شاد باش ای عشقِ خوش سودای ماای طبیبِ جمله علّتهای ما
ای دوایِ نَخوت و ناموسِ ماای تو افلاطون و جالینوس ما
● مثنوی معنوی _ دفتر اوّل، سرآغاز
ای دوایِ نَخوت و ناموسِ ماای تو افلاطون و جالینوس ما
● مثنوی معنوی _ دفتر اوّل، سرآغاز
۱۱۵
۱۷:۱۱
وابل | مثنوی معنوی |
شاد باش ای عشقِ خوش سودای ما ای طبیبِ جمله علّتهای ما ای دوایِ نَخوت و ناموسِ ما ای تو افلاطون و جالینوس ما ● مثنوی معنوی _ دفتر اوّل، سرآغاز
۱_ نَخوت: غرور، خودخواهی۲_ جالینوس: نام طبیب معروف یونانی
۱۷
۱۷:۱۲
وابل | مثنوی معنوی |
شاد باش ای عشقِ خوش سودای ما ای طبیبِ جمله علّتهای ما ای دوایِ نَخوت و ناموسِ ما ای تو افلاطون و جالینوس ما ● مثنوی معنوی _ دفتر اوّل، سرآغاز
~ عشق در اینجا و بسیاری از موارد مثنوی کنایه از معشوق است، که معشوق در غالب بیتهای مثنوی استعاره از خداوند است.
● شرح مثنوی _ کریم زمانی
● شرح مثنوی _ کریم زمانی
۲۲
۱۷:۱۵
داستانی که خودم، عاشقشم ...
۱۴
۱۶:۵۳
داستان خاریدنِ روستایی به تاریکی شیر را، به ظَنِّ آنکه گاوِ اوست
روستایی گاو در آخُر بِبَستشیرْ گاوَش خورْد و بر جایَش نِشَست
روستایی شُد در آخُر سویِ گاوگاو را میجُست شبْ آن کُنجکاو
دست میمالید بر اَعْضایِ شیرپُشت و پَهْلو، گاه بالا، گاه زیر
گفت شیر اَرْ روشنی اَفْزون شُدیزَهرهاَش بِدْریدی و دلْ خون شُدی
این چُنین گُستاخْ زان میخارَدَمکو درین شبْ گاو میپِنْدارَدَم
حَق هَمیگوید که ای مَغْرورِ کورنه زِ نامَم پاره پاره گشت طور؟
که لَوْ اَنْزَلْنا کِتابًا لِلْجَبَلْلَانْصَدَعْ ثُمَّ اَنْقَطَعْ ثُمَّ ارْتَحَلْ
از من اَرْ کوهِ اُحُد واقِف بُدیپاره گشتیّ و دِلَش پُر خون شُدی
از پدر وَزْ مادر این بِشْنیدهییلاجَرَم غافِل دَرین پیچیدهیی
گَر تو بیتَقلید ازین واقِفْ شَویبینِشان از لُطْفْ چون هاتِفْ شَوی
بِشْنو این قِصّه پِیِ تَهدید راتا بِدانی آفَتِ تَقْلید را
● مثنوی معنوی _ دفتر دوّم
روستایی گاو در آخُر بِبَستشیرْ گاوَش خورْد و بر جایَش نِشَست
روستایی شُد در آخُر سویِ گاوگاو را میجُست شبْ آن کُنجکاو
دست میمالید بر اَعْضایِ شیرپُشت و پَهْلو، گاه بالا، گاه زیر
گفت شیر اَرْ روشنی اَفْزون شُدیزَهرهاَش بِدْریدی و دلْ خون شُدی
این چُنین گُستاخْ زان میخارَدَمکو درین شبْ گاو میپِنْدارَدَم
حَق هَمیگوید که ای مَغْرورِ کورنه زِ نامَم پاره پاره گشت طور؟
که لَوْ اَنْزَلْنا کِتابًا لِلْجَبَلْلَانْصَدَعْ ثُمَّ اَنْقَطَعْ ثُمَّ ارْتَحَلْ
از من اَرْ کوهِ اُحُد واقِف بُدیپاره گشتیّ و دِلَش پُر خون شُدی
از پدر وَزْ مادر این بِشْنیدهییلاجَرَم غافِل دَرین پیچیدهیی
گَر تو بیتَقلید ازین واقِفْ شَویبینِشان از لُطْفْ چون هاتِفْ شَوی
بِشْنو این قِصّه پِیِ تَهدید راتا بِدانی آفَتِ تَقْلید را
● مثنوی معنوی _ دفتر دوّم
۱۵
۱۶:۵۳
۱_ آخور: طویله۲_ هاتف: آوازدهنده، پیامآور۳_ واقف: شاهد و ایستاده
۱۵
۱۶:۵۳
شرح ساده حکایت:
یک مرد روستایی گاوش را در طویله بست و رفت. شب هنگام شیری به طویله آمد و گاو را خورد و در جای آن خوابید.روستایی بیخبر از همه جا، نیمه شب آمد که سری به گاو خود بزند. طبق عادت همیشگیاش به نوازش گاو مشغول شد، به گمان اینکه این، همان گاو است. شیر هم با زبان حال با خود میگفت: این مرد که گستاخانه تن مرا میخاراند، بدین سبب است که در تاریکی شب مرا گاو خود میپندارد.
