یارﻭ پشت تریلیش نوشته بوﺩ یا ضامن آهو ﻭ دائم ﺩرحال سبقت ﻭ لایی کشی بوﺩ , ﻭالا اماﻡ ﺭضا دﺭسته ضامن آهو بودﻩ ﻭلی بعیده ضامن یابو بشه
؛﷽#کانال_شعروادب_فارسی_وداستان﷽ble.ir/join/CcoRmGrVoCble.ir/join/CcoRmGrVoC





؛﷽#کانال_شعروادب_فارسی_وداستان﷽ble.ir/join/CcoRmGrVoCble.ir/join/CcoRmGrVoC
۱۸
۳:۲۲
لب گشودم، مستِ آن لبخندِ شیرینت شدم در شب دلتنگیام، من ماه زرینت شدم
عطر گیسویت گذر کرد از حریمِ هوشِ من در نسیمِ عشق، گم در پیچ مشکینت شدم
چال لبخندت جهانم را دگرگون کرده استدر سپیدارِ تنت، مومن به آیینت شدم
آتش آغوشِ تو افتاد در جانِ دلم سوختم در شعلهی لبخندِ دلخونت شدم
هر سحر چشم دو مستت شعر شب را می سروددلسپارِ ناز آن دیدارِ دیرینت شدم
در خیالت، بوی شبنم ریخت از چشمانِ منرفتم از خود، غرق در آغوش سیمینت شدم
نام تو در گوش جانم لحن باران میسرود در ترنّمهای دل، عاشقِ لالای دوشینت شدم
ای تمنّای دلم، آرامِ جان، آیینِ من! بیتو خاکم، با تو روشن، نور آیینت شدم
؛﷽#کانال_شعروادب_فارسی_وداستان﷽ble.ir/join/CcoRmGrVoCble.ir/join/CcoRmGrVoC
۱۶
۳:۲۴
غزلی بانام: خلوتِ دلاز سرودههای: امید برزگر
سحر با اشک چشمانم، به دنبال تو میگردم به دستانِ تو محتاجم که درمانی کنی دردم
نه از، دنیا گِله دارم ، نه از، تقدیرِ نا جورش فقط ترسم از آن باشد که از یادِ تو کمگردم
به لبخندِ تو دل دادم ، کجایی ای همه رؤیا منم آن کودکِ نالان ، که از دوری کم آوردم
نهپندم سود میدارد نهشعرم یار میخوانَد اگر دل خلوتی دارد ، حسابِ کار خود کردم
مناز غوغای میخانه به خلوتخانهای رفتم که شاید روی تو دیدم نفسرا پیشِ تو بردم
اگر گویی: رها دارم ، کجا باشم به دیدارت کهمن با یادِچشمانت شرابِ عاشقی خُوردم
شبی گر حُرمِ دستانت ، به دستانِ دلم داری چنانگرمم که بیپروا زمستانی نشد سَردم
اگر دور از تو بنشینم، امیدم نیست در دنیاکزین، اشعارِ پُر مهرم ، گمانم ، پایِ تو مُردم
بیا ای آن که میدانی بیا دلکن غزلخوانی بیا چون با منِ گریان، بگو حاجت بر آوردم
شاعر ؛ امید برزگر غزل شمارهی ۱۵۹۶
؛﷽#کانال_شعروادب_فارسی_وداستان﷽ble.ir/join/CcoRmGrVoCble.ir/join/CcoRmGrVoC





سحر با اشک چشمانم، به دنبال تو میگردم به دستانِ تو محتاجم که درمانی کنی دردم
نه از، دنیا گِله دارم ، نه از، تقدیرِ نا جورش فقط ترسم از آن باشد که از یادِ تو کمگردم
به لبخندِ تو دل دادم ، کجایی ای همه رؤیا منم آن کودکِ نالان ، که از دوری کم آوردم
نهپندم سود میدارد نهشعرم یار میخوانَد اگر دل خلوتی دارد ، حسابِ کار خود کردم
مناز غوغای میخانه به خلوتخانهای رفتم که شاید روی تو دیدم نفسرا پیشِ تو بردم
اگر گویی: رها دارم ، کجا باشم به دیدارت کهمن با یادِچشمانت شرابِ عاشقی خُوردم
شبی گر حُرمِ دستانت ، به دستانِ دلم داری چنانگرمم که بیپروا زمستانی نشد سَردم
