رمان عاشقانهی اغماء| ف.صباغی
#پارت۱ سرآغاز قله، جایی بود که همیشه در کنج ذهنش در آرزوی فتح آن بود. نه قلهی اورست یا همین دماوند خودمان! بلکه قلهای که خودش برای خودش ساخته بود. کوهی از بایدها و نبایدها. صخره هایی با موانع سخت و طاقتفرسا. وقتی تصمیم گرفت خودش را ثابت کند، این کوه عظیم در مقابلش قد علم کرد و از هر مانعی استفاده کرد تا او را از رسیدن به نوک قله باز دارد اما او سرسخت تر از این حرف ها بود. عزمش جزم و ارادهاش قوی و محکم بود. آنقدر که بالاخره به چیزی که میخواست رسید؛ تقریبا! فقط چند قدم با نوک قله فاصله داشت و یا شاید هم... چند قدم با سقوط! -به چی فکر میکنی؟ به اینکه چطور کارش به اینجا رسیده بود؟ از نوک قلهای که در حال فتحش بود، چطور سر از این برج در آورده بود؟ چقدر تا سقوط فاصله داشت؟ اصلا ارتفاعش تا زمین چقدر بود؟ ۱۰۰ متر؟ کمی بیشتر؟ -این برگه ها رو امضا کن تا کارمون باهم تموم بشه و ولتون کنیم. تازه به یاد آورد تنها نیست. نگاهش سمت پسربچهی ترسیده برگشت. با دهانی چسب زده و چشمانی اشکی، بغل مردِ نقاب زده تقلا میکرد. لب زد: -چیزی نیست... آروم باش. پسر دست از تقلا برداشت. کلماتِ کوتاه او مثل معجزه عمل میکرد. اصلا پسرک هرچه او میگفت، بدون چون و چرا انجام میداد. مرد کمی گره دستانش را شل کرد اما پسربچه را رها نکرد. چشمانش را از آن ها گرفت و به مردی که در نزدیکیاش، آن هم بر فراز برج صد طبقه ایستاده بود، دوخت. به حالت چهرهاش که پشت نقابِ سیاه پنهان شده بود. -چرا باید امضا کنم؟ مرد پوزخندصداداری زد و با دستانش موقعیتشان را نشان داد: -خب معلومه، تا جون خودت و اون بچه رو نجات بدی! باد میان موهای برهنهاش پیچید و به او یادآوری کرد که هوا چقدر سرد است اما ترس، گیجی و آدرنالینی که در خونش پمپاژ میشد، سرما را از یادش برده بود. دستانش را به دور تنش پیچید. آن بالا سردتر بود و بوی مرگ میداد. باید از ترس جیغ و داد میکرد. باید به ربایندهاش التماس میکرد و هرچه او میگفت را انجام میداد اما... در کمال تعجب آرام بود و ترسی که درون قلبش خانه کرده بود را بروز نمیداد. و این ربطی به سال ها آموزش و کنترل احساساتش نداشت. چیزی باعث میشد آرام باشد. شاید گیجی و عدم درک آنچه در شرف وقوع بود و شاید... وحشت از سرنوشتی که در تعقیب او بود. 




در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
#پارت۳۷
نگاهش را از طاق گُلی که به استقبالش آمده بود، کند و به کلبه های کوچکی که مثل یک هلال در ساحل و در انتهای پوشش جنگلی قرار داشتند، دوخته شد.
حدود دویست متر جلوتر و نزدیک دریا، یک آلاچیق بزرگ قرار داشت که از همین فاصله هم به نظر میرسید کافه-رستوران باشد. چند نفری روی صندلی های اطرافش و زیر سقف بزرگش نشسته و نوشیدنی خنکشان را جرعه جرعه مینوشیدند.
به نظر نمیرسید استراحتگاه شلوغی باشد. آرامش و سکون در هوا موج میزد و از همه مهمتر تمیز و زیبا به نظر میرسید.
رها از طاق گل رد شد و مقابل اتاقکی کوچک و زیبایی که سر درش نوشته شده بود؛ "پذیرش" ایستاد.
دختری با لباس محلی پشت میز نشسته و عمیقا در بحر کتابی بود که در دستش قرار داشت. دوست نداشت مزاحم کتاب خواندنش شود اما مجبور بود. دستش را کوتاه روی زنگ روی پیشخوان گذاشت و با به صدا در آمدن آن توجه دختر را به خود جلب کرد و با لبخند گفت:-سلام.
دخترجوان کتابش را روی میز گذاشت و متعاقبا لبخند زد.-سلام، خوش اومدید.
رها درحالی که شناسنامهاش را از زیپ کیفش بیرون میکشید، گفت:-یه اتاق میخواستم.
دختر عکس هایی که روی دیوار قرار گرفته بود را نشان داد و گفت:-البته، ما اینجا دو نوع اتاق داریم، سوئیت های مجهز و مدرنمون با منظرهی جنگل که موقع ورود باید دیده باشید و کلبه های ساحلیمون با ویوی جنگل و دریا. کدوم رو انتخاب میکنید؟
رها به عکس ها خیره شد، حالا که به شمال آمده بود، ترجیح میداد با شنیدن صدای امواج از خواب بیدار شود.-کلبهی ساحلی.
دختر با لبخند سر تکان داد:-انتخاب خوب و پرطرفداریه. شانس آوردین، آخرین کلبهی ساحلیمون هنوز خالیه.
مشخصات رها را ثبت کرد، سپس از روی تختهی چوبی پشت سرش، کلیدی برداشت و آن را روی میز پذیرش گذاشت.-کلبهی شمارهی ۸. اگر وسیله دارید، بچه هامون براتون میارن.
رها بود و یک چمدان کوچک، آنقدر سنگین نبود که به کمک نیازی داشته باشد.-ممنون، لازم نیست.
دختر دوباره سرتکان داد و گفت:-رستوران و کافی شاپمون، آلاچیق وسط ساحله. صبحانه ۷:۳۰ تا ۹ صبح سرو میشه. ناهار از ۱۲ تا ۱۳:۳۰ و شام هم از ۸ تا ۱۰ شب هست. بقیه موارد داخل یک بروشور در اتاقتون قرار داره. اگر مشکلی داشتید، شماره یک رو بگیرید تا مستقیم به پذیرش وصل بشید.
