عکس پروفایل کانون تولید محتوا (پویانگاران) دانشگاه یزدک

کانون تولید محتوا (پویانگاران) دانشگاه یزد

۹۴ عضو
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

۶۲

۷:۰۶

undefinedشماره ششم:خیلی روز خسته کننده و البته وحشتناکی بود. از یه طرف باد بهاری و سرمای شب تا صبح ، از طرف دیگه اذیت کردن های بچه ها یه درد به درد تنهایی اضافه کرده بود. حسابی کلافه روی صندلی تو پارک نشسته بودم که یه آقاهه خیلی محترمانه ازم اجازه خواست کنارم بشینه و گفت کاریم نداره .من که اولش فکر کردم مثل بقیه میخواد اذیت کنه و توی لاک دفاعی فرو رفتم، ولی خب صورت خسته اش اینو نشون نمی‌داد.خودمو کنار کشیدم که اونم بتونه بشینه.چند دقیقه ای توی سکوت، به روی به رو خیره شده بود و توی فکر بود که یه دفعه شروع کرد به حرف زدن. اولش فکر کردم دیوونه شده،ولی بعد فهمیدم داره با من صحبت میکنه. تعجب کردم ولی خباز کارش خوشم اومد، خیلی وقت بود که تنها بودم و هم صحبت درست و حسابی نداشتم.مرد از اتفاقات دور و برش میگفت، از اینکه توی این دنیای شلوغ کسی نیست درکش کنه، از این میگفت که این شبای بهاری، چقدر سخت میگذرن و اون وجودش شب تاصبح توی تنهایی از فکر و خیال یخ میزنه. از این میگفت که چقدر بعضی از آدما سنگدل شدن و راه به راه اذیتش میکنن. سکوت که کرد حس کردم منم درد و دل کنم که چیزی نمیشه،پس من هم شروع کردم همه چیز را گفتم، جوری که انگار تک تک میو کردن هام رو متوجه میشه به حرفام گوش داد.الان خیلی وقته باهم زندگی می‌کنیم و هر دو همه دیگه رو کاملا می‌فهمیم. شاید عجیب باشه ولی، دوستیمون خیلی قوی تر از دوستی آدما است.هر سال به مناسبت آشناییمون جشن میگیریم و مثل روز اول میریم توی پارک، روی همون صندلی، از خستگی دنیا و کاراش و برای رهایی چند دقیقه ای از همه چیز، چشم هامون رو می‌بندیم و به این فکر می‌کنیم که ما چقدر باهم خوشبختیم.undefinedفاطمه قائدی
undefined۲۲

۶۳

۷:۰۶

undefinedشماره هفتم:در آغوش پارک، جایی که هیاهوی شهر رنگ می‌باخت و سکوت، ترانه‌سرای اصلی می‌شد، مردی میانسال بر نیمکتی چوبی لمیده بود. چشم‌هایش، خسته از روزگار، به افق خیره مانده بود و در خیال خویش، سیر می‌کرد. ناگهان، حضوری نرم و مخملین، توجهش را جلب کرد. گربه‌ای خاکستری با چشمانی زمردین، بی‌پروا خود را بر شکم او جای داد و در گرمای ناخواسته‌اش، آرام گرفت.
هر دو، گویی در جهانی دیگر غوطه‌ور بودند. گربه، با خرخرهای ملایمش، آرامش را به روح خسته مرد هدیه می‌کرد و مرد، با دستی که ناخودآگاه بر موهای نرم گربه کشیده می‌شد، پیوندی نادیده را آغاز کرده بود. عطر خاک نم‌گرفته پارک که پارکبان با آبپاشش به محوطه سر سبز پارک را جان میبخشید، با عطر تن گربه و حضور آرام مرد، آمیخته و فضای زیبایی پدید آورده بود. دستانی که روزی مشعل کار یا ابزار سازندگی بوده، اکنون به نوازش لطیف موجودی کوچک مشغول بود و گویی در آن نوازش، تمام خستگی‌ها و دغدغه‌های دنیا شسته می‌شد. شاید سعادت زندگی در همین باشد . موجودی در کنارت ارام بگیرد و با حس لطیفی نگاه بر گذر عمر کنی.و هیچ صدایی جز نفس‌های آرام دو همدم ناخوانده شنیده نمی‌شد. گربه، چون نگینی سیاه بر مخمل باغ، آرام و رها، و مرد، چون کوهی استوار و صبور، در این مکالمه بی‌کلام، غرق در حس یگانگی و آرامشی بودند که تنها طبیعت و حضوری از جنس پاکی می‌توانست ارزانی‌شان دارد. این، نه یک تصادف، که تبلور لحظه‌ای از همزیستی مسالمت‌آمیز و آرامش محض بود، جایی که دل‌ها بی‌کلام، یکدیگر را درک می‌کردند.
undefinedزهرا کمالی
undefined۷

