یا مقدر
سکوتنگاهسکوتصدای ساعتسکوتتنهاییسکوتقول و قرارسکوتتقدیر
گره خورده به تو زندگی ناتمامِ من!
#طرید_تمام_من
http://ble.ir/tarid_tamame_man
سکوتنگاهسکوتصدای ساعتسکوتتنهاییسکوتقول و قرارسکوتتقدیر
گره خورده به تو زندگی ناتمامِ من!
#طرید_تمام_من
http://ble.ir/tarid_tamame_man
۱۲۹
۱۵:۰۱
اینکه جهان اغلب به ما توجهی ندارد.درک این مسئله یکی از انگیزههای اصلیام در نوشتن بیشتر چیزهایی بوده که در این پنجاه سال نوشتهام.زندگی برای من یعنی توجهکردن و شاهدبودن.زندگی بیشتر نویسندهها همینجور است.
#کتاب_میان_آنها
#طرید_تمام_من
http://ble.ir/tarid_tamame_man
#کتاب_میان_آنها
#طرید_تمام_من
http://ble.ir/tarid_tamame_man
۱۱۵
۱۹:۱۸
۱۱۵
۱۹:۱۸
ادبیات از دلِ انزوا زاده میشود، اما در انزوای مطلق کامل نمیشود
_استاد آزاده جهاناحمدی
#طرید_تمام_من
http://ble.ir/tarid_tamame_man
_استاد آزاده جهاناحمدی
#طرید_تمام_من
http://ble.ir/tarid_tamame_man
۹۷
۲۰:۱۵
اسکورت
شروع: حرکت از لانگ شات به سمت کلوزآپ.قابل قبول و پرکِشش.سناریو: جدید، غیر تکراری و غیر کلیشهایکاراکتر: دو کاراکتر اصلی که تضاد بینشان داستان را جذاب میکرد.نماد: فیلم چند نماد محدود داشت، اما نماد محور نبود.شخصیتپردازی: میشود گفت کاراکترها چیزی فراتر از تیپ بودند و تا حد قابل قبول به شخصیت رسیدهبودند.ژانر:اگرچه در نگاه اول به نظر میرسد درام فیلم پررنگ است، اما به گمان من، بُعد اجتماعی فیلم قویتر ظاهر شده است.پایان: تا حدی قابل پیشبینی؛ اما بهجا و درست.
بعد از مدتها یک فیلم خوب در پرده سینما دیدم؛ که نقطهی قوت کار، پرداخت درست به سناریوی پرچالش بود!
#طرید_تمام_من
http://ble.ir/tarid_tamame_man
شروع: حرکت از لانگ شات به سمت کلوزآپ.قابل قبول و پرکِشش.سناریو: جدید، غیر تکراری و غیر کلیشهایکاراکتر: دو کاراکتر اصلی که تضاد بینشان داستان را جذاب میکرد.نماد: فیلم چند نماد محدود داشت، اما نماد محور نبود.شخصیتپردازی: میشود گفت کاراکترها چیزی فراتر از تیپ بودند و تا حد قابل قبول به شخصیت رسیدهبودند.ژانر:اگرچه در نگاه اول به نظر میرسد درام فیلم پررنگ است، اما به گمان من، بُعد اجتماعی فیلم قویتر ظاهر شده است.پایان: تا حدی قابل پیشبینی؛ اما بهجا و درست.
بعد از مدتها یک فیلم خوب در پرده سینما دیدم؛ که نقطهی قوت کار، پرداخت درست به سناریوی پرچالش بود!
#طرید_تمام_من
http://ble.ir/tarid_tamame_man
۱۰۵
۱۴:۲۹
مونولوگ من با جناب بیهقی بعد از دیدن نتیجه!:)[جناب بیهقی! مبنا چند سؤال طراحی کرده ،بنده جسارت کرده و گزینهی شبیه به خودم را برگزیدم. عذر تقصیر بهخاطر این نتیجه! غرض مزاح بود و بس! وگرنه ما کجا و متون شما! به قول خودتان «چون بگذشت، گویی نبودهاست!»]
#طرید_تمام_من
http://ble.ir/tarid_tamame_man
۷۵
۷:۳۰
🪐 ماشینِ زمان نویسندگی مبنا آمادهست تا بهت بگه در آینده شبیه کدوم نویسنده میشی!
