عکس پروفایل 𝑻𝒉𝒆 𝑪𝒉𝒂𝒏𝒏𝒆𝒍 𝒐𝒇 𝒕𝒉𝒆 𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍

𝑻𝒉𝒆 𝑪𝒉𝒂𝒏𝒏𝒆𝒍 𝒐𝒇 𝒕𝒉𝒆 𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍

۱۵۸ عضو

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

thumbnail
```[دوباره دیدمش،
دوباره براش گریه کردم،
دوباره بوسیدمش،
و اون دوباره نادیدم گرفت؛
انقدر برات بی‌ارزش و پست شدم؟
کاش فقط نگاهم میکردی
تا فرار نکنم از چشمایی که نگاهم نمیکنن،
تا بتونی ببینی چجور برای داشتنت در برابرت زانو میزنم...
]
⭒نام فیک:#بازی‌مرگ

⭒ژانر:دراماتیک،عاشقانه،گِی،اصمـ.ات

⭒کاپل:#تهکوک

⭒کارکترها:کیم دوهیون(پدرتهیونگ)،کیم جولیا(مادرتهیونگ)،الکساندر....

⭒تعدادپارت:96part

⭒وریتر:#Yuqi

⭒مقدمه:
-خب داستان رو توضیح میدید؟!
متعجب بهم خیره شدن....
+اگه بخوایم خلاصه ازش بگیم متوجه نمیشید..
-پس....
پرید وسط حرف مجری:بیاین از اول داستان شروع کنیم....
undefined𓈒𖧧𝑻𝒉𝒆 𝒏𝒐𝒗𝒆𝒍 𝒇𝒓𝒐𝒎 𝑩𝑻𝑺…
```*
undefined۳

۱۶۹

۵:۳۸

thumbnail
دو نوسنده‌ی تازه‌کار(جیهوپ،لونا)بخاطر کتابی که نوشتن به یک برنامه تلوزیونی معروف دعوت میشن...
از اونا خواسته میشه تا داستان رو توضیح بدن...
(این داستان درمورد دو مرد هست که در طول همکاری که باهم داشتن،بهم دیگه علاقه‌مند میشن،عشق اون‌ها پایداره تا زمانی که موانع خطرناکی جلوی عشق اون دونفر رو میگیره...اونا وارد بازی خطرناکی میشن...بازی مرگ!!)
undefined۴

۱۶۹

۱۵:۴۰

thumbnail
جئون جونگکوک خواننده معروف،
یک بار ازدواج کرده و طلاق گرفته،تنها زندگی میکنه،عاشق موسیقی،
25سالشه،
undefined۴

۱۸۲

۱۵:۴۰

thumbnail
کیم تهیونگ تهیه کننده،
بخاطر لجبازی با پدرش ازدواج نکرده و مجرده،با پدر،مادرخونده و خواهر ناتنی‌ش،زندگی میکنه،مادرشو موقع زایمان از دست داده،
25سالشه
undefined۵

