پام وضع نافرمي پيدا كرد و كشوندم ارتوپد. نشسته م گوشه بيمارستان تو نوبت. يه پيرمردِ تكيده و تنهايي جواب ام آر آي ش دسش، نشسته بود كنارم. مو بعد از او بودم. كمي گپ زديم... بچه ش جوون، تازه چهلمش داده بود، عروسش مونده بود و پسر هفت ماهه ش. چيشاش مث چيشاي كشيده و زيباي اسباي اصيل، يه نم انگار ناتمام و مادرزاد داشت. ساده و بي حزن حرف ميزد، ولي هر چي جلوتر ميرفت گلو مو تنگتر ميشد. مو نميفهميدم سيل كردن تو چيش نوه ي هفت ماهه ي بي پدر دل شير ميخواد. او گفت. صداش زدن رفت داخل. طول داد...طول داد... بالاخره در اومد.... اومد نزيكم سيل تو چيشام كرد گفت: استرس با غم فرق ميكنه؟ يا يكيَ ن؟ گفتم: چطور؟ گفت: دكتر ميگه استرس سمه برات، فلج ميشي پدر! ميخوام بفهمم فلج ميشم؟ نفس نكشيدم ...خيلي. فكر كردم. سيل تو چيشاش كردم و مطمئن گفتم نه! تو فاصله ي دو تا نفسم به اي نتيجه رسيدم كه استرس و غم دوتااَن. غم مال آدميزادِن. خدا داده تش. استرس مال آدميزادن ولي خدا ندادتش. بي غم خو سنگ رو سنگ بند نميشه ولي بي استرس ميشه. وقتي رفت خوشحال بود كه اجازه داره غماشو بغل بگيره... مو خوشحال كه او فلج نميشه. او هزاركيلو غم داشت، ولي نديدم تو صداش و نگاش و نم چيشاش يه كيلو استرس....او به چيزي ايمان داشت! نپرسيدم ازش...
احسان عبدی پور
#داستانک
@tehranpodcast 
احسان عبدی پور
#داستانک
۷.۱K
۱۴:۳۲
از صبح چند باری صدای سوت در گوشم پیچیده بود. گوگل کردم: دلیل سوت کشیدن گوش. منتظر بودم مثل همیشه که نشانهای از بیماری را جستجو میکنی، بدون فوت وقت بحث را به سمت سرطان و تومور مغزی ببرد و اعلام کند حدوداً یک ربع الی بیست دقیقه به پایان زندگیت مانده و بهتر است همین حالا حلوا و سنگ قبرت را سفارش دهی. اما این بار غافلگیرم کرد و با کانسپت جدیدتری روبرو شدم: «سوت کشیدن گوش در علوم غریبه»
ویدئویی را باز کردم که در آن پسرکی کم سن و سال با سبیلی پراکنده پشت لب با جدیت سوت کشیدن گوش را به حضور ارواح در اطرافت ربط میداد. معتقد بود روح در این وضعیت قصد ایجاد ارتباط دارد اما ما آن را فقط به شکل یک سوت آزارنده میشنویم.
روز خوبی برای معاشرت نبود. سرم از ترافیک و گرمای بی دلیل پاییز درد میکرد و حوصله حرف زدن با یک آدمِ مرده را نداشتم. حتماً میخواست از زندگی قبلی و وضعیت فعلیاش شکایت کند و بگوید دنبال راهی برای برگشتن به این دنیا میگردد و میخواهد این بار بهتر زندگی کند. من هم باید بهش اطلاع میدادم که در حال گول زدن خودش است و بعید است زندگی دومش فرق چندانی با قبلی داشته باشد. بعد احتمالاً عصبانی میشد و میگفت جوانک زندهی احمق! تو چه از زندگی مردهها میدانی؟
باید چه میکردم؟ توی اینترنت آگهی استخدام جسم میدادم و می گفتم دنبال کسی میگردم تا بدنش را در اختیار یک روح کارتن خواب قرار دهد تا او بتواند به این دنیا برگردد و یکبار دیگر در رشتهای که بهش علاقه دارد درس بخواند، حرفه محبوبش را دنبال کند، دنبال افسانه نیمه گمشده نگردد و فقط عاشق کسی شود که خنداندن او را بلد است و میتواند شانههای یخکردهاش در شب شومی که خیال میکند سحر ندارد را گرم کند؟
خوشبختانه گوشم دست از سوت کشیدن برداشت. احتمالاً روح ناامید شده و رفته بود روی پاهای نداشتهی خودش بایستد. حالا شاید بتوانم ویدئویی بسازم و در آن روشهای نادیده گرفتن اشباح پیرامون را تدریس کنم.
