لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل 🚩🇮🇷تذڪــرة الشهــدا🇮🇷🚩🚩
۳۲۰ عضو

🚩🇮🇷تذڪــرة الشهــدا🇮🇷🚩

به نام خدایی که خیرالناصرین است undefinedundefinedundefined *شهـدا.امربه معروف مهــــدویت
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲۶ مرداد
#قسمت شصت و نهم undefinedعشق پایدار undefined
حال مادرم اصلا مساعد نبود وبعد از مرگ عزیزانش هر روز,بدتر وبدتر میشد ومن ذهنم درگیر حال این روزهای مادر بود ودلکندن وبی خبری از مادر وتنها گذاشتن او در این شرایط برای من که عمری خود را مدیون او میدانستم امکان پذیر نبود,پس تصمیم گرفتم یک ترم مرخصی بگیرم وبا پیشنهاد بابا,هر سه نفرمان دوباره راهی قم شدیم تا هم مادرم حال وهوایی عوض کند وهم بابا اصرار داشت مادرم را به تهران نزد بهترین پزشکان ببرد تا از,سلامتش مطمین شود.مادرم از,سفر به قم راضی بود اما برای رفتن به دکتر,خیلی موافق نبود ,اما با پافشاری بابا ,قرار شد اول همان قم دکتر,برود واگر خدای نکرده وضع جسمی اش بهتر نشدودکتر بیماریش را تشخیص نداد, انوقت راهی,تهران شوند...
بهروز که از مرخصی تحصیلی من ناراحت بود ,از این سفر ناگهانی استقبال کرد و قرار شد,بعداز انجام کارهای مامان,یک شب به اتفاق پدرش به خانه ی دایی در قم بیاید وپرده از,عشق وخواستگاریش بردارد وبابا را در جریان قرار دهد ونظرش را بداند وشرط وشروطش را بشنود ودر نهایت رضایت بابا را بگیرد...یک هفته ای از,امدنمان به قم میگذشت,دکتر مامان براش کلی,ازمایش نوشته بود وامروز قرار بود من جواب,ازمایشها را بگیرم وبا مامان وبابا دوباره به مطب برویم...بالاخره نوبتمان شد,پدرومادرم روی صندلی مقابل دکتر نشسته بودند ومن از استرسی که داشتم ونمیدانستم سلامت مادرم چقدر درخطر است,سرپا ایستادم....دکتر شریف دکتر مامان ,با طمانینه برگهای ازمایش را یکی یکی نگاه کرد وهمزمان سرش را تکان میداد وبعداز دقایقی سرش را بلند کرد ورو به بابا ومامان گفت:جای نگرانی نیست واشاره به مادرم کرد وگفت:ایشون سالم سالمند اما نیاز به مراقبت دارند اخه بارداری دراین سن یه کم, نیازمند توجه بیشتریست....خشکم زده بود....این چی میگفت؟؟بارداری؟؟وای خدای من.....یه خواهر یا برادر تنی....ناخوداگاه از ته دلم زدم زیر خنده....دکترشریف با لبخند نگاهم کرد وپدرومادرم هم که با شنیدن این موضوعی که در باور نمیگنجید بهتشان زده بود ,با خنده من ,بعداز مدتها به خنده افتادند....
#ادامه دارد ...undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined@tazkeratoshohada

