این ویل کن شما هم نمیشه یا فقط من عاجزممممم؟؟؟



#روانیییی
#روانیییی
۱۳
۲۱:۱۸
..»»——☠——« تیـــــــاܩ☠ »——☠——««..
این ویل کن شما هم نمیشه یا فقط من عاجزممممم؟؟؟


#روانیییی
شاهد بارش پیوسته را هستیم



#panah
#panah
۱۳
۲۱:۱۹
رمان: ..سایه ای غریب!!..
#ܢ݆ߺــߊܝࡅ߳ߺߺܙ7..(𝓹ــ𝓪𝓻𝓽): «اون شب روی پشتبوم..»
چند ثانیه هیچکس حرفی نزد..
فقط صدای باد توی راهروی تاریک میپیچید..
آراد بین دو تا پیوند ایستاده بود..
یکی کنار خودش..
یکی روبهروش..
و هر دو دقیقاً شبیه هم بودن..
قلبش داشت دیوونهوار میزد..
بالاخره طاقت نیاورد..
«یکی به من بگه اون شب چی شد..»
پیوندی که کنار آراد ایستاده بود سرش رو پایین انداخت..
اما اون یکی لبخند زد..
یه لبخند عجیب..
انگار مدتها منتظر این سؤال بوده..
«واقعاً میخوای بدونی؟»
آراد بدون مکث گفت..
«آره..»
دختر چند قدم جلو اومد..
«پس بذار خاطرهای رو که ازت گرفتن بهت برگردونم..»
همون لحظه دستش رو بالا آورد..
و قبل از اینکه کسی بتونه جلوش رو بگیره..
نوک انگشتش رو روی پیشونی آراد گذاشت..
همهچیز تاریک شد..
..
بارون میبارید..
شدیدتر از هر بارونی که آراد تا حالا دیده بود..
اون روی پشتبوم مدرسه ایستاده بود..
نفسش بریده بود..
و روبهروش پیوند قرار داشت..
اما این بار چهرهش واضح بود..
واقعی بود..
نه مثل سایهها..
نه مثل رویاها..
پیوند داشت گریه میکرد..
اشکهاش با قطرههای بارون قاطی شده بودن..
آراد با نگرانی گفت..
«پیوند آروم باش..»
اما پیوند فقط سرش رو تکون داد..
«دیگه دیر شده..»
«دربارهٔ چی حرف میزنی؟»
پیوند به پشت سرش نگاه کرد..
جایی توی تاریکی..
انگار از کسی میترسید..
بعد ناگهان دست آراد رو گرفت..
محکم..
خیلی محکم..
«قول بده هر اتفاقی افتاد فراموشم نکنی..»
آراد اخم کرد..
«داری منو میترسونی..»
پیوند لبخند تلخی زد..
«اگه امشب یادم بمونی.. هنوز یه شانس هست..»
بعد..
صدای باز شدن در پشتبوم اومد..
تق..
هر دو برگشتن..
یه نفر وارد پشتبوم شد..
اما صورتش توی تاریکی دیده نمیشد..
فقط یه سایه بود..
یه سایهٔ بلند..
پیوند رنگش پرید..
و آراد برای اولین بار ترس واقعی رو توی چشمهاش دید..
اون یک قدم عقب رفت..
بعد یکی دیگه..
لبهٔ پشتبوم پشت سرش بود..
آراد فریاد زد..
«پیوند وایسا..»
اما درست همون لحظه..
سایه جلو اومد..
و تصویر ناگهان پاره شد..
مثل فیلمی که وسط پخش خراب بشه..
همهچیز دوباره تاریک شد..
..
آراد نفسنفسزنان به خودش اومد..
زانوهاش روی زمین بود..
سرش به شدت درد میکرد..
اما حالا یه چیز رو مطمئن بود..
اون شب فقط خودش و پیوند روی پشتبوم نبودن..
یه نفر دیگه هم اونجا بوده..
یه نفر که صورتش دیده نمیشد..
پیوندی که از تاریکی اومده بود آروم گفت..
«دیدی؟»
آراد سرش رو بلند کرد..
«اون کی بود؟»
دختر جواب نداد..
اما مرد آینده ناگهان جلو اومد..
صورتش رنگ نداشت..
انگار یه راز وحشتناک توی سینهش گیر کرده باشه..
بعد خیلی آروم گفت..
«مشکل اینه که اون آدم رو میشناسی..»
آراد خشکش زد..
«چی؟»
«تو اون آدم رو میشناسی..»
«کیه؟!»
مرد آینده نگاهش رو ازش دزدید..
چند ثانیه سکوت کرد..
و بعد جملهای گفت که باعث شد خون توی رگهای آراد یخ بزنه..
«چون اون آدم..»
«خودِ من نبودم..»
«خودِ تو بودی..»
سکوت..
سنگین..
خفهکننده..
آراد حس کرد قلبش از حرکت ایستاده..
«دروغ میگی..»
مرد آینده سرش رو پایین انداخت..
«کاش دروغ بود..»
و درست در همون لحظه..
گوشی آراد برای اولین بار بعد از چند ساعت آنتن گرفت..
یه پیام جدید اومد..
اما این بار از شمارهٔ ناشناس نبود..
از یه شمارهٔ ذخیرهشده بود..
شمارهای که آراد سالها میشناخت..
شمارهٔ پیوند..
و چیزی که توی پیام نوشته شده بود..