رها تشکری کرد و از اتاقک پذیرش خارج شد.





نگاهش را از طاق گُلی که به استقبالش آمده بود، کند و به کلبه های کوچکی که مثل یک هلال در ساحل و در انتهای پوشش جنگلی قرار داشتند، دوخته شد.
حدود دویست متر جلوتر و نزدیک دریا، یک آلاچیق بزرگ قرار داشت که از همین فاصله هم به نظر میرسید کافه-رستوران باشد. چند نفری روی صندلی های اطرافش و زیر سقف بزرگش نشسته و نوشیدنی خنکشان را جرعه جرعه مینوشیدند.
به نظر نمیرسید استراحتگاه شلوغی باشد. آرامش و سکون در هوا موج میزد و از همه مهمتر تمیز و زیبا به نظر میرسید.
رها از طاق گل رد شد و مقابل اتاقکی کوچک و زیبایی که سر درش نوشته شده بود؛ "پذیرش" ایستاد.
دختری با لباس محلی پشت میز نشسته و عمیقا در بحر کتابی بود که در دستش قرار داشت. دوست نداشت مزاحم کتاب خواندنش شود اما مجبور بود. دستش را کوتاه روی زنگ روی پیشخوان گذاشت و با به صدا در آمدن آن توجه دختر را به خود جلب کرد و با لبخند گفت:-سلام.
دخترجوان کتابش را روی میز گذاشت و متعاقبا لبخند زد.-سلام، خوش اومدید.
رها درحالی که شناسنامهاش را از زیپ کیفش بیرون میکشید، گفت:-یه اتاق میخواستم.
دختر عکس هایی که روی دیوار قرار گرفته بود را نشان داد و گفت:-البته، ما اینجا دو نوع اتاق داریم، سوئیت های مجهز و مدرنمون با منظرهی جنگل که موقع ورود باید دیده باشید و کلبه های ساحلیمون با ویوی جنگل و دریا. کدوم رو انتخاب میکنید؟
رها به عکس ها خیره شد، حالا که به شمال آمده بود، ترجیح میداد با شنیدن صدای امواج از خواب بیدار شود.-کلبهی ساحلی.
دختر با لبخند سر تکان داد:-انتخاب خوب و پرطرفداریه. شانس آوردین، آخرین کلبهی ساحلیمون هنوز خالیه.
مشخصات رها را ثبت کرد، سپس از روی تختهی چوبی پشت سرش، کلیدی برداشت و آن را روی میز پذیرش گذاشت.-کلبهی شمارهی ۸. اگر وسیله دارید، بچه هامون براتون میارن.
رها بود و یک چمدان کوچک، آنقدر سنگین نبود که به کمک نیازی داشته باشد.-ممنون، لازم نیست.
دختر دوباره سرتکان داد و گفت:-رستوران و کافی شاپمون، آلاچیق وسط ساحله. صبحانه ۷:۳۰ تا ۹ صبح سرو میشه. ناهار از ۱۲ تا ۱۳:۳۰ و شام هم از ۸ تا ۱۰ شب هست. بقیه موارد داخل یک بروشور در اتاقتون قرار داره. اگر مشکلی داشتید، شماره یک رو بگیرید تا مستقیم به پذیرش وصل بشید.
رها تشکری کرد و از اتاقک پذیرش خارج شد.
۶۲۵
۱۰:۵۱
رمان عاشقانهی اغماء| ف.صباغی
#پارت۱ سرآغاز قله، جایی بود که همیشه در کنج ذهنش در آرزوی فتح آن بود. نه قلهی اورست یا همین دماوند خودمان! بلکه قلهای که خودش برای خودش ساخته بود. کوهی از بایدها و نبایدها. صخره هایی با موانع سخت و طاقتفرسا. وقتی تصمیم گرفت خودش را ثابت کند، این کوه عظیم در مقابلش قد علم کرد و از هر مانعی استفاده کرد تا او را از رسیدن به نوک قله باز دارد اما او سرسخت تر از این حرف ها بود. عزمش جزم و ارادهاش قوی و محکم بود. آنقدر که بالاخره به چیزی که میخواست رسید؛ تقریبا! فقط چند قدم با نوک قله فاصله داشت و یا شاید هم... چند قدم با سقوط! -به چی فکر میکنی؟ به اینکه چطور کارش به اینجا رسیده بود؟ از نوک قلهای که در حال فتحش بود، چطور سر از این برج در آورده بود؟ چقدر تا سقوط فاصله داشت؟ اصلا ارتفاعش تا زمین چقدر بود؟ ۱۰۰ متر؟ کمی بیشتر؟ -این برگه ها رو امضا کن تا کارمون باهم تموم بشه و ولتون کنیم. تازه به یاد آورد تنها نیست. نگاهش سمت پسربچهی ترسیده برگشت. با دهانی چسب زده و چشمانی اشکی، بغل مردِ نقاب زده تقلا میکرد. لب زد: -چیزی نیست... آروم باش. پسر دست از تقلا برداشت. کلماتِ کوتاه او مثل معجزه عمل میکرد. اصلا پسرک هرچه او میگفت، بدون چون و چرا انجام میداد. مرد کمی گره دستانش را شل کرد اما پسربچه را رها نکرد. چشمانش را از آن ها گرفت و به مردی که در نزدیکیاش، آن هم بر فراز برج صد طبقه ایستاده بود، دوخت. به حالت چهرهاش که پشت نقابِ سیاه پنهان شده بود. -چرا باید امضا کنم؟ مرد پوزخندصداداری زد و با دستانش موقعیتشان را نشان داد: -خب معلومه، تا جون خودت و اون بچه رو نجات بدی! باد میان موهای برهنهاش پیچید و به او یادآوری کرد که هوا چقدر سرد است اما ترس، گیجی و آدرنالینی که در خونش پمپاژ میشد، سرما را از یادش برده بود. دستانش را به دور تنش پیچید. آن بالا سردتر بود و بوی مرگ میداد. باید از ترس جیغ و داد میکرد. باید به ربایندهاش التماس میکرد و هرچه او میگفت را انجام میداد اما... در کمال تعجب آرام بود و ترسی که درون قلبش خانه کرده بود را بروز نمیداد. و این ربطی به سال ها آموزش و کنترل احساساتش نداشت. چیزی باعث میشد آرام باشد. شاید گیجی و عدم درک آنچه در شرف وقوع بود و شاید... وحشت از سرنوشتی که در تعقیب او بود. 