آنالی اکبری
#داستانک
@tehranpodcast 
ویدئویی را باز کردم که در آن پسرکی کم سن و سال با سبیلی پراکنده پشت لب با جدیت سوت کشیدن گوش را به حضور ارواح در اطرافت ربط میداد. معتقد بود روح در این وضعیت قصد ایجاد ارتباط دارد اما ما آن را فقط به شکل یک سوت آزارنده میشنویم.
روز خوبی برای معاشرت نبود. سرم از ترافیک و گرمای بی دلیل پاییز درد میکرد و حوصله حرف زدن با یک آدمِ مرده را نداشتم. حتماً میخواست از زندگی قبلی و وضعیت فعلیاش شکایت کند و بگوید دنبال راهی برای برگشتن به این دنیا میگردد و میخواهد این بار بهتر زندگی کند. من هم باید بهش اطلاع میدادم که در حال گول زدن خودش است و بعید است زندگی دومش فرق چندانی با قبلی داشته باشد. بعد احتمالاً عصبانی میشد و میگفت جوانک زندهی احمق! تو چه از زندگی مردهها میدانی؟
باید چه میکردم؟ توی اینترنت آگهی استخدام جسم میدادم و می گفتم دنبال کسی میگردم تا بدنش را در اختیار یک روح کارتن خواب قرار دهد تا او بتواند به این دنیا برگردد و یکبار دیگر در رشتهای که بهش علاقه دارد درس بخواند، حرفه محبوبش را دنبال کند، دنبال افسانه نیمه گمشده نگردد و فقط عاشق کسی شود که خنداندن او را بلد است و میتواند شانههای یخکردهاش در شب شومی که خیال میکند سحر ندارد را گرم کند؟
خوشبختانه گوشم دست از سوت کشیدن برداشت. احتمالاً روح ناامید شده و رفته بود روی پاهای نداشتهی خودش بایستد. حالا شاید بتوانم ویدئویی بسازم و در آن روشهای نادیده گرفتن اشباح پیرامون را تدریس کنم.
آنالی اکبری
#داستانک
۸K
۹:۳۳
پادکست طنزدونی--دیوید سداریس.mp3
۰۱:۰۵:۱۴-۳۰.۴۶ مگابایت
از اینجا گوش کنید:
کست باکس:https://castbox.fm/va/7288918
کانال اطلاعرسانی تلگرام:https://t.me/tanzd00ni
۶.۸K
۱۶:۴۶
اگر گمان میبریبرخی چیزها را برای تو مینویسمدر اشتباهیهمه چیز را برای تو مینویسم...
ایلهان برک
#ذکرشب
@tehranpodcast 
ایلهان برک
#ذکرشب
۷.۳K
۱۹:۴۱
یه طبقۀ مخصوص در قلبم هست برای آدمهاییه که بلدن قدردانی کنن و فرق بین وظیفه و لطف رو میفهمند،
شما خیلی زیبا هستید...
@tehranpodcast
شما خیلی زیبا هستید...
