قطعا به مسائل متفاوتی فکر می‌کنیم. صدای آن یکی سورنا رشته‌ی افکارم را پاره می‌کند.آن یکی سورنا:« در حقیقت هدف ما تو دنیای خودمون، تا قبل از این جنگ، این بود که اون دنیای اصلی رو پیدا کنیم! ولی خب... فعلا مهم اینه که بتونیم هممونو زنده نگه داریم دیگه!»من:« چرا می‌خواستین پیداش کنین؟»آن یکی سورنا:« که برگردیم خونه! این دنیایی که الان توشیم یه هاله از اون دنیایه! خونه‌ی اصلی ما اونجاست!»لبخند می‌زنم. این جملاتش من را به یاد جنگی می‌اندازد که در دنیای خودم چندین سال میان دو قوم از مردم برقرار شده است. آنها هم به سربازانشان گفته بودند که این زمین‌ها خانه‌ی ماست و باید به خانه برگردیم. دنیای بدون جنگ؟! حتما چنین دنیایی وجود دارد! اگر بتوانی همزمان چند قرص ضد افسردگی و خواب‌آور بخوری و به خواب بروی! در دنیای آلفا هم به مردم رویا می‌فروشند. در همه‌ی دنیاها همین است.سورنا:« گفتی یک راهی داری برای اینکه مردمو بذاری تو دنیای درست خودشان؟ سر جای خودشان؟»آن یکی سورنا:« بله! تا الان عده‌ی خیلی زیادی رو برگردوندیم! شما دو نفرم اگر انقدر جا به جا نمی‌شدین و تو خونه‌ی اون دو تا بتایی نمی‌موندین تا الان برگشته بودین سر جای خودتون!»من:« آدمایی که مُردن چی؟!»آن یکی سورنا:« الان تقریبا تو همه‌ی دنیاها جنگه! میشه صحنه‌سازی کرد تا کسی متوجه نشه! ما سیستم شبیه سازی قوی‌ای داریم.»سورنا:« مِشه مورم برگردونی؟»با بُهت نگاهش می‌کنم. می‌خواهد به دنیای خودش بازگردد. کنار تداعی خودش! از من جدا شود. کنار من نباشد. من هم باید برگردم؟ کنار چه کسی؟! سورنای دنیای من اگر مُرده باشد، چه؟ دوستانم، خانواده‌ام... من نمی‌توانم به دنیای خودم بروم، مرگ صحنه‌سازی شده‌ی کسی را ببینم و حقیقت را نگویم! اصلا پیش چه کسی برگردم؟ مگر نه این که در تمام بیست و چند روز جنگ، در خانه، کنار لانا تنها بودم؟! پیش چه کسانی برگردم؟آن یکی سورنا:« آره می‌تونیم برگردونیم ولی، قبلش باید یکم حافظه‌اتون دستکاری بشه... به خاطر همه چیزایی که دیدین و...»سورنا:« عیب نِدِره!» و به من نگاه می‌کند.من:« میخوای منو یادت بره؟!»سورنا:« ماخوام برم روزای آخرمو کنار ننه بابام باشم...»من:« اونا احتمالا تا الان متوجه نبودنت نشدن!»سورنا:« مو که متوجه‌ی نبودن اونا هستُم!»من:« احتمالا اینجام پدر و مادری داری...»سورنا:« نِه شبیهِ‌شانه نوماخوام!»من:« ولی من نمی‌تونم بیام تو دنیای تو...»سورنا به ورژن دیگرش نگاه می‌کند:« نموتونه؟»آن یکی سورنا سرش را به علامت نفی تکان می‌دهد.من:« ارتباط ما اینجا معنی داره! تو دنیایی که با هم اومدیم! نه دنیای من، نه دنیای تو!»سورنا برمی‌خیزد:« ولی مو ماخوام برم! تو ره خوش دارُم ولی... مادر و پدرمو ماخوام ببینم!» سرش را پایین می‌اندازد و بدون آنکه دیگر نگاهم کند، ببخشیدی زیر لب می‌گوید و به سمت در اتاق که آن یکی سورنا اشاره کرده، می‌رود. تنهایم می‌گذارد؛ در دنیایی که نمی‌شناسم و کنار سورنایی که فقط ظاهرش شبیه اوست. بمانم و جای خالی ورژن دیگرم را که مُرده، برای سورنای دیگر پُر کنم. این بهتر از دنیای خودم است؟پیش از آنکه دو نفری از در خارج شوند، آن یکی سورنا از من می‌پرسد:« تو نمی‌خوای...»من:« نمی‌خوام به دنیای خودم برگردم! کسی اونجا منتظرم نیست.»آن یکی سورنا:« خوبه، پس پیش من می‌مونی.» و سورنا را با خودش می‌برد.
undefinedفصل ۳ - قسمت ۱۷
undefined لینکا همه جا ثابتن: @Tales_9170کتابخوانی @Books_9170 @tt9170a
لطفا با انتخاب گزینه‌ی پیشنهاد برای «مجله» به دیده شدن کانال کمک کنیدundefined
undefined۳