به کانال خودتون خوش آمدید⚘️
پارت اول داستان عاشقانهی اغماء رو از اینجا بخونید
پارت اول داستان عاشقانهی اغماء رو از اینجا بخونید
۳۲۱
۱۰:۴۸
#پارت۳۸
مسیر سنگفرش شده را پیمود و بوی جنگل را نفس کشید. هوای تازه و اکسیژن خالص، حالش را بهتر میکرد.
وقتی به کلبه ها نزدیک شد، شماره ها را از نظر گذراند. هر کلبه با فاصلهی معینی از کلبهی دیگر قرار داشت و پرچینی بلند بینشان بود که محیط را خصوصی میکرد.
کلبهی شماره ۸ را پیدا کرد و کلید را در قفل چرخاند و وارد اتاقی چوبی، زیبا و راحت شد.یک آشپزخانهی کوچک در سمت راست بود و در انتهای اتاق تختی دو نفره و پنجرهای بزرگ قرار داشت.
رها به سمت پنجره رفت. پرده ها را کنار زد و در را گشود. هر کلبه، یک تراس کوچک داشت که میشد روزها در آرامش روی صندلی هایش لم داد و رقص موج های دریا را تماشا کرد.
خیره به دریا و در افکار خودش غرق بود که تقهای به در اتاق خورد و او را از فکر خارج کرد.
به داخل اتاق برگشت و در را گشود. زنی با پوششی محلی پشت در ایستاده و با خوش رویی به او خوشامد گفت و موهیتوی خنکی که برای استقبال از مهمانان آماده شده بود را تحویل داد و رفت.
رها با عطشی که تازه خودش را نشان داده بود، جرعهای از نوشیدنی خنکش نوشید و بعد روی تخت نشست و یکبار دیگر اتاق را برسی کرد.
کلبه حتی به بزرگیِ حمام خودش نبود اما دنج و راحت بود و به او احساس آرامش خاطر میداد. آرامشی که مدت ها پیش آن را گم کرده بود.
سپس باقیِ نوشیدنیاش را نوشید، مانتو و شالش را باز کرد و روی تخت دراز کشید تا خستگی سفر و چند ساعت رانندگی از تنش خارج شود. خیلی زود چشمانش گرم شد و به خواب عمیق و آرامی فرو رفت.
چند ساعت بعد، وقتی چشم باز کرد. هوا تاریک شده بود و نور ماه و چراغ های ساحل به داخل اتاق میتابید. نشست و کش و قوصی به تنش داد. سپس بلند شد، لباس هایش را پوشید و به سراغ چمدانش رفت. باید دوش میگرفت و بعد به ساحل میرفت تا پاهایش را درون شن ها فرو کرده و نوازش امواجی که رقص کنان به ساحل میآمدند را احساس میکرد.
وقتی آماده شد، سرحال و سرزندهتر از چند روز گذشته بود.به ساحل رفت، باقی مسافرها را از نظر گذراند و به دور و جنب و جوشی که اطراف آلاچیق و موسیقی زندهی گروهی کوچک بود، روی شن ها قدم میزد.
صدای آب آرامشبخش و تسکین دهنده بود. ذهنش را از حواشی روزهای گذشته و فکر به آینده، خالی میکرد.





مسیر سنگفرش شده را پیمود و بوی جنگل را نفس کشید. هوای تازه و اکسیژن خالص، حالش را بهتر میکرد.
وقتی به کلبه ها نزدیک شد، شماره ها را از نظر گذراند. هر کلبه با فاصلهی معینی از کلبهی دیگر قرار داشت و پرچینی بلند بینشان بود که محیط را خصوصی میکرد.
کلبهی شماره ۸ را پیدا کرد و کلید را در قفل چرخاند و وارد اتاقی چوبی، زیبا و راحت شد.یک آشپزخانهی کوچک در سمت راست بود و در انتهای اتاق تختی دو نفره و پنجرهای بزرگ قرار داشت.
رها به سمت پنجره رفت. پرده ها را کنار زد و در را گشود. هر کلبه، یک تراس کوچک داشت که میشد روزها در آرامش روی صندلی هایش لم داد و رقص موج های دریا را تماشا کرد.
خیره به دریا و در افکار خودش غرق بود که تقهای به در اتاق خورد و او را از فکر خارج کرد.
به داخل اتاق برگشت و در را گشود. زنی با پوششی محلی پشت در ایستاده و با خوش رویی به او خوشامد گفت و موهیتوی خنکی که برای استقبال از مهمانان آماده شده بود را تحویل داد و رفت.
رها با عطشی که تازه خودش را نشان داده بود، جرعهای از نوشیدنی خنکش نوشید و بعد روی تخت نشست و یکبار دیگر اتاق را برسی کرد.
کلبه حتی به بزرگیِ حمام خودش نبود اما دنج و راحت بود و به او احساس آرامش خاطر میداد. آرامشی که مدت ها پیش آن را گم کرده بود.
سپس باقیِ نوشیدنیاش را نوشید، مانتو و شالش را باز کرد و روی تخت دراز کشید تا خستگی سفر و چند ساعت رانندگی از تنش خارج شود. خیلی زود چشمانش گرم شد و به خواب عمیق و آرامی فرو رفت.
چند ساعت بعد، وقتی چشم باز کرد. هوا تاریک شده بود و نور ماه و چراغ های ساحل به داخل اتاق میتابید. نشست و کش و قوصی به تنش داد. سپس بلند شد، لباس هایش را پوشید و به سراغ چمدانش رفت. باید دوش میگرفت و بعد به ساحل میرفت تا پاهایش را درون شن ها فرو کرده و نوازش امواجی که رقص کنان به ساحل میآمدند را احساس میکرد.