۶۳

۷:۰۹

undefinedشماره ۸:مرد میانسال که خستگی روز بر چهره‌اش سنگینی می‌کرد، روی نیمکت پارک نشسته بود. گربه‌ای ولگرد، گویا گرما یا شاید بوی غذا را حس کرده بود، بی‌ملاحظه به سمت او آمد و روی شکمش ولو شد. مرد، غافلگیر از این جسارت، لحظه‌ای مکث کرد. سرش را کمی چرخاند و نگاهی گذرا به گربه انداخت. احتمالاً در ذهنش به لزوم شستن لباس‌هایش یا خطر بیماری فکر کرد.
حس حضور گربه روی شکمش، نه حس دلنشین و شاعرانه‌ای، بلکه بیشتر یادآور مسائل بهداشتی و ناخوشایندی‌هایی بود که ممکن بود به دنبال داشته باشد. شاید کمی دلش می‌خواست گربه را کنار بزند، اما شاید هم از روی بی‌تفاوتی یا ناتوانی در ایجاد مزاحمت برای حیوان، اجازه داد که همچنان آنجا بماند. این تصویر، بیشتر بازتابی از واقعیت‌های زندگی شهری بود؛ رویارویی اجتناب‌ناپذیر با حیوانات ولگرد و دغدغه‌هایی که این برخوردها به همراه دارند، نه یک صحنه عاشقانه یا آرامش‌بخش.
undefinedریحانه حیدری
undefined۸

۶۳

۷:۱۱

undefinedشماره ۹:من، راوی این صحنه، شاهد لحظه‌ای بودم که در آن، شهر با تمام شتاب و دغدغه‌هایش، برای چند نفس کوتاه، از حرکت ایستاد. مرد، در آشفته‌بازار روزگار، نمادی از خستگی و شاید تنهایی بود و آن گربه، حضوری ناخوانده اما ملموس از طبیعت در بطن شهر. دیدم که چگونه این دو، بی‌آنکه کلامی رد و بدل شود، داستانی از همزیستی و نیاز را روایت کردند؛ گربه، به دنبال گرما و امنیت، و مرد، شاید ناخودآگاه، در پی یافتن ردی از لطافت و بی‌ریایی در دنیای پردغدغه.
از دید من، این صحنه، نمایشی بود از اتفاقات گاه و بی‌گاه زندگی؛ لحظاتی که پیش‌بینی نمی‌شوند اما تأثیری بر جای می‌گذارند. مرد، با سکوت و پذیرش نسبی خود، و گربه، با جسارت و طبیعی بودنش، هر دو در قاب این نیمکت پارک، تصویری از زندگی واقعی را ترسیم کردند؛ واقعیتی که گاه تلخ است، گاه شیرین، اما همیشه در جریان. من، به عنوان راوی، تنها ناظر بودم، شاهد تلاقی سرنوشت‌های ناخواسته و آن لحظه کوتاه آرامش یا بی‌تفاوتی که در بطن خود، هزاران حرف ناگفته داشت.undefinedفرشته عابدینی
undefined۹

۶۳

۷:۱۷

undefinedشماره ۱۰:در نیمروز آفتابی، روی نیمکتی چوبی در دل پارکی سرسبز، پیرمردی و گربه‌ی کوچک همراهش در آرامشی عمیق آرمیده بودند. گرمای ملایم آفتاب بر پوستشان می‌تابید و نسیم خنکی عطر گل‌ها را به مشامشان می‌رساند. گربه، با پنجه‌هایش که به نرمی پیرمرد را در آغوش گرفته بود خوابی شیرین می‌دید و پیر مرد که حالا همچون پسر بچه ای سری در جهانی از رویا سیر می‌کرد. به موقعی که با دوستانش در کوچه بازی میکردند. در خانه با بچهای فامیل میدویند و میخندیدند. تمام ان حس های ناب دوباره برگشته بود. و در یه تکه موجود زنده نرم زیبا جا گرفته بود. سکوت دلنشین پارک، تنها با صدای پرندگان و تکان خوردن شاخه ها و برگ ها در هم می‌شکست و این تصویر، نمادی از صمیمیت و آرامشی بود که میان انسان و حیوان می‌تواند وجود داشته باشد.undefinedمطهره کارگر
undefined۸

۶۳

۷:۱۸

undefinedundefinedundefinedundefinedundefined

۶۳

۷:۲۸

undefinedشماره ۱۱:در گذرگاهِ شلوغِ زیستن، جایی که زمان با تیک‌تاکِ مداومش می‌کوشد همه را به دویدن وادارد، در این گوشه‌ی دنجِ پارک، زیرِ سایه‌سارِ درختان، مردی بر نیمکتِ سبز رنگِ پارک، در سکوتِ بعدازظهر، پلک‌هایش را بر هم نهاده. خستگیِ روز، او را به آغوشِ امنِ طبیعت کشانده و در این میان، ناخوانده مهمانی، تمامِ دنیا را در گرمایِ سینه‌ی او یافته است.این گربه‌ی کوچک، فارغ از تمامِ دغدغه‌هایِ بودن، بر اقیانوسِ آرامِ پیراهنی آبی، کشتیِ تنش را به لنگرگاهِ امنیت سپرده. گویی در این لحظه، ساعت‌های جهان از کار ایستاده‌اند تا این سکوتِ مقدس شکسته نشود. آرامش، همین است؛ همین که بدانی در این پهنه‌ی خاک، تپشِ قلبِ تو، تکیه‌گاهِ موجودی دیگر است. آن پیراهنِ چهارخانه، بومِ نقاشیِ مهربانی شده؛ جایی که نه سیاستِ روزگار، نه تلاطمِ تقدیر و نه هیچ دغدغه‌ای، راه ندارد. فقط دم و بازدم، و ریتمِ خوابی که از پیوندِ دو جانِ بی‌ادعا، سمفونیِ عشق می‌سازد.
undefined الناز الیاسی بختیاری
undefined۷
undefined۱

