لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل تروسکه/ زهرا مهدانیانت
۱۵۹ عضو

تروسکه/ زهرا مهدانیان

اینجا تروسکه است.undefinedجایی برای نوشتن احوالاتم.تروسکه البته واژه‌ای‌ کُردیست.به معنای درخشان و من زهرا هستم، به همان معنا.undefined@zahramahdanian
مشاهده در وب بله
۱۱ شهریور
thumbnail
من یک مدت طولانی فن عباس معروفی بوده‌ام. تا حالا وقتی ویدئوهایی از او می‌بینم مسحورش می‌شوم و دلتنگ مدل صحبت‌کردنش. یکبار وقتی از رابطه و دوستی‌اش با گلشیری می‌گفت من را تا مرز حسادت برد. داستان‌نویس تازه‌کاری بوده که با ترس‌ولرز زنگ می‌زند به گلشیری می‌گوید من داستانی نوشته‌ام و می‌خواهم برایتان بخوانم‌. قرار می‌گذارند و بعد از اینکه گلشیری جنم این جوان مشتاق نوشتن را می‌بیند به آبگوشت توی خانه‌اش دعوتش می‌کند تا رابطه‌شان گل کند. معروفی می‌گوید کمی که گذشت برای هم داستان‌هایمان را می‌خواندیم. برای هم شاخ‌وشانه می‌کشیدیم. گلشیری می‌گفته: «یه داستانی نوشتم برات بخوانم خودت رو از طبقه هفتم پرت می‌کنی پایین.» معروفی هم جواب می‌داده: «رمانی نوشتم اگر بخوانی ...» و بعد قهقهه‌ای می‌زند جلوی دوربین که عجیب مستانه است. من آن لحظه می‌توانستم لذت بی‌پایانی در صورت و صدای معروفی ببینم. لذت عجیبی از خواندن متن برای آدم دیگری که او هم اهل نوشتن، قصه و جنگیدن است‌.
از کانال چیمه در ایتا@chiiiiimeh .
undefined۴