....
این حکایت در مذمت تقلید است. انسان که نام شریف حق و حقایق و اسرار را مقلدانه یاد گرفته از حقیقت آن غافل مانده است.
یک روستایی ساده گاو خود را در آخور می بندد. نیمه شب شیری می آید و گاو را می خورد و به جای آن در آخور می نشیند. روستایی از شدت علاقه به گاو نیمه شب می آید و در آخور می نشیند و شروع به نوازش شیر می کند به خیالش که آن گاو است. شیر در دل خود می خندید که روستایی اگر خبر داشت که من شیر هستم زهره اش دریده می شد.
مولانا از این داستان این گونه نتیجه گیری می کند که آن شیر کنایه از خداوند است و روستایی در واقع انسان های کم اطلاعی هستند که شناخت آن ها از خداوند نه به واسطه آگاهی و تامل است بلکه از روی تقلید از دیگران چیزی آموخته اند و به عمق قضیه پی نبرده اند.
خداوند خطاب به آنها می گوید که کوه طور از وجود من خبر نداشت وگرنه بر خود می لرزید و می شکافت. اگر این قرآن که کلام خداوند است بر کوه نازل شود، پاره پاره می شود. بعد مولانا خطاب به این افراد می گوید که شما از پدر و مادر خود چیزهایی در مورد خدا شنیده اید و همان را از روی تقلید بیان می کنید.
اگر تو از وجود خداوند بدون تقلید آگاهی پیدا کنی، خودت صدای هاتف غیبی خواهی شد. سپس مولانا در مذمت این گونه تقلید در بخش بعدی داستانی را تعریف می کنند.
● شرح مثنوی _ دکتر کریم زمانی
یک مرد روستایی گاوش را در طویله بست و رفت. شب هنگام شیری به طویله آمد و گاو را خورد و در جای آن خوابید.روستایی بیخبر از همه جا، نیمه شب آمد که سری به گاو خود بزند. طبق عادت همیشگیاش به نوازش گاو مشغول شد، به گمان اینکه این، همان گاو است. شیر هم با زبان حال با خود میگفت: این مرد که گستاخانه تن مرا میخاراند، بدین سبب است که در تاریکی شب مرا گاو خود میپندارد.
....
این حکایت در مذمت تقلید است. انسان که نام شریف حق و حقایق و اسرار را مقلدانه یاد گرفته از حقیقت آن غافل مانده است.
یک روستایی ساده گاو خود را در آخور می بندد. نیمه شب شیری می آید و گاو را می خورد و به جای آن در آخور می نشیند. روستایی از شدت علاقه به گاو نیمه شب می آید و در آخور می نشیند و شروع به نوازش شیر می کند به خیالش که آن گاو است. شیر در دل خود می خندید که روستایی اگر خبر داشت که من شیر هستم زهره اش دریده می شد.
مولانا از این داستان این گونه نتیجه گیری می کند که آن شیر کنایه از خداوند است و روستایی در واقع انسان های کم اطلاعی هستند که شناخت آن ها از خداوند نه به واسطه آگاهی و تامل است بلکه از روی تقلید از دیگران چیزی آموخته اند و به عمق قضیه پی نبرده اند.
