ط

طَریدْ(تمامِ من)

۸۲ عضو
thumbnail
«ربط»چیزِ خیلی مهمی ست
چندسال پیش ،استاد آراسته وقتی می‌خواست دوره‌ی «روایت انسان»را توضیح بدهد، گفت که آدم باید «ربط»هایش را در زندگی بداند.گفت که این دوره، دست آدم را می‌گیرد و «ربط»ها را نشانش می‌دهد.گفت که انسان، انگار بدون «ربط»هایش،فردی معلق بین زمین و آسمان است.
حالا در روز استاد، به «ربط»هایم زیاد فکر می‌کنم.
به استاد نخعی، که توی دوره‌ی «روایت انسان» دستم را گرفت و «ربطِ»من را با جهان و اهل بیت(ع) نشان داد.
به استاد آراسته، که توی دوره‌ی «نویسندگی مبنا»، «ربطِ» من را با معجونِ ادبیات، عمیق‌تر ، دلنشین‌تر و جذاب‌تر از همیشه، توصیف کرد.
به استاد غلامی، که توی دوره‌های«طلیعه حکمت»،«طلیعه نور»،«تشکیلات» و…، «ربطِ» من را با آدم‌ها و جامعه، به صورت دقیق و منظم توضیح داد.
من حالا هر وقت «ربط» چیزی را در زندگی گم می‌کنم، می‌روم بین اساتید می‌گردم و از «ربط»هایشان کمک می‌گیرم.
من تا ابد، مدیون اساتید بزرگوارم هستم.
روز استاد، برای من روز«ربط»هایم هست. روزی که کمک می‌کند آدم معلقی بین آسمان و زمین نباشم!
#طرید_تمام_من
http://ble.ir/tarid_tamame_man
undefined۱۶
undefined۱

۳۶۲

۱۱:۵۲

thumbnail
_افتخار می‌کنم
_افتخار می‌کنم
_افتخار می‌کنم

می‌رسیم جلوی منزل شهید.ماشین‌ها را پارک می‌کنیم. می‌روم کنار خانواده‌ شهید می‌ایستم.نزدیک‌ترین جایی که می‌شود.به قول دوستی،تنفسِ بعضی از آدم‌ها هم فرق می‌کند. باید کنارشان بمانی و هوای زندگی‌شان را عمیقا استشمام کنی.
مدیر کاروان خودرویی دعوت می‌کند که از خانواده کسی صحبت کند. مادر که خانمی سال‌خورده است، میکروفون را می‌گیرد:« همه‌ش به فکر زحمت بید. همش به فکر کار بید. دستگاهش خراب شد، بهش گفتن نرو سرکار . اون‌جا جنگنده هست.قبول نکِرد.با پول خودش، دستگاهش رو درست کِرد. گفت شاید یکی بُمونه زیر آوار. شاید بخوان کمکشون کنم.همه‌ش به مردم کمک می‌کِرد. هم توی شیراز و هم توی بوانات.افتخار می‌کنم که پسرُم شهید شد.»
مردی از بین جمعیت می‌گوید که برای شادی روح شهدا صلوات بفرستیم.یکی از نوجوان‌های کاروان، سینی چای را می‌آورد بالا.پرچم را می‌گذارم کنار.لیوان چای را برمی‌دارم. برمی‌گردم سمت در خانه.همسر شهید میکروفون را می‌گیرد:« بسم الله الرحمن الرحیم. همسر شهید اصغر رجبی هستم. افتخار می‌کنم که نزدیک بیست‌ودو سال با شهید زندگی کردم. یک مرد تمام عیار بود. هیچ‌وقت ازش بی‌مهری ندیدم. کم‌لطفی ندیدم. بی‌محبتی ندیدم. در حق من همین‌جوری بود. در حق پسر هفده ساله‌ش. در حق همه‌ی اقوام هم همین‌جوری بود. همه‌جا به خوبی و نیکی ازش می‌گفتن. این‌قدر روح بزرگ و قلب پاکی داشت که تمام مراسمش توی ماه مبارک رمضان بود. عاشق کارش بود.عاشق خدمت بود.در آخر هم جونش رو تقدیم این مردم و شهرداری کرد و رفت. من افتخار می‌کنم که همسر شهید اصغر رجبی هستم.»
چای را تمام می‌کنم.نوجوان دیگری از کاروان، با سینی خالی، روبه‌رویم می‌ایستد.لیوان پلاستیکی را می‌گذارم توی سینی. پدر به عنوان آخرین نفر می‌آید وسط کوچه. میکروفون را می‌گیرد:« عباس رجبی پدر شهید اصغر رجبی هستم.واقعا از شما تشکر می‌کنم به خاطر زحمتی که کشیدین و تشریف آوردین. افتخار می‌کنم که پسرم در راه دین و اسلام و برای شهادت رفت. ایشالا شهادت مبارکش باشه. ایشالا اون دنیا دست همه‌ی ما رو بگیره.»
مداح کاروان رو به گنبد اباعبدالله(ع) می‌ایستد. دستش را می‌گذارد روی سینه. سلام زیارت عاشورا را می‌خواند. خانواده شهید هم زمزمه می‌کنند. و من فکر می‌کنم به عبارت مشترکی که در مورد شهید ،بارها شنیدم:*«افتخار می‌کنم»*#طرید_تمام_من
http://ble.ir/tarid_tamame_man
undefined۱۰
undefined۲
undefined۱