۲۵۲

۱۰:۴۹

۱۴ شهریور
thumbnail
یک ماه قبل شاید هم بیشتر، رفتم خانه دوست تازه عروسم. آنقدر با دوستان دیگرم روزهای هفته را بالا پایین کردیم تا در یک بعدازظهر تابستانی راهی شدیم. قبل از آن که برویم به یکی از دوستانم پیام دادم تو چه می‌خری؟ گفت هیچی و شب عروسی کادو داده‌ایم. گفت تو هم چون کادوی عروس را شب عروسی فراموش کرده‌ای یک گلدان بگیر و همین کافی است. تن بچه‌ها لباس پوشاندم و سایه و رژ و ریمل به صورت خودم مالیدم تا برویم خانه تازه‌عروس. زینب روی پایش بند نبود. فکر می‌کرد تازه‌عروس با لباس بلند سفید می‌ایستد در آشپزخانه و برای مهمان‌ها چای و شیرینی می‌آورد. به علی زنگ زدم. میخواستم بپرسم کجاست و کی‌ می‌آید که گفت شما حاضر باشید من سر ساعت می‌آیم دنبالتان. سپرده بودم زودتر بیاید که می‌خواهم گلدان بخرم. آفتاب‌گیر را دادم پایین و از توی آینه به خودم نگاه کردم. خط چشمم بد نشده بود. برای مهمانی دوستان دبیرستان کفایت می‌کرد. علی وارد خیابان مهدی شد و دم گلفروشی ایستاد. «اینجا دو تا گلفروشیه» آمدم در ماشین را باز کنم صدایش آمد «خب یک گلدون از تو گلخونه خونه برمیداشتی» نگاهش کردم. «آخه گلدون گلخونه؟ می‌خوام ببرم خونه نوعروس‌ها» لب‌ها را یک طور به هم تابید و سر تکان داد که یعنی صلاح مملکت خویش خسروان دانند. وارد گلفروشی شدم. فروشنده چندتا بن‌سای بنجل را گذاشته بود ردیف بالای گلدان‌ها. «اینا چند؟» مرد از پشت دخل نگاهی انداخت «یک و پونصد» سه تا گلدان آخری را قیمت نکردم. معلوم بود بن‌سای‌های گران قیمتی هستند که نپرسیده می‌دانستم به قد و قواره جیب من نمی‌خورد. من اصلا قیمت اجناس را با حس ششمم می‌فهمم. هرچقدر یک چیز قشنگ‌تر باشد و هرچقدر من بیشتر بپسندم، از جیب من دورتر است. یک دور زدم. دو سه تای دیگر را قیمت کردم. گل‌های تکراری که هیچ بعید نبود در خانه نو‌عروس پیدا شود‌. پتوس و سانسوریا و شفلرا و چندتا اسم آشنای دیگر. چشم چرخاندم. نگاهم افتاد به گلدان زیبایی که برگ‌هایش درشت و گوشتی بود. اسمش را بلد نبودم. پرسیدم «چند؟» آقای فروشنده روبان سبز پاستیلی را به دور گلدان بست، کارتم را گرفتم سمتش. رسید یک تومنی را سُر داد روی پیشخوان. گلدان را گرفتم دستم. باید، هم پر‌ چادرم را نگه می داشتم هم گلدان و هم حواسم به پاچه‌های شلوارم می‌بود تا روزی زمین خیس مغازه کشیده نشود. علی خم شد و مثل اوایل ازدواج در را برایم باز کرد. «علی قشنگه؟» بچه‌ها آن پشت بالا پایین پریدند. علی نگاهی به گلدان انداخت. «همینو خدایی چقدر پولش رو دادی؟ از اون گلدون‌های گلخونه برمیداشتی خب. این همه گلدون داریم» گلدان‌های گلخانه مال خودمان بود. به تن بالکن خودمان نشسته بود. دوست نداشتم عروس خانه نوعروس شوند. بعد هم هیچکدام برگ‌های پهن و گوشتی نداشتند. علی دم برج چی‌چیک نگه داشت. دست بچه‌ها را گرفتم و راه افتادیم سمت ردیف آسانسورها. «مامان چه آسانسور خوشگلی» طبقه سوم ایستادیم. در راه‌روی هتلی برج، دنبال عدد خانه نوعروس می‌گشتم. زینب و ریحانه جلوتر از من دویده بودند انتهای راه‌رو. دستم را روی زنگ گذاشتم و دوستم در را باز کرد. گلدان را دادم دستش. «مبارک باشه» بعد راه افتادم در خانه. گفتم اتاق‌ها و آشپزخانه را هروقت باقی دوستانم رسیدند می‌گردم. نوعروس گلدان را گذاشت جایی پشت مبل‌ها. چشمم افتاد به گلدان‌های کنج خانه. به درخت‌هایی که در خانه رشد می‌کردند. زینب گلدان سمت چپی را نشان داد «مامان مثل درخت بابانوئله» آویز بسته بودند به تن درخت و شبیه درخت کریسمس شده بود. دو ساعت بعد که همسر نوعروس آمد و ما داشتیم وجب وجب تعارف تکه پاره می‌کردیم، دوستم دست همسرش را گرفت و برد پشت مبل. «ببین زهرا برای گلدونمون بچه آورده» لبه‌ی گوشم تاب خورد سمت صدا. «نگاه کن بچه‌شو گذاشتم اینجا کنار خودش» نگاهی به درخت تا سقف رسیده انداختم. گیاه عظیم‌الجثه جای رشد بیشتر نداشت. نگاهم قل خورد کف زمین. گلدان من نه بچه بود نه نوه. نطفه کوچک همان درخت بود که اسمش را جنین هم نمی‌شد گذاشت. لبخند مسخره‌ای پهن شد روی لب‌هام و جمع نمی‌شد. آن‌قدر موقعیت کمدی بود که جان می‌داد برای سریال‌های رضا عطاران. برای خانواده آقا ماشاالله وقتی خانه اصلان می‌رفتند. باز خندیدم. «قابلتونو نداره» تعارف نمی‌کردم.علی راست می‌گفت. کاش حداقل یک گلدان معروف و مجانی از گلخانه خودمان برمی‌داشتم.

