لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل واگویهو
۵۲ عضو

واگویه

مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۸ مرداد
بالاخره صدایمان کرد و تاریخ حرکت رو برای آذر ماه اعلام کرد .تاریخ دقیقش رو یادم نیستتنها یادم هست بعد از عاشورا بود که وارد عراق شدیم سهیلا خانم تاکید داشت که نهایت دو و نیم سر خیابون اصلی محله مون حاضر باشیم که هر چه زودتر حرکت کنیم ساعت ورودمون به شلمچه زودتر هست و معطلی کمتری داریم.پاییز بود و هوای مطبوع ، نه اونقدر سرد و نه مثل حالا گرم و تابستانی . پای اتوبوس کلی آدم آشنا دیدم اهالی محل که یا مسافر بودند یا بدرقه کننده یکی از اعضای خانواده شونهمه اتوبوس نه اما تقریبا بیشتر اتوبوس هم محله ای بودیم .
برای شام ، جایی به اسم سربندر توقف کرد.سربندر ؟ اولین بار بود که اسمش رو می‌شنیدم که بعدها فهمیدم همون بندر امام خمینی هست که قدیم سربندر صدا می‌شده .القصه ساعت ۹ رسیدیم پشت در حسینیه شهدای گمنام شلمچه (یا همان یادمان شهدای شلمچه)
سرباز جلو در ورودی گفت زودتر از ۱۲ این در باز نمیشه و باید منتظر باشیم اتوبوس های دیگه هم برسند .هیچ وقت فلسفه اینکه عجله داشتند زودتر برسند که اولین باشیم رو متوجه نشدم چون در نهایت مجبور شدیم سه ساعت پشت در بسته بمونیم و چشممون به جاده باشه که اتوبوس های دیگه سر برسند .اما جنوبی جماعت نمیذاره بهش بد بگذره چند تا خانم میانسال که قلیون همراه خودشون آورده بودن آتیش درست کردن و بساط قلیون و چای علم کردن زیرانداز انداختن و نشستن به قل قل قلیون کشیدن و چای خوردن و گپ و گفتundefinedمن و شهرزاد و زهرا همون دوتا دوستم و یه دوست دیگه که تو اتوبوس اضافه شد و هم سن و سال خودمون بود سرگرمی مون شد چشم به جاده دوختیم و هر ماشینی که از دور می‌آمد و هیبت اتوبوس داشت خبر می‌دادیم که یه اتوبوس اومد همه گردن میکشیدن نزدیک که میشد می‌دیدیم کامیونه و خیط undefinedچه کنیم زمان باید می‌گذشت دیگه یخ که می‌زدیم می‌رفتیم تو اتوبوس ده دقیقه ای خودمون رو گرم میکردیم و باز می‌آمدیم پایین نزدیک به دوازده سر و کله دوتا اتوبوس دیگه هم پیدا شد و بالاخره سر ساعت ۱۲ سرباز در رو باز کرد....
ادامه دارد
پ ن: کاروان مدیر داشت و یک روحانی اما برای ما مدیر فقط سهیلا خانم بود و بس undefined
#عصرانه
undefined۱۰
undefined۱