تمام وجودش رو لرزوند..
> «آراد.. به هیچکدومشون اعتماد نکن..»
«من هنوز زندهام..»
(حالا معلوم نیست پیوند کنار آراد کیه.. پیوندی که از تاریکی اومده کیه.. و مهمتر از همه.. پس کسی که پیام فرستاده واقعاً کجاست؟)
ܝ̇ߺویܢܚܝ̇ߺܥܘ ܢܚ݅وܩߊ ࡅ߳ـــــــــیߊܩܢ(ـ𝖓𝖛𝖎𝖘𝖓𝖉𝖊𝖍 𝖘𝖍𝖔𝖒𝖆 𝖙𝖞𝖆𝖒)..
..»»——
——« تیـــــــاܩ
»——
——««..
#مالک
#ܢ݆ߺــߊܝࡅ߳ߺߺܙ7..(𝓹ــ𝓪𝓻𝓽): «اون شب روی پشتبوم..»
چند ثانیه هیچکس حرفی نزد..
فقط صدای باد توی راهروی تاریک میپیچید..
آراد بین دو تا پیوند ایستاده بود..
یکی کنار خودش..
یکی روبهروش..
و هر دو دقیقاً شبیه هم بودن..
قلبش داشت دیوونهوار میزد..
بالاخره طاقت نیاورد..
«یکی به من بگه اون شب چی شد..»
پیوندی که کنار آراد ایستاده بود سرش رو پایین انداخت..
اما اون یکی لبخند زد..
یه لبخند عجیب..
انگار مدتها منتظر این سؤال بوده..
«واقعاً میخوای بدونی؟»
آراد بدون مکث گفت..
«آره..»
دختر چند قدم جلو اومد..
«پس بذار خاطرهای رو که ازت گرفتن بهت برگردونم..»
همون لحظه دستش رو بالا آورد..
و قبل از اینکه کسی بتونه جلوش رو بگیره..
نوک انگشتش رو روی پیشونی آراد گذاشت..
همهچیز تاریک شد..
..
بارون میبارید..
شدیدتر از هر بارونی که آراد تا حالا دیده بود..
اون روی پشتبوم مدرسه ایستاده بود..
نفسش بریده بود..
و روبهروش پیوند قرار داشت..
اما این بار چهرهش واضح بود..
واقعی بود..
نه مثل سایهها..
نه مثل رویاها..
پیوند داشت گریه میکرد..
اشکهاش با قطرههای بارون قاطی شده بودن..
آراد با نگرانی گفت..
«پیوند آروم باش..»
اما پیوند فقط سرش رو تکون داد..
«دیگه دیر شده..»
«دربارهٔ چی حرف میزنی؟»
پیوند به پشت سرش نگاه کرد..
جایی توی تاریکی..
انگار از کسی میترسید..
بعد ناگهان دست آراد رو گرفت..
محکم..
خیلی محکم..
«قول بده هر اتفاقی افتاد فراموشم نکنی..»
آراد اخم کرد..
«داری منو میترسونی..»
پیوند لبخند تلخی زد..
«اگه امشب یادم بمونی.. هنوز یه شانس هست..»
بعد..
صدای باز شدن در پشتبوم اومد..
تق..
هر دو برگشتن..
یه نفر وارد پشتبوم شد..
اما صورتش توی تاریکی دیده نمیشد..
فقط یه سایه بود..
یه سایهٔ بلند..
پیوند رنگش پرید..
و آراد برای اولین بار ترس واقعی رو توی چشمهاش دید..
اون یک قدم عقب رفت..
بعد یکی دیگه..
لبهٔ پشتبوم پشت سرش بود..
آراد فریاد زد..
«پیوند وایسا..»
اما درست همون لحظه..
سایه جلو اومد..
و تصویر ناگهان پاره شد..
مثل فیلمی که وسط پخش خراب بشه..
همهچیز دوباره تاریک شد..
..
آراد نفسنفسزنان به خودش اومد..
زانوهاش روی زمین بود..
سرش به شدت درد میکرد..
اما حالا یه چیز رو مطمئن بود..
اون شب فقط خودش و پیوند روی پشتبوم نبودن..
یه نفر دیگه هم اونجا بوده..
یه نفر که صورتش دیده نمیشد..
پیوندی که از تاریکی اومده بود آروم گفت..
«دیدی؟»
آراد سرش رو بلند کرد..
«اون کی بود؟»
دختر جواب نداد..
اما مرد آینده ناگهان جلو اومد..
صورتش رنگ نداشت..
انگار یه راز وحشتناک توی سینهش گیر کرده باشه..
بعد خیلی آروم گفت..
«مشکل اینه که اون آدم رو میشناسی..»
آراد خشکش زد..
«چی؟»
«تو اون آدم رو میشناسی..»
«کیه؟!»
مرد آینده نگاهش رو ازش دزدید..
چند ثانیه سکوت کرد..
و بعد جملهای گفت که باعث شد خون توی رگهای آراد یخ بزنه..
«چون اون آدم..»
«خودِ من نبودم..»
«خودِ تو بودی..»
سکوت..
سنگین..
خفهکننده..
آراد حس کرد قلبش از حرکت ایستاده..
«دروغ میگی..»
مرد آینده سرش رو پایین انداخت..
«کاش دروغ بود..»
و درست در همون لحظه..
گوشی آراد برای اولین بار بعد از چند ساعت آنتن گرفت..