۵.۷K
۱۶:۴۱
چند سال پیش رفته بودم یک جایی تا رفیق عزیزتر از جانم را ببینم و با هم اختلاط کنیم. شام خوردیم. بعد هوس بستنی کردیم. بالتبع رفتیم بستنیفروشی. دکان بستنیفروشی مثل غار علیصدر تاریک بود. منو هم نداشت. یعنی نمیشد گفت: «قربون دستت، یه شاتوت-طالبی بده بیاد». درعوض اینطور بود که صاحب دکان میآمد بالای سر آدم و حال دلش را میپرسید و بر اساس همان حال دل، یک بستنی ردیف میکرد و میداد دست آدم. انگار که یک روانشناس زده باشد توی کار بستنیفروشی. حال دل من آن روز چطور بود؟ یک اندوه سنگین و ناشناس ته دلم مثل نهنگ شنا میکرد و آسمان قلبم مثل دکان بستنیفروشی تاریک و ابری بود. همینها را بهش گفتم. بزرگوار یک چیزهایی روی کاغذ نوشت و سرش را تند تند تکان میداد که یعنی تا ته دلم را خوانده است. رفت و ده دقیقه بعد با بستنی برگشت. که البته بیشتر به کار دل یک تازه داماد میخورد که فردای روز عروسی رفته باشد بالای پشتبام تا اولین آنتن زندگی مشترکشان را تنظیم کند. همینقدر بیربط به حال دل من. عزیزتر از جان گفت که تقصیر خودم است. درست حال دلم را توصیف نکردهام برایش. اگر بستنی جواب این غم باشد، من سوالم را که توصیف غم بود، درست برایش ریسه نکردهام.
محبوب، سالها پیش از یکی برایم نقل قول کرد که سوالِ درست از جوابِ درست مهمتر است. اینکه چه میخواهم. راست میگفت. آخر هفته رفتم توی حیاط تا گلهای آزالیا را هرس کنم. شاخههای پریشانشان به هزار سمت رفته بودند. مثل هزار آدمی که بخواهند از دست اژدها فرار کنند. افتادم به جان شاخهها. آنقدر کج و راست شدم که بالاخره یکی از عضلههای کمرم گرفت و مجبور شدم عملیات منزهسازی را متوقف کنم. کج کج رفت داخل و دراز کشیدم رو زمین. شب دردش بیشتر شد. شنیده بودم که یک سایت هوش مصنوعی وجود دارد که جواب همهی سوالها را بلد است. رفتم سراغش. البته از وجود آن عضله تا امروز خودم هم خبر نداشتم. به هر حال سوالم را پرسیدم. جواب چیزی بود در حد طرز پخت حلوا برای تازه درگذشتهای در اثر کمر درد. که احتمالا جواب درستی نبود. جور دیگر سوال را مطرح کردم. یک جواب پرت دیگری ازش گرفتم. بیست بار سوالم را به شکلهای مختلف پرسیدم تا بالاخره جواب درست را گرفتم. حولهی گرم و خیس روی عضله. و جواب داد و نیمساعت بعد مثل بچهآهویی که ولش کرده باشند در دشت گلهای بابونه، میتوانستم جست و خیز کنم. آنچه مهم بود، جواب درست کامپیوتر نبود، بلکه سوال درست من بود. آفرین به من.
این را هم اضافه کنم و بروم پی کارم. یک همدانشگاهی بروجنی (مثلا اسمش جمال بود) داشتم که عاشق سما شین شده بود. عشق در حد جنون و مجنون. حس ازدواج شدیدی مثل نیلوفر پیچیده بود دور جمال و رسانده بودش به مرز خفگی. بالاخره بعد از چهار ماه تصمیم گرفت برود ماجرا را برای شین تعریف کرد. خواستهاش را بگوید و سوالش را مطرح کند. یک روز پاییزی که آفتاب از لای برگهای چنار روبروی دانشگاه کج میتابید روی زمین و چهرهی عشق را روی پیادهرو نقاشی میکرد و یک نم باران هم آمده بود، رفت جلوی شین و خواسته و سوال بزرگش را مطرح کرد. اصلا هوا هوای ازدواج بود. ما از دور ماجرا را میپائیدیم که اگر جمال جواب بله را گرفت، همانجا خفتش کنیم و برویم شیرینیفروشی ساختمان اسکان و ازش شیتیل بگیریم. اما نشد. از دور دیدیم که شین حالت تدافعی گرفت و کیفش را برد بالا و گارد گرفت و جمال شلیک شد به سمت ما. هیچ. جمال به سما نرسید و ما هم به شیرینی. سالها بعد از یک دوست مشترک فهمیدم که عشق جمال قربانی یک سوتفاهم بزرگ شده و طوری جمال سوالش را پرسیده که انگار میخواهد همان روز پاییزی با هم جفتگیری کنند و اسم بچهشان را هم بگذارند فریبرز. اینقدر بیربط به اصل ماجرا.
