لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل تلماک (فروید خوانی) ت
۱۲۹ عضو

تلماک (فروید خوانی)

مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۵ خرداد
درود بر همهبا در نظر گرفتنِ احتمال و امکانِ وصل شدنه اینترنت بین‌الملل کانال در تلگرامو قطعا در آنجا ادامه کار می‌دهم اما این بستر همچنان پابرجاست برای روز هایی که به آن عادت داریمبند چهارم هم در تلگرام ادامه می‌دهم اما تا اتصال کامل هم اینجا هم آنجاکانال تلگرامhttps://t.me/Telemac_hus
undefined۳

۱۴۹

۱۹:۳۵

۸ خرداد
بند پنجم آغاز جرقه ای نو (۵)
کتاب «مطالعاتی بر هیستری» (Studies on Hysteria) منتشر شده در سال ۱۸۹۵، به هیچ عنوان یک متن یکدست، همگن و دارای نثر روان و خواندنی نیست، این اثر دارای یک ساختار دوگانه و چندهویتی است که برای فهم دقیق روان‌کاوی، باید تاریخچه نگارش اجزای چهارگانه آن را شکافت.متن آغازین تحت عنوان «درباره مکانیزم‌های روانی پدیده‌های هیستریک» شناخته می‌شود، عملاً خلاصه و جان مایه یا جوهره تمام کتاب را در خود جای داده است. با اینکه کتاب در سال ۱۸۹۵ چاپ شده، اما این بخش ابتدایی، دو سال قبل یعنی در سال ۱۸۹۳ در یک مجله علمی به چاپ رسیده بود. این قسمت کار مشترک و واقعی فروید و برویر است. اما نکته کلیدی اینجاست: در فاصله دو ساله‌ای که بین چاپ این مقاله منفرد (۱۸۹۳) و آماده شدن کل کتاب (۱۸۹۵) وجود داشت، تحولات فکری عظیمی در فروید رخ داد. در سال ۱۸۹۴ فروید بسیاری از نگرش‌ها، باورها و پیش‌فرض‌های خود را تغییر داد و ایده‌های کاملاً مستقلی را درباره وسواس (Obsession)، نوروز اضطراب (Anxiety Neurosis)، پدیده‌های سایکونوروز (Psychoneuroses) و مکانیزم‌های دفاعی (Defense Mechanisms) تئوریزه کرد. بنابراین، وقتی در سال ۱۸۹۵ مقاله سال ۱۸۹۳ را عیناً برداشتند و در بخش اول کتاب جا دادند، فروید عملاً از مواضع آن مقاله عبور کرده بود. شما وقتی بخش اول کتاب را می‌خوانید، باید بدانید که با محتوا و اتمسفر فکری سال ۱۸۹۳ مواجه هستید، نه ۱۸۹۵. فروید در سال ۱۸۹۵ دیگر از این داستان‌ها فاصله گرفته بود و اگر تن به چاپ این کتاب داد، صرفاً به خاطر احترام، پاسداشت و حفظ حرمت یوزف برویر بود.بخش دوم کتاب یعنی کیس ها این بخش شامل پنج کیس پرونده بالینی مفصل است که سهم‌بندی آن‌ها میان برویر و فروید مرز مشخصی دارد:کیس اول: آنا اُ (.Anna O): تنها کیسی است که تماماً توسط یوزف برویر درمان شد (در سال‌های ۱۸۸۰ تا ۱۸۸۲). فروید هیچ‌گاه این بیمار را از نزدیک ندید.چهار کیس بعدی تماماً متعلق به فروید هستند:فرائو امی فون اِن (.Frau Emmy von N): (کلمه Frau در آلمانی به معنای خانم متأهل است).لوسی آر (.Lucy R).کاترینا (Katharina).الیزابت فون آر (.Elisabeth von R).و بخش سوم کتاب یعنی بخش تئوریک آناین بخش کاملاً توسط برویر نگاشته شده است و او در آن تلاش می‌کند با ابزارهای فیزیولوژی و نورولوژی قرن نوزدهم، پدیده‌های روانی را فرمول‌بندی کند.و چهارمین بخش، بخش روان‌درمانی هیستری (The Psychotherapy of Hysteria):این بخش توسط فروید نوشته شده است. هنگام خواندن این فصل، کاملاً حس می‌شود که فروید دیگر دل به کار نمی‌دهد، از این نظریات اشتراکی دوری می‌جوید، اصل مطلب و ایده‌های نابش را در اینجا لو نمی‌دهد و ذهن و تمایلش معطوف به نوشته‌ها و نظریات مستقل دیگرش است که به زودی منتشر شدند. واکاوی قاعده رمزنگاری اسامی درمان‌جویاندر آن زمان، قاعده و توافقی صلب میان فروید و برویر وجود داشت که برای حفظ حریم خصوصی بیماران (که همگی از طبقات مرفه یا شناخته‌شده بودند)، نام‌های مستعار برای آن‌ها انتخاب شود. روش رمزگذاری آن‌ها در ادبیات پزشکی آن دوران به این صورت بود:آن‌ها حروف اول اسم کوچک و نام خانوادگی واقعی بیمار را در الفبای لاتین ملاک قرار می‌دادند، سپس در ترتیب الفبا یک حرف به عقب برمی‌گشتند تا نام مستعار ساخته شود.کیس آنا اُ (.Anna O): نام واقعی او برتا پاپنهایم (Bertha Pappenheim) بود ،حرف اول نام واقعی: B (برتا). یک حرف در الفبای لاتین به عقب برگردیم، می‌شود: A. پس اسم مستعار با A شروع شد: Anna. حرف اول فامیل واقعی: P (پاپنهایم). یک حرف در الفبای لاتین به عقب برگردیم، می‌شود: O. پس فامیل مستعار شد: O. خروجی رمزنگاری: Anna Oکیس امی فون ان (.Emmy von N): نام واقعی او فنی موزر (Fanny Moser) بود که با همین فرمول الفبایی، تغییرات بر روی حروف نام او اعمال شد تا هویتش پنهان بماند. تفصیلیِ پنج کیس بالینی کتاب۱. کیس آنا اُ (.Anna O) - درمان‌گر: برویر (۱۸۸۰ - ۱۸۸۲)بخش وسیعی از کتاب به این دختر ۲۱ ساله اختصاص دارد. او فردی بسیار باهوش، سرسخت و بدون مشکلِ حادِ مشهود در خانواده بود. گزارش‌ها اشاره می‌کنند که او از نظر ذهنی و روانی، فردی کاملاً بالغ به نظر می‌رسید؛ اما از نظر جنسی، آگاهی‌ها، تکامل و رفتارهای جنسی‌اش کاملاً نارس و عقب‌مانده بود و علاقه بسیار پایینی به امور جنسی نشان می‌داد. او در خانواده‌ای بسیار سخت‌گیر و محیط زندگی فوق‌العاده یکنواخت بزرگ شده بود؛ به طوری که از بسیاری از فعالیت‌های اجتماعی محروم بود و عمده سرگرمی و پناهگاه او، رویاپردازی‌های روزانه (Daydreaming) بود.
undefined۲

