بازارسال شده از
۱
۱۲:۳۴
بازارسال شده از
۱
۱۲:۳۴
بازارسال شده از
۱
۱۲:۳۴
بازارسال شده از
۱
۱۲:۳۴
بازارسال شده از
۱
۱۲:۳۴
بازارسال شده از
۱
۱۲:۳۴
بازارسال شده از
۱
۱۲:۳۴
بازارسال شده از
۱
۱۲:۳۴
بازارسال شده از
آلمان، برلین، سال ۱۹۴۰ – جنگ جهانی دوم.
*بوی باروت و دود، سراسر شهر را فراگرفته؛
ترس، واژهای که بیش از هر چیز معنا میآفرید.
هر کس در اندیشهی جانِ خویش،
غرق در خوف و هراس.
در محلهای خاکخورده، خانهای کوچک نفس میکشید؛
خانهای که جهانی را در خود جا داده بود،
جهانی ساختهی افسر و معلم.
جهانی برخلاف شهرِ خاکستری،
رنگی، زنده و تپنده.*
افسری با چشمانی که در سالهای عمرش جز جنگ، دود و مرگ چیزی ندیدهاند،و معلمی که در سالهای زندگیاش جز گچ، چیزی به دست نگرفته است.دستانش بوی گچ میدهد و نگاهش… امان از نگاهش!نگاهی پر از ستاره؛ که نشانِ زندگی است .
گناهشان چه بود؟در روزگاری که مردم به چیزی جز مرگ فکر نمیکردند،آنها تنها برای زندگی دلیل داشتند،دلیلی هرچند کوچک؛خانهای کوچک، خریدهشده با قرض.زندگیای تلخ اما پر از لحظات شیرین.معلم، با شوق دیدن افسر به خانه بازمیگشت،و افسر، با شوق دیدن معلمش از جنگ زنده بازمیگشت،تا نگاهش نصیبش شود و دلش آرام گیرد.
اما امان از همسایگانی که زندگی دیگران را دیده بودند و حسادت میکردند؛که میدانستند زندگی آنها به سیاهی کشیده خواهد شد…اگر میدانستند، از آن چند لحظه خواب هم غافل نمیشدند و بیخوابی میکشیدند،شاید برای داشتن زمانی بیشتر.
صدای پوتینهای سنگین، آرامش شب را برهم زد.لحظهای بعد، صدای کوبیده شدن در خانه، خواب آرام دو عاشق را برهم زد:«شما بازداشتید!»
و بعد دستبندهایی که دستشان را خراشید،نگاه خندان و پچپچهای همسایهها…
اما چرا؟چه گناهی کرده بودند؟جز زندگی کردن؟جرمشان، زندگی نکرده اشان بود؟
زمانی نگذشته بود که فهمید با افسرش در اتاقی تنگ و سرد محبوس شدهاند.نه آب، نه غذایی برای سیر کردن معدهشان، فقط تاریکی بود…و تنها تاریکی.
وقتی در اتاق باز شد، خیال کردند آزاد شدهاند،اما وقتی خودشان را بالای چهارپایه دیدند، تنها چیزی که حس کردند ترس بود.
او نمیخواست بمیرد!چرا باید میمرد؟او تازه زندگی کردن را یاد گرفته بود…اما در آن تاریکی، او فقط افسرش را داشت.افسری که گرفتار حالی مانند خودش شده است .
وبعد تنها دنیایی که مقابل چشمان سیاهش به تاریکی کشیده میشد
زندگی آنقدرها هم نامرد نبود… بود؟
جونگکوک، با صدایی که از ته چاه میآمد، گفت:«چشمبندو بردار، آقا!»تهیونگ آرام گفت:«جونگکوک!»جونگکوک التماس کرد:«چشمبندو بردار، آقا… لطفاً بذار ببینمت… میخوام ببینمت، تهیونگ… لطفاً!»تهیونگ دستش را گرفت و آرام گفت:«قول میدم، در زندگی بعد هم همدیگر را ملاقات کنیم…»در سکوت آن شب، جز صدای سقوطِ چهارپایهی چوبی چیزی نپیچید؛و دو عاشق به دار سپرده شدند.
زندگی شیرین است؟برای آنها که جز تلخی چیزی به همراه نداشت،این شیرینی تنها در نگاه یکدیگر بود،در عشق و امیدی که حتی در تاریکترین روزها نمیمرد.