۱۸

۱۵:۴۶

#قسمت هفتاد undefined عشق پایدار undefined
در بین ان همه اتفاق ناگوار ,خبر بارداری مامان ,نوید زندگی نو را میداد وباعث شده بود که فقدان عزیزانمان کمی کمرنگ شود .بابا از,این اتفاق خیلی,خوش حال بود ومادرم دربین این خوشحالی، وقت را مغتنم دانست وماجرای دلدادگی بهروز را برای بابا گفت واجازه اشنایی بیشتر,با خانواده انها را از بابا گرفت,مادرم چیزی,از اصالت خواستگارها نگفت.چند شب قبل از حرکت ما به سمت کرمان,بهروز وپدرش برای بار چندم وبیشتر,برای اشنایی با پدرم به خانه دایی امدند.پدرم وقتی فهمید که بهروز استاد من است واز,همه مهم تر اصالتا کرمانی ست,خیلی خوشحال شد و من از,تک تک حرکات پدر رضایت خاطر,اورا با این وصلت میدیدم همه چیز,خوب بود تااینکه بعداز شام,میرزا محمود خودمانی تر شد وتمام اصل ونسبش را روی دایره,ریخت وپدرم متوجه عمق موضوع و شناخت کامل ابا واجداد خانزاده ها ,کم کم رفتارش سردتر شد ودرست بعداز رفتن خواستگارها ,ساز مخالف زدنش را شروع به نواختن کرد وبه من امر نمود به دلیل حال واحوالات مادرم ,باید برای ادامه تحصیلم به کرمان انتقالی بگیرم .....نمیدانستم سرنوشت مرا به کجا خواهد کشاند ,ایا من هم مثل بتول ومریم پیشانی نوشتم در جدایی از خانزاده ها هست یا نه...اما خوب میدانستم که بین بتول ویوسف میرزا ,عشقی یکطرفه بوده وبین مریم ومحمود هم عشقی گذار واما بین من وبهروز مهری پایدار وریشه ای تر شکل گرفته....خودم را به دست تقدیر سپردم وتوکل کردم بر ان پروردگار مهربان وخواسته ی بابا را مبنی بر انتقالی عملی کردم,اما گویا بهروز سمج تر از پدرانش بود وبه محض اینکه من به کرمان امدم,هنوز یک ماه نشده بود که اقای بهروز خانزاده هم به عنوان استاد به دانشگاه من منتقل شدیعنی خودش را منتقل کرد....#ادامه دارد...نویسنده....حسینیundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined@tazkeratoshohada

۳۱

۱۵:۴۶

۲۷ مرداد

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

#قسمت هفتاد و یکم undefinedعشق پایدار undefined
همزمان با روزگار میچرخیدیم ومیچرخیدیم وخودمان را کش وقوس میدادیم وبهروز بههر وسیله ای دست میانداخت تا به اصطلاح برای بابا خودعزیزی کند وبه هر ترفندی متوسل میشد تا عشق پاکش را به من برای بابا ثابت کند تا رضایت اورا بگیرد ودرست زمانی که دوقلوه ها,زینب وحسین دوساله شدند ,بالاخره بابا خسته,از جنگیدن با بهروز,بالاخره رضایت داد وما در مراسمی باشکوه به عقد هم درامدیم,درضمن این عقد زمانی,انجام شد که مستانه ,مادر بهروز بعد از,سالها به ایران مراجعت کرد ودر عقد کنان ما حضور داشت ووقتی فهمید که عروسش دختر بهترین دوست زمان جوانی اش,است خدا را شاکر شد ودرست چند ماه بعدازعقد من وبهروز با پادرمیانی مادر وحرفهایی که مدام با مستانه خانم رد وبدل میکرد,مستانه ومحمود هم برای بار دوم پای سفره عقد نشستند وجالب تر اینکه همه باهم برای همیشه به سرزمین پدریشان ,کرمان مراجعت کردند.. مادرم خوشحال از اینکه من به خواسته ی دلم رسیدم وخوشحالتر از اینکه رفیق قدیمی اش را درکنارش میدید وپدرم راضی,از خوشحالی مادر,زندگیشان برمداری عشقولانه میگذشت ومن هنوز به عمق این عشق پایدار پی نبرده بودم و زمانی متوجه این موضوع شدم که.....
#ادامه دارد...undefinedundefinedundefinedundefinedundefined@tazkeratoshohada