۸۴

۱۶:۰۴

از زمستان ۱۸۸۰، علائم شدید هیستریک او ناگهان آشکار شد. این علائم مجموعه‌ای عجیب، غریب و بسیار پیچیده بودند:فلج شدن و انقباض‌های شدید در عضلات مختلف بدن.حالت کج شدن چشم‌ها یا استرابیسم/لوچی عضلانی (Squint).سردردهای عصبی شدید، بی‌اشتهایی مفرط و حملات ناگهانی خواب (نارکولپسی).فراموشی‌های متعدد و ناگهانی و جابجایی شخصیت.توهمات مثبت و منفی (دیدن چیزهایی که نیستند، یا ندیدن چیزهایی که هستند).فلج کامل دست.رفتارهای زبانی غریب: او یک سال تمام، دقیقاً مطابق تقویم، حالت‌ها و رفتارهای سال گذشته‌اش را تکرار می‌کرد! زمان‌هایی بود که او فقط و فقط آلمانی صحبت می‌کرد؛ دوره‌ای دیگر فقط انگلیسی حرف می‌زد و زبان مادری‌اش را نمی‌فهمید؛ و دوره‌ای دیگر اصلاً هیچ‌کدام از زبان‌ها را متوجه نمی‌شد.نقدهای وارد بر کیس آنا اُ : امروز درباره صحت و سقم این علائم بحث‌های جدی وجود دارد. در کتاب معروفی به نام «به یاد آوردن آنا او» (Remembering Anna O)، منتقدان اشاره کرده‌اند که متأسفانه بخش زیادی از این گزارش‌های پیچیده برویر، زاییده فکر و ذهن خودِ برویر بوده است! او این علائم را به بیمار القا کرده، بیمار آن‌ها را دریافت کرده و سپس به صورت نمایشی اجرا کرده است. حتی شواهدی وجود دارد که آنا اُ در جلسات یک مگنتیست/هیپنوتیزم‌کننده معروف به نام کارل هانسن (Carl Hansen) شرکت کرده و نمایش‌های هیپنوتیزم او را تماشا کرده بود. در نتیجه، او بسیاری از این علائم و حالت‌های غریب را قبلاً در آن نمایش‌ها دیده بود و بعدها به دلیل استرس، تحمیل‌های برویر، ورود به آن نقش خاص بالینی و نوع ارتباطش با برویر، آن علائم را تقلید و بازآفرینی می‌کرد.۲. کیس امی فون اِن (.Emmy von N) درمان‌گر: فروید (۱ مه ۱۸۸۹)او یکی از زنان مرفه وینی بود که درمانش توسط فروید آغاز شد. فروید در اولین بخش گزارش خود، فضا را این‌گونه توصیف می‌کند: او با حالتی کاملاً گرفته و افسرده روی یک کاناپه با بالشت چرمی دراز کشیده بود. دستش را در یک حالت اسپاستیک (انقباض عضلانی شدید و قفل‌شده) نگه داشته بود. هر چند دقیقه یک بار، ناگهان دست‌هایش را باز می‌کرد و با وحشت می‌گفت: «آروم! چیزی نگو! به من دست نزن!» این ترس از لمس شدن و فریادهای اضطرابی، پاتولوژی اصلی او بود که فروید بعدها تفسیرهای عمیقی روی آن نوشت.ویژگی دیگر امی فون ان این بود که دچار دوره‌های شدید انورکسیا (Anورکسی/بی‌اشتهایی روانی) می‌شد؛ نمی‌توانست غذا بخورد و اگر هم به زور چیزی می‌خورد، بلافاصله آن را بالا می‌آورد. فروید درمان او را با هیپنوتیزم شروع کرد و در گزارش خود می‌نویسد: «شانسی که آوردم این بود که او بسیار راحت و سریع به حالت هیپنوتیزم عمیق فرو می‌رفت.»فروید در لایه‌های عمیق ناخودآگاه او تحت هیپنوتیزم، سه واقعه تروماتیکِ فراموش‌شده را کشف کرد که دلیل سمبلیکِ بند آمدن گلو و بی‌اشتهایی او بودند: خاطره اول (گوشت سرد) : در کودکی، پدر و مادرش او را وادار می‌کردند گوشتی را که دوست نداشت بخورد. وقتی او امتناع می‌کرد، بشقاب را برمی‌داشتند و دو ساعت بعد، همان گوشتِ سردشده و دهان‌خورده را جلویش می‌گذاشتند و مجبورش می‌کردند آن را ببلعد. او می‌گفت: «من با گریه و چندش این گوشت سرد را قورت می‌دادم.» این واقعه تروماتیک قورت دادن، در بزرگسالی به صورت اسپاسم گلو بازآفرینی شده بود.خاطره دوم (برادر مبتلا به بیماری مقاربتی) : او برادری داشت که دچار یک بیماری مقاربتی (احتمالاً سیفلیس) بود. در آن زمان پنی‌سیلین وجود نداشت و خطر انتقال بسیار بالا بود. برای اینکه در جامعه توهین و آبروریزی نشود، خانواده او را مجبور می‌کردند سر یک میز با این برادر غذا بخورد. او می‌گفت غذا خوردن با او در نهایتِ ترس از سرایت و احساس چندش شدید بود، اما مجبور بود ظاهر را حفظ کند.خاطره سوم (برادر مبتلا به سل): برادر دیگر او مبتلا به سل بود. این برادر مدام تف می‌انداخت و ظرف مخصوص تف خود را نزدیک سفره غذا قرار می‌داد. دیدن این صحنه، احساس چندش و تهوع شدیدی در امی ایجاد می‌کرد.این سه واقعه چندش‌آور و تروماتیک، همگی حول محور «غذا خوردن و قورت دادن» بودند. این خاطرات فراموش شده و به ناخودآگاه رفته بودند، اما در آنجا خرابی به بار آورده و خود را به صورت نمادین در قالب انورکسیا و بالا آوردن نشان می‌دادند. فروید می‌دید که وقتی بیمار تحت هیپنوتیزم عمیق این خاطرات را به زبان می‌آورد، چندش می‌کشد، قیافه‌اش دگرگون می‌شود و هیجانش تخلیه می‌گردد، علائم جسمی‌اش موقتاً بهبود می‌یابند.
undefined۲