خلاصه بدین شکل. همانطور که ازدواج نیمی از دین است، سوال خوب هم نیمی از جواب درست است. فلذا میخواهم یک استارآپ بزنم جهت تولید سوالِ درست. یک وبسایت راه میاندازم که به جای جواب، سوال درست تولید کند. آدمها بروند آنجا و سوال درست زندگیشان را پیدا کنند. بعد بروند پیش این و آن بابت پیدا کردن جوابشان. کلا داوطلب برای جواب داد خیلی زیاد است. حیف است غم و دغدغه و خواستههای بزرگ آدمها قربانی ترجمهی غلط بشود و بزرگیشان زیر سایهی سوال و خواستهی غلط، کمرنگ بشود. خدا را چه دیدید، شاید سر همین ماجرا پولدارترین مرد جهان شدم. فهیم عطار
#داستانک
@tehranpodcast 
محبوب، سالها پیش از یکی برایم نقل قول کرد که سوالِ درست از جوابِ درست مهمتر است. اینکه چه میخواهم. راست میگفت. آخر هفته رفتم توی حیاط تا گلهای آزالیا را هرس کنم. شاخههای پریشانشان به هزار سمت رفته بودند. مثل هزار آدمی که بخواهند از دست اژدها فرار کنند. افتادم به جان شاخهها. آنقدر کج و راست شدم که بالاخره یکی از عضلههای کمرم گرفت و مجبور شدم عملیات منزهسازی را متوقف کنم. کج کج رفت داخل و دراز کشیدم رو زمین. شب دردش بیشتر شد. شنیده بودم که یک سایت هوش مصنوعی وجود دارد که جواب همهی سوالها را بلد است. رفتم سراغش. البته از وجود آن عضله تا امروز خودم هم خبر نداشتم. به هر حال سوالم را پرسیدم. جواب چیزی بود در حد طرز پخت حلوا برای تازه درگذشتهای در اثر کمر درد. که احتمالا جواب درستی نبود. جور دیگر سوال را مطرح کردم. یک جواب پرت دیگری ازش گرفتم. بیست بار سوالم را به شکلهای مختلف پرسیدم تا بالاخره جواب درست را گرفتم. حولهی گرم و خیس روی عضله. و جواب داد و نیمساعت بعد مثل بچهآهویی که ولش کرده باشند در دشت گلهای بابونه، میتوانستم جست و خیز کنم. آنچه مهم بود، جواب درست کامپیوتر نبود، بلکه سوال درست من بود. آفرین به من.
این را هم اضافه کنم و بروم پی کارم. یک همدانشگاهی بروجنی (مثلا اسمش جمال بود) داشتم که عاشق سما شین شده بود. عشق در حد جنون و مجنون. حس ازدواج شدیدی مثل نیلوفر پیچیده بود دور جمال و رسانده بودش به مرز خفگی. بالاخره بعد از چهار ماه تصمیم گرفت برود ماجرا را برای شین تعریف کرد. خواستهاش را بگوید و سوالش را مطرح کند. یک روز پاییزی که آفتاب از لای برگهای چنار روبروی دانشگاه کج میتابید روی زمین و چهرهی عشق را روی پیادهرو نقاشی میکرد و یک نم باران هم آمده بود، رفت جلوی شین و خواسته و سوال بزرگش را مطرح کرد. اصلا هوا هوای ازدواج بود. ما از دور ماجرا را میپائیدیم که اگر جمال جواب بله را گرفت، همانجا خفتش کنیم و برویم شیرینیفروشی ساختمان اسکان و ازش شیتیل بگیریم. اما نشد. از دور دیدیم که شین حالت تدافعی گرفت و کیفش را برد بالا و گارد گرفت و جمال شلیک شد به سمت ما. هیچ. جمال به سما نرسید و ما هم به شیرینی. سالها بعد از یک دوست مشترک فهمیدم که عشق جمال قربانی یک سوتفاهم بزرگ شده و طوری جمال سوالش را پرسیده که انگار میخواهد همان روز پاییزی با هم جفتگیری کنند و اسم بچهشان را هم بگذارند فریبرز. اینقدر بیربط به اصل ماجرا.