۴۴

۱۸:۴۳

۱۰ مرداد
در باز شد و وارد شدیم
بارو بندیل مون رو دادن دستمون و با ساک و وسایل وارد حسینیه شدیم نفری یه دونه پتو برداشتیم و یه گوشه جا گرفتیم و رفتیم سرویس
اتوبوس‌های دیگه هم اومده بوده و حسابی شلوغ شده بودفاصله سرویس ها از حسینیه زیاد بود البته الان که سالها گذشته نمی‌دونم واقعنی فاصله زیاد بود یا چون خسته و خوابالو بودیم و هوا هم سرد اینقدر برامون دور بود .
به هر حال، خوابیدیم و صبح ده دقیقه قبل از اذان بیدار شدم. مامان خواب بود هنوز زهرا ، دوستم رو صدا زدم بیدار بود گفتم بریم وضو بگیریم قبل از اینکه شلوغ بشه .
سکوت مطلق بود تو محوطه .وارد سرویس که شدیم یه عبای قهوه ای رنگ دیدم که به جارختی آویزونه.برگشتم تابلو رو دیدم درست بود اینجا سرویس بانوان بود.دو دل بودیم بریم یا برگردیم که یه حاج آقا از دستشویی اومد بیرون .چشم تو چشم که شدیم دیدم حاج آقای کاروان خودمونهundefined‍undefinedهول شدم و گفتم حاج آقا اینجا سرویس بهداشتی بانوانهundefinedاون طفلی بیشتر هول شد و بدون اینکه دست و روشو بشوره عباشو برداشت یه ببخشید گفت و به سرعت باد از جلو چشمامون محو شد.خاک به سرم پکیدیم از خنده بلند حالا نخند و کی بخندundefinedتا خنده های ما تموم بشه سر و کله بقیه هم پیدا شد و سرویس شلوغ شدسریع وضو گرفتیم و برگشتیم نماز خوندیم و سهیلا خانم گفتن دیگه نخوابین صبحونه میخوریم و بعدش باید بریم سمت مرز.
تو این فاصله رفتیم زیارت شهدایی که مزارشون وسط حسینیه بود .
ساعت حدود شش و نیم بود که بساط صبحانه رو‌ آوردند خوردیم و جمع کردیم .بار و بندیل مون رو برداشتیم و رفتیم بیرون.هوا روشن شده بود و تازه فضای بیرون حسینیه رو میدیدم.تانک و نفربر و سنگر و ....من که تا حالا سعادت حضور در اردوهای راهیان نور رو نداشتم اما قطعا اونجا محل اسکان کسانی بود که در این اردوها شرکت میکردن.
اتوبوس های خط واحدی که صندلی هاش رو برداشته بودن منتظر ما بودن سوار شدیم وسایل رو گذاشتیم و خودمون هم ایستادیم فاصله زیادی نبود تا گیت های خروجی و این فاصله رو با این اتوبوس طی کردیم.مهرهای خروج رو زدیم و رفتیم سمت گیت های عراقی . و رویارویی با آدمهایی که یک زمانی هشت سال کشورشون رود در روی کشور ما ایستاده بود.
چقدر به نظرم خشن اومدن هم مردها به وقت مهر کردن پاسپورت وقتی زل زده بودن تو چشم هامون و هم خانمهاشون به وقت بازرسی بدنیundefined‍undefined
بعد از چند ساعت معطلی بالاخره رد شدیم و سوار اتوبوس عراقی شدیم .درب و داغان بود عین اتوبوس های از رده خارج شده ایرانundefined
ادامه دارد...
#عصرانه
undefined۴
undefined۳
undefined۱
undefined۱

۳۸

۲۱:۱۵

۱۱ مرداد
افتادیم تو جاده های عراق

همه جا سر سبز بود پر از دار و درخت و نخلستان
گمونم شهر بصره یا روستاهای این استان بود خونه ها و فضا به شهر نمی‌خورد
یادم هست تو کتاب هامون عکس های خونه های حاشیه تهران بود مربوط به قبل از پهلوی که میگفتن بهش حلبی آباد
اون خونه ها رو خیلی شبیه به عکس های حلبی آباد زمان شاه می‌دیدم
اما وجه اشتراک اکثر اون خونه ها دوتا چیز بود
یکی پرچم هایی که برای ایام محرم رو سر در خونه ها بودو اکثرا هم رنگی بودن شمایل امام حسین و حضرت عباسکه اولین بار بود چنین پرچم هایی میدیدم
و دیگری دیش های ماهواره که رو همه اون خونه ها بلااستثنا یکی دوتا و بیشتر حتی بود در جهت های مختلف دیش های کوچولویی که کمی از یه سینی دم دستی بزرگتر بود. (بعد تو خیابون جلو مغازه ها دیدم که تو پیاده رو گذاشتن برای فروش )
مقایسه کردم با دیش های گنده اندازه تابه نذری که تو رو پشت بوم های خودمون بود و ممنوعه هم بودند undefined
تضاد و تناقض عجیبی بود خلاصه دیش های خارجی گرون قیمت رو خونه های داغون حلبی نمااز جاده هم بگم که افتضاح بود پر از چاله و چوله و آسفالت های تیکه تیکه رانندگی وحشتناک ، راننده عراقی
مقصد شهر نجف بود و چیزی که در بدو ورود به نجف شگفت زده ام کرد کوه زباله های تلنبار شده سر کوچه ها بودانگار که چیزی به اسم شهرداری وجود نداشت undefinedنجف شهر بزرگی بود که در طول سال کلی زائر از کشورهای مختلف به خودش میدید چطور ممکن بود شهرداری وجود داشته باشه و اینقدر بی تفاوت باشه نسبت به تمیزی شهر؟
نمی‌دونم شاید دلیلش این بود که عراق هنوز دست آمریکایی ها بود
گفتم آمریکایی ها یادم اومد که از کارمندهای خشن گیت خروجی گفتم اما فراموش کردم از آمریکایی ها بگم اینکه جای جای اون ساختمان سربازهای آمریکایی اسلحه به دست ایستاده بودند چندتا چند تا و با هم صحبت میکردن.و بعد در شهر کربلا و نجف و سامرا و کاظمین هم حضور پر رنگ شون رو بیشتر دیدم undefined
لعنت به اول و آخرشون قاتل های بالفطره
ادامه دارد ...
#عصرانه
undefined۵
undefined۴
undefined۱