۱۹۰

۱۹:۱۶

میترسم پارت جدید بزارم دوباره بن شهundefinedundefined
undefined۳

۱۶۵

۱۶:۳۸

ادمین میپذیرم... @yuqi_jeonnn

۱۶۶

۱۶:۳۸

𝑻𝒉𝒆 𝑪𝒉𝒂𝒏𝒏𝒆𝒍 𝒐𝒇 𝒕𝒉𝒆 𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍
༺༽#شیطان‌پرست༼༻ Wanshot by "Kevin/YOQI" Year 2025 Writer:YOQI Part teen,10 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ یه تیر حرومش کردم....سرش پایین بود و از پیشونیش خون میومد....دستمو روی شونش گذاشتم و هولش دادم...طوری که خورد به منقل ذغال‌ها و افتاد...همه ذغالا روی صورتش بود و صورتشو میسوزوند...از اونحا خارج شدم.... &قربان.... کوین:خیلی مخفیانه از اینجا ببرینش...نیازی نیس پول خرج کنید...فقط جنازشو بسوزونید و پودرشو دفن کنید... از اون مکان دور شدم...تو راهروهای ساختمون اصلی قدم میزدم...میان راهم دری باز شد و اون دختر از اتاق اومد بیرون....با دیدن من پوستش مثله برف سفید شد...بهش نزدیک شدم...با پشت دستم گونه‌شو نوازش کردم...موهای روی پیشونیشو کنار زدم... کوین:خسته بنظر میای... یوکی:.......... کوین:بهتره بری و کاراتو انجام بدی.... ویو یوکی از کنارم رد شد....با نفرت به رفتنش نگاه کردم...زیر لب گفتم:مرتیکه فک کرده کیه...هوووفففف امشب قرار بود من ظرفارو بشورم...گونه‌امو پاک کردم و رفتم دنبال کارم....تو حیاط امارت بودم که دیدم نگهبانا دارن کارایی انجام میدن....از سره کنکاوی وخفیانه رفتمو همه چیزو دید زدم....یک دفعه با دیدن صحنه‌ای نزدیک بود جیغ بزنم که...کسی از پشت دهنمو گرفت....با ترس رومو برگردوندم....خدارو شکر اون روانی نبود.... هوانگ:تو اینجا چیکار میکنی؟!(عصبی) یوکی:خب چیزه....من فقط..... هوانگ:هی...حواست هست چیکار میکنی؟!اینجا کوچه خیابون نیست ک هرکاری دلت خواست انجام بدی...تو ک نمیخوای بمیری؟!(عصبی) یوکی:هیسسس اروم تر حرف بزن...ممکنه اونا بشنون.... هوانگ:وای خدااا...تاحالا دختر ب کله شقی تو ندیده بودم... یوکی:یااااا دریت حرف بزن.... ک یک دفعه &کسی اونجاس...زود برین دنبالش(عربده) یوکی:واییی...اونا فهمیدن... هوانگ دستمو گرف و کشید...باهم فرار میکردیم....میون راه ایستاد... یوکی:چی شده؟!الان پیدامون میکنن هوانگ:تو برو پشت اون ماشین قایم شو... یوکی:پس تو چی؟!(ترس) هوانگ:من کارمو بلدم...فقط کاری ک گفتمو انجام بده.... اون رفت پشت ماشین قایم شد....نگهبانایی که دنبالمون بودن رسیدن...به سمتم اومدن... &احیانا فرد مشکوکی ندیدین؟! هوانگ:چجور فردی؟! &یه دختر با ی مرد ک داشتن فرار میکردن... هوانگ:با خونسردی گفتم :نه ندیدم...شما چجور نگهبانایی هستین ک نمیتونید یه دختر و مردو پیدا کنید؟! &اونا خیلی سریع بودن... هوانگ:خیله خب...میتونی بری.... بعد از رفتنشون ب یوکی اشاره کردم تا بیاد بیرون... یوکی:خوب بلدی بازی کنیااااا هوانگ:دیگه...حالا بگو ببینم اونجا چیکار میکردی؟! یوکی:وایییییییی....ناموصا بیخیال دیگه... هوانگ:اوکی...پس بهتره برم ب کوین گزارش بدم.... یوکی:نه(عربده) هوانگ:لبخندی زدم... :پس بگو اونجا چیکار میکردی.... یوکی:خب....دیدم نگهبانا دارن یه جسمی رو جابه‌جا میکنن...برام سوال شد ک اون جسم چیه...چون با پارچه پوشونده بودنش.... هوانگ:کمی فکر کردم.... :میخواستن اونو ببرن بیرون امارت؟! یوکی:به لطف شما نمیدونم.... هوانگ:نگاهی بهش انداختم و با جدیت تمام بهش خیره شدم.... :خیله خب...تو برو ب کارت برس...من باید برم و با کوین صحبت کنم... یوکی:اوی تو....نکنه میخوای منو لو بدی؟! هوانگ:نه بابا...برو ب کارت برس...دیگه فوضولی کافیه.... اون رفت...منم ب سمت اتاق کوین رفتم.... _ ادامه دارد* _
لایکا رو لولو خورده؟!
undefined۱
undefined۴

۱۸۱

۱۶:۴۰

𝑻𝒉𝒆 𝑪𝒉𝒂𝒏𝒏𝒆𝒍 𝒐𝒇 𝒕𝒉𝒆 𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍
لایکا رو لولو خورده؟!
کسایی ک undefinedدادن....
undefined۱

۱۵۹

۱۸:۴۲

بازارسال شده از ....

InShot_۲۰۲۵۰۶۲۳_۱۲۴۲۳۷۴۹۶.mp3

۰۰:۱۵-۲۳۵.۷۳ کیلوبایت
*ᬼ𝒀𝒖𝒒𝒊
Cover music "How you like that "
خوشتون اومد undefined بزارید

︶⏝ ⊹  ᤳ   ׄ  🪷  ׄ   ᤳ ⊹ ⏝︶

۱

۱۷:۴۲