وقتی آماده شد، سرحال و سرزندهتر از چند روز گذشته بود.به ساحل رفت، باقی مسافرها را از نظر گذراند و به دور و جنب و جوشی که اطراف آلاچیق و موسیقی زندهی گروهی کوچک بود، روی شن ها قدم میزد.
صدای آب آرامشبخش و تسکین دهنده بود. ذهنش را از حواشی روزهای گذشته و فکر به آینده، خالی میکرد.
۳۲۶
۱۴:۱۲
#پارت۳۹
ذهنش خالی بود و به هیچ چیز فکر نمیکرد، فقط از صدای آب لذت میبرد و درحالی که لبخندی کنج لبش بود، روی ساحل قدم میزد. تا اینکه صدای زنگ گوشیاش، او را از آرامش و سکون بیرون کشید.
موبایل را از جیب پیراهن بلند تابستانهاش بیرون کشید و به صفحهاش خیره شد.شادی بود. از صبح که راه افتاده بود، این دومین باری بود که با او تماس میگرفت.
دستش را روی آیکون سبز رنگ کشید و موبایل را کنار گوشش قرار داد.-قرار نیست تو مرخصی هم از دستت آرامش داشته باشم؟
صدای خندهی شادی در گوشش پیچید.-نه تا وقتی بدونم کجایی! سلام.
-سلام. زیر آسمون خدا، کجا باشم؟-صدای دریاست؟ رفتی شمال؟
رها هومی گفت و شادی ادامه داد:-کجا؟ کدوم شهری؟
-بگم کجام که خورشید نزده بالای سرم باشی؟
-آخه تو کی تنها رفتی مسافرت؟ اگه مشکلی پیش بیاد چی کار میکنی؟
-بی دست و پا که نیستم! تازه ده روز میخوام استراحت کنم... بدون مزاحمت.
-دستت درد نکنه، حالا من شدم مزاحم؟
-اگه بیای بیخ ریشم آره مزاحمی. اصلا تو نباشی، کی قراره جای من کارها رو هندل کنه؟
-آره دیگه، خودت رفتی پیِ خوشی، هرچی کاره آوار کردی سر منِ بدبخت.
-همین چند روز پیش منو از بیمارستان جمع کردی! میخوای دوباره غش و ضعف کنم، بستریم کنن؟
شادی لحظهای چیزی نگفت، سپس صدایش آرام و بیانرژی در گوشش پیچید.-خدا نکنه. استرسی که اون روز کشیدم برای هفت پشتم بسه.
-به متین گفتم کمک دستت باشه. به خودت فشار نیار، فقط برنامه هام رو بنداز عقب، خودم برگردم انجامشون میدم.
-نگران نباش. تا جایی که بتونم کمک میکنم، دیگه نمیذارم کارها رو سرت بریزه.
انگار خاطرهی بدی از آن روز در ذهنش مانده بود. رها هم چندان از آن روز دل خوشی نداشت. هنوز هم گاهی گیج میشد و واقعیت و خیال را گم میکرد. انگار که هنوز خواب بود!





ذهنش خالی بود و به هیچ چیز فکر نمیکرد، فقط از صدای آب لذت میبرد و درحالی که لبخندی کنج لبش بود، روی ساحل قدم میزد. تا اینکه صدای زنگ گوشیاش، او را از آرامش و سکون بیرون کشید.
موبایل را از جیب پیراهن بلند تابستانهاش بیرون کشید و به صفحهاش خیره شد.شادی بود. از صبح که راه افتاده بود، این دومین باری بود که با او تماس میگرفت.
دستش را روی آیکون سبز رنگ کشید و موبایل را کنار گوشش قرار داد.-قرار نیست تو مرخصی هم از دستت آرامش داشته باشم؟
صدای خندهی شادی در گوشش پیچید.-نه تا وقتی بدونم کجایی! سلام.
-سلام. زیر آسمون خدا، کجا باشم؟-صدای دریاست؟ رفتی شمال؟
رها هومی گفت و شادی ادامه داد:-کجا؟ کدوم شهری؟
-بگم کجام که خورشید نزده بالای سرم باشی؟
-آخه تو کی تنها رفتی مسافرت؟ اگه مشکلی پیش بیاد چی کار میکنی؟
-بی دست و پا که نیستم! تازه ده روز میخوام استراحت کنم... بدون مزاحمت.
-دستت درد نکنه، حالا من شدم مزاحم؟
-اگه بیای بیخ ریشم آره مزاحمی. اصلا تو نباشی، کی قراره جای من کارها رو هندل کنه؟
-آره دیگه، خودت رفتی پیِ خوشی، هرچی کاره آوار کردی سر منِ بدبخت.
-همین چند روز پیش منو از بیمارستان جمع کردی! میخوای دوباره غش و ضعف کنم، بستریم کنن؟
شادی لحظهای چیزی نگفت، سپس صدایش آرام و بیانرژی در گوشش پیچید.-خدا نکنه. استرسی که اون روز کشیدم برای هفت پشتم بسه.
-به متین گفتم کمک دستت باشه. به خودت فشار نیار، فقط برنامه هام رو بنداز عقب، خودم برگردم انجامشون میدم.
-نگران نباش. تا جایی که بتونم کمک میکنم، دیگه نمیذارم کارها رو سرت بریزه.
انگار خاطرهی بدی از آن روز در ذهنش مانده بود. رها هم چندان از آن روز دل خوشی نداشت. هنوز هم گاهی گیج میشد و واقعیت و خیال را گم میکرد. انگار که هنوز خواب بود!
۴۰۸
۱۵:۵۵
امشب پارت داریم، منتظر باشید
۲۲۱
۱۶:۴۰
#پارت۴۰
-بهش فکر نکن شادی. من اینجا حالم خوبه، محیط آروم و تمیزی داره و از همه مهمتر شلوغ نیست.