۳۸

۱۷:۳۷

۱۴ مرداد
صبح آخرین وعده نماز رو تو حرم امام علی خوندیم و برگشتیم هتل صبحونه خورده نخورده راه افتادیم بازم هم ماشین های اسکورت اتوبوس رو همراهی میکردن .اما آقای امنیتی مون عوض شد.
مثلا چند روز گذشته سهیلا خانم سی دی نوحه خوانی بوشهری رو داد راننده که بذاره برا مسافرها.
یکی از نوحه ها ، نوحه برای حضرت علی اکبر بود از قضا تو اتوبوس چند تا از مسافرها جوان از دست داده بودند سه تا خانم از جمله همین سهیلا خانم پسرشون سالهای پیش فوت شده بود و یکی دوتا خانم دیگه که خواهر شهید بودند. به روضه علی اکبر که می‌رسید اینقدر این چند تا خانم شیون میکردن و گریه های بلند که حالشون بد از تمام خاطرات اون یک هفته این خاطره خیلی پررنگ تو یادم مونده undefined و البته که راننده اینقدر از نوحه ها خوشش اومده بود که با اصرار سی دی رو برای خودش برداشت .
بین راه روحانی کاروان در مورد طفلان مسلم گفت .جلو زیارت گاه اتوبوس توقف کرد زیارت کوتاهی کردیم و راه افتادیم سمت کربلاحدودهای ظهر رسیدیم
سهیلا خانم گفته بود همیشه یکی از هتل ها نزدیک و دیگری کمی دورتر از حرم هست و چون هتل نجف نزدیک بود به حرم توقع می‌رفت کربلا دور باشه اما سورپرایز شدیم .هتل خیلی نزدیک تر از آنچه بود که فکر میکردیم undefinedاتاق رو تحویل گرفتیم ناهار خوردیم و رفتیم زیارت اینجا اگر بخوام از احساسم در اولین برخورد با امام حسین بگم، فضای حرم با اون نورپردازی های قرمز سنگین بود و سرشار از غم و اصلا از آرامشی که در حرم امام علی داشتم خبری نبود.سه روز قرار بود کربلا باشیم و چون دیگه زیارت دوره ای نبود ، کل اون سه روز رو در اختیار مون بود بریم حرم یا بازار یا هرجای دیگه .شب آخر میخورد به جمعه و همون روز رسیدن با دخترا نقشه کشیدیم که شب تا نماز صبح تو حرم باشم.چون شب های دیگه آخر شب حرم رو میبستن و فقط شب جمعه باز بود.
اما خدا میگه نقشه رو تو می‌کشی اجراش با کنه.
آذرماه بود و هوا به شدت سرد.یادم هست دوتا جوراب و دوتا شلوار میپوشیدم اما برای نماز صبح و نماز مغرب که می‌رفتیم از سرما به سختی رو فرش ها می‌نشستیم .و همین باعث شد سرمای سختی بخوریم هم خودم و هم مامان و هم چندتا دیگه از همسفر ها...
ادامه دارد...
#عصرانه
undefined۵
undefined۱