۶۴

۷:۲۹

undefinedشماره ۱۲:مرد عادت هر روزه پیدا کرده بود. قبلتر با دوستانش در پارک جمع میشدند و شطرنج بازی میکردند. همیشه این بازی برای او اهمیت داشت و خیلی جدی در برنامه های روزانه خود جا میداد برای دیدن دوستان و شطرنج بازی کردن در پارک.اما روزگار به همین روال نماند.از گوشه و کنار حرفهایی میشنید. از پیرمردهای هم سن و سال خود حرفهای عجیبی میشنید که او را به فکر میبرد. اینکه اوضاع اقتصادی چقدر بر جوانان و ملت فشار آورده و کم کم دارد به اعتراضات خیابانی کشیده میشود.پیر مرد در طول عمرش هیچگاه مسئله معیشت برای او نگرانی نداشته. او شغل نان و آب داری داشته بوده و الان هم در بازنشستگی‌اش حقوق خوبی دریافت میکرد. برای همین زیاد پر و بالی به حرفهای دوستانش نمیداد. فقط تمرکزش بر صفحه سیاه و سفید شطرنج بود و گاهی سری تکان میداد که نشان بدهد گوشش به دوستانش هست.کم کم بحث ها بالا میگرفت و بازی عقب می‌افتاد.گاهی وضعیت را با مهره های شطرنج مثال میزدند.و بازی با مکث طولانی همراه بود.زمان گذشت و دیگر وضعیت به قبل برنگشت.یکی دوتا از دوستانش که دغدغه زندگی آرامی داشتند دیگر به جمع شطرنج بازان برنگشتند و زندگی آنها به زندگی ابدی آرامی بدل شد.پیرمرد بیشتر فکر میکرد و بیشتر میخوابید. از غم از تنهایی و از درد.او گیج بود و حس گنگ داشت به اتفاقات دور و برش.هر روز یاد حرفهای دوستانش می‌افتاد و فکر میکرد و فکرو در آخر غم بزرگی بر دلش مینشست و ناراحت بابت آنچه گذشت...روزی در پارک راه میرفت و فکر های گذشته دوباره هجوم آورده بودن بر لبه صندلی نشست...بغض غم و درد دوستانش به جانش افتاد. نمیتوانست نفش بکشد درون خودش مچاله شد و روی نیمکت خوابید.سرش داغ شده بود از هجوم آه هایی که از دلش به سمت چشمانش حرکت میکرد تا قطره قطره اشک بشوند و سرازیرلحظه ای چشمانش را بست. متوجه موجودی نرم و لطیف شد. یک گربه. یک گربه سیاه و سفید چون صفحه شطرنجخودش را به پیرمرد نزدیک کرد و با چشمان تیله ای براقش سرش را کج گرفته و به پیرمرد نگاه میکرد.پیرمرد نگاه اشک آلودش به چشمان گربه دوخته شد لبخندی زد و دستش را باز کرد و گربه به آرامی در بغل او جا گرفت.الان پیرمرد حس بهتری داشت. دل و روحش آرام شده بود. لبخند بر لبانش بود و اشکهایش بر گونهایش خشک شده بودند.از آن به بعد گربه دوست او شد. پیرمرد حرف هایش را برای گربه تعریف میکرد. از همان حرفهایی که دوستانش پیشتر میزدند و او قدرت فهمش را نداشت.ولی الان فرق میکرد. خیلی فرق می‌کرد.undefinedصالحه قانعی
undefined۸

۵۳

۸:۱۵

undefinedشماره ۱۳:در سکوت پارک، پیرمردی و گربه‌اش، تصاویری از همدلی را به تصویر کشیده‌اند. روی نیمکتی که خاطرات زیادی را در دل دارد، پیرمردی با چهره‌ای آسمانی، همدم کوچکش را در آغوش گرفته و هر دو در پناه یکدیگر، آرامش یافته‌اند. گربه، چشم‌هایش را بسته و گرمای حضور پیرمرد را حس می‌کند. این لحظه، شرحی ساده اما پرمفهوم از پیوند پاک میان موجودی از طبیعت و انسانی مهربان است؛ داستانی بی‌کلام در وصف اعتماد و همراهی.undefinedمریم قاسمی
undefined۷

۵۰

۸:۳۶