یه پیام جدید اومد..
اما این بار از شمارهٔ ناشناس نبود..
از یه شمارهٔ ذخیرهشده بود..
شمارهای که آراد سالها میشناخت..
شمارهٔ پیوند..
و چیزی که توی پیام نوشته شده بود..
تمام وجودش رو لرزوند..
> «آراد.. به هیچکدومشون اعتماد نکن..»
«من هنوز زندهام..»
(حالا معلوم نیست پیوند کنار آراد کیه.. پیوندی که از تاریکی اومده کیه.. و مهمتر از همه.. پس کسی که پیام فرستاده واقعاً کجاست؟)
ܝ̇ߺویܢܚܝ̇ߺܥܘ ܢܚ݅وܩߊ ࡅ߳ـــــــــیߊܩܢ(ـ𝖓𝖛𝖎𝖘𝖓𝖉𝖊𝖍 𝖘𝖍𝖔𝖒𝖆 𝖙𝖞𝖆𝖒)..
..»»——
#مالک
۱۳
۲۱:۲۳
رمان: ..سایه ای غریب!!..
#ܢ݆ߺــߊܝࡅ߳ߺߺܙ8..(𝓹ــ𝓪𝓻𝓽): «من هنوز زندهام..»
آراد چند بار پیام رو خوند..
بعد دوباره..
و دوباره..
دستهاش میلرزیدن..
پیوند هنوز زنده بود؟!
پس این دختری که کنارش ایستاده بود کی بود؟!
اون یکی پیوندی که از دل تاریکی بیرون اومده بود چی؟!
آراد آروم سرش رو بالا آورد..
هر دو دختر به گوشی خیره شده بودن..
و عجیبتر از همه این بود که انگار هر دو از دیدن اون پیام شوکه شده بودن..
پیوندی که کنار آراد ایستاده بود زیر لب گفت..
«نه..»
اون یکی پیوند اخم کرد..
«غیرممکنه..»
آراد با صدایی لرزون پرسید..
«کدومتون واقعی هستین؟!»
هیچکدوم جواب ندادن..
همون لحظه گوشی دوباره لرزید..
یه پیام جدید..
> «به راهروی آخر برو..»
آراد با ناباوری به صفحه نگاه کرد..
چند ثانیه بعد پیام دوم اومد..
> «تنها بیا..»
بعد سومی..
> «اونا نمیتونن وارد اونجا بشن..»
قلب آراد تندتر زد..
مرد آینده سریع گفت..
«نرو..»
پیوند کنار آراد هم سرش رو تکون داد..
«حق با اونه..»
اما اون یکی پیوند لبخند زد..
«برو..»
آراد عصبی فریاد زد..
«بس کنین.. یکی یه چیز میگه یکی یه چیز دیگه..»
سکوت شد..
بعد ناگهان چراغ گوشی خاموش شد..
کل راهرو توی تاریکی فرو رفت..
چند ثانیه بعد چراغها دوباره روشن شدن..
و چیزی تغییر کرده بود..
سایههایی که انتهای راهرو بودن..
حالا نزدیکتر شده بودن..
خیلی نزدیکتر..
بدون اینکه هیچکس صدای قدمی شنیده باشه..
آراد نفسش بند اومد..
چشمهای درخشانشون حالا فقط چند متر اونطرفتر دیده میشدن..
مرد آینده زمزمه کرد..
«وقت تموم شده..»
یه صدای خشدار از بین سایهها بلند شد..
«آراد..»
بعد یکی دیگه..
«آراد..»
بعد دهها صدا باهم..
«آراد..»
«آراد..»
«آراد..»
راهرو پر از اسمش شد..
پیوند کنار آراد ناگهان دستش رو گرفت..
دستش یخ کرده بود..
«باید بریم.. الان..»
آراد بهش نگاه کرد..
برای اولین بار توی چشمهای پیوند چیزی دید که قبلاً ندیده بود..
اشک..
واقعی..
شفاف..
و پر از ترس..
دختر آروم گفت..
«اگه اونا بهت برسن.. دیگه هیچوقت نمیتونی از اینجا خارج بشی..»
همون لحظه صدای شکستن چیزی از پشت سرشون اومد..
تق..
تق..
تق..
انگار دیوار داشت ترک میخورد..
همه برگشتن..
و چیزی که دیدن باعث شد هیچکدوم حرفی نزنن..
روی دیوار قدیمی راهرو..
یه ترک بلند باز شده بود..
اما پشت اون دیوار آجر یا سیمان نبود..
پشتش یه اتاق مخفی قرار داشت..
یه اتاق که انگار سالها بسته بوده..
و وسط اون اتاق..
یه میز چوبی قدیمی دیده میشد..
روی میز فقط یه چیز قرار داشت..
یه دفترچه..
همون دفترچهای که پیوند همیشه با خودش حمل میکرد..
آراد فوراً شناختش..
بارها دیده بودش..
جلد مشکی..
گوشههای فرسوده..
و یه برچسب کوچیک روی جلد..
نفسش حبس شد..
چون اسم خودش روی اون نوشته شده بود..
«برای آراد..»
سکوت سنگینی راهرو رو پر کرد..
گوشی برای آخرین بار لرزید..
و پیام جدیدی ظاهر شد..
> «قبل از اینکه دفترچه رو باز کنی..»
«آمادهٔ فهمیدن حقیقت باش..»
