「 تآسیـٰان 」
تصویر
مثلا نعناها را چیدهام. بوی بهارنارنج و نعنای غلتیده در شهد، چهاردیواریِ لاجوردی خانه را پر کرده و حوض، عطر هندوانه سِر شده از سرمای آب را میدهد. مثلا منتظرم از راه برسی و دستهای زبرت تن گندمی و کوچکم را بغل زند و مرا از این همه غروبِ بی تو پس بگیرد. مثلا آمدهای تا خستگی این همه سال راه را میان تار و پود پیراهنم جا بگذاری.مثلا بهار است و دیگر غم نیست.مثلا موسیقی فولکلور میگذارم و زیر مونولوگهای دراماتیک آفتاب، میرقصیم و همه چیز، یادمان میرود. مثلا تنمان با ملودیها پیچ و تاب میخورد؛ گویی نقش اول زوجی را در سینمای"شهر فرنگ"بازی میکنیم. مثلا نعناها را چیدهام، بوی بهارنارنج چهاردیواری لاجوردی خانه را پر کرده؛ مثلا بهار است و دیگر غم نیست. مثلا تو، صبوری و رفتن را بلد نیستی!
۶۰۱
۱۴:۱۱
Kooch.m4a
۰۷:۳۳-۷ مگابایت
سو بار کردنه برا، مینگه مون كووه هر جای دوس بوشی برا، هر وره خووه
۵۰۸
۹:۳۶
「 تآسیـٰان 」
سو بار کردنه برا، مینگه مون كووه هر جای دوس بوشی برا، هر وره خووه
زیر لب کوچ میخوانم و گلونی را دور سرم محکم میبندم. نگاهم بازیگوشی میکند و میسُرد روی "آساره" که لباس لاکی و حریرش را پوشیده، زلفان نه چندان بلند پر کلاغیاش را زری فر درشت کرده و ماتیک سرخ و شاین دارش را روی لبان پوست پوستش کشیده.نگاهم لیز میخورد روی "آساره" که لبانش میخندد، دستمال سرخ را در دستان حنا گرفتهاش میچرخاند و سر چوپی میرقصد. نگاهم میسُرد روی "آساره" و بوی زیر برنجی دلم را به هم میزند؛ انگار باید تمام غمهایم را همراه قلب دست نخوردهام بالا بیاورم.نگاهم میسُرد روی "آساره" حتما سبب خیر شده که دو طیفه را به هم گره زده و باعث شده بوی گوشت تفتیده در روغن و صدای ساز و دهل در ایوان بپیچد.حتما همینطور که لبانش میخندید، شبها در آغوشش میخزید و خواب و کرختی را از گرمای تن او میربود.حتما عصرها روی ایوان کنار هم مینشستند و از چیزهای کوچک حرف میزدند؛ از باران، از گندم، از بچههایی که هنوز نیامده بودند.حتما زمستانها یک لحاف روی هر دو کشیده میشد و تن یخزدهی آساره باز راهش را به سمت گرمای تن او پیدا میکرد.حتما کمکم بوی خانهشان شبیه هر دویشان میشد؛ شبیه ابریشم موهای آساره و دستهای کاری مرد.حتما آساره آنقدر با او زندگی میکرد که دیگر فرق میان خودش و مرد را از یاد میبرد؛ که نان پختنش برای او میشد، که دعاهایش برای او میشد، حتی ترسهایش برای او میشد، که تمام فرداهایش با نام او گره میخورد.نگاهم میسُرد روی "آساره". حتما خدا سهم زندگی را تمام و کمال در مشت او گذاشته بود و سهم مرا فقط تماشای دورِ دستمال سرخی که در دستان حناگرفتهی آساره میچرخید.
۶۲۸
۹:۴۰
4_5765167041308795131.mp3
۰۲:۲۰-۵.۳۵ مگابایت
باشد که غم یکدیگر را عزیز بدانیم...
۵۳۶
۲۱:۱۸
「 تآسیـٰان 」
تصویر
حالا، افتادهام بر شانههای خاک؛ وصلهای ناجور و دورافتاده از پیراهنِ سرخِ درخت و کوکی ناتمام در تار و پود سرنوشت. حالا افتادهام بر شانههای خاک؛ شکوفهایام که فرصتِ بوسیدنِ خورشید را در آغوشِ شاخهها، به حراجِ پاییزِ نارسِ خویش گذاشتم.