۹۱
۸:۵۷
«جانفدای ایران»
صبح دهم اسفندماه ۱۴۰۴، شیرازپرده اول:با حالی نزار خودمان را رساندهایم میدان شهدا. بعد از سحر فقط گریه بود و گریه.سوار ماشین هم که شدیم، همین بود؛ تا رادیو خبر را برای بار هزارم خواند؛ بغضی که شکستهبود، دوباره شکست! گوینده اما یک اشتباه داشت، گفت:« حضرت آیتالله خامنهای (مد ظله العالی) به شهادت رسید..» خواهر من را نگاه کرد،با اشک گفت:«فهمیدی چی گفت؟ گفت مد ظله العالی…برای کسی که رفته و دیگه نیست این رو گفت!…»نگاهمان را از هم دزدیم.گریهام شدیدتر شد.پدر شانههایش لرزید. مادر بیصدا اشک ریخت.حسن پنجساله روبهروی من نشستهبود و نگاهمان میکرد.مادرش دست حسن را گرفت و بوسید. میخواست نگرانمان نباشد.
پرده دوم:
حالا رسیدهایم میدان و بیهدف خیابانهای چهارراه را گز میکنیم. چند آشنا میبینم. اما دلش را ندارم برای احوالپرسی بروم پیششان.مگر میشود سلام کرد و تعارفات معمول را انجام داد؟مگر کسی هم هست که حالش خوب باشد!؟همهی آدمها کنار جدول نشستهاند و دستشان را گذاشتهاند روی سرشان.آرام از کنارشان رد میشوم.یکی دو ساعت میچرخیم و شعار میدهیم. فریاد و بغض و همهمهی عکسها آرامم نمیکند. انگار که بیچارگی محض آوار شده باشد روی سرم! از ته دلم دعا میکنم کاش همین لحظهها،ثانیههای آخر زندگیام باشد. فکرش را که میکنم، بعید است زیاد زنده بمانم!برنامه که تمام میشود، راه میافتیم سمت ماشین. از کنار کافهای توی خیابان رودکی رد میشویم. جوانی بیخیالِ دنیا،کرکرهی کافهاش را میدهد بالا. پیرمردی از کنارمان رد میشود. جوان میخندد و بلند به پیرمرد میگوید:« سلام ،چطوری؟صبحت به خیر!»پیرمرد سریع جواب میدهد:« صبحمون که بهخیر شده!…» چند قدم که میرویم، میایستم.به گوشهایم شک میکنم. به چیزی که شنیدم هم.آن پیرمرد دقیقا چه گفت؟! چندبار واژههایش را میگذارم کنار هم.تا ته خیابان چندبار برمیگردم و پشت سرم را نگاه میکنم. میرسیم به ماشین. پدر میگوید قبول باشد. من اما هنوز مات و مبهوتم!به کسی چیزی نمیگویم. نمیخواهم حالشان بدتر شود.این واژهها و آن پیرمرد را میگذارم توی قفسهای از ذهنم.جایی که آروغ روشنفکری را باید تحمل کنم.جایی که یادم بماند او از خیریت صبحی میگفت که ما بیچارگی محض را تجربه کردهایم!
صبح دوم مهرماه ۱۴۰۵پرده سوم:
میرسیم به میدان شهدا.جمعیت متراکم و منظم راه افتادهاند. آفتاب، تیزِ تیز میتابد. هر چند قدم که برمیداریم، درختی پیدا میکنیم و به سایهاش پناه میبریم. یک موکب آب میدهد. جایی دیگر آب پرتقال.چندجا هم عکسهای مختلف رهبری.مادر تندتر از ما راه میرود. با خودم میگویم احتمالا امشب هم باید با قرص مسکن درد پایش را آرام کند.پرچمی قرمز از اول تا آخر مسیر وسط جمعیت کشیده شده.آدمها برای بار هزارم بر آمریکا و اسرائیل لعنت میفرستند و خسته نمیشوند.توی شعارهایشان میگویند که ما برای «فداکردن جانمان» اینجاییم.چند آشنا میبینم. میروم کنارشان.سلام میکنیم و احوالپرسی. یک دوم مسیر را که میرویم، بر میگردیم سمت ماشین.مردم اما هنوز دارند به جمعیت اضافه میشوند. از کنار خیابان رودکی میگذریم. نگاهم را از کافههای خیابان میدزدم. آن طرف خیابان رزمایش نیروهای مسلح است. سرم را میچرخانم،ذوق میدود توی رگهایم.مادر میگوید:«اینها خیلی زحمت میکشن…»
فکر میکنم به امروز؛ به آدمهایی که هشت ماه است توی خیاباناند.و کم نمیآورند و فکر میکنم به صبحی که بهخیر شد!
#طرید_تمام_من
http://ble.ir/tarid_tamame_man
صبح دهم اسفندماه ۱۴۰۴، شیرازپرده اول:با حالی نزار خودمان را رساندهایم میدان شهدا. بعد از سحر فقط گریه بود و گریه.سوار ماشین هم که شدیم، همین بود؛ تا رادیو خبر را برای بار هزارم خواند؛ بغضی که شکستهبود، دوباره شکست! گوینده اما یک اشتباه داشت، گفت:« حضرت آیتالله خامنهای (مد ظله العالی) به شهادت رسید..» خواهر من را نگاه کرد،با اشک گفت:«فهمیدی چی گفت؟ گفت مد ظله العالی…برای کسی که رفته و دیگه نیست این رو گفت!…»نگاهمان را از هم دزدیم.گریهام شدیدتر شد.پدر شانههایش لرزید. مادر بیصدا اشک ریخت.حسن پنجساله روبهروی من نشستهبود و نگاهمان میکرد.مادرش دست حسن را گرفت و بوسید. میخواست نگرانمان نباشد.