و درست همون لحظه..
از داخل دفترچه..
صدای آرام ورق خوردن کاغذها شنیده شد..
در حالی که هیچکس بهش دست نزده بود..
ܝ̇ߺویܢܚܝ̇ߺܥܘ ܢܚ݅وܩߊ ࡅ߳ـــــــــیߊܩܢ(ـ𝖓𝖛𝖎𝖘𝖓𝖉𝖊𝖍 𝖘𝖍𝖔𝖒𝖆 𝖙𝖞𝖆𝖒)..
..»»——
——« تیـــــــاܩ
»——
——««..
#مالک
#ܢ݆ߺــߊܝࡅ߳ߺߺܙ8..(𝓹ــ𝓪𝓻𝓽): «من هنوز زندهام..»
آراد چند بار پیام رو خوند..
بعد دوباره..
و دوباره..
دستهاش میلرزیدن..
پیوند هنوز زنده بود؟!
پس این دختری که کنارش ایستاده بود کی بود؟!
اون یکی پیوندی که از دل تاریکی بیرون اومده بود چی؟!
آراد آروم سرش رو بالا آورد..
هر دو دختر به گوشی خیره شده بودن..
و عجیبتر از همه این بود که انگار هر دو از دیدن اون پیام شوکه شده بودن..
پیوندی که کنار آراد ایستاده بود زیر لب گفت..
«نه..»
اون یکی پیوند اخم کرد..
«غیرممکنه..»
آراد با صدایی لرزون پرسید..
«کدومتون واقعی هستین؟!»
هیچکدوم جواب ندادن..
همون لحظه گوشی دوباره لرزید..
یه پیام جدید..
> «به راهروی آخر برو..»
آراد با ناباوری به صفحه نگاه کرد..
چند ثانیه بعد پیام دوم اومد..
> «تنها بیا..»
بعد سومی..
> «اونا نمیتونن وارد اونجا بشن..»
قلب آراد تندتر زد..
مرد آینده سریع گفت..
«نرو..»
پیوند کنار آراد هم سرش رو تکون داد..
«حق با اونه..»
اما اون یکی پیوند لبخند زد..
«برو..»
آراد عصبی فریاد زد..
«بس کنین.. یکی یه چیز میگه یکی یه چیز دیگه..»
سکوت شد..
بعد ناگهان چراغ گوشی خاموش شد..
کل راهرو توی تاریکی فرو رفت..
چند ثانیه بعد چراغها دوباره روشن شدن..
و چیزی تغییر کرده بود..
سایههایی که انتهای راهرو بودن..
حالا نزدیکتر شده بودن..
خیلی نزدیکتر..
بدون اینکه هیچکس صدای قدمی شنیده باشه..
آراد نفسش بند اومد..
چشمهای درخشانشون حالا فقط چند متر اونطرفتر دیده میشدن..
مرد آینده زمزمه کرد..
«وقت تموم شده..»
یه صدای خشدار از بین سایهها بلند شد..
«آراد..»
بعد یکی دیگه..
«آراد..»
بعد دهها صدا باهم..
«آراد..»
«آراد..»
«آراد..»
راهرو پر از اسمش شد..
پیوند کنار آراد ناگهان دستش رو گرفت..
دستش یخ کرده بود..
«باید بریم.. الان..»
آراد بهش نگاه کرد..
برای اولین بار توی چشمهای پیوند چیزی دید که قبلاً ندیده بود..
اشک..
واقعی..
شفاف..
و پر از ترس..
دختر آروم گفت..
«اگه اونا بهت برسن.. دیگه هیچوقت نمیتونی از اینجا خارج بشی..»
همون لحظه صدای شکستن چیزی از پشت سرشون اومد..
تق..
تق..
تق..
انگار دیوار داشت ترک میخورد..
همه برگشتن..
و چیزی که دیدن باعث شد هیچکدوم حرفی نزنن..
روی دیوار قدیمی راهرو..
یه ترک بلند باز شده بود..
اما پشت اون دیوار آجر یا سیمان نبود..
پشتش یه اتاق مخفی قرار داشت..
یه اتاق که انگار سالها بسته بوده..
و وسط اون اتاق..
یه میز چوبی قدیمی دیده میشد..
روی میز فقط یه چیز قرار داشت..
یه دفترچه..
همون دفترچهای که پیوند همیشه با خودش حمل میکرد..
آراد فوراً شناختش..
بارها دیده بودش..
جلد مشکی..
گوشههای فرسوده..
و یه برچسب کوچیک روی جلد..
نفسش حبس شد..
چون اسم خودش روی اون نوشته شده بود..
«برای آراد..»
سکوت سنگینی راهرو رو پر کرد..
گوشی برای آخرین بار لرزید..
و پیام جدیدی ظاهر شد..
> «قبل از اینکه دفترچه رو باز کنی..»
«آمادهٔ فهمیدن حقیقت باش..»
و درست همون لحظه..
از داخل دفترچه..
صدای آرام ورق خوردن کاغذها شنیده شد..
در حالی که هیچکس بهش دست نزده بود..
ܝ̇ߺویܢܚܝ̇ߺܥܘ ܢܚ݅وܩߊ ࡅ߳ـــــــــیߊܩܢ(ـ𝖓𝖛𝖎𝖘𝖓𝖉𝖊𝖍 𝖘𝖍𝖔𝖒𝖆 𝖙𝖞𝖆𝖒)..