۳۸۹

۱۱:۵۸

thumbnail
کاش نویسنده نبودم
پنج‌شنبه.۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵.روز شصت‌و‌نهم جنگ رمضان.
توی میدان معلم ایستاده بودم.پرچم فلسطین را من تکان می‌دادم. پرچم ایران و حزب‌الله را خواهر.ماشین شاسی‌بلند kmc طوسی با فاصله‌ی کمی رد شد.راننده شیشه‌ را کشید پایین.روبه من و خیلی بلند گفت:« این پرچم چیه! پرچم ایرانت کو؟! خاک بر …» چهره‌ی عصبانی‌اش پشت شیشه‌ی دودی محو شد.صدایش هم. پایش را گذاشت روی گاز و رفت.
کاش می‌ماند.کاش می‌گذاشت باهم صحبت کنیم.کاش می‌دانست که حالا بعد از این‌همه ناسزا شنیدن، همه‌چیز عادی شده.همه‌چیز جز غم قلب‌هایمان. یادم افتاد به منصوره مصطفی‌زاده. بعد از شهادت حضرت آقا (ره)،ویدئویی منتشر کرد و گفت :«فحش و ناسزایتان دیگر اذیت‌مان نمی‌کند.چون ما مثل کسی هستیم که قلبش را از بدنش جدا کرده باشند…»
چند دقیقه بعد،خانمی با بلوز چهارخانه‌ی مشکی_ قرمز و موهای شرابی دم‌اسبی، از جلویم رد شد. پرچم فلسطین را محکم توی دستش گرفته بو‌د. رفت توی موکب مقابل ایستاد. دویدم سمتش.کنار خانمی ایستاده بود.با هم صحبت می‌کردند.خانم(که بعدا فهمیدم با‌همدیگر دوست هستند)ماسک داشت و موهای مشکی‌اش را پایین بسته بود،چفیه‌ی سفیدی دور گردنش انداخته بود.ایستادم کنارشان. سلام کردم. بی‌مقدمه ماجرای چند دقیقه قبل را گفتم. گفتم من نویسنده‌ام. چندسالی هست که دست به قلمم.می‌خواهم از شما بپرسم چرا فلسطین؟!