۴۳۲
۹:۴۴
Sarikhooni.m4a
۰۶:۱۶-۵.۸ مگابایت
۳۱۶
۲۰:۳۷
「 تآسیـٰان 」
موسیقی
در سوگ، تو یکی از عزیزترین کسانت را از دست میدهی. او رفته رفته کمرنگتر میشود و تو کم کم باید با این مسئله که او رفته، کنار بیایی.باید بدانی که او دیگر باز نمیگردد و انگار که تن کوچک و رنجورت برای کشاندن این همه ماتم، زیادی نحیف است.اصلا این مصیبت را نمیشود با کسی تقسیم کرد.مثل برهای سیاه که چوپان، مادرش را سر بریده، از گله رانده میشوی تا خودت را جمع و جور کنی. با کسی حرف نمیزنی، کمتر آدمکها را بغل میگیری و سعی میکنی بیشتر بگویی "خوبم" تا کمتر کسی را با رنجت، برنجانی.انگار که بخشی از خودت را از دست داده باشی.پس، به آدمکها بیشتر زنگ بزن؛ مامان را بیشتر بغل کن و بگو که دوستش داری.اسم آدمکها را بیشتر صدا بزن. آدمها دوست دارند از دهانِ کسی که دوستشان دارد، دوباره متولد شوند.برای بابا چای بریز، به خاله بگو دلتنگش هستی و روی شانههای فاطمه گریه کن. بیشتر عکس بگیر. از بابا که خوابش برده و عینکش روی سینهاش کج شده، از مامان که با آستینش بخارِ شیشه را پاک میکند، از خندهی فاطمه وقتی بیهوا سرش را عقب میاندازد، از دستهای خاله وقتی سبزی پاک میکند یا خمیر را میان انگشتهایش ورز میدهد.از سفرههای معمولی، از عصرهای بیاتفاق، از آدمکهایی که خیال میکنی همیشه همانجا خواهند بود.بیشتر بگو که دوستشان داری. پرندهها را که دیدهای؛ هیچوقت خبر نمیکنند آخرین پروازشان را. آدمکها هم همینطورند. میروند و تو میمانی با هزار «دوستت دارم» که دیگر راهی به گوشِ هیچکس پیدا نمیکنند.
۳۸۴
۲۰:۳۸
Her Seydzadeki Shal Krmani be 2 (Extended Version) Mamlê.m4a
۰۴:۴۰-۴.۳۳ مگابایت
۱۱۶
۱۴:۵۲
「 تآسیـٰان 」
موسیقی
انگار که همچون ماهی خزر آواره باشم، دائم لیز میخورم و فرار میکنم. از خودم، از نوشتن، از آدمها، از سؤالهای سادهای که جوابشان را بلد نیستم، از دوست داشتن، از انتظار، از "دلم برات تنگ شده"، از پیامهای خوانده نشده، از روز، از نورِ مورب افتاده روی دیوار، از غمی که بی اجازه وسط روز میپرد توی گلویم، از چشمهایی که پلکهایم را نمیکاوند، از بیرون رفتن، از حرف زدن، از غذا خوردن، از توی چشم دیگران نگاه کردن، از زنگ زدن و یادآوریهای مکرر خودم به دیگران، از خواندن مسیجها، از دکتر و دستگاه اکسیژن، از پرستار اخمو و سرم، از خوابهایی که آدم را خستهتر بیدار میکنند، از صبحهایی که هیچ فرقی با شب ندارند، از شبهایی که تمام نمیشوند. از همه چیز انگار...درب را میبندم. پرده را میکشم. گوشی را خاموش میکنم. زنگ نمیزنم.یادآوری نمیکنم.جواب نمیدهم. نمیخورم. نمینویسم. نمیگویم. نمیخواهم؛ نمیمانم...
۱۳۶
۱۴:۵۴
ببین من خیلی کمم. دیر به دیرم.«یعنی میام،میتابم،میرم!».
- «بیداد»
- «بیداد»
۸۱
۷:۵۷