۴۱

۸:۲۵

#در_مسیر_وصالقسمت ۵۴
همان زمان - همان مکانسورنا با ورژن دیگرش می‌رود. به او اعتماد می‌کند، چون شبیه خودش است. در حقیقت خودش است. همه‌ی آنها هاله‌ای از یکدیگرند. نه مکمل هم اند و نه متضاد هم، فقط ورژن دیگری از خودشان‌اند. ورژنی که تصمیم متفاوتی گرفته و راهش را جدا کرده است. سورنا با همان تکه پاره‌ی روسری بنفش تداعی که به دستش بسته، می‌رود تا در دنیای خودش، پدر و مادری را ببند که چند روز قبل، از آنها فرار کرده بود. حافظه‌اش را دستکاری می‌کنند تا زندگی در دنیای خودش و میان مردم خودش، بدون آن تداعی منحصر به فردی که شناخته، برایش سخت نشود. و بتواند چند روز باقی مانده از جهان را کنار کسانی بگذراند که گمان می‌کند مهم‌تر اند. اما آن پارچه‌ی بنفش، بوی عطر کسی را می‌دهد که احتمالا سورنا هرگز به خاطر نخواهد آورد.تداعی اما، نشسته در اتاقی که مانیتورهایش دنیاهای متفاوت را در ابعاد فضا و زمان نمایش می‌دهد. به نقطه‌هایی که هر کدام شامل میلیاردها موجود کوچک و بزرگ می‌شوند، نگاه می‌کند. نقطه‌ی او کدام است؟ در کدام یکی از این نقاط، به آرامش و خوشبختی خواهد رسید؟ در کدام یک، سورنا دوستش خواهد داشت؟ و او سورنا را! همه‌ی ورژن‌هایش که دوست‌داشتنی نبودند. و تداعی بی‌آنکه به این موضوع اعتراف کند، حالا در غم رفتن سورنایی که انتخاب کرده بود، آرام اشک می‌ریزد. چقدر طول می‌کشید آن یکی سورنا، ورژن محجوب و درونگرای خودش را راهی دنیای درست کند و به این اتاق بازگردد؟ و پس از آن چه خواهد شد؟ تداعی آه می‌کشد. در هر دنیایی که باشد، باز هم آینده نامعلوم است. در گوشه‌ی ذهنش ثبت می‌کند، وقتی سورنا بازگشت از او بپرسد در صورتی که دنیای آلفا در جنگ پیروز شود، آیا امکان دارد بار دیگر سورنایی که پارچه‌بنفش به دستش بسته بود، ببیند؟! البته باید موقعیت را بسنجد تا باعث ناراحتی او نشود. زیرا برق نگاه سورنا وقتی می‌گفت:« خوبه، پس پیش من می‌مونی!» از جلوی چشمش کنار نمی‌رود.تداعی در اتاق می‌چرخد. به صفخات مختلف نگاه می‌کند و زندگی‌اش را در دنیاهایی که می‌تواند متصور شود، تجسم می‌کند. هر بار تجسمش می‌رسد به سورنا! ازدواج؟ دوستی؟ رابطه‌ی کاری؟ هر چه! اهمیتی ندارد. مهم این است که در تمام تصوراتش سورنا حضور پر رنگی دارد. در اتاق باز می‌شود. دو مرد با لباس نیروهای امنیتی وارد می‌شوند.یکی از مردها:« آقای دلشاد گفتن شما رو راهنمایی کنیم پیششون!»