..»»——
#مالک
۱۲
۲۱:۲۵
..»»——☠——« تیـــــــاܩ☠ »——☠——««..
این ویل کن شما هم نمیشه یا فقط من عاجزممممم؟؟؟


#روانیییی
این مارو هم نمیزاره نفس بکشیم

#hana
#hana
۱۰
۲۱:۲۸
رمان: ..سایه ای غریب!!..
#ܢ݆ߺــߊܝࡅ߳ߺߺܙ9..(𝓹ــ𝓪𝓻𝓽): «دفترچهای که نباید وجود میداشت..»
صدای ورق خوردن کاغذها هنوز از داخل اتاق میاومد..
آراد خشکش زده بود..
هیچکس به دفترچه دست نزده بود..
اما صفحهها یکییکی خودشون ورق میخوردن..
انگار کسی نامرئی داشت اونو میخوند..
یا منتظر بود آراد نزدیک بشه..
پیوند آروم گفت..
«نه..»
آراد بهش نگاه کرد..
«چی شده؟»
رنگ از صورت پیوند پریده بود..
«اون دفترچه نباید اینجا باشه..»
مرد آینده هم ساکت شده بود..
و همین بیشتر آراد رو میترسوند..
چون اون مرد تقریباً برای همهچیز یه جواب داشت..
اما حالا انگار خودش هم شوکه شده بود..
آراد آروم به سمت میز رفت..
هر قدمی که برمیداشت صدای قلبش رو بلندتر میشنید..
تق..
تق..
تق..
بالاخره جلوی میز ایستاد..
و دستش رو روی جلد دفترچه گذاشت..
یخ بود..
درست مثل تیکهای یخ..
اما دستش رو عقب نکشید..
دفترچه رو باز کرد..
صفحهٔ اول فقط یه جمله داشت..
با دستخط پیوند..
> «اگه داری اینو میخونی یعنی دیرتر از چیزی که انتظار داشتم رسیدی..»
آراد نفسش بند اومد..
صفحه رو ورق زد..
جملهٔ بعدی باعث شد موهای تنش سیخ بشه..
> «احتمالاً الان کنار یه دختری ایستادی که خودش رو پیوند معرفی میکنه..»
سکوت..
آراد آهسته سرش رو بلند کرد..
و به پیوند نگاه کرد..
دختر چیزی نگفت..
اما توی چشمهاش اضطراب موج میزد..
آراد دوباره به دفترچه نگاه کرد..
> «بهش اعتماد نکن..»
ضربان قلبش شدیدتر شد..
یه لحظه به پیوند..
یه لحظه به دفترچه..
هیچکدوم منطقی نبودن..
صفحهٔ بعدی..
> «اما مشکل اینه که نباید به این نوشتهها هم اعتماد کنی..»
آراد گیج شد..
«چی؟!»
صفحهٔ بعد..
> «چون کسی که این دفترچه رو نوشته.. من نیستم..»
نفسش بند اومد..
انگار زمین زیر پاش خالی شده بود..
هر صفحه از قبلی عجیبتر میشد..
با دست لرزون ورق زد..
و این بار یه عکس از لای دفترچه روی زمین افتاد..
آراد خم شد و عکس رو برداشت..
و همون لحظه احساس کرد خون توی رگهاش یخ زده..
عکس قدیمی بود..
احتمالاً برای چند سال قبل..
توی عکس سه نفر کنار هم ایستاده بودن..
پیوند..
آراد..
و یه پسر دیگه..
پسری که آراد تا حالا ندیده بود..
اما چیزی که نفسش رو برید این نبود..
چیزی که شوکهش کرد تاریخ پشت عکس بود..
هشت سال قبل..
آراد با ناباوری زمزمه کرد..
«غیرممکنه..»
هشت سال قبل اون اصلاً پیوند رو نمیشناخت..
حداقل این چیزی بود که یادش میاومد..
اما عکس چیز دیگهای میگفت..
پیوند آروم جلو اومد..
وقتی عکس رو دید رنگش پرید..
«نه..»
برای اولین بار ترس واقعی توی صداش بود..
مرد آینده هم به عکس خیره شده بود..
انگار بدترین خاطرهٔ زندگیش جلوی چشمش زنده شده باشه..
آراد پشت عکس رو برگردوند..
یه جمله با خودکار آبی نوشته شده بود..
فقط یه جمله..
> «سه نفر وارد طبقهٔ سیزدهم شدند..»
> «فقط یکی از آنها خارج شد..»
سکوت..
سنگین..
خفهکننده..
آراد به عکس خیره موند..
سه نفر..
خودش..
پیوند..
و اون پسر ناشناس..
اما اگه فقط یه نفر خارج شده بود..
پس الان بقیه چی بودن؟
پیوند ناگهان یه قدم عقب رفت..
بعد یکی دیگه..
چشمهاش پر از وحشت شده بود..
آراد با تعجب گفت..
«پیوند؟»
اما دختر بهش نگاه نمیکرد..
خیره به پشت سر آراد مونده بود..
انگار چیزی رو دیده بود..
چیزی که بقیه هنوز ندیده بودن..
آراد آروم برگشت..
و همون لحظه قلبش از حرکت ایستاد..
روی دیوار اتاق..
یه در قدیمی ظاهر شده بود..
دری که چند ثانیه قبل اونجا نبود..
و روی چوب پوسیدهٔ اون..