-اما تنهایی! اصلا مگه مسافرت تنهایی خوش میگذره؟
-برای خوش گذرونی نیومدم، اومدم که تنها باشم! احتیاج به خلوت و آرامش دارم.-اما دو هفته خیلی زیاده، میترسم رها! داداش ثریا داره یه کارایی میکنه. دردسر نشه!
-نگران نباش، نمیذارم پشت سرم دسیسه کنه.
در آن دوسال هیچوقت نفهمید چه کسی زیرپایش را خالی کرد اما همیشه شک و ظنش متوجهی ثریا و برادرش بود با این حال هیچوقت مدرکی علیهشان نداشت.
-به متین بسپار یه بپا براش بذاره. نباید از رقیب غافل شد.
و نباید به آن ها فرصتی برای زمین زدنش میداد. حتی اگر آن ها، آن کسانی نبودند که از پشت به او خنجر زدند، بازهم همان افرادی بودند که از سقوط او منتفع شدند. رها نباید دوباره این فرصت را به آن ها میداد. نباید اجازه میداد از شکست او بهرهمند شوند. آن لبخند پیروزمندانه بر لبان ثریا نقش نمیبست و آن توهین و تحقیر، هرگز تکرار نمیشد!
-باشه، همه چیز رو ردیف میکنم ولی تو مطمئنی اونجا تنهایی راحتی؟
رها خندید.-نگرانی انقدر بی عرضه باشم که نتونم از پس خودم بربیام؟
شادی چیزی نگفت و رها پوزخند زد. این چندسال زیادی وابستهی او و متین شده بود. اصلا سفری نبود که او بدون آن دو برود. همیشه شادی به عنوان دستیار و متین به عنوان راننده در کنارش حضور داشتند. و حالا با اینکه احساس میکرد دست راست و چپش را قطع کرده اما از طرفی این حس تنهایی و استقلالی که سال ها از آن فاصله گرفته بود را دوست داشت.
-شادی! بازم میگم؛ من حالم خوبه، جای خوب و امنیم و مطمئن باش هیچ مشکلی با تنهایی ندارم.
-نمیتونم نگرانت نباشم رها... تو وسط خیابون غش کردی، اگه دوباره...-این اتفاق دوباره نمیفته.
آنقدر لحنش محکم بود که شادی را وادار به سکوت کرد. رها نفس عمیقی کشید و ادامه داد:-شادی، صدای موزیک رو شنوی؟ دوست دارم برم بینشون بشینم، تازه گرسنمه، اگه بخوای همینطوری منو به حرف بگیری، این دفعه از گرسنگی غش میکنم.
-معذرت میخوام. دست خودم نیست، نمیتونم نگرانت نباشم اما حق باتوئه، دیگه مزاحمت نمیشم.-میدونی که منظورم این نیست!
شادی خندید.-میدونم منظورت چیه! نگران چیزی نباش، همهی کارها رو راست و ریست میکنم، نمیذارم دوباره به خاطر حجیم سنگین کارها سردرد بگیری.





-بهش فکر نکن شادی. من اینجا حالم خوبه، محیط آروم و تمیزی داره و از همه مهمتر شلوغ نیست.
-اما تنهایی! اصلا مگه مسافرت تنهایی خوش میگذره؟
-برای خوش گذرونی نیومدم، اومدم که تنها باشم! احتیاج به خلوت و آرامش دارم.-اما دو هفته خیلی زیاده، میترسم رها! داداش ثریا داره یه کارایی میکنه. دردسر نشه!
-نگران نباش، نمیذارم پشت سرم دسیسه کنه.
در آن دوسال هیچوقت نفهمید چه کسی زیرپایش را خالی کرد اما همیشه شک و ظنش متوجهی ثریا و برادرش بود با این حال هیچوقت مدرکی علیهشان نداشت.
-به متین بسپار یه بپا براش بذاره. نباید از رقیب غافل شد.
و نباید به آن ها فرصتی برای زمین زدنش میداد. حتی اگر آن ها، آن کسانی نبودند که از پشت به او خنجر زدند، بازهم همان افرادی بودند که از سقوط او منتفع شدند. رها نباید دوباره این فرصت را به آن ها میداد. نباید اجازه میداد از شکست او بهرهمند شوند. آن لبخند پیروزمندانه بر لبان ثریا نقش نمیبست و آن توهین و تحقیر، هرگز تکرار نمیشد!
-باشه، همه چیز رو ردیف میکنم ولی تو مطمئنی اونجا تنهایی راحتی؟
رها خندید.-نگرانی انقدر بی عرضه باشم که نتونم از پس خودم بربیام؟
شادی چیزی نگفت و رها پوزخند زد. این چندسال زیادی وابستهی او و متین شده بود. اصلا سفری نبود که او بدون آن دو برود. همیشه شادی به عنوان دستیار و متین به عنوان راننده در کنارش حضور داشتند. و حالا با اینکه احساس میکرد دست راست و چپش را قطع کرده اما از طرفی این حس تنهایی و استقلالی که سال ها از آن فاصله گرفته بود را دوست داشت.
-شادی! بازم میگم؛ من حالم خوبه، جای خوب و امنیم و مطمئن باش هیچ مشکلی با تنهایی ندارم.
-نمیتونم نگرانت نباشم رها... تو وسط خیابون غش کردی، اگه دوباره...-این اتفاق دوباره نمیفته.
آنقدر لحنش محکم بود که شادی را وادار به سکوت کرد. رها نفس عمیقی کشید و ادامه داد:-شادی، صدای موزیک رو شنوی؟ دوست دارم برم بینشون بشینم، تازه گرسنمه، اگه بخوای همینطوری منو به حرف بگیری، این دفعه از گرسنگی غش میکنم.
-معذرت میخوام. دست خودم نیست، نمیتونم نگرانت نباشم اما حق باتوئه، دیگه مزاحمت نمیشم.-میدونی که منظورم این نیست!
شادی خندید.-میدونم منظورت چیه! نگران چیزی نباش، همهی کارها رو راست و ریست میکنم، نمیذارم دوباره به خاطر حجیم سنگین کارها سردرد بگیری.
۲۵۰
۱۷:۵۳
#پارت۴۱
-میدونستی چقدر دوست دارم؟-خانوم رئیس! اونی که باید چاپلوسی کنه، شما نیستی!