۵۴

۱۶:۰۵

کیس‌های لوسی آر (.Lucy R) و کاترینا (Katharina) کیس های فروید این دو کیس نیز بخش دیگری از پرونده‌های فروید را تشکیل می‌دهند که در آن‌ها علائم هیستری به تجربیات اضطراب‌آور و آسیب‌زای زندگی ارتباط داده می‌شوند و فروید از طریق واکاوی زنجیره تداعی‌ها، به لایه‌های پنهان آن‌ها نفوذ می‌کند.و پنجمین کیس الیزابت فون آر (.Elisabeth von R) کیس فروید (نقطه تحول تاریخ روان‌کاوی)این کیس واجد یک ویژگی بنیادین و حیاتی است؛ ویژگی‌ای که کل مسیر فکری فروید و تاریخ روان‌کاوی را تغییر داد: الیزابت فون آر به هیچ عنوان هیپنوتیزم نمی‌شد.فروید می‌گوید: «هر کاری می‌کردم، هیپنوتیزم نمی‌شد. برخلاف کیس‌های قبلی که راحت به خواب می‌رفتند، هر چقدر او را ریلکس می‌کردم، ساعت حرکت می‌دادم، می‌گفتم تمرکز کند، فایده‌ای نداشت و او کاملاً بیدار و هوشیار بود.»اینجا بود که تحول و بحران فکری عظیمی برای فروید ایجاد شد: اولاً: اگر این زن طبق علائمش یک بیمار هیستریک است، پس چرا هیپنوتیزم نمی‌شود؟ (در حالی که شارکو معتقد بود استعداد هیپنوتیزم شدن و هیستریک شدن یکی است).ثانیاً: اگر هیپنوتیزم راه شاهانه ورود به ناخودآگاه و رسیدن به علائم پاتولوژیک است، حالا که این راه بسته است من باید چه کار کنم؟ چطور بدون هیپنوتیزم به افکار فراموش‌شده و کانون ناخودآگاه او برسم؟علائم الیزابت به این صورت بود: او دردهای متعدد و شدیدی را در اندام‌هایش، مخصوصاً در ناحیه ران‌هایش احساس می‌کرد. مناطق خاصی از پایش مدام گزگز می‌کرد، درد می‌گرفت، بی‌پناه و بی‌حس می‌شد و گاهی حالتی پیدا می‌کرد که اصلاً نمی‌توانست راه برود؛ یعنی یک حالت فلج عضلانی کامل.فروید تصمیم گرفت متد را عوض کند. او به جای اصرار بر خواب کردن بیمار، به تجربیات بیداری و زنجیره تداعی‌های او اعتماد کرد. در این مسیر، الیزابت در حالت بیداری خاطره‌ای را تداعی کرد: او پدری بیمار داشت. پدر پاهای خونی، چرکی و زخم‌خورده‌اش را دقیقاً روی ران‌های الیزابت می‌گذاشت تا الیزابت پاهای او را پانسمان و تیمار کند. فشارِ آن پاهای چرکی روی ران دختر، و احساسات متناقض و دردناکی که در آن لحظات تجربه می‌کرد (تروما)، دقیقاً در همان نقطه از ران بازآفرینی شده بود و علائم گزگز و فلج پا را ساخته بود. این کیس اثبات کرد که می‌توان بدون هیپنوتیزم و از طریق تداعی بیدار، کپسول ناخودآگاه را باز کرد.
undefined۲