خداوند خطاب به آنها می گوید که کوه طور از وجود من خبر نداشت وگرنه بر خود می لرزید و می شکافت. اگر این قرآن که کلام خداوند است بر کوه نازل شود، پاره پاره می شود. بعد مولانا خطاب به این افراد می گوید که شما از پدر و مادر خود چیزهایی در مورد خدا شنیده اید و همان را از روی تقلید بیان می کنید.
اگر تو از وجود خداوند بدون تقلید آگاهی پیدا کنی، خودت صدای هاتف غیبی خواهی شد. سپس مولانا در مذمت این گونه تقلید در بخش بعدی داستانی را تعریف می کنند.
● شرح مثنوی _ دکتر کریم زمانی
۲۴
۱۶:۵۵
جسم مجنون را ز رنج و دورییاندر آمد ناگهان رنجوریی
خون بجوش آمد ز شعلهٔ اشتیاقتا پدید آمد بر آن مجنون خناق
پس طبیب آمد بدارو کردنشگفت چاره نیست هیچ از رگزنش
رگ زدن باید برای دفع خونرگزنی آمد بدانجا ذو فنون
بازوش بست و گرفت آن نیش اوبانک بر زد در زمان آن عشقخو
مزد خود بستان و ترک فصد کنگر بمیرم گو برو جسم کهن
گفت آخر از چه میترسی ازینچون نمیترسی تو از شیر عرین
شیر و گرگ و خرس و هر گور و ددهگرد بر گرد تو شب گرد آمده
می نه آیدشان ز تو بوی بشرز انبهی عشق و وجد اندر جگر
گرگ و خرس و شیر داند عشق چیستکم ز سگ باشد که از عشق او عمیست
گر رگ عشقی نبودی کلب راکی بجستی کلب کهفی قلب را
هم ز جنس او به صورت چون سگانگر نشد مشهور هست اندر جهان
بو نبردی تو دل اندر جنس خویشکی بری تو بوی دل از گرگ و میش
گر نبودی عشق هستی کی بدیکی زدی نان بر تو و کی تو شدی
نان تو شد از چه ز عشق و اشتهاورنه نان را کی بدی تا جان رهی
عشق نان مرده را می جان کندجان که فانی بود جاویدان کند
گفت مجنون من نمیترسم ز نیشصبر من از کوه سنگین هست بیش
منبلم بیزخم ناساید تنمعاشقم بر زخمها بر میتنم
لیک از لیلی وجود من پرستاین صدف پر از صفات آن درست
ترسم ای فصاد گر فصدم کنینیش را ناگاه بر لیلی زنی
داند آن عقلی که او دلروشنیستدر میان لیلی و من فرق نیست
● مثنوی معنوی _ دفتر سوّم
خون بجوش آمد ز شعلهٔ اشتیاقتا پدید آمد بر آن مجنون خناق
پس طبیب آمد بدارو کردنشگفت چاره نیست هیچ از رگزنش
رگ زدن باید برای دفع خونرگزنی آمد بدانجا ذو فنون
بازوش بست و گرفت آن نیش اوبانک بر زد در زمان آن عشقخو
مزد خود بستان و ترک فصد کنگر بمیرم گو برو جسم کهن
گفت آخر از چه میترسی ازینچون نمیترسی تو از شیر عرین
شیر و گرگ و خرس و هر گور و ددهگرد بر گرد تو شب گرد آمده
می نه آیدشان ز تو بوی بشرز انبهی عشق و وجد اندر جگر
گرگ و خرس و شیر داند عشق چیستکم ز سگ باشد که از عشق او عمیست
گر رگ عشقی نبودی کلب راکی بجستی کلب کهفی قلب را
هم ز جنس او به صورت چون سگانگر نشد مشهور هست اندر جهان
بو نبردی تو دل اندر جنس خویشکی بری تو بوی دل از گرگ و میش
گر نبودی عشق هستی کی بدیکی زدی نان بر تو و کی تو شدی
نان تو شد از چه ز عشق و اشتهاورنه نان را کی بدی تا جان رهی
عشق نان مرده را می جان کندجان که فانی بود جاویدان کند
گفت مجنون من نمیترسم ز نیشصبر من از کوه سنگین هست بیش
منبلم بیزخم ناساید تنمعاشقم بر زخمها بر میتنم
لیک از لیلی وجود من پرستاین صدف پر از صفات آن درست
ترسم ای فصاد گر فصدم کنینیش را ناگاه بر لیلی زنی
داند آن عقلی که او دلروشنیستدر میان لیلی و من فرق نیست
● مثنوی معنوی _ دفتر سوّم
۱۲
۱۴:۳۴
خناق: ورم حلق و گلو، بیماریِ خفهکننده فصد: خونگرفتن از بیمار برای درمانمنبل: از نبل، به معنای استوار ناساید: آرام نگیرد فصّاد: حجامتکننده
۱۱
۱۴:۳۷
داستانِ حکایت:مجنون که از شدت دوری و رنج عشق، سخت بیمار شد. ناگهان در گلویش خناق (ورم و عفونت حاد) پیدا شد که نفس کشیدن را برایش سخت کرده بود.طبیب آمد و پس از معاینه گفت: «چارهای نیست جز فصد (رگزنی و خون گرفتن). باید رگ بزنی تا خون اضافی و فاسد از بدنت خارج شود.»