رها لبخند زد. بعد از مامان جون، تنها کسانی که واقعا به فکرش بودند، شادی و متین بودند و البته گاهی هم کیاشا!
-چاپلوسی نیست، حقیقته.-باشه باشه، انقدر بهم محبت نورز عادتندارم.
و شاید این یکی از بزرگترین حسرت های زندگیاش بود. اینکه هیچ وقت به شادی نگفت چقدر مثل خواهرش او را دوست دارد و برایش عزیز و محترم است.
-ده روز دیگه میبینمت فقط...
شادی میان حرفش پرید و گفت:-فقط اگه کار واجبی داشتم بهت زنگ بزنم و مزاحم آرامشت نشم!
رها با خنده گفت:-باریکلا دختر خوب.
-ولی توهم قول بده؛ اگه احساس کردی بهم نیاز داری، سریع زنگ بزنی. هرجا باشم، سریع خودمو میرسونم.
-قول میدم، خیالت راحت.
نفس عمیق شادی را از پشت گوشی شنید. انگار خیالش را آسوده کرده بود. با این حال قرار بود این سفر را تنهایی به پایان برساند و از الان میدانست انگشتش هرگز سمت شمارهی شادی نخواهد رفت.
-شب بخیر خانوم رئیس، سفر خوش و پر از آرامش.-شب بخیر عزیزم.
موبایل را درون جیب پیراهنش سراند و نگاهش را به سیاهیِ دریا دوخت. حتی در این حالت هم آرامش را به درون رگ هایش جاری میکرد.
خانوم جون راست میگفت که صدای آب آرامشبخش است و برای اعصاب نداشته، مفید.
دقایقی همانجا ایستاد اما با اعلان پر سروصدای شکمش، دل از دریا و آرامشی که درون تاریکیاش موج میزد، کند و به سمت آلاچیق رفت و روی یکی از صندلی های چوبی نشست و نگاهش را به پسر جوانی که مشغول گیتار نواختن بود، دوخت.
کمی بعد مرد جوانی با لباس محلی نزدیکش شد. لباسی سفید، جلیقه و شلواری سیاه به تن داشت و پارچهای زرشکی را دور کمرش بسته بود.
مرد کنارش ایستاد و منو را روی میز گذاشت و گفت:-خوش اومدید.
رها بدون نگاه به مرد، لبخند زد و تشکر کرد. چشمانش روی منو چرخید. خبری از غذاهای فرنگی یا فست فودی نبود. فقط غذای ایرانی و محلی داشتند و با نگاه به آن ها، آب دهانش راه افتاد و بین انتخاب گیج شد.
وقتی سکوتش طولانی شد، مرد گفت:-میخواید تو انتخاب کمکتون کنم؟رها سر تکان داد و مرد گفت:-غذای ترش رو ترجیح میدید یا شیرین؟-برام فرقی ندارم.
مرد انگشت را روی عکس گذاشت و گفت:-پس پیشنهادم بهتون غذای روزمونه؛ کباب ترش همراه با ماست و دوغ محلی.
با دیدن عکس غذا که حسابی اشتها برانگیز بود، سری تکان داد و گفت:-خیلی ممنون، لطفا همین رو برام بیارید.





-میدونستی چقدر دوست دارم؟-خانوم رئیس! اونی که باید چاپلوسی کنه، شما نیستی!
رها لبخند زد. بعد از مامان جون، تنها کسانی که واقعا به فکرش بودند، شادی و متین بودند و البته گاهی هم کیاشا!
-چاپلوسی نیست، حقیقته.-باشه باشه، انقدر بهم محبت نورز عادتندارم.
و شاید این یکی از بزرگترین حسرت های زندگیاش بود. اینکه هیچ وقت به شادی نگفت چقدر مثل خواهرش او را دوست دارد و برایش عزیز و محترم است.
-ده روز دیگه میبینمت فقط...
شادی میان حرفش پرید و گفت:-فقط اگه کار واجبی داشتم بهت زنگ بزنم و مزاحم آرامشت نشم!
رها با خنده گفت:-باریکلا دختر خوب.
-ولی توهم قول بده؛ اگه احساس کردی بهم نیاز داری، سریع زنگ بزنی. هرجا باشم، سریع خودمو میرسونم.
-قول میدم، خیالت راحت.
نفس عمیق شادی را از پشت گوشی شنید. انگار خیالش را آسوده کرده بود. با این حال قرار بود این سفر را تنهایی به پایان برساند و از الان میدانست انگشتش هرگز سمت شمارهی شادی نخواهد رفت.
-شب بخیر خانوم رئیس، سفر خوش و پر از آرامش.-شب بخیر عزیزم.
موبایل را درون جیب پیراهنش سراند و نگاهش را به سیاهیِ دریا دوخت. حتی در این حالت هم آرامش را به درون رگ هایش جاری میکرد.
خانوم جون راست میگفت که صدای آب آرامشبخش است و برای اعصاب نداشته، مفید.
دقایقی همانجا ایستاد اما با اعلان پر سروصدای شکمش، دل از دریا و آرامشی که درون تاریکیاش موج میزد، کند و به سمت آلاچیق رفت و روی یکی از صندلی های چوبی نشست و نگاهش را به پسر جوانی که مشغول گیتار نواختن بود، دوخت.
کمی بعد مرد جوانی با لباس محلی نزدیکش شد. لباسی سفید، جلیقه و شلواری سیاه به تن داشت و پارچهای زرشکی را دور کمرش بسته بود.
مرد کنارش ایستاد و منو را روی میز گذاشت و گفت:-خوش اومدید.
رها بدون نگاه به مرد، لبخند زد و تشکر کرد. چشمانش روی منو چرخید. خبری از غذاهای فرنگی یا فست فودی نبود. فقط غذای ایرانی و محلی داشتند و با نگاه به آن ها، آب دهانش راه افتاد و بین انتخاب گیج شد.
وقتی سکوتش طولانی شد، مرد گفت:-میخواید تو انتخاب کمکتون کنم؟رها سر تکان داد و مرد گفت:-غذای ترش رو ترجیح میدید یا شیرین؟-برام فرقی ندارم.
