تو فقط یک نگاه میکنی و میگویی:«قشنگه... حالا برو بازی کن.»
حالا یک لحظه خودت را جای او بگذار...
اگر ساعتها برای انجام کاری وقت گذاشته بودی و عزیزترین آدم زندگیات فقط با یک جمله کوتاه از کنارش رد میشد، چه احساسی پیدا میکردی؟
بهجای یک نگاه سریع، چند لحظه کنارش بنشین و بگو:
همین چند جمله ساده، به کودک احساس ارزشمند بودن، دیده شدن و اعتمادبهنفس میدهد.
۱۷
۹:۰۶
خیلی از والدین میگویند:«بچهام هیچچیز به من نمیگه...»
اما بیشتر وقتها مشکل این نیست که کودک حرفی برای گفتن ندارد؛ مشکل این است که احساس امنیت کافی برای گفتن ندارد.
۱۸
۱۶:۰۱
۱۶
۱۷:۴۹
اگر دنبال یک بازی ساده، بدون وسیله و پر از خنده هستید، این بازی را حتماً امتحان کنید!
هر کسی که زودتر بخندد یا نتواند جلوی خندهاش را بگیرد، از آن دور حذف میشود یا یک امتیاز منفی میگیرد. در پایان، کسی که بیشترین مقاومت را در برابر خنده داشته باشد، برنده بازی است.
۱۶
۹:۲۶
۱۲
۱۸:۰۴
قصه-کاکل-حنا.mp3
۱۳:۲۰-۶.۵۲ مگابایت
۱۲
۱۸:۰۵
مادر داشت ناهار آماده میکرد که دختر کوچکش با یک نقاشی در دست وارد آشپزخانه شد.
مادر نگاهی به ساعت انداخت و گفت:«عزیزم الان سرم شلوغه، بعداً بهم نشون بده.»
دختر آرام گفت:«باشه...»
و نقاشی را پشت سرش پنهان کرد و از آشپزخانه بیرون رفت.
چند دقیقه بعد، مادر متوجه شد خانه خیلی ساکت شده.
دختر را پیدا کرد که گوشه اتاق نشسته و نقاشیاش را مچاله میکند.
مادر کنارش نشست و پرسید:«چیکار میکنی عزیزم؟»
دختر گفت:«هیچی... دیگه نمیخوام نشونت بدم.»
مادر نقاشی را باز کرد.
روی آن، تصویر خودش و دخترش کشیده شده بود؛ دست در دست هم.
مادر چند لحظه سکوت کرد و گفت:«میدونی چیه؟ من امروز خیلی عجله داشتم، ولی نباید عجلهام باعث میشد تو فکر کنی نقاشیت برام مهم نیست.»
دختر لبخند زد.
مادر او را بغل کرد و گفت:
«حالا پنج دقیقه وقت دارم. برام از تکتک قسمتهای نقاشیت بگو.»🥰
دختر شروع کرد به توضیح دادن...
و مادر فهمید گاهی کودک از ما یک ساعت وقت نمیخواهد؛ فقط چند دقیقه توجه واقعی میخواهد. 🥹
وقتی کودک میگوید:«مامان ببین!»«بابا نگاه کن!»
شاید در واقع دارد میگوید:«منو ببین... من برات مهمم؟»
۱۲
۱۳:۲۹
پدر خسته از سر کار برگشته بود. هنوز کفشهایش را درنیاورده بود که صدای شکستن چیزی از آشپزخانه آمد.
پدر با عصبانیت گفت:«باز چی رو شکستی؟!»
پسر کوچکش ترسید و آرام گفت:«بابا... لیوان از دستم افتاد.»
پدر با ناراحتی نگاهش کرد و گفت:«چند بار باید بگم مواظب باش؟!»
پسر سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت.
چند دقیقه بعد، پدر وارد اتاق کودک شد. دید پسرش مشغول نقاشی کشیدن است.
روی کاغذ، یک لیوان کشیده بود که کنارش یک قلب کوچک قرار داشت.
پدر پرسید:«این چیه؟»
پسر گفت:«این همون لیوانیه که شکستم... میخواستم برای تو آب بیارم چون خسته بودی.»
پدر چند لحظه ساکت ماند...
بعد کنار پسر نشست، او را بغل کرد و گفت:
«بابا، من از شکستن لیوان ناراحت شده بودم، اما نباید طوری حرف میزدم که تو فکر کنی کار خوبت مهم نیست.»
پسر لبخند زد و گفت:«اشکالی نداره بابا... فردا برات دوباره آب میارم.» 🥹
گاهی ما والدین آنقدر روی «اشتباه کودک» تمرکز میکنیم که «نیت خوبش» را نمیبینیم.
لیوان را میشود عوض کرد...اسباببازی را میشود تعمیر کرد...اشتباه را میشود جبران کرد...
اما اگر کودک بارها احساس کند که به خاطر اشتباهاتش دوستداشتنی نیست، ترمیم این احساس خیلی سختتر است.
یک لحظه بپرسیم:«میخواستی چه کار کنی؟»
گاهی پشت یک اشتباه کوچک، یک قلب بزرگ پنهان شده است.
۱۵۱
۱۱:۱۷
۳
۱۰:۱۷