۴۷

۱۶:۰۵

برای درک ابداع فروید، باید زاویه نگاه او را با استادش شارکو و همکارش برویر در باب «تروما» مقایسه کنیم، دیدگاه ژان مارتین شارکو:شارکو معتقد بود هیستری تماماً یک پدیده بیولوژیک و ناشی از یک استعداد ذاتی و ارثی (Degeneration) در سیستم عصبی فرد است. از نظر او، تروما (یک حادثه وحشت‌زا مثل تصادف یا آسیب شدید) صرفاً نقش یک عامل محرک یا راه‌انداز (Agent Provocateur / آژان پرووکاتور) را بازی می‌کند. یعنی انبار باروت از قبل در ژنتیک فرد هست، تروما فقط کبریت را می‌کشد. درمان از نظر او، صرفاً اثبات وجود این دوپاره شدن آگاهی از طریق هیپنوتیزم بود.دیدگاه یوزف برویر:برویر کماکان معتقد بود هیستری ریشه بیولوژیک و استعداد درونی دارد، اما نقش تروما را بسیار جدی‌تر و علت‌مندانه‌تر از شارکو می‌دید. از نظر او واقعه تروماتیک مستقیماً سرکوب (Repress) می‌شود. او معتقد نبود که ناخودآگاه دوپاره می‌شود یا بیمار دچار دوشخصیتی (Dissociation) تام می‌شود؛ بلکه می‌گفت آن واقعه مشخص فراموش شده و کپسوله می‌شود. درمان از نظر او، صرفاً آگاهی رساندن به این واقعه از طریق کاتارسیس در وضعیت هیپنوتیزم بود.فروید در این کتاب، گام‌به‌گام از شارکو دور می‌شود و ابداعات خود را این‌گونه مطرح می‌کند: رد علت طلایی واحد (Group of provoking factors): برخلاف باور عمومی آن زمان که در هیستری به دنبال یک «علت طلایی و بزرگ» (مثل یک تصادف مرگبار) می‌گشتند، فروید مطرح کرد که لازم نیست حتماً یک اتفاق وحشت‌زای تکان‌دهنده رخ داده باشد؛ بلکه مجموعه‌ای از عوامل و خرده‌وقایعِ کوچکِ روزمره می‌توانند به مرور زمان روی هم جمع شوند و «جمع جبریِ» فشار آن‌ها به حدی برسد که منجر به بروز حالت هیستری شود. (مثلاً: هم‌زمان شدن یک مشاجره خانوادگی خفیف + فشار زناشویی مکرر + تصادف جزئی دختر خانواده + بیماری سرطان مادر. هیچ‌کدام به تنهایی تروما نیستند، اما تجمیع آن‌ها هیستری می‌سازد).
تروما به عنوان علت، نه محرک: فروید برخلاف شارکو اعلام کرد تروما صرفاً یک عامل تحریک‌کننده ساده نیست، بلکه تروما خودِ «علتِ اصلی» (Cause) پاتولوژی است. او معتقد بود عامل بیرونی بسیار جدی‌تر از آن است که شارکو می‌پنداشت. البته فروید هنوز معتقد بود تروما در همه افراد ایجاد هیستری نمی‌کند، پس عامل بیرونی برای فروید «لازم بود اما کافی نبود»؛ در حالی که برای شارکو حتی لازم هم نبود و استعداد درونی می‌توانست خود به خود جلوه‌گر شود. بدین ترتیب، اهمیت «آژان پرووکاتور» در نگاه فروید به شدت پررنگ و محوری شد.
ارتباط مستقیم و سمبلیک علائم با تروما: فروید تأکید کرد علائم هیستریک (اینکه چرا دست فلج می‌شود و پا نمی‌شود، یا چرا گلو منقبض می‌شود) کاملاً با نوع و محتوای تروما ارتباط سمبلیک و معنادار دارند و به هیچ عنوان تصادفی نیستند (مانند مثال‌های کیس امی فون ان و الیزابت).
undefined۲