مرد انگشت را روی عکس گذاشت و گفت:-پس پیشنهادم بهتون غذای روزمونه؛ کباب ترش همراه با ماست و دوغ محلی.
با دیدن عکس غذا که حسابی اشتها برانگیز بود، سری تکان داد و گفت:-خیلی ممنون، لطفا همین رو برام بیارید.
۲۳۹
۱۸:۵۵
#پارت۴۲
مرد رفت و کمی بعد با پیش غذا که آشی خوشطعم و محلی بود بازگشت. چشمان رها را دیدن آش برق زد. با اینکه زیاد آش دوست نداشت اما گرسنگی اجازه نمیداد به چیزهایی که دوست دارد یا ندارد، فکر کند.
با وجود گرسنگی، با طمانینه و آرامش، آش را خورد تا اینکه مرد، اینبار با غذایی که سفارش داده بود بازگشت و آن را مقابل رها گذاشت.
ماست و دوغ را هم روی میز گذاشت و با گفتن "امر دیگهای ندارید" دور شد.بالاخره پس از چند ساعت دلی از عزا در آورد و شکمش را سیر کرد.
شامش تازه تمام شده بود که شخص دیگری روی صندلی نوازنده نشست و با سنتورش، موسیقیِ زیبا و دلنشینی نواخت.رها نمیتوانست دل از صدای موسیقی و خیره شدن به سیاهی دریا بکند. هم صدا و هم تصویرِ مقابلش، پر از آرامش و سکون بود.
نه در سال های گذشته و نه در دوسالی که خواب و رویایش را دیده بود، هیچوقت آرامش و زمانی برای استراحت نداشت. روزهایش شلوغ و گاهی پر از اضطراب سپری میشد و به جز عصرهایی که ذهنش را با خواندن کتاب از هر آنچه پشت در اتاقش بود، دور میکرد، باقی روزها و شب هایش، به کار و برنامه ریزی خلاصه میشد.
گاهی به سودا حسادت میکرد. خواهر کوچکترش خوب بلد بود تفریح کند و حتی وقتش را به بطالت بگذراند. کاری که او هیچوقت انجامش نداده بود. شاید به این دلیل که همیشه مشغول ثابت کردن توانایی هایش به پدرش بود!
جایگاهی که الان داشت، به راحتی به دست نیامده بود. رها برای به دست آوردن چیزی که به او تعلق دات، خیلی چیزها را فدا کرده بود. نه فقط به این دلیل که ثریا و فرزندانش به ناحق چیزی را بالا نکشند، بلکه به این دلیل که برای جایگاهش، لایق و شایسته باشد.
هلدینگ حکیم، نه با ثروت و توانایی های پدر و عمو و پدربزرگش، که با روابط و ارثیهی هنگفت مادرش به اینجا رسیده بود. ارثیه و روابط خاصی که حکیم ها را از منجلاب ورشکستگی نجات داده بود. به همین دلیل فرزندان ثریا، به جز مقداری سهام، نمیتوانستند محق چیزی باشند که در اصل به او تعلق داشت و رها میخواست شایستهی جایگاهی باشد که بعد از پدرش، به طور قانونی به او تعلق میگرفت.
شاید جنگ و دعوای او و ثریا هم از همین نقطه شروع شد. اینکه پسر بزرگش هیچوقت وارث قانونی پدرش نمیشد.و این همان نقطهی شروعی بود که رها به دنبالش میگشت.





مرد رفت و کمی بعد با پیش غذا که آشی خوشطعم و محلی بود بازگشت. چشمان رها را دیدن آش برق زد. با اینکه زیاد آش دوست نداشت اما گرسنگی اجازه نمیداد به چیزهایی که دوست دارد یا ندارد، فکر کند.
با وجود گرسنگی، با طمانینه و آرامش، آش را خورد تا اینکه مرد، اینبار با غذایی که سفارش داده بود بازگشت و آن را مقابل رها گذاشت.
ماست و دوغ را هم روی میز گذاشت و با گفتن "امر دیگهای ندارید" دور شد.بالاخره پس از چند ساعت دلی از عزا در آورد و شکمش را سیر کرد.
شامش تازه تمام شده بود که شخص دیگری روی صندلی نوازنده نشست و با سنتورش، موسیقیِ زیبا و دلنشینی نواخت.رها نمیتوانست دل از صدای موسیقی و خیره شدن به سیاهی دریا بکند. هم صدا و هم تصویرِ مقابلش، پر از آرامش و سکون بود.
نه در سال های گذشته و نه در دوسالی که خواب و رویایش را دیده بود، هیچوقت آرامش و زمانی برای استراحت نداشت. روزهایش شلوغ و گاهی پر از اضطراب سپری میشد و به جز عصرهایی که ذهنش را با خواندن کتاب از هر آنچه پشت در اتاقش بود، دور میکرد، باقی روزها و شب هایش، به کار و برنامه ریزی خلاصه میشد.
گاهی به سودا حسادت میکرد. خواهر کوچکترش خوب بلد بود تفریح کند و حتی وقتش را به بطالت بگذراند. کاری که او هیچوقت انجامش نداده بود. شاید به این دلیل که همیشه مشغول ثابت کردن توانایی هایش به پدرش بود!
جایگاهی که الان داشت، به راحتی به دست نیامده بود. رها برای به دست آوردن چیزی که به او تعلق دات، خیلی چیزها را فدا کرده بود. نه فقط به این دلیل که ثریا و فرزندانش به ناحق چیزی را بالا نکشند، بلکه به این دلیل که برای جایگاهش، لایق و شایسته باشد.
هلدینگ حکیم، نه با ثروت و توانایی های پدر و عمو و پدربزرگش، که با روابط و ارثیهی هنگفت مادرش به اینجا رسیده بود. ارثیه و روابط خاصی که حکیم ها را از منجلاب ورشکستگی نجات داده بود. به همین دلیل فرزندان ثریا، به جز مقداری سهام، نمیتوانستند محق چیزی باشند که در اصل به او تعلق داشت و رها میخواست شایستهی جایگاهی باشد که بعد از پدرش، به طور قانونی به او تعلق میگرفت.