پرده دوم:
حالا رسیدهایم میدان و بیهدف خیابانهای چهارراه را گز میکنیم. چند آشنا میبینم. اما دلش را ندارم برای احوالپرسی بروم پیششان.مگر میشود سلام کرد و تعارفات معمول را انجام داد؟مگر کسی هم هست که حالش خوب باشد!؟همهی آدمها کنار جدول نشستهاند و دستشان را گذاشتهاند روی سرشان.آرام از کنارشان رد میشوم.یکی دو ساعت میچرخیم و شعار میدهیم. فریاد و بغض و همهمهی عکسها آرامم نمیکند. انگار که بیچارگی محض آوار شده باشد روی سرم! از ته دلم دعا میکنم کاش همین لحظهها،ثانیههای آخر زندگیام باشد. فکرش را که میکنم، بعید است زیاد زنده بمانم!برنامه که تمام میشود، راه میافتیم سمت ماشین. از کنار کافهای توی خیابان رودکی رد میشویم. جوانی بیخیالِ دنیا،کرکرهی کافهاش را میدهد بالا. پیرمردی از کنارمان رد میشود. جوان میخندد و بلند به پیرمرد میگوید:« سلام ،چطوری؟صبحت به خیر!»پیرمرد سریع جواب میدهد:« صبحمون که بهخیر شده!…» چند قدم که میرویم، میایستم.به گوشهایم شک میکنم. به چیزی که شنیدم هم.آن پیرمرد دقیقا چه گفت؟! چندبار واژههایش را میگذارم کنار هم.تا ته خیابان چندبار برمیگردم و پشت سرم را نگاه میکنم. میرسیم به ماشین. پدر میگوید قبول باشد. من اما هنوز مات و مبهوتم!به کسی چیزی نمیگویم. نمیخواهم حالشان بدتر شود.این واژهها و آن پیرمرد را میگذارم توی قفسهای از ذهنم.جایی که آروغ روشنفکری را باید تحمل کنم.جایی که یادم بماند او از خیریت صبحی میگفت که ما بیچارگی محض را تجربه کردهایم!
صبح دوم مهرماه ۱۴۰۵پرده سوم:
میرسیم به میدان شهدا.جمعیت متراکم و منظم راه افتادهاند. آفتاب، تیزِ تیز میتابد. هر چند قدم که برمیداریم، درختی پیدا میکنیم و به سایهاش پناه میبریم. یک موکب آب میدهد. جایی دیگر آب پرتقال.چندجا هم عکسهای مختلف رهبری.مادر تندتر از ما راه میرود. با خودم میگویم احتمالا امشب هم باید با قرص مسکن درد پایش را آرام کند.پرچمی قرمز از اول تا آخر مسیر وسط جمعیت کشیده شده.آدمها برای بار هزارم بر آمریکا و اسرائیل لعنت میفرستند و خسته نمیشوند.توی شعارهایشان میگویند که ما برای «فداکردن جانمان» اینجاییم.چند آشنا میبینم. میروم کنارشان.سلام میکنیم و احوالپرسی. یک دوم مسیر را که میرویم، بر میگردیم سمت ماشین.مردم اما هنوز دارند به جمعیت اضافه میشوند. از کنار خیابان رودکی میگذریم. نگاهم را از کافههای خیابان میدزدم. آن طرف خیابان رزمایش نیروهای مسلح است. سرم را میچرخانم،ذوق میدود توی رگهایم.مادر میگوید:«اینها خیلی زحمت میکشن…»
فکر میکنم به امروز؛ به آدمهایی که هشت ماه است توی خیاباناند.و کم نمیآورند و فکر میکنم به صبحی که بهخیر شد!
#طرید_تمام_من
http://ble.ir/tarid_tamame_man
۷۳
۱۰:۵۷
قرنهاست که ما ملت فردا هستیم.در زندگی غمانگیزمان امروز نداریم. و همهچیزمان شده: انشاءالله درست خواهد شد برادر!
_بر جادههای آبی سرخ / نادر ابراهیمی
#طرید_تمام_من
http://ble.ir/tarid_tamame_man
_بر جادههای آبی سرخ / نادر ابراهیمی
#طرید_تمام_من
http://ble.ir/tarid_tamame_man
۲۰
۵:۳۸