ادامه دارد….
#طرید_تمام_من
http://ble.ir/tarid_tamame_man
undefined۱۸
undefined۱

۲۵۹

۸:۳۷

thumbnail
می‌گویند از شهدا بنویس!
روایت هر چه‌قدر درست، هر چه‌قدر اصولی،هر چه‌قدر پر جزئیات،مگر می‌شود یک ثانیه از زندگی شهدا را روایت کرد؟
باور کنید که نمی‌شود!
ما امروز، میزبان خانواده‌ی شهیدان امیرحسین و ایلیا شرفی بودیم.شهدای هجده و چهارده ساله.برنامه تمام که شد، مادرشان این هدیه را دادند و گفتند:«تبرک است،دوست دارم بدهم به تو.»پرسیدم:« متبرک کجاست!؟» گفتند:«تبرک پسرهایم هست. یادگاری از آن‌ها برای تو…»
#طرید_تمام_من
http://ble.ir/tarid_tamame_man
undefined۱۳
undefined۲

۲۲۱

۱۲:۱۶

از روزِ رسوایی
روزهای مهم را نمی‌فهمم. بیشتر از همیشه،تمام لحظاتش را مبهوت می‌مانم. نمی‌دانم چه بخواهم. چه بگویم. یا حتی چه‌ دعایی بهتر است.ساعت‌ها فکر می‌کنم چه واژه‌‌ای می‌تواند گناهان را پس بزند و صاف برود بالا.انگار اشک می‌خواهم.اشک زیاد.اشکی که همت کند گرد‌ و غبارِ بدی‌ و زشتی را بشوید، دست دعا را بگیرد و باهم از زمین پرواز کنند.
اشک‌ هم طبق معمول قهرمان‌بازی در می‌آورد و سخت خودش را رسوا می‌کند.
روزهای مهم را نمی‌فهمم. کاش اشک،خودم و خودش را با هم رسوا کند! کاش بگذارد واژه‌ها از زمین کمی بالاتر بروند!