خلاصه بدین شکل. همانطور که ازدواج نیمی از دین است، سوال خوب هم نیمی از جواب درست است. فلذا میخواهم یک استارآپ بزنم جهت تولید سوالِ درست. یک وبسایت راه میاندازم که به جای جواب، سوال درست تولید کند. آدمها بروند آنجا و سوال درست زندگیشان را پیدا کنند. بعد بروند پیش این و آن بابت پیدا کردن جوابشان. کلا داوطلب برای جواب داد خیلی زیاد است. حیف است غم و دغدغه و خواستههای بزرگ آدمها قربانی ترجمهی غلط بشود و بزرگیشان زیر سایهی سوال و خواستهی غلط، کمرنگ بشود. خدا را چه دیدید، شاید سر همین ماجرا پولدارترین مرد جهان شدم. فهیم عطار
#داستانک
۶K
۱۳:۵۰
آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق می گردد...ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است زیرا او دیگران را خوشبخت تر از آنچه هستند تصور می کند. از قورباغۀ کوچکی که ته چاهی زندگی می کرد، پرسیدند: آسمان چیست؟ گفت: دایرۀ کوچکی به رنگ آبی. مفهوم هر چیزی، در خود آن نیست، در نگرش ما نسبت به آنها نهفته است.دیدگاه خودمان را تغییر دهیم، تا زندگی ما متحول شود.
#حرف_حساب
@tehranpodcast 
#حرف_حساب
۴.۸K
۱۶:۱۴
پام وضع نافرمي پيدا كرد و كشوندم ارتوپد. نشسته م گوشه بيمارستان تو نوبت. يه پيرمردِ تكيده و تنهايي جواب ام آر آي ش دسش، نشسته بود كنارم. مو بعد از او بودم. كمي گپ زديم... بچه ش جوون، تازه چهلمش داده بود، عروسش مونده بود و پسر هفت ماهه ش. چيشاش مث چيشاي كشيده و زيباي اسباي اصيل، يه نم انگار ناتمام و مادرزاد داشت. ساده و بي حزن حرف ميزد، ولي هر چي جلوتر ميرفت گلو مو تنگتر ميشد. مو نميفهميدم سيل كردن تو چيش نوه ي هفت ماهه ي بي پدر دل شير ميخواد. او گفت. صداش زدن رفت داخل. طول داد...طول داد... بالاخره در اومد.... اومد نزيكم سيل تو چيشام كرد گفت: استرس با غم فرق ميكنه؟ يا يكيَ ن؟ گفتم: چطور؟ گفت: دكتر ميگه استرس سمه برات، فلج ميشي پدر! ميخوام بفهمم فلج ميشم؟ نفس نكشيدم ...خيلي. فكر كردم. سيل تو چيشاش كردم و مطمئن گفتم نه! تو فاصله ي دو تا نفسم به اي نتيجه رسيدم كه استرس و غم دوتااَن. غم مال آدميزادِن. خدا داده تش. استرس مال آدميزادن ولي خدا ندادتش. بي غم خو سنگ رو سنگ بند نميشه ولي بي استرس ميشه. وقتي رفت خوشحال بود كه اجازه داره غماشو بغل بگيره... مو خوشحال كه او فلج نميشه. او هزاركيلو غم داشت، ولي نديدم تو صداش و نگاش و نم چيشاش يه كيلو استرس....او به چيزي ايمان داشت! نپرسيدم ازش...
احسان عبدی پور
#داستانک
@tehranpodcast 
احسان عبدی پور
#داستانک
۴.۹K
۱۷:۳۰
نمیدانم وقتی غذایی که پیک موتوری رستوران برایتان میآورد سرد است، چه میکنید.نمیدانم وقتی سوار تاکسی میشوید و میبینید کولر را روشن نکرده، چه میکنید.نمیدانم وقتی کتابی را میخرید و میبینید که جلد آن تا شده یا صفحهای از آن کثیف است چه میکنید.نمیدانم وقتی از سوپر مارکت خرید میکنید و متوجه میشوید که یکی از اقلام، اشتباه ارسال شده چه میکنید.نمیدانم وقتی در کافیشاپ، کمی از چای در نعلبکی ریخته یا نانی که میآورند کمی مانده است، چه میکنید.من معمولاً چیزی نمیگویم، مگر اینکه مجبور شوم (مثلاً کفشی بخرم و کفش دیگری تحویلم شود که در آنجا هم تا حد امکان، ایراد را گردن میگیرم و مثلاً میگویم ظاهراً من در توضیح مشخصات کفش اشتباه کردهام یا خوب بیان نکردم).