۴۶

۱۶:۰۵

بخش دیگر کتاب یعنی مکانیزم روانی برخورد با تروما در افراد سالم در برابر افراد هیستریکفروید فرآیند پردازش یک واقعه دردناک و تروماتیک (مثل مجبور شدن به پانسمان کردن پای چرک‌آلود پدر) را در یک ذهن سالم و یک ذهن هیستریک به این صورت تفکیک می‌کند:الف) مکانیزم ذهن سالم و عادی:وقتی یک فرد سالم با یک تروما یا تجربه دردناک روبرو می‌شود، ذهن او از سه مسیر برای تخلیه بار عاطفی استفاده می‌کند و آسیب متوقف می‌شود:۳.*مخلوط شدن با امور مثبت و تداعی‌های خوشایند (رقیق شدنخاطره)*: خاطره تلخ در شبکه‌ای از تجربیات خوب بعدی حل می‌شود. (مثلاً: بعد از بلعیدن آن گوشت تلخ و بد‌مزه، پدر می‌آمده دست روی سر کودک می‌کشیده، به او گردو می‌داده، با هم ورق‌بازی می‌کردند و می‌خندیدند. در نتیجه، آن تجربه تلخ با پدیده‌های مثبت رقیق، ناپدید و هضم می‌شود).۲.*فراموشی معمول و طبیعی (Forgetting)*: ذهن به مرور زمان و به صورت بیولوژیک کانون توجه را تغییر می‌دهد و خاطره کم‌رنگ می‌شود. (امروزه نوروساینس می‌گوید فراموشی و رقیق شدن در واقع یک پدیده هستند، اما فروید آن زمان این را تفکیک می‌کرد).۳.*به زبان آوردن و تخلیه هیجانی (کاتارسیس / Catharsis)*: فرد به خانه می‌رود، ماجرا را برای کسی تعریف می‌کند، گریه می‌کند، نق می‌زند، فریاد می‌کشد و تمام بار عاطفی را بیرون می‌ریزد. فروید اشاره می‌کند این مکانیزم ابداع او نیست، بلکه در ادبیات و لغات زبان آلمانی وجود دارد؛ اصطلاح Sich ausweinen یعنی «بیرون‌گریه کردن» (آن‌قدر گریه کنی تا خالی شوی) نشان می‌دهد که ساختار زبان عامیانه از قدیم مکانیزم کاتارسیس را می‌شناخته است.ب) معما و چالش برنهایم در برابر فروید (درباره کاتارسیس):یک نکته بسیار جالب و عمیق در کتاب وجود دارد: ایپولیت برنهایم (Hypolite Bernheim) به فروید و برویر نقد می‌کرد و می‌گفت: «اینکه بیمار خاطره تلخش را می‌گوید، گریه می‌کند و خوب می‌شود (کاتارسیس)، به دلیل تخلیه خود به خودی هیجان نیست! این صرفاً یک تلقین غیرمستقیم (Indirect Suggestion) است. تو از قبل به بیمار این ذهنیت و باور را القا کرده‌ای که اگر گریه کنی و حرف بزنی خوب می‌شوی، او هم طبق باور و تلقین تو نمایش گریه راه می‌اندازد و خوب می‌شود.» برنهایم کاتارسیس را یک پدیده اصیل نمی‌دانست، بلکه آن را معلولِ باور و تلقین پزشک می‌خواند.اما فروید این را رد می‌کند و می‌گوید: «بیمارانی وجود دارند که اصلاً از مکانیزم کاتارسیس اطلاعی ندارند، حتی اسمش را هم نشنیده‌اند، اما به صورت غریزی و خودکار می‌دانند که اگر این هیجان سرکوب‌شده را به سطح بیاورند خوب می‌شوند.» این معمای تقابل برنهایم و فروید (که آیا کاتارسیس مثل فشار دادن یک دمل چرکینی است که تخلیه‌اش خود به خود باعث بهبود می‌شود، یا صرفاً یک باور و تلقین ذهنی است؟) یکی از جدی‌ترین مباحث تاریخ روان‌درمانی است.ج) مکانیزم ذهن هیستریک (ریپرشن و کپسوله‌شدن):در فرد هیستریک، واقعه تروماتیک نمی‌تواند از سه مسیر فوق تخلیه شود؛ چرا که خاطره واجد یک منع اخلاقی شدید یا قباحت ذاتی است (مثلاً دیدن آلت تناسلی یکی از بستگان در یک موقعیت زشت جنسی)؛ چیزی که زشت است و فرد اصلاً نمی‌تواند آن را به زبان بیاورد و به خودآگاهش اجازه ورود بدهد. یا اینکه هیجانِ اطرافِ واقعه آن‌قدر شدید است که کاملاً غیرقابل کنترل می‌شود.در این مرحله، ذهن چون نمی‌تواند واقعه را هضم کند، دور آن یک کپسول درست می‌کند. فروید که یک نوروپاتولوژیست بود، از اصطلاحات رشته خودش استفاده می‌کند؛ همان‌طور که یک جسم خارجی (مثل ترکش یا عفونت) وارد بدن می‌شود و سلول‌های ایمنی دورش را می‌گیرند و قرنطینه‌اش می‌کنند، ذهن هم این خاطره دردناک را ایزوله و قرنطینه می‌کند. اصطلاحی که فروید به کار می‌برد ریپرشن (Repression) یا در زبان آلمانی Verdrängung به معنای «فشار دادن و به پایین راندن» است. این دفاع کاملاً عمدی و خودکار از سمت مغز است تا از کل سیستم محافظت کند. اما چون این خاطره در کپسول قرنطینه مانده، راهی به تداعی‌های دیگر ندارد، با گذشت زمان رقیق و فراموش نمی‌شود، دست‌نخورده باقی می‌ماند و مدام از درونِ کپسول سیگنال می‌فرستد. این سیگنال‌های محبوس، خود را به صورت علائم هیستریک (فلج، کور شدن، تشنج و پرخاشگری) نشان می‌دهند.
undefined۲