سه اسم با خطی عمیق حک شده بود..
آراد..
پیوند..
پارسا..
و زیر اسمها فقط یه جمله نوشته شده بود..
> «دفعهٔ دوم شروع شد..»
ܝ̇ߺویܢܚܝ̇ߺܥܘ ܢܚ݅وܩߊ ࡅ߳ـــــــــیߊܩܢ(ـ𝖓𝖛𝖎𝖘𝖓𝖉𝖊𝖍 𝖘𝖍𝖔𝖒𝖆 𝖙𝖞𝖆𝖒)..
..»»——
——« تیـــــــاܩ
»——
——««..
#مالک
#ܢ݆ߺــߊܝࡅ߳ߺߺܙ9..(𝓹ــ𝓪𝓻𝓽): «دفترچهای که نباید وجود میداشت..»
صدای ورق خوردن کاغذها هنوز از داخل اتاق میاومد..
آراد خشکش زده بود..
هیچکس به دفترچه دست نزده بود..
اما صفحهها یکییکی خودشون ورق میخوردن..
انگار کسی نامرئی داشت اونو میخوند..
یا منتظر بود آراد نزدیک بشه..
پیوند آروم گفت..
«نه..»
آراد بهش نگاه کرد..
«چی شده؟»
رنگ از صورت پیوند پریده بود..
«اون دفترچه نباید اینجا باشه..»
مرد آینده هم ساکت شده بود..
و همین بیشتر آراد رو میترسوند..
چون اون مرد تقریباً برای همهچیز یه جواب داشت..
اما حالا انگار خودش هم شوکه شده بود..
آراد آروم به سمت میز رفت..
هر قدمی که برمیداشت صدای قلبش رو بلندتر میشنید..
تق..
تق..
تق..
بالاخره جلوی میز ایستاد..
و دستش رو روی جلد دفترچه گذاشت..
یخ بود..
درست مثل تیکهای یخ..
اما دستش رو عقب نکشید..
دفترچه رو باز کرد..
صفحهٔ اول فقط یه جمله داشت..
با دستخط پیوند..
> «اگه داری اینو میخونی یعنی دیرتر از چیزی که انتظار داشتم رسیدی..»
آراد نفسش بند اومد..
صفحه رو ورق زد..
جملهٔ بعدی باعث شد موهای تنش سیخ بشه..
> «احتمالاً الان کنار یه دختری ایستادی که خودش رو پیوند معرفی میکنه..»
سکوت..
آراد آهسته سرش رو بلند کرد..
و به پیوند نگاه کرد..
دختر چیزی نگفت..
اما توی چشمهاش اضطراب موج میزد..
آراد دوباره به دفترچه نگاه کرد..
> «بهش اعتماد نکن..»
ضربان قلبش شدیدتر شد..
یه لحظه به پیوند..
یه لحظه به دفترچه..
هیچکدوم منطقی نبودن..
صفحهٔ بعدی..
> «اما مشکل اینه که نباید به این نوشتهها هم اعتماد کنی..»
آراد گیج شد..
«چی؟!»
صفحهٔ بعد..
> «چون کسی که این دفترچه رو نوشته.. من نیستم..»
نفسش بند اومد..
انگار زمین زیر پاش خالی شده بود..
هر صفحه از قبلی عجیبتر میشد..
با دست لرزون ورق زد..
و این بار یه عکس از لای دفترچه روی زمین افتاد..
آراد خم شد و عکس رو برداشت..
و همون لحظه احساس کرد خون توی رگهاش یخ زده..
عکس قدیمی بود..
احتمالاً برای چند سال قبل..
توی عکس سه نفر کنار هم ایستاده بودن..
پیوند..
آراد..
و یه پسر دیگه..
پسری که آراد تا حالا ندیده بود..
اما چیزی که نفسش رو برید این نبود..
چیزی که شوکهش کرد تاریخ پشت عکس بود..
هشت سال قبل..
آراد با ناباوری زمزمه کرد..
«غیرممکنه..»
هشت سال قبل اون اصلاً پیوند رو نمیشناخت..
حداقل این چیزی بود که یادش میاومد..
اما عکس چیز دیگهای میگفت..
پیوند آروم جلو اومد..
وقتی عکس رو دید رنگش پرید..
«نه..»
برای اولین بار ترس واقعی توی صداش بود..
مرد آینده هم به عکس خیره شده بود..
انگار بدترین خاطرهٔ زندگیش جلوی چشمش زنده شده باشه..
آراد پشت عکس رو برگردوند..
یه جمله با خودکار آبی نوشته شده بود..
فقط یه جمله..
> «سه نفر وارد طبقهٔ سیزدهم شدند..»
> «فقط یکی از آنها خارج شد..»
سکوت..
سنگین..
خفهکننده..
آراد به عکس خیره موند..
سه نفر..
خودش..
پیوند..
و اون پسر ناشناس..
اما اگه فقط یه نفر خارج شده بود..
پس الان بقیه چی بودن؟
پیوند ناگهان یه قدم عقب رفت..
بعد یکی دیگه..
چشمهاش پر از وحشت شده بود..
آراد با تعجب گفت..
«پیوند؟»
اما دختر بهش نگاه نمیکرد..
خیره به پشت سر آراد مونده بود..
انگار چیزی رو دیده بود..
چیزی که بقیه هنوز ندیده بودن..
آراد آروم برگشت..