۲۶

۲۱:۲۵

شام رو به سختی تو رستوران خوردم و خودم رو کشیدم تو اتاق و چسبیدم به تخت.
حوالی ساعت ده بود که زهرا دوستم آماده شد بره حرم پرسید نمیتونی بیای ؟ گفتم نه
رفت و چند دقیقه بعد با شهرزاد و دخترای دیگه برگشت اصرار که پاشو کمکت کنیم لباس بپوش بریم درمانگاه از اونا اصرار و از من انکار اما اصرارهای مادرم که حالش نسبت به من بهتر بود جواب داد و به سختی بلند شدم لباس پوشیدم و رفتیم درمانگاه هلال احمر که تو همون خیابون هتل بود.دکتر ، یک آقای ایرانی محترم بود که من رو به عنوان آخرین بیمار شیفتش ویزیت کرد آمپول و شربت و ... تجویز کرد
رفتیم اتاق تزریقات.مسئول تزریقات یک خانم عرب بود دست و پا شکسته فارسی صحبت می‌کرد و سر به سر من گذاشت که آیا از آمپول میترسم؟خلاصه آمپول رو زدم و برگشتیم هتل و خوابیدم و با حسرت رفتن دوستام رو نگاه کردم
نمی‌دونم چقدر گذشته بود که صدای باز شدن در اومد .زهرا بود از حرم برگشته بود ساعت رو نگاه کردم ۱۲ و نیم بود گفت نتونستیم بمونیم.فکر کردم اگر من بودم نمیذاشتم برگردم .
هنوز گیج خواب بودم که با صدای ضربه هایی که به در میخورد و نمازه نماز گفتن مدیر کاروان بیدار شدمکار هر شبش بود که کمی قبل اذان صبح همه رو بیدار میکرد.حالم خیلی بهتر بود مادر گفت نماز رو تو هتل میخونه من و زهرا رفتیم حرم که آخرین نماز رو بخونیم و آخرین زیارت رو انجام بدیم.باید سریع برمیگشتیم چون بعد از صبحانه اتوبوس می‌آمد برای رفتن از کربلا.قدم زنان از حرم اومدیم بیرون حرف می‌زدیم و مرور خاطرات میکردیماز روزهای خوشی که بهمون گذشته بود از قراری که گذاشته بودیم سه تایی با شهرزاد اینکه از فردای برگشت همت کنیم پول بذاریم کنار برای سفر سال آینده از این میگفتم که من و شهرزاد فقط برای کنجکاوی اومدیم اما گیر افتادیم در مغناطیس حسین .
یک دفعه خیابون به چشمم ناآشنا اومد
_زهرا کجاییم؟ اینجا که خیابون هتل نیستچرا هر چه میریم به میدون مشک نمی‌رسیم undefined
میدون مشک یه میدون کوچولویی بود سر خیابون هتل که یه مشک وسطش بود استرس افتاد به جونمون نه کارت هتل همراه مون بود و نه موبایل تو مسیر پلیس های عراقی بودن ما که از عربی فقط صباح الخیر و صباح النور بلد بودیمزهرا دست و پا شکسته با پلیس عراقی صحبت کرد و بهش فهموند که راه رو گم کردیم و اسم هتل رو گفت و میدون مشک undefinedمرد به جایی بیسیم زد .اما نه او فهمید ما کجا می‌خوایم بریم و نه ما تونستیم بهش بفهمونیم اسم خیابون و ...گفتم زهرا بیخیال این سریع همین مسیر رو برگردیم ببینیم کجا رو اشتباه اومدیم و توسلی هم کردیم به امام حسین که خودش راه رو برامون پیدا کنه
مسیر رو برگشتیم تا رسیدیم به نزدیکی حرم و همون راه همیشگی و برگشتیم هتل .
به زهرا گفتم حرفی از ماجرای امروز صبح به مادر نزنه وگرنه که کارمون در اومده اگر بفهمه گم‌ شدیم تو یه شهر غرببundefined
خلاصه صبحانه رو خوردیم و وسایل رو بردیم پایین و اتاق رو تحویل دادیمبا یه دونه ساک اومده بودیم اما با چندین ساک که قد یکیش اندازه خودم بود برگشتیم undefinedundefinedundefinedمادر برای کوچیک‌ و بزرگ سوغاتی خریده بود
فکر جابجایی اون همه ساک نه تنها کمر که مغزم رو هم رگ به رگ میکردundefined‍undefined
مثل همیشه کنار شیشه نشسته بودم و چشمم به خیابون ها بود.عراق کشوری بود پر از تناقضات .خیابون ها پر بود از انواع ماشین های خارجی ، از پراید و پژو ایرانی که تاکسی زرد بودن بگیر تااااا مزداتری و سوناتا و بنز و ماشین های دیگه ای که من نمیشناختم اما میدونستم آرزوی خیلی از جوون های ایرانی هست سوار شدن یکی از اونها
خنده دار بود برام که فضای شهر کثیف بود و پر از زباله ساعت های طولانی برق می‌رفت و کابل های برق عین کلاف های کاموایی که انگار اسباب بازی یه بچه بوده در هم پیچیده شده است سر همه چهارراه ماه ماشین های نظامی آمریکایی ایستاده و مثلا شهر رو تحت کنترل دارند و اما همزمان آن همه ماشین خارجی که یکی اگر فقط تصویر همین ماشین ها رو ببینه فکر می‌کنه عجب چه پول دارند مردم این کشورمردمی که با مزدا تری مسافرکشی میکنند....