قدیمها چنین اخلاقی نداشتم. اما چند سال پیش، دوستی من را با مفهوم «مهمان دنیا» آشنا کرد.او گفت: بعضی در دنیا، مثل صاحبخانهاند و برخی مثل مهمان. وقتی به عنوان مهمان جایی میرویم، توقعات کمتری داریم. به طعم غذا، به کهنه بودن میوه، به رنگ در و دیوار، اعتراض نمیکنیم. انگار «پیچِ پذیرش»مان را چرخاندهاند و روی سطحِ دیگری تنظیم کردهاند. در دنیا میتوان دو جور زیست. مثل صاحبان دنیا و مثل مهمانهای دنیا.
یادم هست به او گفتم: اگر هیچکس اعتراض نکند، هیچچیز بهتر نمیشود. همه چیز بد میماند. این نسخهی تو، نسخهی سقوط و قهقراست. اما او پاسخ داد: همیشه کسی هست که اعتراض کند. دنیا، صاحبان فراوان دارد. چیزی که کم است، مهمان است. نگاه طلبکارانه – حتی وقتی حق با توست – بر روی روش و منش تو تأثیر میگذارد و از تو انسانی دیگر میسازد و تو را از جمع «اقلیت مهمان» به «اکثریت صاحبخانه» میراند.
دوستم دیگر بین ما نیست. او از مهمانی دنیا رفته است. اما حرفش هنوز گوشهی ذهنم مانده. دنیا، بازی بزرگی است که من، در چند صحنه از آن، مهمان هستم. همین و نه بیشتر
محمدرضا شعبانعلی
#حرف_حساب
@tehranpodcast 
قدیمها چنین اخلاقی نداشتم. اما چند سال پیش، دوستی من را با مفهوم «مهمان دنیا» آشنا کرد.او گفت: بعضی در دنیا، مثل صاحبخانهاند و برخی مثل مهمان. وقتی به عنوان مهمان جایی میرویم، توقعات کمتری داریم. به طعم غذا، به کهنه بودن میوه، به رنگ در و دیوار، اعتراض نمیکنیم. انگار «پیچِ پذیرش»مان را چرخاندهاند و روی سطحِ دیگری تنظیم کردهاند. در دنیا میتوان دو جور زیست. مثل صاحبان دنیا و مثل مهمانهای دنیا.
یادم هست به او گفتم: اگر هیچکس اعتراض نکند، هیچچیز بهتر نمیشود. همه چیز بد میماند. این نسخهی تو، نسخهی سقوط و قهقراست. اما او پاسخ داد: همیشه کسی هست که اعتراض کند. دنیا، صاحبان فراوان دارد. چیزی که کم است، مهمان است. نگاه طلبکارانه – حتی وقتی حق با توست – بر روی روش و منش تو تأثیر میگذارد و از تو انسانی دیگر میسازد و تو را از جمع «اقلیت مهمان» به «اکثریت صاحبخانه» میراند.
دوستم دیگر بین ما نیست. او از مهمانی دنیا رفته است. اما حرفش هنوز گوشهی ذهنم مانده. دنیا، بازی بزرگی است که من، در چند صحنه از آن، مهمان هستم. همین و نه بیشتر
محمدرضا شعبانعلی
#حرف_حساب
۴.۲K
۶:۰۰
اینستاگرام الگوریتم خاص خودشو داره و چیزهایی که بهشون علاقه داری رو بیشتر نشون میده،جهان هستی هم الگوریتم خاص خودشو داره و بیشتر چیزهایی رو بهت نشون میده که :بهشون فکر میکنی،احساسشون میکنی،بهشون ایمان داری،و روی اون ها تمرکز می کنی.
دوباره بخون!
#حرف_حساب
@tehranpodcast 
دوباره بخون!
#حرف_حساب
۱.۹K
۱۹:۳۵