۶۲
۷:۰۶
۶۳
۷:۰۶
هر دو، گویی در جهانی دیگر غوطهور بودند. گربه، با خرخرهای ملایمش، آرامش را به روح خسته مرد هدیه میکرد و مرد، با دستی که ناخودآگاه بر موهای نرم گربه کشیده میشد، پیوندی نادیده را آغاز کرده بود. عطر خاک نمگرفته پارک که پارکبان با آبپاشش به محوطه سر سبز پارک را جان میبخشید، با عطر تن گربه و حضور آرام مرد، آمیخته و فضای زیبایی پدید آورده بود. دستانی که روزی مشعل کار یا ابزار سازندگی بوده، اکنون به نوازش لطیف موجودی کوچک مشغول بود و گویی در آن نوازش، تمام خستگیها و دغدغههای دنیا شسته میشد. شاید سعادت زندگی در همین باشد . موجودی در کنارت ارام بگیرد و با حس لطیفی نگاه بر گذر عمر کنی.و هیچ صدایی جز نفسهای آرام دو همدم ناخوانده شنیده نمیشد. گربه، چون نگینی سیاه بر مخمل باغ، آرام و رها، و مرد، چون کوهی استوار و صبور، در این مکالمه بیکلام، غرق در حس یگانگی و آرامشی بودند که تنها طبیعت و حضوری از جنس پاکی میتوانست ارزانیشان دارد. این، نه یک تصادف، که تبلور لحظهای از همزیستی مسالمتآمیز و آرامش محض بود، جایی که دلها بیکلام، یکدیگر را درک میکردند.
۶۳
۷:۰۹
حس حضور گربه روی شکمش، نه حس دلنشین و شاعرانهای، بلکه بیشتر یادآور مسائل بهداشتی و ناخوشایندیهایی بود که ممکن بود به دنبال داشته باشد. شاید کمی دلش میخواست گربه را کنار بزند، اما شاید هم از روی بیتفاوتی یا ناتوانی در ایجاد مزاحمت برای حیوان، اجازه داد که همچنان آنجا بماند. این تصویر، بیشتر بازتابی از واقعیتهای زندگی شهری بود؛ رویارویی اجتنابناپذیر با حیوانات ولگرد و دغدغههایی که این برخوردها به همراه دارند، نه یک صحنه عاشقانه یا آرامشبخش.
۶۳
۷:۱۱
از دید من، این صحنه، نمایشی بود از اتفاقات گاه و بیگاه زندگی؛ لحظاتی که پیشبینی نمیشوند اما تأثیری بر جای میگذارند. مرد، با سکوت و پذیرش نسبی خود، و گربه، با جسارت و طبیعی بودنش، هر دو در قاب این نیمکت پارک، تصویری از زندگی واقعی را ترسیم کردند؛ واقعیتی که گاه تلخ است، گاه شیرین، اما همیشه در جریان. من، به عنوان راوی، تنها ناظر بودم، شاهد تلاقی سرنوشتهای ناخواسته و آن لحظه کوتاه آرامش یا بیتفاوتی که در بطن خود، هزاران حرف ناگفته داشت.
۶۳
۷:۱۷
۶۳
۷:۱۸
۶۳
۷:۲۸
۶۴
۷:۲۹
۵۳
۸:۱۵
۵۰
۸:۳۶