عکس پروفایل الاچیق رمان🕊️🌿ا

الاچیق رمان🕊️🌿

۲۰ عضو
اسم چنل خوبه؟!
undefined۳

۱۹۸

۹:۱۷

آره؛undefined
undefined۴

۱۹۸

۹:۱۸

نه!undefined

۲۰۰

۹:۱۸

shayan_eshraghi_ft_shayan_yo_nadonesti_ghadramo.mp3

۰۴:۲۰-۱۰.۲۱ مگابایت
undefined۲
undefined۱

۲۱۲

۹:۲۱

قفلی تا ابددددددددundefinedundefined
undefined۲

۲۰۷

۹:۲۱

پارت هفتم#
#عشق_از_دورنویسنده: ........
آرمان؛_ آخه و اما نداره
میدونین خب یکم برام سخت بود ، فکر کن کسی که سالها ندیدی یهو میاد و ازت میخواد با اون راحت باشی خب عجیبه دیگه ، تو همین فکرا بودم که صدای آرمان منو به خودم آورد.
آرمان؛_ قبوله؟
من؛_ هااا؟ چی قبوله؟
با سردرگمی فقط نگاهش کردم که گفت:
آرمان؛_ اینکه دیگه منو جمع نبندی و باهام راحت باشی!
من؛_ سعی خودمو میکنم
لبخند رضایت بخشی زد و بعد گفت:
آرمان؛_ خب بده این چایی هارو ببرم تا از دهن نیوفتاده.
من؛_ نیازی نیست خودم میتونم ببرمشون
آرمان؛_ خانم ناز نازو اینقدر ناز نکن
منتطر شنیدن حرفی از طرف من نشد و سینی رو از دستم گرفت و به سمت هال رفت ، منم پشت سرش رفتم بعد از اینکه سینی رو گذاشت روی میز روی یکی از مبل های دونفره نشست منم با فاصله ی کمی ازش نشستم.
بابا؛_ خب آرمان جان از اونطرف بگو ، ترکیه چطور کشوری ؟ دانشگاهاشون خوبه؟
آرمان؛_ خب کشور خوبیه ، آره داشنگاه های خوبی داره.
بابا؛_ خب راستش پسرم من تو رو دعوت کردم تا هم بعد از چندسال باهات کمی حرف بزنم و ازت یه خواهشی بکنم!
آرمان؛_ چه خواهشی؟


پایان پارت هفتم#undefined<img style=" />undefined
undefined۶

۲۴۲

۱۰:۰۳

بنظرتون بابای سرین از آرمان چه خواهشی داره؟undefined
undefined۷

۲۴۱

۱۰:۰۴

لایکا به ۳ برسه تا پارت بعدی بزارم
undefined۸

۲۲۹

۱۵:۳۶