۴۵

۱۶:۰۶

بخش دیگر تبیین فیزیولوژیک و نوروساینتیفیکِ برویر (مدارهای الکتریکی مغز): در بخش سوم کتاب (سال ۱۸۹۵)، یوزف برویر به عنوان یک متخصص داخلی، مرد آزمایشگاه و فیزیولوژیس، می‌خواهد فرآیند روان‌شناختیِ ریپرشن و قرنطینه شدن خاطره را با زبان نوروساینس قرن نوزدهم توضیح دهد. او تأکید می‌کند این کپسول‌ها پدیده‌های گوشتی یا ساختار آناتومیک جدید نیستند، بلکه فانکشنال (عملکردی) و الکتریکی هستند؛ یعنی یک قرنطینه الکتریکی در مدارها رخ می‌دهد.برویر از ابزار فیزیکی زمانه خود یعنی بطری لیدن (Leyden Jar) (وسیله‌ای برای ذخیره الکتریسته ساکن در آب) الهام گرفت و فرضیات خود را بنا نهاد. او البته خود اعتراف می‌کند که: «جایگزینی یک اصطلاح روانی با یک اصطلاح فیزیولوژیک، به نظر بیش از یک استتار بی‌مورد نیست»، اما با این حال فرضیه «الاکلنگ» و «مدارهای مغزی» را این‌گونه شرح می‌دهد: ۱. پدیده نوسان الاکلنگی (تحریک رتروگرسیو):برویر معتقد بود میان سیستم عصبی مرکزی (CNS / مغز) و اعضای محیطی بدن (اندام‌ها)، یک توازن و نوسان الاکلنگی برقرار است. در حالت طبیعی، وقتی شما اندام محیطی را تحریک می‌کنید (مثلاً کسی شما را نیشگون می‌گیرد)، تحریک به سمت مغز بالا می‌رود و مغز هوشیار می‌شود. اما در هیستری، پدیده برعکس رخ می‌دهد که به آن تحریک رتروگرسیو یا پس‌رونده (Retrogressive Excitation) می‌گویند.وقتی یک خاطره تروماتیک مغز را به شدت تحریک و پر از تنش می‌کند، مغز برای خاموش کردن خودش و فرار از این تنش بالا، تحریک را از کانون مرکزی پایین می‌کشد و به سمت اندام‌های محیطی (دست، پا، چشم، گوش) سرریز می‌کند. الاکلنگ پایین می‌آید؛ تحریک در مغز کم می‌شود و در اندام محیطی به شدت بالا می‌رود. افزایش تنش در اندام محیطی منجر به پدیده‌های هیستریک مثل اسپاسم، پرش عضلانی، گزگز کردن و توهمات بینایی و شنوایی می‌شود. در واقع، با سرریز شدن برانگیختگی به اندام، مغز به یک آرامش نسبی می‌رسد؛ به همین دلیل است که بیمار هیستریک شاید فلج پا داشته باشد، اما خودش از نظر روانی آرام به نظر می‌رسد.۲. انتخاب عضو؛ اصل مقاومت حداقل (عضو آسیب‌دیده بیولوژیک):چرا این تحریک رتروگرسیوِ مغز به یک عضو خاص (مثلاً چشم یا دست) می‌رود؟ برویر می‌گوید تحریک به سمتی می‌رود که «کمترین مقاومت» را دارد، یعنی عضوی که سابقه ضایعات و آسیب‌های بیولوژیکِ قبلی داشته است. (مثلاً اگر فرد در ۵ سالگی زمین خورده و زانویش شکسته یا آسیب دیده است، وقتی در ۳۰ سالگی یک ترومای روانی شدید به او وارد می‌شود، تحریک مغزی از طریق مکانیزم رتروگرسیو به سمت همان زانویی می‌رود که کانونِ ضعف بیولوژیک بوده است. آن عضو آسیب‌دیده قدیمی، استعداد این را دارد که تحریک مغز را مثل آهنربا به سمت خود بکشد). پس علائم هیستریک خیالی نیستند، بلکه واقعه‌ای واقعی و تلفیقی از روان و بیولوژی هستند. برویر مثال اریتم (Erythema / سرخ شدن گونه‌ها هنگام خجالت) را می‌زند؛ سرخ شدن گونه یک پدیده محیطی است که علت روانی (خجالت در مغز) آن را از طریق عروق ایجاد کرده، اما همین سرخ شدن می‌تواند علت بیولوژیک محض (نیش زدن زنبور) داشته باشد. در هیستری، دو سر این مکانیزم روانی و زیستی به هم می‌رسند.
undefined۲