#طرید_تمام_من
http://ble.ir/tarid_tamame_man
undefined۱۲
undefined۱

۱۴۸

۱۷:۵۲

احمدرضای عزیز، تنبلی هم حدی دارد. این را می‌دانم. ولی باور کن فکر تو هستم. و سپاسگزار نامه‌هایت.من به شدت در این شهر مانده‌ام. آن هم در این شهر بی‌پرنده و نادِرخَت.هنوز صدای پرنده نشنیده‌ام (چون پرنده نیست، صدایش هم نیست.)در همان امیرآباد خودمان توی هر درخت نارون یک خروار جیک جیک بود.
نیویورک و جیک‌جیک؟ توقعی ندارم. من فقط هستم. و گاهی در این شهر گولاش می‌خورم. مثل این‌که تو دوست داشتی و برایت جانشین قورمه‌سبزی بود... الهام گولاش کمتر است. غصه نباید خورد. گولاش باید خورد، و راه رفت، و نگاه کرد به چیزهای سرراه. مثل بچه‌های دبستانی، که ضخامت زندگی‌‏شان بیشتر است. می‌دانی باید رفت بطرفِ و یا شروع کرد به. من گاهی شروع می‌کنم. ولی همیشه نمی‌شود.هنوز صندلی اطاقم را شروع نکرده‌ام. وقت می‌خواهد. عمر نوح هم بدک نیست. ولی باید قانع بود. و من هستم. مثلا یک چهارم قارقار کلاغ برای من بس است. یادم هست به یکی نوشتم: چهار سوم قناری را می‌شنوم. می‌بینی، قانع‌تر شده‌ام. راست است که حجم قارقار بیشتر است، ولی در عوض خاصیت آن کمتر است.مادرم می‌گفت قارقار برای بعضی از دردها خاصیت دارد.
من روزها نقاشی می‌کنم. هنوز روی دیوارهای دنیا برای تابلو جا هست. پس تندتر کار کنیم. باید کار کرد. ولی نباید دود چراغ خورد. اینجا دودهای زبرتر و خالص‌تری هست. دودهای بادوام و آب‌نرو. در کوچه که راه می‌روی، گاه یک تکه دود صمیمانه روی شانه‌ات می‌نشیند و این تنها ملایمت این شهر است.وگرنه آن جرثقیل که از پنجره اطاق پیداست، نمی‌تواند صمیمانه روی شانه کسی بنشیند. اصلا برازنده جرثقیل نیست.اگر این کار را بکند به اصالت خانوادگی خود لطمه زده است.
توی این شهر نمی‌شود نرم بود و حیا کرد و تهنیت گفت.نمی‌شود تربچه خورد. میان این ساختمان‌های سنگین، تربچه خوردن کار جلفی است.مثل این است که بخواهی یک آسمان‌‏خراش را غلغلک بدهی.
باید رسوم این‌جا را شناخت. در اینجا رسم این است که درخت برگ داشته باشد. در این شهر نعناء پیدا می‌شود، ولی باید آن را صادقانه خورد. اینجا رسم نیست کسی امتداد بدهد. نباید فکر آدم روی زمین دراز بکشد.
در اینجا از روی سیمان به بالا برای فکر کردن مناسب‌تر است. و یا از فلز به آن طرف.
من نقاشی می‌کنم، ولی نقاشی من نسبت به گالری‌های اینجا مورب است. نقاشی از آن کارهاست که پوست آدم را می‌کند. و تازه طلبکار است. ولی نباید به نقاشی رو داد، چون سوار آدم می‌شود.
من خیلی‌ها را دیده‌ام که به نقاشی سواری می‌دهند. باید کمی مسلح بود، و بعد رفت دنبال نقاشی. گاه فکر می‌کنم شعر مهربان‌‏تر است.
ولی نباید زیاد خوش‌خیال بود. من خیلی‌ها را شناخته‌ام که از دست شعر به پلیس شکایت کرده‌اند. باید مواظب بود. من شب‌‏ها شعر می‌خوانم. هنوز ننوشته‌ام. خواهم نوشت.
من نقاشی می‌کنم. شعر می‌خوانم. و یکتایی را می‌بینم. و گاه در خانه غذا می‌پزم و ظرف می‌شویم. و انگشت خودم را می‌برم. و چند روز از نقاشی باز می‌مانم.
غذایی که من می‌پزم خوشمزه می‌شود به شرطی که چاشنی آن نمک باشد و فلفل و یک قاشق اغماض.
غذاهای مادرم چه خوب بود. تازه من به او ایراد می‌گرفتم که رنگ سبز خورش اسفناج چرا متمایل به کبودی است.
آدم چه دیر می‌فهمد. من چه دیر فهمیدم که انسان یعنی عجالتاً.ایران مادرهای خوب دارد و غذاهای خوشمزه و روشنفکران بد و دشت‌های دلپذیر.
و همین.