۱۸

۱۵:۳۳

#قسمت پایانی undefined عشق پایدار.... undefined
خواهرم زینب که پدر به خاطر حرکات شیرینش,شیرین صدایش میکرد ,از لحاظ چهره به من شباهتی زیاد داشت اما من کاملا چهره ام، چهره مادرم بود واما چهره ی زینب تلفیقی از چهره ی پدر ومادرم بود وهمین باعث جذابیت بیشتر زینب بود ,از هنرهای مادر,نقاشی وطراحی ماهرانه اش به من رسیده بود وطبع شعر وقلم زیبایش به زینب,زینب هنوز در سن درس ومدرسه بود که سیل خواستگارانش به سمت خانه ی پدر روان شد واما دست تقدیر یک روز ،اتفاقی اورا به سمت مدرسه ای که من در ان تدریس میکردم کشانید ودربین خواستگارهای رنگ ووارنگ ,درعین ناباوری ,زینب به همکار من ,بله را گفت....همزمان با ازدواج زینب ,دختر من و بهروز یعنی باز مانده ی نسلی که عشقی را مدام به دنبال خود میکشید ,به دنیا امد....زهرا....دختر من وبهروز.......پدرومادرم با تولد اولین نوه شان انقدرخوشحال بودند که اسمان را در زمین سیر میکردند,زندگی عاشقانه شان با وجود نوه ای شیرین ,رنگ وبویی دیگر گرفت...زهرای من بزرگ شد وقد کشید وانگار ستاره بخت واقبالش مانند خاله زینبش بود زیرا هنوز تازه وارد دبیرستان شده بود که به عقد همسرش درامد ومانند زینب زندگی متاهلی اش را زود شروع کرد ودرهمین اوضاع واحوال بودیم که بیماری کشنده ای به جان مادرم افتاد....هنوز حلاوت عقد زهرا به جانمان ننشسته بود که درگیر درمان بیماری مادر شدیم,مامان مریم هر روز بیمار وبیمارتر میشد وپدرم با دیدن ،حال عشق جوانی اش هر روز آب وآب تر میشد....کار مادرم به بستریهای مداوم کشید وکار پدر به شب زنده داریها وگریه های پیوسته....ودرست یک هفته بعداز مراسم ازدواج دخترم زهرا,ان واقعه ی تلخ بوقوع پیوست وطوفانی سهمگین زندگی ما را در نوردید....مادرم در سنی که اول خوشی اش بود ,مظلومانه دیده از جهان فروبست وبه دیدار پدر وبرادرش شتافت ,هیچ کس جرات گفتن فوت مادر را به پدرم نداشت وبالاخره بعداز هفت روز از عروج مادر,با کلی دعا وثنا که اتفاقی برای پدرم نیافتد,اورا ارام ارام اماده کردیم وبرسر مزار مادر حاضر نمودیم,پدرم ناباورانه عکس روی قبر تازه مادر را مینگرید واز دل وجان بر عشق درخاک خفته اش اشک میریخت وبوی مریمش را از زیر خروارها خاک نم کشیده به جان میکشید...بعداز سوگواری زیاد واشک فراوانی که برسر مزار ریخت اورا به خانه اوردیم اما غافل از اینکه کسی که درگیر عشقی پایدار شد روحش با عشق دیرینه اش پرواز خواهد کرد و هنوز به نیمه های شب نرسیدیم که پدرم ,جلال,درعین ناباوری با سکته ای کوچک بال گشود وخود را به مادرم ,مریم رساند ودرجوار همسرش آرام گرفت....وبه راستی این است اوج عشقی راستین وحقیقی,داستانهای شیرین وفرهاد وعشق لیلی ومجنون که افسانه است اما من وما اینچنین افسانه هایی را در واقعیت دیدیم.واینک که اخرین سطرهای این رمان را مینویسم ,بر روی قالی ای نشستم که طرحش را دخترکی هنرمند ورعیت زاده کشید تا تحفه ای شود برای یک درباری....تحفه ای که هرگز به دست سردار سپه نرسید ویادگاری ماند برای نوه های بتول ویوسف میرزا....
(برای شادی روح پدر ومادرم صلوات)
#>پایان<undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined @tazkeratoshohada

۲۹

۱۵:۳۴

undefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefined عشق پایدار undefined
#پایان