#عصرانه
undefined۵
undefined۲
undefined۱

۳۵

۲۱:۲۵

۱۶ مرداد
مقصد بعدی سامرا بودشهری که روحانی کاروان می‌گفت به دست سنی نشین ها هست و چندین حادثه بمب گذاری سنگین داشته حوالی ظهر بود که رسیدیم به امامزاده سید محمدسید محمد فرزند بزرگ امام هادی هستند که بسیار از کراماتشون گفته شده برای شفا ، ازدواج و خصوصا فرزنددار شدن. روحانی کاروان می‌گفت حواستون باشه اشتباهی چیزی از اینجا برندارید و بعد سهیلا خانم تعریف کرد که یک بار یکی از مسافرها برای امتحان کردن سید محمد، قاشقی که متعلق به اونجا بوده رو برمیداره موقع حرکت ، اتوبوس روشن نمی‌شدهو بعد از کلی معطلی ، کاشف به عمل میاد از کجا آب میخوره این روشن نشدن اتوبوس undefined
القصه ، نماز خوندیم و زیارتی و دعایی و بعد سفره ناهار رو وسط صحن امامزاده کشیدند undefined مدل سیزده به دری
ناهار خوردیم رفتیم سمت حرم عسکریین
اتوبوس جایی دورتر از حرم نگه داشت و مسیری رو پیاده طی کردیم جو به شدت امنیتی بود
و هنوز آثار ترکش های حمله به حرم روی در و دیوار ساختمان های اطراف مشخص بود.گنبد و مناره هایی که در حادثه ، تخریب شده بودند در حال بازسازی بود اما هر چقدر فضای امامزاده سید محمد دلنشین و آرامشبخش بود ، از حرمین عسکریین غم می بارید 🥺نزدیک به اذان مغرب بود زیارتی کردیم از ضریحی که هیچ شباهتی به ضریح ائمه نداشت undefined
نماز جماعت در صحن برگزار شد تعداد زوار خیلی کم بود . بیشتر مسافر بودند تا اهالی .امام جماعت می‌گفت ، همه میگن امام رضا غریبه .امام رضا که غریب نیست ، همیشه صحن و سرایش به روی زائر بازه .غریب این دو امام هستند که بعد از نماز مغرب و عشا دیگه زائر نداره ، چون درها بسته میشه undefinedبعد از نماز راهی شهر کاظمین شدیم دیروقت بود که به هتل رسیدیم و وقت حرم رفتن نبود .شام خوردیم و خوابیدیم که صبح برای نماز بریم حرم . چون بعد از صبحانه‌ باید حرکت میکردیم سمت ایران.خستگی این دو روز باعث شد سرماخوردگیم تشدید بشه . و حال بدم هیچ خاطره ای رو ثبت نکرده از حرمین کاظمین undefinedتو اتوبوس کلا خواب بودم و بی حال ، دوستم می‌گفت قیافه ات شده عین بعثی های عراقی صورت برافروخته و چشمای قرمز undefined‍undefinedراست هم می‌گفت چون موقعی که رفتم برای مهر کردن گذرنامه ، مسئول عراقی تو چشمام نگاه کرد و گفت خسته نباشی undefinedundefined
پام رو که گذاشتم تو خونه انگار از خواب بیدار شدم .همون خوابی که مادر گفته بودچه زود دلتنگ شدم .از فردای همان روز ، روز شمار برای سال بعد شروع شد .هر وقت دوستانم رو می‌دیدم مرور خاطرات میکردیم و برنامه برای سفر بعدی.
دوبار دیگه امام حسین طلبیدم اما هیچ وقت مثل سفر اول نشد .