پی‌نوشت: امروز قبل از نوشتن این متن یاد این قسمت تام و جری افتادم. با چند جستجوی مختصر پیداش کردم. این ویدیو منم. خود خود خود من.
:)))))))))
undefined۱۵

۲۳۶

۱۲:۰۰

۱۸ شهریور
thumbnail
کاراکتر سینمایی مامان، دکتر مایکلا کویین است. نه چون بچه بودم و می‌دیدم مادر من هم، پرستاری خوانده و اطلاعات پزشکی و بیمارستانی دارد، نه چون زمانی با برایان هم‌ذات پنداری می‌کردم و بعدها با کالین و آنها هم به مایکلا مامان می‌گفتند. مخرج مشترک مامان من و دکتر مایک کیلومترهاست.دکتر مایک از آنهاست که یک دقیقه روی پایش بند نمی‌شود. یا دارد کاری می‌کند یا دارد فکر می‌کند چه کاری کند. انگار بخواهد برای تمام مشکلات عالم راهی پیدا کند. نمی‌شود، نیست، نباید، یک مشت واژه بی‌معناست که در جهانش تعریف نشده. مامان هم همین است. مامان یک مایکلای درون دارد که هیچوقت خاموش نمی‌شود. حتی این روزها و بعد از فوت بابا که مامان پایش را روی ترمز گذاشته، هنوز دکتر مایک ایستاده درون مغزش و به همه جا سرک می‌کشد. ماجرای آمدن مامان طلا به خانه مامان، صاف می‌بردش وسط دهکده. هر به بیست روز، ده روز مامان‌طلا می‌آید خانه‌‌اش و مامان باید رخت و لباس پرستاری بپوشد و شش دانگ حواسش به طلا باشد. مامان می‌تواند همه چیز را ساده‌تر برگزار کند، می‌تواند یک بند ور دل مامان‌طلا ننشیند، می‌تواند بیخ گوش طلا نخوابد و شب تا صبح شانصدبار بیدار نشود، اما مامان مایکلاست. مایکلا باید فکر همه چیز را بکند. تمام مشکلات ریز و درشت را شناسایی کند و بعد دانه دانه برای حل آنها آستین بالا بزند. با جِیک و هَنک و پدر روحانی حرف بزند، از کالین و متیو و سالی کمک بگیرد و هر از گاهی بزند به دل تجربه‌های جدید و مثلا سر از اردوگاه سرخ‌پوست‌ها در بیاورد. ما در دامن چنین مادری بزرگ شدیم. مایکلا هر از گاهی احساسی می‌شد، بغض می‌کرد، از چشم‌هایش قلب و اکلیل می‌ریخت بیرون، اما نود و هشت درصد مواقع مشکل را مثل ورودی می‌داد به مغزش، پردازش می‌کرد و خروجی‌اش را می‌گرفت. ما اینطور بزرگ شدیم. منتهی برعکس مایکلا که بلد نبود جز بخیه سوزن دست بگیرد و کار هنری کند، مامان اهل هنر بود. جوان‌تر که بود سنتور می‌نواخت. تا همین چند سال قبل سنتور و مضرابش را نگه داشته بود. یک وقتی هم سر از کلاس‌های خطاطی در آورد. با قلم نی و مرکب می‌نوشت. هر سه‌ی ما هم خط خوبی داریم. جیران حروف را پت و پهن‌تر می‌نویسد و ارث نستعلیق بیشتر بهش رسیده، غزال حروف‌ را جمع می‌کند، انگار فرمول ریاضی باشد، و من، الامر بین الامرین. مامان یک روزهایی هم می‌رفت سفره آرایی. که هندوانه را شبیه اژدها درست کند و توی فلفل دلمه‌ای را خالی و فرو کند وسط سالاد فصل، بعد درش را که برداری ببینی سس است و پی این کارها. اما روح مایکلا وسط کلاس سفره‌آرایی هم همراهش بود. باید همه چیز را به آخر می‌رساند. باید با محدودیت‌های جیب بابا و رتق و فتق سه تا بچه، بهترین کاردستی را با سیب و پرتقال می‌ساخت. مثل مایکلا که در دهکده‌ای دورتر از دِنور، می‌خواست دیسک آقای بری را جراحی کند. نمی‌توانم تمام کارنامه‌ی مامان را این‌‌جا لیست کنم. اما این زیست دکتر مایکی در نسخه جعلی گریبان ما را هم گرفته. مثل جیران که سنتور می‌زند، عکاسی می‌کند، می‌نویسد و روی پایان‌نامه ارشد ادبیات کار می‌کند، یا غزال که روح هنر خانواده را مکیده و به هنر معماری و رزین تزریق کرده است. من هم وسط راهرویی نشسته‌ام که یک درش به کیک‌پزی باز می‌شود و یک درش نویسندگی است. اصلا وجه اشتراک ما سه خواهر نوشتن است. من و جیران در مدار هستیم و غزال هم مثل ستاره‌ای از دل تاریکی دارد متولد می‌شود. یاد تصویر مایکلا کویین می‌افتم. شب‌ها موهای بلندش را شانه می‌کشید و می‌بافت و بعد می‌نشست روی صندلی و کتاب می‌خواند. در خانه ما بیشتر از ظرف و تابلو و دکوری، کتاب پیدا می‌شد. مامان جوانی‌اش را با اسکارلت اوهارای برباد رفته و آنت جان شیفته و مارال کلیدر گذرانده بود و بعد هر طرف می‌رفت و به هر جا ناخنکی می‌زد،کتابش را می‌خرید، می‌خواند و می‌گذاشت در کتابخانه. از هنر آشپزی رزا منتظمی تا کتاب هنر خودآرایی و عکس جلد پلک‌های سایه زده. استادم همیشه می‌گوید فرم از محتوا جدا نیست. فرم آشفته و شلوغ و روی دور تند متن من را هم محتوایش ساخته. مامان و روح پرسروصدای دکتر مایک.
پی‌نوشت: مامان بابت تمام درهای بسته‌ای که باز کردی، تمام راه‌هایی که رفتی و دست ما را هم گرفتی، ازت ممنونمundefined
پی‌نوشت ۲: الان که متن تموم شده میبینم هنوز کلی وجه اشتراک دیگه بین مامان و مایکلا مونده که ننوشتم :/
undefined۸
undefined۱
undefined۱