نیویورک، سوم رمضان
undefined۳
undefined۱

۱۰۵

۱۸:۱۵

طَریدْ(تمامِ من)
احمدرضای عزیز، تنبلی هم حدی دارد. این را می‌دانم. ولی باور کن فکر تو هستم. و سپاسگزار نامه‌هایت. من به شدت در این شهر مانده‌ام. آن هم در این شهر بی‌پرنده و نادِرخَت.هنوز صدای پرنده نشنیده‌ام (چون پرنده نیست، صدایش هم نیست.) در همان امیرآباد خودمان توی هر درخت نارون یک خروار جیک جیک بود. نیویورک و جیک‌جیک؟ توقعی ندارم. من فقط هستم. و گاهی در این شهر گولاش می‌خورم. مثل این‌که تو دوست داشتی و برایت جانشین قورمه‌سبزی بود... الهام گولاش کمتر است. غصه نباید خورد. گولاش باید خورد، و راه رفت، و نگاه کرد به چیزهای سرراه. مثل بچه‌های دبستانی، که ضخامت زندگی‌‏شان بیشتر است. می‌دانی باید رفت بطرفِ و یا شروع کرد به. من گاهی شروع می‌کنم. ولی همیشه نمی‌شود. هنوز صندلی اطاقم را شروع نکرده‌ام. وقت می‌خواهد. عمر نوح هم بدک نیست. ولی باید قانع بود. و من هستم. مثلا یک چهارم قارقار کلاغ برای من بس است. یادم هست به یکی نوشتم: چهار سوم قناری را می‌شنوم. می‌بینی، قانع‌تر شده‌ام. راست است که حجم قارقار بیشتر است، ولی در عوض خاصیت آن کمتر است. مادرم می‌گفت قارقار برای بعضی از دردها خاصیت دارد. من روزها نقاشی می‌کنم. هنوز روی دیوارهای دنیا برای تابلو جا هست. پس تندتر کار کنیم. باید کار کرد. ولی نباید دود چراغ خورد. اینجا دودهای زبرتر و خالص‌تری هست. دودهای بادوام و آب‌نرو. در کوچه که راه می‌روی، گاه یک تکه دود صمیمانه روی شانه‌ات می‌نشیند و این تنها ملایمت این شهر است. وگرنه آن جرثقیل که از پنجره اطاق پیداست، نمی‌تواند صمیمانه روی شانه کسی بنشیند. اصلا برازنده جرثقیل نیست. اگر این کار را بکند به اصالت خانوادگی خود لطمه زده است. توی این شهر نمی‌شود نرم بود و حیا کرد و تهنیت گفت. نمی‌شود تربچه خورد. میان این ساختمان‌های سنگین، تربچه خوردن کار جلفی است. مثل این است که بخواهی یک آسمان‌‏خراش را غلغلک بدهی. باید رسوم این‌جا را شناخت. در اینجا رسم این است که درخت برگ داشته باشد. در این شهر نعناء پیدا می‌شود، ولی باید آن را صادقانه خورد. اینجا رسم نیست کسی امتداد بدهد. نباید فکر آدم روی زمین دراز بکشد. در اینجا از روی سیمان به بالا برای فکر کردن مناسب‌تر است. و یا از فلز به آن طرف. من نقاشی می‌کنم، ولی نقاشی من نسبت به گالری‌های اینجا مورب است. نقاشی از آن کارهاست که پوست آدم را می‌کند. و تازه طلبکار است. ولی نباید به نقاشی رو داد، چون سوار آدم می‌شود. من خیلی‌ها را دیده‌ام که به نقاشی سواری می‌دهند. باید کمی مسلح بود، و بعد رفت دنبال نقاشی. گاه فکر می‌کنم شعر مهربان‌‏تر است. ولی نباید زیاد خوش‌خیال بود. من خیلی‌ها را شناخته‌ام که از دست شعر به پلیس شکایت کرده‌اند. باید مواظب بود. من شب‌‏ها شعر می‌خوانم. هنوز ننوشته‌ام. خواهم نوشت. من نقاشی می‌کنم. شعر می‌خوانم. و یکتایی را می‌بینم. و گاه در خانه غذا می‌پزم و ظرف می‌شویم. و انگشت خودم را می‌برم. و چند روز از نقاشی باز می‌مانم. غذایی که من می‌پزم خوشمزه می‌شود به شرطی که چاشنی آن نمک باشد و فلفل و یک قاشق اغماض. غذاهای مادرم چه خوب بود. تازه من به او ایراد می‌گرفتم که رنگ سبز خورش اسفناج چرا متمایل به کبودی است. آدم چه دیر می‌فهمد. من چه دیر فهمیدم که انسان یعنی عجالتاً. ایران مادرهای خوب دارد و غذاهای خوشمزه و روشنفکران بد و دشت‌های دلپذیر. و همین. نیویورک، سوم رمضان
این نامه را سهراب سپهری برای احمدرضا احمدی نوشته. نامه را چندین بار خواندم.و مثل همیشه پر شدم از افسوس.چه قدر جای سهراب و قیصر و منزوی و... خالی ست!
به قول دوستی، این واژه‌ها کار دل ست نه پیشانی!
#طرید_تمام_من
http://ble.ir/tarid_tamame_man
undefined۳
undefined۱