پ ن: شرمنده که سرتون رو درد آوردم و طولانی شدفک نمی‌کردم اینقدر طولانی بشه قصد داشتم از سفر دوم که از قضا اربعین بود و تحربه متفاوتی از سفر اول ، بگم اما طولانی شدن ماجرای سفر اول پشیمونم کرد .
پایان undefined
#عصرانه
undefined۷
undefined۱
undefined۱

۳۳

۵:۳۱

۱۷ مرداد
از اول مرداد خدا همچین داغش کرده که انگار میخواد تلافی اردیبهشت و خرداد رو تو دل مرداد که نه تو دل ما در بیاره هر کی میاد میگه خب مرداده دیگه میگم آره نه اینکه مهرمون مهره آبانمون آبانه آزمون آذره؟! تو اگر یادت رفته من که یادم هست پارسال آذر کولر روشن بود یهو هوا گل گلی شد بارون اومد undefinedخلاصه که امسال اصلا این حرف مرداده دیگه رو برنمیتابم.undefined
این چند روز اخیر که دیگه زیر هر دو تاش روشن کرده و‌ به قول ما بوشهریا از زمین و آسمون تش می‌باره undefinedundefinedundefinedundefinedundefined

دیشب اومدیم بیرون هر چی نفس کشیدم یک ذره اکسیژن نبود .یعنی اکسیژن بوداااا اما هیدروژنش بیشتر بودهمش شده بود H2Oundefined

خب خدایا تو که این همه قابلیت گذشتتی تو بدن شتر ، یه قابلیت تبدیل شش به آبشش رو هم میذاشتی تو بدن انسان .
نه اصلا شتر نه ، اون قابلیتی که گذاشتی تو بدن خرس قطبی حالا نه شش ماه ، برا دوماه هم به ما این قابلیت رو داده بودی که به خواب تابستانه بریم راضی بودیم . الحمدالله به لطف خودت چربی هم تو بدن مون کم نداریم که بترسی از گشنگی بمیریم undefined‍undefined نیازی هم نبود خانم کاظمی زحمت چالش حذف قند بکشه undefined‍undefined
سختت بود؟ نه والا اون خدایی که ما نقشه میکشیم و اون اجراش می‌کنه که همه نقشه های ما رو نقش برآب می‌کنه هیچی براش سخت نیست 🥸

خدایا ما که میگومون گرفتیم الهی شکر با این تلاشی هم که این دو سه هفته به خرج دادی خارکا در یک حرکت یک ضرب ، ضربه فنی شدن و رفتن به مرحله خرما اگر خودت بخوای پس تو را به اون بنده های مقربت که جاهای خوب جاشون دادی و گرما نکشیده خرما و میگو بهشون میرسه دیگه بسه کمی زیرش کم کن ما خب اونقدر پرتوقع نیسیتم که بگیم خنکش کن اما خب حداقل شعله بالا رو خاموش کنی هم راضیئم undefinedوالااااع
اینا ناشکری نبوداااا نیاید بگید تو که دیروز از شکر خدا میگفتی فقط کمی غرغر بود چون که امروز خیلی گرمم شد🥵


راستی بی زحمت پای متن undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined و بقیه ری اکشن ها ندارین فقط تش بذارین undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedاش
هر چی غیر از تش بذارین از ارزش های متن فاخرُم کم می‌کنه undefined