اگر دور از تو بنشینم، امیدم نیست در دنیاکزین، اشعارِ پُر مهرم ، گمانم ، پایِ تو مُردم
بیا ای آن که میدانی بیا دلکن غزلخوانی بیا چون با منِ گریان، بگو حاجت بر آوردم
شاعر ؛ امید برزگر غزل شمارهی ۱۵۹۶
؛﷽#کانال_شعروادب_فارسی_وداستان﷽ble.ir/join/CcoRmGrVoCble.ir/join/CcoRmGrVoC
۱۶
۳:۲۷
غزلی بانام: شورِ عشقاز سرودههای: امید برزگر
ساقی بریزآ بادهای، کز جان سبکبارم کندوز بندِ عقلِ مصلحت، یکباره بیزارم کند
از جامِ آن آتشنفس، کآری سبویی داغتروز دودِ آهِ سینهام، خورشیدِ افکارم کند
زان باده کز ویرانهها قصرِ طرب سازد مراوز خاکِ ره با یک نظر همتختِ انوارم کند
چون موج، بر دریای دل شورِ دگر انگیختیبگذار تا از شورِ خوش، آیینهها دارم کند
سوزی دهد کز پرتوَش خامیِدل بیرون رودوز شعلههای نابِ خود، آری پدیدارم کند
دستِ تهی دارم ولی، آن لطفِ بیپایان توبا یک اشارت در کرم، گنجینهآثارم کند
ای سروِ آزادِ چمن، از جلوههای خویشتنباشد که حُسنِ بینقاب اندیشهای چارم کند
گر سایهی ابروی تو ، بر سر، پناهی افکنداز ترسِ فردا و عمل، آسوده از کارم کند
گر ساغری داری مرا ، در صبحِ مستی بیریاوز خویشتن در بیکران، نامِ تورا جارم کند
ساقی اگر جامی دهی کز نور لبریز دارییَمآن دم امیدِ عاشقت ، صد بوسه اشعارم کند
شاعر : #امیدبرزگر غزل شمارهی ۱۵۳۳
؛﷽#کانال_شعروادب_فارسی_وداستان﷽ble.ir/join/CcoRmGrVoCble.ir/join/CcoRmGrVoC





ساقی بریزآ بادهای، کز جان سبکبارم کندوز بندِ عقلِ مصلحت، یکباره بیزارم کند
از جامِ آن آتشنفس، کآری سبویی داغتروز دودِ آهِ سینهام، خورشیدِ افکارم کند
زان باده کز ویرانهها قصرِ طرب سازد مراوز خاکِ ره با یک نظر همتختِ انوارم کند
چون موج، بر دریای دل شورِ دگر انگیختیبگذار تا از شورِ خوش، آیینهها دارم کند
سوزی دهد کز پرتوَش خامیِدل بیرون رودوز شعلههای نابِ خود، آری پدیدارم کند
دستِ تهی دارم ولی، آن لطفِ بیپایان توبا یک اشارت در کرم، گنجینهآثارم کند
ای سروِ آزادِ چمن، از جلوههای خویشتنباشد که حُسنِ بینقاب اندیشهای چارم کند
گر سایهی ابروی تو ، بر سر، پناهی افکنداز ترسِ فردا و عمل، آسوده از کارم کند
گر ساغری داری مرا ، در صبحِ مستی بیریاوز خویشتن در بیکران، نامِ تورا جارم کند
ساقی اگر جامی دهی کز نور لبریز دارییَمآن دم امیدِ عاشقت ، صد بوسه اشعارم کند
شاعر : #امیدبرزگر غزل شمارهی ۱۵۳۳
؛﷽#کانال_شعروادب_فارسی_وداستان﷽ble.ir/join/CcoRmGrVoCble.ir/join/CcoRmGrVoC
۱۶
۳:۳۰
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
۱۰
۴:۰۸
غزلی بانام: غم مخور
ای که در کنجِ دلم جایِ تو خوش باد، غم مخوراین کویرِ خشکِ جان، از تو شد آباد، غم مخور
گرچه دور افتادهایم ، از کویِ تو، ای نازنینمیرسد روزی که باشد وصلِ بنیاد، غم مخور
چرخِ گردون گر بِچرخد ، یا به سازِ دیگرَستما که هستیم ، در رهِ میخانه استاد، غم مخور
در پسِ این پردهیِ هستی چو پنهان است رازمیشکوفد نغمهای در گوشِ دلشاد، غم مخور