۲۴۲

۷:۱۰

۲۱ شهریور
«بیست و یکم شهریورماه چهارصد و پنج»
آه هنرجوها من را گرفته. چند روز است میخواهم بنشینم پای ایده‌ای و تبدیلش کنم به واژه، نمی‌شود. مغزم فرمان را گرفته و هی می‌کشد این طرف و آن طرف جاده. وسط ریلزهای اینستاگرام، کانال‌های تلگرام، دیدن هزارباره فیلم‌های هری‌پاتر و هر چیز دیگر. میخواهد بین من و صفحه کیبورد فاصله بیاندازد. دل به دلش دادم. راستش فکر می‌کنم هرچه یاد گرفته‌ام ناقص است. همان ناقص‌ها را هم نصفه‌نیمه بلدم. تا مدت‌ها قبل فکر می‌کردم اگر صحبت کردنم زیرزمین چهل متری مقابل پنت‌هاوس فن بیان دیگران است، اقلا بلدم بنویسم. بلدم حرف‌های در سرم را تبدیل به کلمه کنم و روایتی بسازم که هم درامش خوب باشد، هم اتفاقش به خورد متن رفته باشد. اما این روزها می‌ترسم. به همه می‌گویم بنویسید و خودم... خودم فرار می‌کنم. از قضاوت‌کننده بیرونی و از منتقد بی‌رحم درونم می‌ترسم. چندین ساعت بنویسم و بعد ببینم زباله است؟ ببینم به قول فراستی مقواست؟ بعد چند روز هی سر و تهش را پاک کنم و باز بنویسم و باز همه متفق باشند درنیامده؟ چفت و بست ندارد؟ بگویند داری زور میزنی فلان چیز را بگویی اما متنت لال است؟ یاد هنرجوهایم می‌افتم که بهشان می‌گویم من از داستان صحنه می‌خواهم. من میخواهم پا به پای شخصیت بروم جلو. نمی‌خواهم یک صندلی در عرش برایم بگذری و از آسمان به زمین نگاه کنم. چندبار ایده‌ام را بالا پایین کرده‌ام. از کجا شروع کنم، برگ برنده را کی رو کنم و پایان چطور باشد تا تکه‌های روایتم‌ را بهم بدوزد. اما نمی‌شود. باید بنویسم تا بشود، تا بعد بتوانم سمباده بکشم به تن متنم. اما یک چیزی را از دست داده‌ام. امروز هم که روایت‌های مدام را می‌خواندم هی ایراد می‌گرفتم. این صفحه اضافی است و آن پاراگراف به تن متن ننشسته. وسواس گرفته‌ام. می‌خواهم املای بدون غلط بنویسم. می‌ترسم آنقدر لف‌لف کنم تا ایده بیات شود و نتوانم نجاتش بدهم. فردا یکشنبه است. بچه‌ها می‌روند خانه جیران. با هنرجوها هم کاری ندارم. اگر فردا ب بسم الله‌ش را نوشتم که هیچ، اگر نه باید برایش ختم بگیرم. برای ایده‌ای که دوستش داشتم اما کشتمش.
undefined۹