شاید جنگ و دعوای او و ثریا هم از همین نقطه شروع شد. اینکه پسر بزرگش هیچوقت وارث قانونی پدرش نمیشد.و این همان نقطهی شروعی بود که رها به دنبالش میگشت.
۱۵۱
۱۸:۲۸
#پارت۴۳
آنچه که دیده بود، چه خواب بود، چه واقعیتی از دو سال آینده، بدون شک اتفاق میافتاد و او باید پیضآنکه به چنین سرنوشتی دچار شود، کسی که دستور قتلش را داده بود مییافت و ثریا، اولین مضنون او بود.*هیچوقت وقت طلوع آفتاب را بر فراز آبیِ پرشکوه دریا ندیده بود. وقتی طبق عادت از خواب بیدار شد، آسمان تازه سپیده زده و خورشید هنوز کامل رخ نمایانده بود.
رها به سرعتی آبی به دست و رویش زد، لباس هایش را پوشید و از اتاق خارج شد تا شاهد تلالو انوارهای سرخ و نارنجی خورشید باشد.
وقتی وارد ساحل شد و قدم روی شن ها گذاشت تنها بود. انگار دریا مهمانیِ تک نفره برایش برپا کرده بود و زیباترین سرخ رویش را به استقبال او فرستاده بود.
رها مدتی روی شن ها نشست. گوشش را به آرامشِ امواج دریا سپرد و نگاهش را به دایره سرخی که بالا و بالاتر میآمد دوخت.
مدتی بعد آسمان کاملا روشن شد. صاحب کافه رستوران، کرکره های آلاچیق را بالا داد، به زودی زمان سرو صبحانه میشد.
همانطور که روی شن ها نشسته بود و از نسیم خنک صبحگاهی که صورتش را نوازش میداد لذت میبرد، شخصی به او نزدیک شد. رها صدای پایش را شنید و سرش را برگرداند.
مردی جوان، قد بلند و با بدنی ورزیده داشت به سمتش میآمد. تیشرت و شلوار ورزشی پوشیده و یک بطری آب در دستش بود.
وقتی به او رسید، در دو قدمیاش متوقف شد و سلام کرد. صدایش آشنا بود.رها ایستاد و سلامش را پاسخ داد. مرد گفت:-عذرمیخوام مزاحم خلوتتون شدم، ولی چند بچه ها قراره سگ های نگهبان رو بیارن تو ساحل، گفتم اگر میترسید، بهتون اطلاع بدم.
-نه نمیترسم... اگه گازم نگیرن!
مرد خندید و رها هنوز به صدای آشنای او فکر میکرد که ناگهان به یادش آمد.شب قبل، او همان پیشخدمتی بود که در انتخاب غذا راهنماییاش کرده بود.
-هر روز صبح، شش و نیم تا هفت، سگ ها رو میارن لب ساحل بازی کنن، اگه احساس کردید براتون مزاحمت دارن، میتونید برید داخل آلاچیق، از اون بلوک ها به بعد اجازهی ورود به حریم عمومی رو ندارن.
منظورش بلوک های سنگیِ بزرگی بود که خط مرزی بین ساحل و آلاچیق و کلبه های چوبی کشیده بود.





آنچه که دیده بود، چه خواب بود، چه واقعیتی از دو سال آینده، بدون شک اتفاق میافتاد و او باید پیضآنکه به چنین سرنوشتی دچار شود، کسی که دستور قتلش را داده بود مییافت و ثریا، اولین مضنون او بود.*هیچوقت وقت طلوع آفتاب را بر فراز آبیِ پرشکوه دریا ندیده بود. وقتی طبق عادت از خواب بیدار شد، آسمان تازه سپیده زده و خورشید هنوز کامل رخ نمایانده بود.
رها به سرعتی آبی به دست و رویش زد، لباس هایش را پوشید و از اتاق خارج شد تا شاهد تلالو انوارهای سرخ و نارنجی خورشید باشد.
وقتی وارد ساحل شد و قدم روی شن ها گذاشت تنها بود. انگار دریا مهمانیِ تک نفره برایش برپا کرده بود و زیباترین سرخ رویش را به استقبال او فرستاده بود.
رها مدتی روی شن ها نشست. گوشش را به آرامشِ امواج دریا سپرد و نگاهش را به دایره سرخی که بالا و بالاتر میآمد دوخت.
مدتی بعد آسمان کاملا روشن شد. صاحب کافه رستوران، کرکره های آلاچیق را بالا داد، به زودی زمان سرو صبحانه میشد.
همانطور که روی شن ها نشسته بود و از نسیم خنک صبحگاهی که صورتش را نوازش میداد لذت میبرد، شخصی به او نزدیک شد. رها صدای پایش را شنید و سرش را برگرداند.
مردی جوان، قد بلند و با بدنی ورزیده داشت به سمتش میآمد. تیشرت و شلوار ورزشی پوشیده و یک بطری آب در دستش بود.
وقتی به او رسید، در دو قدمیاش متوقف شد و سلام کرد. صدایش آشنا بود.رها ایستاد و سلامش را پاسخ داد. مرد گفت:-عذرمیخوام مزاحم خلوتتون شدم، ولی چند بچه ها قراره سگ های نگهبان رو بیارن تو ساحل، گفتم اگر میترسید، بهتون اطلاع بدم.
-نه نمیترسم... اگه گازم نگیرن!
مرد خندید و رها هنوز به صدای آشنای او فکر میکرد که ناگهان به یادش آمد.شب قبل، او همان پیشخدمتی بود که در انتخاب غذا راهنماییاش کرده بود.
-هر روز صبح، شش و نیم تا هفت، سگ ها رو میارن لب ساحل بازی کنن، اگه احساس کردید براتون مزاحمت دارن، میتونید برید داخل آلاچیق، از اون بلوک ها به بعد اجازهی ورود به حریم عمومی رو ندارن.
منظورش بلوک های سنگیِ بزرگی بود که خط مرزی بین ساحل و آلاچیق و کلبه های چوبی کشیده بود.
۲۶
۱۷:۳۷