و همون لحظه قلبش از حرکت ایستاد..
روی دیوار اتاق..
یه در قدیمی ظاهر شده بود..
دری که چند ثانیه قبل اونجا نبود..
و روی چوب پوسیدهٔ اون..
سه اسم با خطی عمیق حک شده بود..
آراد..
پیوند..
پارسا..
و زیر اسمها فقط یه جمله نوشته شده بود..
> «دفعهٔ دوم شروع شد..»
ܝ̇ߺویܢܚܝ̇ߺܥܘ ܢܚ݅وܩߊ ࡅ߳ـــــــــیߊܩܢ(ـ𝖓𝖛𝖎𝖘𝖓𝖉𝖊𝖍 𝖘𝖍𝖔𝖒𝖆 𝖙𝖞𝖆𝖒)..
..»»——
#مالک
۱۱
۲۱:۲۹
رمان: ..سایه ای غریب!!..
#ܢ݆ߺــߊܝࡅ߳ߺߺܙ10..(𝓹ــ𝓪𝓻𝓽): «خاطرهای که قلبش را لرزاند..»
آراد هنوز به در قدیمی خیره بود..
آراد.. پیوند.. پارسا..
و زیرش..
> «دفعهٔ دوم شروع شد..»
هوای اتاق سنگین شده بود..
اما قبل از اینکه کسی چیزی بگه، در قدیمی خودش باز شد..
قیژژژ..
پشت در یه اتاق کوچیک قرار داشت..
برخلاف بقیهٔ طبقهٔ سیزدهم، اونجا تاریک و ترسناک نبود..
نور طلایی کمرنگی همهجا رو روشن کرده بود..
انگار زمان توی اون اتاق متوقف شده باشه..
آراد آروم وارد شد..
و همون لحظه چشمش به دیوار افتاد..
پر از عکس بود..
دهها عکس..
و تقریباً توی همهشون خودش و پیوند دیده میشدن..
آراد ماتش برد..
یکی از عکسها رو برداشت..
توی عکس، خودش و پیوند کنار یه درخت نشسته بودن و میخندیدن..
یه عکس دیگه..
پیوند داشت چیزی بهش نشون میداد و آراد با لبخند نگاهش میکرد..
یه عکس دیگه..
هردوشون زیر بارون ایستاده بودن..
انگار سالها همدیگه رو میشناختن..
اما آراد هیچکدوم از این لحظهها رو به یاد نمیآورد..
هیچکدوم..
پیوند ساکت کنار در ایستاده بود..
چشمهاش روی عکسها قفل شده بودن..
آراد آروم پرسید..
«اینها واقعیه؟»
پیوند چند ثانیه سکوت کرد..
بعد خیلی آروم گفت..
«آره..»
«پس چرا یادم نمیاد؟»
دختر نگاهش رو دزدید..
«چون ازت گرفتنش..»
آراد بهش خیره شد..
برای اولین بار حس کرد پشت اون چهرهٔ مرموز و ساکت، یه غم بزرگ پنهان شده..
یه غمی که مدتها تنها تحملش کرده..
آراد آروم جلو رفت..
«پیوند..»
دختر سرش رو بلند کرد..
چشمهاش برق میزد..
انگار داشت جلوی اشکش رو میگرفت..
«چی؟»
آراد عکس رو بالا آورد..
«تو واقعاً برام مهم بودی؟»
لبهای پیوند لرزید..
بعد یه لبخند کوچیک و غمگین زد..
«خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنی..»
سکوت بینشون نشست..
اما این بار اون سکوت ترسناک نبود..
یه جور حس عجیب داشت..
انگار هزار تا حرف ناگفته بینشون معلق مونده باشه..
آراد حس میکرد هر چی بیشتر به پیوند نگاه میکنه، قلبش عجیبتر میزنه..
انگار بخشی از وجودش اون دختر رو میشناسه..
حتی اگر ذهنش فراموش کرده باشه..
پیوند نگاهش رو به زمین دوخت..
«بعضی وقتا..»
صداش خیلی آروم بود..
«بعضی وقتا فکر میکردم حتی اگه همهچی رو فراموش کنی.. باز یه جایی از قلبت منو یادت میمونه..»
آراد جواب نداد..
نمیتونست..
چون برای اولین بار از وقتی وارد طبقهٔ سیزدهم شده بود، ترسش برای چند لحظه محو شده بود..
و جاش رو حس دیگهای گرفته بود..
حسی که نمیتونست اسمش رو بذاره..
پیوند خواست چیزی بگه..
اما ناگهان نگاهش به یکی از عکسهای انتهای دیوار افتاد..
و رنگش پرید..
آراد برگشت..
توی آخرین عکس..
خودش و پیوند دیده میشدن..
اما این بار نمیخندیدن..
هردوشون وحشتزده به دوربین نگاه میکردن..
و پشت سرشون..
سایهٔ یه نفر ایستاده بود..
کسی که صورتش دیده نمیشد..
و زیر عکس فقط یه جمله نوشته شده بود..
> «لحظهای قبل از خیانت..»
ܝ̇ߺویܢܚܝ̇ߺܥܘ ܢܚ݅وܩߊ ࡅ߳ـــــــــیߊܩܢ(ـ𝖓𝖛𝖎𝖘𝖓𝖉𝖊𝖍 𝖘𝖍𝖔𝖒𝖆 𝖙𝖞𝖆𝖒)..