۲۱۵

۱۷:۲۳

۲۸ شهریور
دیشب در گروه پرسیدم «کجا بریم؟» مارال نوشت «آفتاب عزیز». سه و ده دقیقه ماشین را پارک کردم بر خیابان و دیدم مارال با قدم‌هایی بلندتر، نزدیک کافه رسیده است. صدایش زدم. هنوز گرد شیراز سر شانه‌اش را نتکانده بود. بغلش کردم. «دلم‌ برات تنگ شده بود». وارد کافه آفتاب شدیم. الهه روبه‌روی قفسه داستان ایستاده بود. جیران که آمد دو میز را به هم چسباندیم و زیر سایه‌بان و در معیت بوقلمون‌ها نشستیم. جای یکی از دوستانمان خالی بود تا با دیدن آنها فهرستی از انواع لذیذترین غذاها با گوشت بوقلمون نام ببرد. مانده بودم پاستای مینی سفارش بدهم‌ یا با یک برش کیک شکمم را سیر کنم. همه چیز اندازه هم گران بود. دختری که بالای سرمان ایستاده بود هر به چند دقیقه تکرار می‌کرد «تموم کردیم». حافظه‌ام در این لحظه‌ خط افتاده. نمیدانم چه کار می‌کردم که ناگهان صدای پرش و برخورد حجمی گوشت‌‌آلود را به سایه‌بان بالای سرم شنیدم. خون با سرعت از پشت پایم کشید و رفت بالا. صدا قطع شده بود و هنوز در گوش من می‌پیچید. صدای پرهایی که به هم خورده و حجم سنگینی که در جایی کوبیده شده بود. ران پایم سنگ شد. کف دست‌هایم را در هم قفل کردم. صدای پرها هنوز از پشت سرم می‌آمد. گفتم الان می‌آیند بالای سرم، لای دست و پایم. بال می‌زنند و پرها دیگر صدا نیستند. می‌آیند و میخورند به پاچه‌‌ی شلوارم، به گوشه‌ عبایم. مغزم فرمان داد بلند شو. پریدم. حتی یادم نیست چرا روی صندلی روبه‌رویی ننشستم. یک قدم فاصله که بیشتر نبود. پاهایم به زمین میخ شده بود. دولا شدم. دهانم باز شد و... گریه، خودش را انداخت بیرون. حیرت کردم. میخواستم دستم را بگذارم جلوی دهانم،‌ روی چشم‌هایم و جلوی هق هق گریه‌ام را بگیرم. دست‌هایم در هم قفل بود. مثل پاهایم که نمی‌توانستم تکان‌ بدهم. گریه‌ام بند نمی‌آمد. حتی یادم نیست چند دقیقه طول کشید. صدایشان می‌آمد «زهرا می‌خوای بریم اون طرف حیاط؟» میخواستم اما اعضای بدنم پلمپ شده بود. یک قدم خودم را کشیدم کنار. نشستم روی صندلی. هنوز گریه می‌کردم. میخواستم بگویم ببخشید. بگویم من لوس نیستم. بگویم نمی‌خواستم نگران شوید اما جای همه این چیزها اشک‌هایم می‌ریخت و دست‌هایم را فشار می‌دادم. دخترِ «تموم کردیم» یک لیوان آب سرد را سُر داد روی میز. شاید او هم شب برود خانه و برای مادرش تعریف کند امروز یکی از مشتری‌ها باصدای پر بوقلمون‌ها پنیک و چند دقیقه بی‌وقفه گریه کرد. کسی چه می‌داند؟ بعد از حمله بوقلمونی، دو ساعت و نیم حرف زدیم. سر میزی چند متر آن طرف‌تر. شب تا رسیدم خانه گوشی را برداشتم و تایپ کردم؛ «آقا من هرچی به صحنه امروز فکر میکنم، دچار شرم میشم.»
undefined۸