۱۴۲

۱۸:۲۱

Default Gift Icon

پاکت هدیه

ط

طَریدْ(تمامِ من)

undefinedآه امام اولینبگو به منجی زمینتمام دل‌شکستگانمنتظرند بعد از این!undefined
به بهانه‌ی عید بسیار مبارکِ غدیرundefined
thumbnail
«من، بار دیگر، آهسته و نرم گفتم:گویا سال‌هاست که در تن شب راه می‌رویم.ای مرشد بزرگ! آیا رخصت می‌دهی که این‌جا، در گذرگاه نسیم سحری، دمی بیاساییم، و آن‌گاه باز سفر، باز گفت‌و‌گو؟
-آری فرزندم، آری… اجاقی هم روشن کنیم تا مختصر نوری از ما به دیگران برسد و مختصر گرمایی از ما به ما…»
-سه دیدار با مردی که از فراسوی باور ما می‌آمد / نادر ابراهیمی/ جلد اول :رجعت به ریشه‌ها

یکی از کارهای ناتمام نادر، جلد سوم این مجموعه ست.و من هرسال، درست روز ۱۴‌ام خرداد‌ماه، همزمان با عروج مردی که تا دنیا دنیاست به او مدیونیم، می‌روم سراغ کتاب. تورقی می‌زنم و فکر می‌کنم نادر اگر جلد سوم را می‌نوشت… و فکر می‌کنم نادر اگر زنده بود….
ما به شما خیلی مدیونیم مرد بزرگ.کاش بودید این روزهای ایران را می‌دید.ایرانی که شما ساختید، حالا حالاها سرپا می‌ماند.توی بهشت یاد ما مردمان این سرزمین هم باشید.
#طرید_تمام_من
http://ble.ir/tarid_tamame_man
undefined۸
undefined۱

۹۹

۱۹:۵۴

thumbnail
قطعا که مواجهه‌ی اولم با بهزاد دانشگر نیست!
توی تمام کتاب‌فروشی‌ها،«نفس» را دیده‌بودم. چند نفری هم تعریفش را کرده‌بودند.اما من،با این‌که بهزاد دانشگر را از کتاب‌های «ادواردو» و… می‌شناختم. به خیال اینکه رمانِ فانتزی ست، و مخصوص نوجوان‌ها،هیچ‌وقت کتاب را نمی‌خریدم.
هفته‌ی پیش، تقریبا به اجبار و به خاطر محدودیت انتخاب، کتاب را برداشتم.« نفس» را گذاشتم ردیف اول کتابخانه.کنار بقیه‌ی کتاب‌هایی که حسِ«دور و نزدیک» بهشان دارم.یعنی قرار است بخوانم‌شان اما نه حالا‌حالاها!…
دیروز کتاب را باز کردم. گفتم چند صفحه‌ی اول را می‌خوانم، اگر دوست نداشتم، دوباره برمی‌گردانم سرجایش. تا همین امروز که تمام شد، نتوانستم کتاب دیگری بخوانم.( من یک موازی‌خوانم و توی یک روز، حتما همزمان سراغ چند کتاب می‌روم)
کتاب، نه رمان بود و نه فانتزی و نه مخصوص نوجوان‌ها! خودِ خودِ روایت بود.با یک ضدِقهرمانِ تا آخر داستان پر تنش.قلم، کشش خاصی داشت با شروع خوب و با پایانِ غیرقابل حدس.
کتاب خوبی‌ست و خوشحالم که خواندمش!
#معرفی_کتاب #طرید_تمام_من


http://ble.ir/tarid_tamame_man
undefined۷
undefined۱

۳۸

۱۰:۴۰