تداعی حس می‌کند چیزی از قفسه‌ی سینه‌اش به پایین لیز می‌خورد. سبد صورتی پیک‌نیک را که خرگوشش در آن به آرامی خوابیده، برمی‌داد و همراه دو مرد می‌رود. در راه سعی می‌کند به این فکر نکند که آیا ممکن است تمام صحبت‌های این سورنا، دروغ و دام بوده باشد؟ آیا سورنای او را کشته؟ و حالا می‌خواهد او را... چه اهمیتی دارد؟ مگر چیزی برای از دست دادن وجود دارد؟ از تمام سی سال زندگی‌اش، یک خرگوش کوچک مانده که اگر قرار باشد به مرگ سلام کند، همراه او خواهد آمد. ناگهان از ذهنش می‌گذرد: نکند همان شب که انبار نفت نزدیک خانه‌اش را با موشک زدند، او مُرده و تمام این‌ها را در خواب دیده است؟نه خواب نبود! اگر خواب بود که من از همه چیز اطلاع نداشتم! من، دانای کل این قصه که از شیشه‌ی گوی جهان‌بین‌ام، شخصیت‌های داستان را یک به یک دنبال کرده‌ام. حالات درونی هر کدام را بازگو کرده‌ام و حتی گاهی به آنها کمک کرده‌ام. چه کمکی؟ برای یافتن مسیر درست! برای نجات یافتن از دست گرگ‌های جهان بدوی! حس کردن موجودی ناشناخته در حیاط پشتی! من آن شیشه‌ی مانیتور را پیش چشم اهالی دنیای گاما کشیدم، وقتی سورنا با نور زرد رنگ بازی می‌کرد! و من، ورژن به ظاهر خوشبت‌تری را قربانی کردم تا این یکی ورژن تداعی هم بتواند طعم خوشبختی را بچشد. من خوشبختی، جنگ، ناکامی، کامیابی و هر آنچه که در جهان خود می‌شناسید را میان ورژن‌های مختلف شخصیت‌ها به طور مساوی قسمت کردم! به کسی که طعم وصال را چشیده، فرزندی ندادم و به کسی که فرزندی دادم، ترس از دست دادن بخشیدم. همه چیز را مساوی قسمت کردم. حتی سهم هر کدام از تداعی‌ها را از عشقی که باید از سورناها دریافت می‌کردند. من در عشق هم منصف بودم؛ و در جنگ و ویرانی حتی! حالا که به جسم در خواب آرمیده‌ی هر کدام از این شخصیت‌ها نگاه می‌کنم و به سیم‌ها و لوله‌هایی که به آنها متصل است، از داستانی که برایشان پرداخته‌ام، خشنودم. تصمیم با خودشان است که بار دیگر داستانی را رقم بزنند یا تسلیم فراموشی و نابودی شوند. من اینجا، پشت مانیتورم نشسته‌ام تا بار دیگر ماجرایی را پیش پایشان بگذارم؛ فقط اگر که خودشان بخواهند.تداعی وارد اتاق دوم می‌شود و سورنا با لبخند پت و پهنی، آغوشش را برای او باز می‌کند.
undefinedفصل ۳ - قسمت ۱۸
پایان
undefined لینکا همه جا ثابتن: @Tales_9170کتابخوانی @Books_9170 @tt9170a
لطفا با انتخاب گزینه‌ی پیشنهاد برای «مجله» به دیده شدن کانال کمک کنیدundefined
undefined۳

۵۶

۱۰:۰۱

۱۸ خرداد

در مسیر وصال - فصل 3 - 002 .pdf

۱.۰۵ مگابایت

۳۶

۱۲:۵۳