۴۴

۱۶:۰۶

۳. شبکه عصبی و تحریک پایه (Intracerebral Tonic Excitation):در آن زمان دانشمندانی چون کامیلو گلجی، رامون ای کاخال و کولیکر در حال کشف ساختار نورون‌ها و اتصالات آن‌ها بودند. برویر و فروید با الهام از آن‌ها، مغز را یک شبکه سلولی می‌دیدند که تدایی‌ها در آن به صورت زنجیره‌ای از تحریکات الکتریسته به هم وصل می‌شوند (مثلاً من می‌زنم به دستت، تحریک منتقل می‌شود، دستت را می‌کشی عقب و به من حرف می‌زنی).اما برویر فراتر رفت و با الهام از زیگموند اکسنر (Sigmund Exner) مطرح کرد که ما در مغز علاوه بر تحریکات موضعی برای کارهای خاص، یک تحریک و انرژی پایه‌ای و یکنواخت داریم که کل سلول‌ها را در تماس نگه می‌دارد؛ او این را تحریک تونیک درون‌مغزی (Intracerebral Tonic Excitation) نامید. او این حالت را به مدار برق تشبیه کرد؛ شما وقتی کلید را می‌زنید لامپ روشن می‌شود (تحریک موضعی)، اما حتی وقتی کلید خاموش است، در سیم‌ها یک جریان برق پایه وجود دارد. فروید بعدها این ایده برویر را گرفت و به دو نوع تحریک الکتریکی، نام‌های «انرژی آزاد» (Free Energy) و «انرژی متصل» (Bound Energy) داد.برویر و فروید یادآور شدند که این سطح از برانگیختگی پایه در مغز یکنواخت نیست؛ بعضی جاها زیاد و بعضی جاها کم است و مرتب تغییر می‌کند، اما مغز تلاش می‌کند فشار کل (اصل ثبات) را ثابت نگه دارد. قانون برویر این بود: استفاده سنگین در یک مدار به افت فشار در مدارهای دیگر منجر می‌شود. (مثلاً وقتی دارید با تمام توان می‌دوید، نمی‌توانید یک مسئله پیچیده ریاضی حل کنید یا خوب فکر کنید، چون سهم توجه و فشار اکسیتیشن تونیک کورتیکال در مدار تفکر افت کرده است).۴. افت فشار برق مغز، لق شدن تداعی‌ها و قرنطینه الکتریکی:با افت هشیاری و حرکت به سوی خواب، این برانگیختگی پایه (Tonic Excitation) کاهش می‌یابد. برویر می‌گوید وقتی سطح برانگیختگی پایه در مغز پایین می‌آید، تداعی‌ها سست، لق و متناقض می‌شوند. به همین دلیل است که ما در خواب چیزهای متناقض می‌بینیم (مثلاً عموی ما فوت کرده، اما در خواب خیلی عادی با او شام می‌خوریم؛ چون زنجیره منطقی تداعی‌ها لق شده است). در خواب عمیق، ارتباط تداعی‌ها کاملاً از هم گسسته می‌شود.حالا برویر راز دفاع و ریپرشن را این‌گونه فاش می‌کند: مکانیزم ریپرشن یا قرنطینه شدن چیزی نیست جز کاهش شدید و موضعی سطح برانگیختگی برق پایه در یک کانون مشخص در مغز. وقتی یک کانون عصبی به شدت دچار افت فشار الکتریکی موضعی شود، از مدار کل مغز خارج و ایزوله می‌شود. چون ایزوله و تنهاست، با تداعی‌های دیگر و پدیده‌های مثبت مخلوط نمی‌شود و به همین دلیل سالیان سال دست‌نخورده باقی می‌ماند. بیمار از وجود این کانون کاملاً بی‌اطلاع است (ناخودآگاه)؛ چون مسیرهای ارتباطی آن با کانون‌های هوشیاری قطع شده است. وقتی از بیمار می‌پرسی چه چیزی آزارت می‌دهد، می‌گوید «هیچ‌چیز»، چون افکار آزاردهنده درون آن کپسول به آگاهی‌اش نمی‌رسند، اما بار عاطفی محبوس آن، از سر الاکلنگ می‌زند به محیط و فلج پا را ایجاد می‌کند. برویر مثال پادشاهی را می‌زند که عصبانی است، اما چون نمی‌تواند خشمش را به درباریان بگوید، می‌رود گلدون‌های دربار را می‌شکند؛ شکستن گلدان (علامت محیطی) فشارِ پادشاه (مغز) را کم می‌کند.برویر معتقد بود کانون قرنطینه شده وقتی پاک و آزاد می‌شود که از نظر الکتریکی دوباره به بقیه کانون‌ها وصل شود، شارژ اضافه را تخلیه کند و مسیرها برقرار شوند؛ یعنی بیمار دوباره خاطره را یادآورد، درد را بازخوانی کند و هیجان را بیرون بریزد (کاتارسیس). او از یک مثال شخصی استفاده می‌کند: «دیدی وقتی لغتی یا چیزی یادت رفته، کلافه و بی‌قرار هستی اما نمی‌دانی چیست؟ به محض اینکه لغت یادت می‌آید آرام می‌شوی.» کانون ناخودآگاه هم همین‌طور ذهن را کلافه می‌کند و تنها با یادآوری و ارتباط با شبکه تداعی‌ها آرام می‌گیرد.
undefined۳