#فیک از@vkookis★★★★★★★★
Link::@musi_kpopbts
*بوی باروت و دود، سراسر شهر را فراگرفته؛
ترس، واژهای که بیش از هر چیز معنا میآفرید.
هر کس در اندیشهی جانِ خویش،
غرق در خوف و هراس.
در محلهای خاکخورده، خانهای کوچک نفس میکشید؛
خانهای که جهانی را در خود جا داده بود،
جهانی ساختهی افسر و معلم.
جهانی برخلاف شهرِ خاکستری،
رنگی، زنده و تپنده.*
افسری با چشمانی که در سالهای عمرش جز جنگ، دود و مرگ چیزی ندیدهاند،و معلمی که در سالهای زندگیاش جز گچ، چیزی به دست نگرفته است.دستانش بوی گچ میدهد و نگاهش… امان از نگاهش!نگاهی پر از ستاره؛ که نشانِ زندگی است .
گناهشان چه بود؟در روزگاری که مردم به چیزی جز مرگ فکر نمیکردند،آنها تنها برای زندگی دلیل داشتند،دلیلی هرچند کوچک؛خانهای کوچک، خریدهشده با قرض.زندگیای تلخ اما پر از لحظات شیرین.معلم، با شوق دیدن افسر به خانه بازمیگشت،و افسر، با شوق دیدن معلمش از جنگ زنده بازمیگشت،تا نگاهش نصیبش شود و دلش آرام گیرد.
اما امان از همسایگانی که زندگی دیگران را دیده بودند و حسادت میکردند؛که میدانستند زندگی آنها به سیاهی کشیده خواهد شد…اگر میدانستند، از آن چند لحظه خواب هم غافل نمیشدند و بیخوابی میکشیدند،شاید برای داشتن زمانی بیشتر.
صدای پوتینهای سنگین، آرامش شب را برهم زد.لحظهای بعد، صدای کوبیده شدن در خانه، خواب آرام دو عاشق را برهم زد:«شما بازداشتید!»
و بعد دستبندهایی که دستشان را خراشید،نگاه خندان و پچپچهای همسایهها…
اما چرا؟چه گناهی کرده بودند؟جز زندگی کردن؟جرمشان، زندگی نکرده اشان بود؟
زمانی نگذشته بود که فهمید با افسرش در اتاقی تنگ و سرد محبوس شدهاند.نه آب، نه غذایی برای سیر کردن معدهشان، فقط تاریکی بود…و تنها تاریکی.
وقتی در اتاق باز شد، خیال کردند آزاد شدهاند،اما وقتی خودشان را بالای چهارپایه دیدند، تنها چیزی که حس کردند ترس بود.
او نمیخواست بمیرد!چرا باید میمرد؟او تازه زندگی کردن را یاد گرفته بود…اما در آن تاریکی، او فقط افسرش را داشت.افسری که گرفتار حالی مانند خودش شده است .
وبعد تنها دنیایی که مقابل چشمان سیاهش به تاریکی کشیده میشد
زندگی آنقدرها هم نامرد نبود… بود؟
جونگکوک، با صدایی که از ته چاه میآمد، گفت:«چشمبندو بردار، آقا!»تهیونگ آرام گفت:«جونگکوک!»جونگکوک التماس کرد:«چشمبندو بردار، آقا… لطفاً بذار ببینمت… میخوام ببینمت، تهیونگ… لطفاً!»تهیونگ دستش را گرفت و آرام گفت:«قول میدم، در زندگی بعد هم همدیگر را ملاقات کنیم…»در سکوت آن شب، جز صدای سقوطِ چهارپایهی چوبی چیزی نپیچید؛و دو عاشق به دار سپرده شدند.
زندگی شیرین است؟برای آنها که جز تلخی چیزی به همراه نداشت،این شیرینی تنها در نگاه یکدیگر بود،در عشق و امیدی که حتی در تاریکترین روزها نمیمرد.
#فیک از@vkookis★★★★★★★★
Link::@musi_kpopbts
۱
۷:۴۶
بازارسال شده از
لحظهای در تعلیق! ایستاده است میان دانستن و ندانستن.نه امیدوار، نه ناامید؛تنها آگاه به این که بعضی چیزها وقتی رها میشوند، تازه خودشان را نشان میدهند.
#text★★★★★★★★
Link::@musi_kpopbts
#text★★★★★★★★
Link::@musi_kpopbts
۱
۷:۴۶