..»»——
——« تیـــــــاܩ
»——
——««..
#مالک
#ܢ݆ߺــߊܝࡅ߳ߺߺܙ10..(𝓹ــ𝓪𝓻𝓽): «خاطرهای که قلبش را لرزاند..»
آراد هنوز به در قدیمی خیره بود..
آراد.. پیوند.. پارسا..
و زیرش..
> «دفعهٔ دوم شروع شد..»
هوای اتاق سنگین شده بود..
اما قبل از اینکه کسی چیزی بگه، در قدیمی خودش باز شد..
قیژژژ..
پشت در یه اتاق کوچیک قرار داشت..
برخلاف بقیهٔ طبقهٔ سیزدهم، اونجا تاریک و ترسناک نبود..
نور طلایی کمرنگی همهجا رو روشن کرده بود..
انگار زمان توی اون اتاق متوقف شده باشه..
آراد آروم وارد شد..
و همون لحظه چشمش به دیوار افتاد..
پر از عکس بود..
دهها عکس..
و تقریباً توی همهشون خودش و پیوند دیده میشدن..
آراد ماتش برد..
یکی از عکسها رو برداشت..
توی عکس، خودش و پیوند کنار یه درخت نشسته بودن و میخندیدن..
یه عکس دیگه..
پیوند داشت چیزی بهش نشون میداد و آراد با لبخند نگاهش میکرد..
یه عکس دیگه..
هردوشون زیر بارون ایستاده بودن..
انگار سالها همدیگه رو میشناختن..
اما آراد هیچکدوم از این لحظهها رو به یاد نمیآورد..
هیچکدوم..
پیوند ساکت کنار در ایستاده بود..
چشمهاش روی عکسها قفل شده بودن..
آراد آروم پرسید..
«اینها واقعیه؟»
پیوند چند ثانیه سکوت کرد..
بعد خیلی آروم گفت..
«آره..»
«پس چرا یادم نمیاد؟»
دختر نگاهش رو دزدید..
«چون ازت گرفتنش..»
آراد بهش خیره شد..
برای اولین بار حس کرد پشت اون چهرهٔ مرموز و ساکت، یه غم بزرگ پنهان شده..
یه غمی که مدتها تنها تحملش کرده..
آراد آروم جلو رفت..
«پیوند..»
دختر سرش رو بلند کرد..
چشمهاش برق میزد..
انگار داشت جلوی اشکش رو میگرفت..
«چی؟»
آراد عکس رو بالا آورد..
«تو واقعاً برام مهم بودی؟»
لبهای پیوند لرزید..
بعد یه لبخند کوچیک و غمگین زد..
«خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنی..»
سکوت بینشون نشست..
اما این بار اون سکوت ترسناک نبود..
یه جور حس عجیب داشت..
انگار هزار تا حرف ناگفته بینشون معلق مونده باشه..
آراد حس میکرد هر چی بیشتر به پیوند نگاه میکنه، قلبش عجیبتر میزنه..
انگار بخشی از وجودش اون دختر رو میشناسه..
حتی اگر ذهنش فراموش کرده باشه..
پیوند نگاهش رو به زمین دوخت..
«بعضی وقتا..»
صداش خیلی آروم بود..
«بعضی وقتا فکر میکردم حتی اگه همهچی رو فراموش کنی.. باز یه جایی از قلبت منو یادت میمونه..»
آراد جواب نداد..
نمیتونست..
چون برای اولین بار از وقتی وارد طبقهٔ سیزدهم شده بود، ترسش برای چند لحظه محو شده بود..
و جاش رو حس دیگهای گرفته بود..
حسی که نمیتونست اسمش رو بذاره..
پیوند خواست چیزی بگه..
اما ناگهان نگاهش به یکی از عکسهای انتهای دیوار افتاد..
و رنگش پرید..
آراد برگشت..
توی آخرین عکس..
خودش و پیوند دیده میشدن..
اما این بار نمیخندیدن..
هردوشون وحشتزده به دوربین نگاه میکردن..
و پشت سرشون..
سایهٔ یه نفر ایستاده بود..
کسی که صورتش دیده نمیشد..
و زیر عکس فقط یه جمله نوشته شده بود..
> «لحظهای قبل از خیانت..»
ܝ̇ߺویܢܚܝ̇ߺܥܘ ܢܚ݅وܩߊ ࡅ߳ـــــــــیߊܩܢ(ـ𝖓𝖛𝖎𝖘𝖓𝖉𝖊𝖍 𝖘𝖍𝖔𝖒𝖆 𝖙𝖞𝖆𝖒)..
..»»——
#مالک
۱۴
۲۱:۳۷
طبق قولمون چهار پارت گذاشتم ریاکت بالا باشه از فردا شب شیش تا میزارم..
#مالک/تیام
#مالک/تیام
🥳۱
۱۴
۲۱:۴۰
..»»——☠——« تیـــــــاܩ☠ »——☠——««..
این ویل کن شما هم نمیشه یا فقط من عاجزممممم؟؟؟


#روانیییی
ن فقط تو عاجزییی


#yasi
۱۲
۲۲:۱۳
..»»——☠——« تیـــــــاܩ☠ »——☠——««..
این ویل کن شما هم نمیشه یا فقط من عاجزممممم؟؟؟


#روانیییی
فعلا ک ما در امانیم از دستش
#selen
۴
۵:۴۰