#عصرانه
undefined۲
undefined۲
undefined۱

۲۵

۲۰:۵۶

۱۸ مرداد
از کربلا که برگشتم هر وقت دوستانم رو می‌دیدم مینشسیم به مرور خاطرات خوشی که گذشت و یادآوری میکردیم به هم که پولامون رو پس انداز کنیم که سال بعد دوباره بریمخب سفر حج و زیارتی بود و نسبتا گرون .اون موقع سفرهای غیرحج و زیارتی کمتر مشتری داشت چون میگفتن ناامن هست و اگر اتفاقی پیش بیاد برای مسافر کسی زیر بار مسئولیتش نمیره.
القصه ، گذشت و دوستم خبر داد سهیلا خانم پاسپورتها رو میگیره برای کربلا .پاسپورتم رو تحویل دادم و منتظر که تاریخ حرکت رو خبر بده .آبان که شد آذر ، در خونه سهیلا خانم رو سوراخ کردیم از بس هی می‌رفتیم ازش میپرسیدیم پس چی شد؟ و دنگ دنگ دنگ می‌زدیم تو در خونه شون undefinedفک کنم زنگشون رو سر سفرهای قبلی یکی دیگه خراب کرده بود undefined
تا اینکه بالاخره گفت قراره به زودی بریم و اگر خدا بخواد اربعین کربلاییم که میشد نیمه دی ماه
دروغ چرا من که نمی دونستم اربعین چه خبره تو کربلا قند تو دلم آب شد که به به چی بهتر از این که آدم اربعین تو بین الحرمین باشه.
اینبار قرار بود تنها برم بدون مادر و با دوستانم چون آذر ماه یک عمل ترمیمی روی زانوش انجام داده بود و دکتر گفته بود باید استراحت کنی .منم از خدا خواسته چون دلم یه سفر میخواست که با یه ساک کوچیک برم و با همون ساک برگردم . آخه کسی از من توقع سوغاتی نداشت اما چند روز قبل از حرکت گفت پاسپورتم رو تحویل سهیلا خانم دادم من اون لحظه undefinedundefined🥴undefinedهرچه گفتیم تازه عمل کردی باز دردت برمیگرده قبول نکرد
تو پرانتز اضافه کنم خانم برادرم هم خیلی دوست داشت بیاد اما برادرم رضایت نمی‌داد.
اما خواهرم نمی‌دونم چه نذری کرد که یکهو برادرم نظرش عوض شد و به من زنگ زد که می‌خوام سمیه رو سورپرایز کنم و برم دنبال کارهای پاسپورتش undefinedالان که قرار بود خانم برادرم هم باشه کمی خیالم راحت تر شده بود که دست تنها نیستم ....

#عصرانه
undefined۴
undefined۲

۲۰

۲۰:۰۶

۱۹ مرداد
بالاخره روز حرکت فرارسید
این دفعه سعی کردم به حرف مادرم گوش بدم و سفرنامه بنویسم .
یه دفترچه یادداشت و خودکار گذاشتم تو کیفم .
مثل سری قبل ، محل قرار خیابون اصلی محله مون ساعت دو و نیم ظهر بود روز هفدهم دی ماه این بار نسبت به سال پیش تعداد اهالی محل بیشتر بود و تقریبا همه اتوبوس آشنا بودند .
القصه اتوبوس حدود چهار راه افتاد و به خاطر ، تاخیر در حرکت نسبت به پارسال حدود دوازده و نیم رسیدیم یه یادمان .
روحانی کاروان این بار آقا سیدی بود که صداش میکردن سیدرضا بسیار به جوش و اهل شوخی و صحبت با مسافرها برعکس مدیر کاروان که اخلاق تندی داشت و همون اول خودش رو نشون داد.
صبحانه رو که خوردیم قصد حرکت داشتیم که گفتن مرز خیلی شلوغ هست و دیر تر میریم یک ساعت و نیم بعد گفتن جمع کنید که بریم.
ظاهراً پاسپورت ها رو مدیر کاروان تو گیت ایران مهر کرده بود و اونجا تقریبا معطل نشدیم اما مرز عراق خیلی شلوغ بود . صحنه ای که پارسال ندیده بودیم دو تا صف بود یکی انفرادی و آن یکی کاروانی ها !!!
تا اون موقع فکر نمی‌کردم کسی تنهایی و بدون کاروان همچین سفری رو بره
پیرزن و پیرمردهای تنها بدون همراه زن های جوان بدون همراه و ...

تو جاده های عراق که افتادیم و رسیدیم به شهر بصره ، کوچیک و بزرگ پیر و جوون آدمهای مشکی پوش رو تو مسیر دیدیم .مدیر کاروان توضیح داد که اینها هر ساله پیاده میرن سمت کربلا تا اون موقع نه جایی این موضوع رو شنیده بودم و نه توی تلویزیون دیده بودم برای همین شگفت زده شدم از دیدن همچین تصویری بچه هایی که بدو بدو دنبال مادرها می‌دویدن،وسیله هایی که روی چرخ دستی میکشیدن .
و تو مسیر ، با فاصله چیزی شبیه چادر عشایری بود و چایی و غذا میدادن که مدیر کاروان توضیح داد تو عراق به این ایستگاه های پذیرایی میگن موکب !!!
و من تمام مسیر از گوشه پرده جاده رو تماشا می‌کردم امسال به خاطر اربعین نسبت به سال قبل ایستگاه های پلیسشون که بهش میگفتن سیطره بیشتر شده بود و مدیر کاروان هر غر میزد اینقدر پرده رو نزنید کنار اینها حساس هستن و بهمون مشکوک میشنundefined