یک رگزن حرفهای (فصّاد) آمد، بازوی مجنون را بست و تیزش را آماده کرد. مجنون که طاقتِ نیش تیز نداشت، فریاد زد: «مزدت را بگیر و رگ نزن! اگر بمیرم، که هیچ، همان بدن کهنه میمیرد.»طبیب پرسید: «آخر از تیغ رگزن میترسی؟ همان کسی که از شیر بیشه نمیترسی؟ در حالی که شیر و گرگ و خرس همه شب گرد تو میگردند اما از بس عشق در جگرت موج میزند، هیچ بوی انسانیت از تو حس نمیکنند؟»
مجنون جواب داد: «من از نیش نمیترسم. صبرم از کوه بیشتر است. منبل هستم (بدنم مثل تیردان محکم و مقاوم است) و تنم بیزخم آرام نمیگیرد (ناساید). من عاشق زخمها و بلاهایم. اما میترسم...»«ترسم ای فصاد (ای رگزن)، اگر رگ مرا بزنی، نیشت ناگهان به لیلی بخورد!»چون در نظر من، میان لیلی و خودم فرقی نیست. وجود من پر از اوست و اگر تیغ به تن من بزنی، تیغ به لیلی زدی ...
شرح ساده حکایت: مولانا در این حکایت، به یکی از مهمترین مفاهیم عرفان یعنی فنا فیالمحبوب میپردازد؛ یعنی عاشق در معشوق فانی میشود و دیگر «من»ی باقی نمیماند. این اتحاد، نه مادی بلکه روحی و وجودی است. همانطور که آینه بیصورت است اما صورت را بازتاب میدهد، عاشق نیز بیخود میشود تا فقط معشوق را بازتاب دهد.
یک رگزن حرفهای (فصّاد) آمد، بازوی مجنون را بست و تیزش را آماده کرد. مجنون که طاقتِ نیش تیز نداشت، فریاد زد: «مزدت را بگیر و رگ نزن! اگر بمیرم، که هیچ، همان بدن کهنه میمیرد.»طبیب پرسید: «آخر از تیغ رگزن میترسی؟ همان کسی که از شیر بیشه نمیترسی؟ در حالی که شیر و گرگ و خرس همه شب گرد تو میگردند اما از بس عشق در جگرت موج میزند، هیچ بوی انسانیت از تو حس نمیکنند؟»
مجنون جواب داد: «من از نیش نمیترسم. صبرم از کوه بیشتر است. منبل هستم (بدنم مثل تیردان محکم و مقاوم است) و تنم بیزخم آرام نمیگیرد (ناساید). من عاشق زخمها و بلاهایم. اما میترسم...»«ترسم ای فصاد (ای رگزن)، اگر رگ مرا بزنی، نیشت ناگهان به لیلی بخورد!»چون در نظر من، میان لیلی و خودم فرقی نیست. وجود من پر از اوست و اگر تیغ به تن من بزنی، تیغ به لیلی زدی ...
شرح ساده حکایت: مولانا در این حکایت، به یکی از مهمترین مفاهیم عرفان یعنی فنا فیالمحبوب میپردازد؛ یعنی عاشق در معشوق فانی میشود و دیگر «من»ی باقی نمیماند. این اتحاد، نه مادی بلکه روحی و وجودی است. همانطور که آینه بیصورت است اما صورت را بازتاب میدهد، عاشق نیز بیخود میشود تا فقط معشوق را بازتاب دهد.
۱۱
۱۴:۴۴