۱۹۱

۲۲:۱۶

۳۰ شهریور
بازارسال شده از ماشین زمان نویسندگی مبنا✨
thumbnail
undefined زهرا مهدانیان عزیز،
undefined تو «ابوالفضل بیهقی» آینده‌ هستی!
undefinedآن‌قدر مو را از ماست بیرون می‌کشی که حتی یک «واو» هم بدون تأییدیهٔ کتبی از طرف تو جرئت نمی‌کند توی یک جمله ظاهر شود. چنان دقیق و منظم تاریخ را ثبت می‌کنی که خواننده هیچ شکی به درستی کلامت نمی‌کند!
undefined اما تلهٔ «ویرایش بی‌پایان» برایت کمین کرده: متنت آماده است و تو هنوز داری دربارهٔ همان «واو» تصمیم می‌گیری. اگر بیشتر طول بکشد، شاهدانِ ماجرا از کمال‌گرایی‌ات‌ سر به بیابان می‌گذارند!undefined
undefined یک ویدئوی آموزشی رایگان در صفحهٔ مدرسه منتظر توست تا از تلهٔ کمال‌گرایی بیرون بیایی.
کلید را بردار و ویدئو را ببین! undefinedundefined

۹

۶:۰۹

تروسکه/ زهرا مهدانیان
undefined undefined زهرا مهدانیان عزیز، undefined تو «ابوالفضل بیهقی» آینده‌ هستی! undefinedآن‌قدر مو را از ماست بیرون می‌کشی که حتی یک «واو» هم بدون تأییدیهٔ کتبی از طرف تو جرئت نمی‌کند توی یک جمله ظاهر شود. چنان دقیق و منظم تاریخ را ثبت می‌کنی که خواننده هیچ شکی به درستی کلامت نمی‌کند! undefined اما تلهٔ «ویرایش بی‌پایان» برایت کمین کرده: متنت آماده است و تو هنوز داری دربارهٔ همان «واو» تصمیم می‌گیری. اگر بیشتر طول بکشد، شاهدانِ ماجرا از کمال‌گرایی‌ات‌ سر به بیابان می‌گذارند!undefined undefined یک ویدئوی آموزشی رایگان در صفحهٔ مدرسه منتظر توست تا از تلهٔ کمال‌گرایی بیرون بیایی. کلید را بردار و ویدئو را ببین! undefinedundefined
مبتلا به سندروم ویرایش بی‌پایانundefinedوای خود خود من.تا ابد میتونم متنم‌ رو بازنویسی کنم undefined
undefined۱

۱۶۷

۶:۱۱

undefinedفوری: ادعای اسکات بسنت: از ۲۳ سپتامبر [اول مهر] تمام پروازهای ایران به سراسر جهان تحریم خواهد شد!!!
وزیر خزانه‌داری آمریکا:
undefinedاگر هواپیماهای ایرانی در فرودگاه های خارجی فرود بیایند، نمی‌توانید به آن‌ها سوخت تأمین کنید، نمی‌توانید خدمات فرود را به آن‌ها ارائه دهید، نمی‌توانید بلیت به آن‌ها بفروشید، وگرنه از سیستم دلار حذف خواهید شد


undefinedهرچی فکر میکنم چی‌ شد جلو قداره‌کش و قلدر جهان می‌ایستیم، فقط میتونم بگم، ناز شست امام خمینی و آقای شهید و پدر مادرمون، که ما رو لات بار آوردن.
undefined۶
undefined۳

۱۷۳

۱۹:۳۳

۳۱ شهریور
امروز جشن شکوفه‌ها بود.
و من دلم می‌خواهد هی زیر لب زمزمه کنم؛
سفرت به خیر!اما،تو و دوستی،خدا راچو ازین کویرِ وحشت به سلامتی گذشتیبه شکوفه ها به باران
برسان سلامِ ما را
undefined۶

۱۴۵

۲۰:۱۴

۱ مهر
thumbnail
آقاجان کاش از شما، از جذبه و جیگر، از فن بیان و جراتتون بیشتر بهمون می‌رسید.undefined
۳۹ سال پیش، سازمان ملل
undefined۵۰۶
undefined۸۲
undefined۳۸
undefined۵
undefined۵
undefined۳

۶K

۵:۲۱