می‌دونم براتون سواله که چرا این صحنه و این موضوع پیاده روی و حتی موکب برام عجیب بوده خب ماجرا برای پونزده سال پیشه و اون موقع تلویزیون هنوز پخش زنده نمی‌کرد مثل الان و هنوز به این صورت که الان میبینیم تبلیغ پیاده روی اربعین تو تلویزیون نشده بود.و بعد از اینکه برگشتیم و برای اهالی خونه تعریف کردیم خواهرم گفت تلویزیون پیاده روی رو برای اولین بار نشون داده .

خلاصه اینکه بعد از اذان بود که رسیدیم هتل خدا روشکر باز هم هتل به حرم نزدیک بود
نماز خوندیم شام رو خوردیم و رفتیم حرم .خوشحال بودم که باز هم قراره در اون معدن آرامش قرار بگیرم 🥹....

#عصرانه
undefined۵
undefined۱

۲۱

۱۸:۱۴

۲۰ مرداد
حرم به شدت شلوغ بود
گوشه ای نشستیم دعایی و ذکری و نماز زیارتی و بعد از دو ساعت برگشتیم هتل.نجف بود و زیارت های دوره ای که باید با کاروان می‌رفتیم.
فردا صبح بعد از نماز صبحی که به خاطر شلوغی فرادا خوندیم و خیلی زود برگشتیم هتل و بعد از صرف صبحانه راهی وادی السلام شدیماز در و دیوار نجف زائر می‌ریخت و این برای آدمی مثل من که از شلوغی فراری هست کلافه کننده بود .همههههه جا شلوغ بود و ازدحام.مزار کمیل مسجد حنانه و مسجد کوفه که فردای آن روز رفتیم .
آهان ، بازار رو یادم رفت ، مناسک خرید از بازار رو هم به جا آوردیم undefinedundefined
این میون مدیر کاروان هم هی به ما استرس میداد که به خاطر شلوغی مسیر ممکن هست مجبور بشیم مسافت زیادی رو پیاده روی کنیم و من به خاطر وضعیت پای مادر ، به شدت نگران بودم.و همه این مسائل باعث شده بود تا حالا آنطور که باید از سفر و از زیارت لذت نبرمundefinedو مدام با سفر سال گذشته مقایسه میکردم .
القصه ، سه روز اقامت مون در نجف تموم شد و شب آخر بعد از زیارت وداع با امام ، ساک و چمدان ها رو تحویل دادیم .
قرار بود در مسیر کربلا زیارت حرمین عسکریین هم داشته باشیم که به خاطر شلوغی و عدم امنیت کنسل شد و اتوبوس از مسیر دیگه ای که نزدیک تر بود اما بی راهه رفت به سمت کربلا.
خیلی زودتر از آنچه باید رسیدیم . اما بازم هم به خاطر شلوغی اتوبوس نتونست تا نزدیکی هتل بره و خیلی دورتر تو یه ترمینال یا به قول خودشون گاراژ پیاده مون کرد .چهل نفر آدم با کلی ساک و چمدون سوار مینی بوسی شدیم و مدل رنگینکی نشستیم undefined‍undefined
مینی بوس ما رو برد تا نزدیک هتل .خبر بد بعدی که شنیدیم هتل دور ازحرم بود undefined
اما خب تمیزتر و باکیفیت تر از هتل پارسال بود.گرچه که من یه مسافرخونه معمولی رو اما دم حرم ترجیح میدادم.کمی قبل از اذان ظهر بود که رسیدیم .وقت حرم رفتن نبود.نماز رو تو هتل خوندیم ناهار رو خوندیم و بعد راهی حرم شدیمبه توصیه مدیر کاروان سه تا گروه ده تایی شدیم و هر گروه با علمداری یک خانم راه افتادیم سمت حرم.....

#عصرانه
undefined۵
undefined۲

۱۴

۱۹:۳۱