۳۳

۱۵:۳۴

۳ شهریور

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

🟢🟢🟢چله جدید 🟢🟢🟢

۸

۱۷:۳۵

thumbnail
undefined چله دعای عهد🟢حدیث کساء undefined از روز میلاد پیامبر اعظم محمد مصطفی صلی الله علیه وآله وسلم مناسب است كه يک اربعين دعای عهد را بخوانیم و ملتزم باشیم اين، يک نوع استقرار در محبت و ولايت می‌آورد. بعد از نماز صبح دعای عهد را انسان چهل روز ادامه بدهد. اين ديگر می‌ماند. بعد هم اگر برايش ملكه شد، ادامه بدهد؛ از هفدهم ربیع الاول تا چهل روز بدون فاصله دعای عهد و حدیث شریف کساء را ادامه دهید به نیابت از شهدای کربلا به نیابت از شهدا از صدر اسلام به نیابت از رهبر شهیدمونبرای فرج و ظهور امام غریب و طرید و فراموش شده undefinedبرای نابودی جبهه ی کفربرای پیروزی وسلامتی شیربچه های سرزمین ایران دعا کنیم برای فرج مولامونتا ایشان دعا کنند برای رفع گرفتاریهای ما وفرج وچ گشایش در زندگیمونundefined
undefinedundefinedundefinedهمزمان با میلاد حضرت محمد مصطفی (ص)بخواهیم از خداوند تا دوباره با فرزندش مهدی سنت های فراموش شده را احیا کندundefinedundefinedundefinedundefinedundefined عضویت undefinedundefinedundefinedبا لمس لینک آبی وارد شده ومهمان شهدا ومادرشون حضرت زهرا سلام الله علیها باشید undefined••✾❀undefined◍⃟undefinedundefined❀✾•• اَلّلهُمـّ؏َجِّل‌لِوَلیِّڪَ‌الفَرَج‌واَقِمنابِخِدمَـتِهundefined  #اللَّهُمَّ_عَرِّفْنِےحُجَّتَڪ undefinedاللَّهُمَّ‌اجْعَلْنٰا مِنْ‌أَنْصَارِهِ وَ أَعْوَانِهِundefinedundefinedکانال تذکرة الشهدا@tazkeratoshohadaundefinedمدیون شهداییمundefined برای آشنایی با سیره ی شهدا به محفل شهدایی وارد شویدundefined

۸

۱۷:۴۷

🚩🇮🇷تذڪــرة الشهــدا🇮🇷🚩
undefined undefined چله دعای عهد 🟢حدیث کساء undefined از روز میلاد پیامبر اعظم محمد مصطفی صلی الله علیه وآله وسلم مناسب است كه يک اربعين دعای عهد را بخوانیم و ملتزم باشیم اين، يک نوع استقرار در محبت و ولايت می‌آورد. بعد از نماز صبح دعای عهد را انسان چهل روز ادامه بدهد. اين ديگر می‌ماند. بعد هم اگر برايش ملكه شد، ادامه بدهد؛ از هفدهم ربیع الاول تا چهل روز بدون فاصله دعای عهد و حدیث شریف کساء را ادامه دهید به نیابت از شهدای کربلا به نیابت از شهدا از صدر اسلام به نیابت از رهبر شهیدمون برای فرج و ظهور امام غریب و طرید و فراموش شده undefined برای نابودی جبهه ی کفر برای پیروزی وسلامتی شیربچه های سرزمین ایران دعا کنیم برای فرج مولامون تا ایشان دعا کنند برای رفع گرفتاریهای ما وفرج وچ گشایش در زندگیمونundefined undefinedundefinedundefinedهمزمان با میلاد حضرت محمد مصطفی (ص) بخواهیم از خداوند تا دوباره با فرزندش مهدی سنت های فراموش شده را احیا کندundefinedundefined undefinedundefinedundefined عضویت undefinedundefinedundefined با لمس لینک آبی وارد شده ومهمان شهدا ومادرشون حضرت زهرا سلام الله علیها باشید undefined ••✾❀undefined◍⃟undefinedundefined❀✾•• اَلّلهُمـّ؏َجِّل‌لِوَلیِّڪَ‌الفَرَج‌ واَقِمنابِخِدمَـتِهundefined   #اللَّهُمَّ_عَرِّفْنِےحُجَّتَڪ undefinedاللَّهُمَّ‌اجْعَلْنٰا مِنْ‌أَنْصَارِهِ وَ أَعْوَانِهِundefined undefinedکانال تذکرة الشهدا @tazkeratoshohada undefinedمدیون شهداییمundefined برای آشنایی با سیره ی شهدا به محفل شهدایی وارد شویدundefined
نشر فوق‌العاده به نیت شهداundefinedundefined

۷

۱۷:۴۸