گرچه خارِ دوریات در جانِ من سرخیده بازمیشود این جاده آخر، گلفشانیاد، غم مخور
نوحِ عشقت کشتیِ ما را ، به ساحل میبَرَددر تلاطمهایِ دریا ، هست، امداد، غم مخور
درسِ ما شد بیقراری در سکوتِ این جهانتا کهنامت هست بر لب، بوده فریاد، غم مخور
ای امیدِ هستی من ، ای که هستی چلچراغمرغِ این میخانه را ، دل کرده آزاد غم مخور
شاعر : #امیدبرزگر غزل شمارهی ۱۶۳۰
ای که در کنجِ دلم جایِ تو خوش باد، غم مخوراین کویرِ خشکِ جان، از تو شد آباد، غم مخور
گرچه دور افتادهایم ، از کویِ تو، ای نازنینمیرسد روزی که باشد وصلِ بنیاد، غم مخور
چرخِ گردون گر بِچرخد ، یا به سازِ دیگرَستما که هستیم ، در رهِ میخانه استاد، غم مخور
در پسِ این پردهیِ هستی چو پنهان است رازمیشکوفد نغمهای در گوشِ دلشاد، غم مخور
گرچه خارِ دوریات در جانِ من سرخیده بازمیشود این جاده آخر، گلفشانیاد، غم مخور
نوحِ عشقت کشتیِ ما را ، به ساحل میبَرَددر تلاطمهایِ دریا ، هست، امداد، غم مخور
درسِ ما شد بیقراری در سکوتِ این جهانتا کهنامت هست بر لب، بوده فریاد، غم مخور
ای امیدِ هستی من ، ای که هستی چلچراغمرغِ این میخانه را ، دل کرده آزاد غم مخور
شاعر : #امیدبرزگر غزل شمارهی ۱۶۳۰
۱۰
۴:۰۸
غزلی بانام: غم مخور
ای که در کنجِ دلم جایِ تو خوش باد، غم مخوراین کویرِ خشکِ جان، از تو شد آباد، غم مخور
گرچه دور افتادهایم ، از کویِ تو، ای نازنینمیرسد روزی که باشد وصلِ بنیاد، غم مخور
چرخِ گردون گر بِچرخد ، یا به سازِ دیگرَستما که هستیم ، در رهِ میخانه استاد، غم مخور
در پسِ این پردهیِ هستی چو پنهان است رازمیشکوفد نغمهای در گوشِ دلشاد، غم مخور
گرچه خارِ دوریات در جانِ من سرخیده بازمیشود این جاده آخر، گلفشانیاد، غم مخور
نوحِ عشقت کشتیِ ما را ، به ساحل میبَرَددر تلاطمهایِ دریا ، هست، امداد، غم مخور
درسِ ما شد بیقراری در سکوتِ این جهانتا کهنامت هست بر لب، بوده فریاد، غم مخور
ای امیدِ هستی من ، ای که هستی چلچراغمرغِ این میخانه را ، دل کرده آزاد غم مخور
شاعر : #امیدبرزگر غزل شمارهی ۱۶۳۰
ای که در کنجِ دلم جایِ تو خوش باد، غم مخوراین کویرِ خشکِ جان، از تو شد آباد، غم مخور
گرچه دور افتادهایم ، از کویِ تو، ای نازنینمیرسد روزی که باشد وصلِ بنیاد، غم مخور
چرخِ گردون گر بِچرخد ، یا به سازِ دیگرَستما که هستیم ، در رهِ میخانه استاد، غم مخور
در پسِ این پردهیِ هستی چو پنهان است رازمیشکوفد نغمهای در گوشِ دلشاد، غم مخور
گرچه خارِ دوریات در جانِ من سرخیده بازمیشود این جاده آخر، گلفشانیاد، غم مخور
نوحِ عشقت کشتیِ ما را ، به ساحل میبَرَددر تلاطمهایِ دریا ، هست، امداد، غم مخور
درسِ ما شد بیقراری در سکوتِ این جهانتا کهنامت هست بر لب، بوده فریاد، غم مخور
ای امیدِ هستی من ، ای که هستی چلچراغمرغِ این میخانه را ، دل کرده آزاد غم مخور
شاعر : #امیدبرزگر غزل شمارهی ۱۶۳۰
۱۰
۴:۰۹