۵۱

۱۶:۰۶

حال باید بگویم ما نمی‌توانیم نظریه هیستری را بدون درک اتمسفر سنگین و جنسیت‌زده قرن نوزدهم بفهمیم. در آن دوران، تفکرات ضدزن پدیده‌ای کاملاً علمی و آکادمیک به شمار می‌رفت.یولیوس مئبیوس (Julius Möbius): او فیلسوف و دانشمند برجسته‌ای بود که کتابی رسوا به نام «*درباره حماقت فیزیولوژیک زنان*» (On the Physiological Idiocy of Women) نوشت. مئبیوس معتقد بود مغز زنان از نظر فیزیولوژیک احمقانه طراحی شده، سیستم زنانه جنسش خوب نیست، مدارهای بد مغزی دارد و سریع مدار خراب می‌کند و افت فشار می‌دهد؛ به همین دلیل است که زنان هیستریک می‌شوند! او معتقد بود در هیستری، افکار یا ایده‌ها مستقیماً به علائم جسمی تبدیل می‌شوند و هیستری را ایدوژنیک (Ideogenic / ناشی از فکر) می‌دانست. او با ارجاع به بیولوژی معیوب زنان، کار خود را راحت می‌کرد. برویر نیز در تئوری خود، آنجا که می‌گوید بعضی انسان‌ها مدارشان سریع خراب می‌شود، در پاسخ به این پرسش که کدام جنس مدارش ضعیف‌تر است، عمیقاً تحت تأثیر ایده مئبیوس و بیولوژی معیوب زنان قرار داشت.اتو واینینگر (Otto Weininger / ۱۸۸۰ - ۱۹۰۳) : برای اینکه بفهمید این افکار چقدر در آن جامعه خریدار داشت، باید به اتو واینینگر اشاره کرد. او در ۲۳ سالگی کتاب معروف «سکس و کاراکتر» (Sex and Character) را نوشت که در آن شدیدترین توهین‌ها را به مغز زنان و یهودیان روا داشت و اخلاق، نبوغ و تفکر منطقی را منحصر به مردان دانست و اعلام کرد زندگی زنان صرفاً محصول مسائل جنسی و نتایج آن یعنی مادر شدن است. او با همین کتاب در ۲۳ سالگی به یکی از ابرفیلسوف‌های محبوب دوره خود تبدیل شد و سپس در خانه بتهوون با شلیک تفنگ خودکشی کرد.جوّ زمانه این‌گونه بود؛ اما ابداع فروید این بود که به جای متهم کردن بیولوژی و جنس مغز زنان، پاتولوژی را به «*تاریخچه تروما و سرکوب روان‌شناختی*» ربط داد، هرچند که در ابتدا همچنان درگیر برخی از این پیش‌فرض‌ها بودند.پایان کار کتاب، آغاز یک انشعاب تاریخی در علم روان است. هدف نهایی درمان در فاز اولیه مشخص بود: کانون قرنطینه شده باید ارتباطش با کل مغز برقرار شود، بیمار آگاه شود و تخلیه دردناک صورت گیرد. اما اختلاف بنیادین فروید و برویر بر سر «ابزار دسترسی» و «عمق کانون» آغاز شد:
۱. برویر سرسختانه باور داشت که تنها راه رسیدن به این کانون الکتریکی، هیپنوتیزم است؛ چرا که مدارهای مغزی فقط در وضعیت هیپنوتیزم تغییر می‌کنند. بیمار باید خواب شود تا کپسول باز شود.۲. فروید به پشتوانه کیس الیزابت فون آر و با الهام از برنهایم (که گفته بود با تلقین در بیداری هم می‌توان کار کرد)، هیپنوتیزم را کنار گذاشت. او تکنیک تداعی آزاد (Free Association) را ابداع کرد؛ دستش را دو طرف سر بیمار می‌گذاشت، فشار می‌داد و می‌گفت: «من دستم را فشار می‌دهم، به محض اینکه دستم را برمی‌دارم، واقعه دردناک به ذهنت می‌آید.» او یادگیری بیدار را جایگزین خواب هیپنوتیزم کرد.
اما ضربه نهایی و اصلی که رابطه این دو را متلاشی کرد، فراتر از تکنیک بود؛ بحث بر سر «*محتوای کپسول*» بود:فروید به برویر گفت: «*درست است که ما به خاطرات پای چرکی پدر، تف کردن برادر یا گوشت سرد رسیدیم و بیمار کمی بهتر شد؛ اما این‌ها علل اصلی نیستند! این‌ها کامل خوب نمی‌شوند چون ما به اندازه کافی به عمق نرفته‌ایم. این خاطرات فقط یک استتار و روکش هستند*.»برویر پرسید: «اگر بیشتر به عمق برویم به چه می‌رسیم؟»فروید پاسخ داد: «*به تعارضات و تروماهای جنسی دوران کودکی (قبل از هشت سالگی)*.»
برویر، به عنوان یک پزشک محترم، جا خورد و عقب‌نشینی کرد. او گفت: «یعنی من بیایم قبول کنم که زنان و دخترانِ خانواده‌های اشرافی و محترم وینی در سنین ۳ یا ۴ سالگی مورد سوءرفتار و آزار جنسی قرار گرفته‌اند؟ این‌ها خیال‌پردازی است!»اینجا مرز جدایی بود. دوستى فروید و برویر نسبتاً تلخ و با دلخوری تمام شد. فروید کلاً این مسیر گسست را ادامه داد و به زودی با دیگر اساتید و دوستانش مانند تئودور ماینرت (Theodor Meynert) و ویلهلم فیلیس (Wilhelm Fliess) نیز پیوندش را گسست و مسیر انفرادی خود را رفت.تا سال ۱۹۰۰، فروید به شیوه دگماتیسم معتقد بود که تمام پدیده‌های سایکونوروز، بدون استثنا باید ریشه در یک ترومای جنسی نارس قبل از هشت سالگی داشته باشند. برویر کار دانشگاهی و پژوهش در این حوزه را کلاً رها کرد و دیگر دور این مطالب نگشت؛ اما فروید با تمام توان در مقالات بعدی خود به بسط نظریه‌های جنسی پرداخت و ریشه این کپسول‌های قرنطینه‌شده را نه تنها در هیستری، بلکه در اضطراب، وسواس و تمام ابعاد روان انسان جستجو کرد؛ تبارشناسیِ عمیقی که در جلد سوم کلیات او و بند بعدی به آن خواهیم پرداخت.
undefined۳

۱۱۴

۱۶:۰۷

۱۲ خرداد
تلماک (فروید خوانی)
درود بر همه با در نظر گرفتنِ احتمال و امکانِ وصل شدنه اینترنت بین‌الملل کانال در تلگرام و قطعا در آنجا ادامه کار می‌دهم اما این بستر همچنان پابرجاست برای روز هایی که به آن عادت داریم بند چهارم هم در تلگرام ادامه می‌دهم اما تا اتصال کامل هم اینجا هم آنجا کانال تلگرام https://t.me/Telemac_hus
کانال تلگرام :https://t.me/Telemac_hus
undefined۲

۶۵

۱۱:۲۹