آسمان خیره به ناخوانده ترین مهمان بود لشکری منتظر جشن حنابندان بود
گذر صاعقه بر شاخه ی شمشاد افتاد اضطرابی به دلِ مادر داماد افتاد
ماه داماد حرم، درد به جانش می ریخت اشک از چشمِ عروس نگرانش می ریخت
کوفه با زخمِ زبان گفت مبارک بادش! عاقبت ارث پدر را به پسر پس دادش
عمه اش خواست النگو بدهد، طوفان شد سفره عقد لگدکوبِ سُم اسبان شد
تازه داماد حرم، پیرهنی خاکی داشت بهتر این است بگویم کفنی خاکی داشت
نعل ها سرمه کشیدند و حنایش بستند گوشه ای با عجله، حجله برایش بستند
جای سالم به تنش، زخم نیابد، ای وای! نیزه ای خواست سرش قند بسابَد، ای وای!
تیغ ها رقص کنان جام عسل آوردند زهر تلخی به تلافیِ جمل آوردند
کینه ها داشت به دل از پدرش آن لشکر نُقل سنگ از همه سو ریخت سرش آن لشکر
دشنه ها دیر رسیدند حنابندانش کِل کشیدند کنار بدن بی جانش
#وحید_قاسمی#شب_ششم_محرم#قاسم_بن_الحسن_علیه_السلام
گذر صاعقه بر شاخه ی شمشاد افتاد اضطرابی به دلِ مادر داماد افتاد
ماه داماد حرم، درد به جانش می ریخت اشک از چشمِ عروس نگرانش می ریخت
کوفه با زخمِ زبان گفت مبارک بادش! عاقبت ارث پدر را به پسر پس دادش
عمه اش خواست النگو بدهد، طوفان شد سفره عقد لگدکوبِ سُم اسبان شد
تازه داماد حرم، پیرهنی خاکی داشت بهتر این است بگویم کفنی خاکی داشت
نعل ها سرمه کشیدند و حنایش بستند گوشه ای با عجله، حجله برایش بستند
جای سالم به تنش، زخم نیابد، ای وای! نیزه ای خواست سرش قند بسابَد، ای وای!
تیغ ها رقص کنان جام عسل آوردند زهر تلخی به تلافیِ جمل آوردند
کینه ها داشت به دل از پدرش آن لشکر نُقل سنگ از همه سو ریخت سرش آن لشکر
دشنه ها دیر رسیدند حنابندانش کِل کشیدند کنار بدن بی جانش
#وحید_قاسمی#شب_ششم_محرم#قاسم_بن_الحسن_علیه_السلام
۱۲۹
۱۶:۳۹
دست را بُرد زیر خون گلو دست می شُست از تمام خودش چاره گم کرد ! دست و پا گم کرد رفت از یاد التیام خودش
آبرو داد تا بگیرد آب منت از قوم ناسپاس کشید فقط ای کاش حرفِ منت بود کارِ آقا به التماس کشید !
داغِ فرزند دیده حق بدهید قبلِ گودال محتضر گردد در حرم منتظر نشسته رُباب با چه رویی به خیمه برگردد !؟
پایِ این روضه جان اگر بدهیم بازهم حق آن اَدا نشود ! کودکش را گرفت زیر عبا غربتش خواست برملا نشود
فکرِ یک قبر بی نشان افتاد پشتِ خیمه رسید با چه دلی !؟ از گلویِ نحیفِ دلبندش تیر بیرون کشید با چه دلی !؟
خاک می ریخت رویِ زخم گلو تا نفهمد رُباب رازش را نشد از طفل خویش دل بکند ! چه کند چشم نیم بازش را ؟
ساعتی بعد راز او شد فاش ! بین لشکر خبر پیاپی رفت خبر این بود : چشم تان روشن ! سرِ شش ماهه ایی سرِ نی رفت
#شب_هفتم#وحید_قاسمی#حضرت_علی_اصغر_علیه_السلام
آبرو داد تا بگیرد آب منت از قوم ناسپاس کشید فقط ای کاش حرفِ منت بود کارِ آقا به التماس کشید !
داغِ فرزند دیده حق بدهید قبلِ گودال محتضر گردد در حرم منتظر نشسته رُباب با چه رویی به خیمه برگردد !؟
پایِ این روضه جان اگر بدهیم بازهم حق آن اَدا نشود ! کودکش را گرفت زیر عبا غربتش خواست برملا نشود
فکرِ یک قبر بی نشان افتاد پشتِ خیمه رسید با چه دلی !؟ از گلویِ نحیفِ دلبندش تیر بیرون کشید با چه دلی !؟
خاک می ریخت رویِ زخم گلو تا نفهمد رُباب رازش را نشد از طفل خویش دل بکند ! چه کند چشم نیم بازش را ؟
ساعتی بعد راز او شد فاش ! بین لشکر خبر پیاپی رفت خبر این بود : چشم تان روشن ! سرِ شش ماهه ایی سرِ نی رفت
#شب_هفتم#وحید_قاسمی#حضرت_علی_اصغر_علیه_السلام
۱۶۱
۸:۰۴
رفتی و غربت این قافله افزون تر شدرفتی و باغ فدک سوخت و خاکستر شد
بین اصحاب کهن سال سپاه کوفهجدلی سخت سر رجعت پیغمبر شد
قد و بالای تو را حرمله ها چشم زدند! در حرم ای پسرم! خون به دلِ مادر شد
سر پیری چه به روز جگرم آوردی! گریه ام باعث خندیدن یک لشکر شد
بغلت کردم و یکباره تنت ریخت زمین چشم بر هم نزده دشت پر از اکبر شد
پسرش را عمرسعد نشانم می داد طعنه هایش به خمیده شدنم منجر شد
زخم پهلو چقدر زود زمین گیرت کرد! از چنین زخم بدی فاطمه هم پرپر شد
تکه های بدنت را که مرتب چیدم تازه دیدم بدنت شکل علی اصغر شد
عمه ات آمده تا دست به معجر ببرد اربا اربا شده ! برخیز ببین محشر شد
#وحید_قاسمی #شب_هشتم_محرم#حضرت_علی_اکبر_علیه_السلام
بین اصحاب کهن سال سپاه کوفهجدلی سخت سر رجعت پیغمبر شد
قد و بالای تو را حرمله ها چشم زدند! در حرم ای پسرم! خون به دلِ مادر شد
سر پیری چه به روز جگرم آوردی! گریه ام باعث خندیدن یک لشکر شد
بغلت کردم و یکباره تنت ریخت زمین چشم بر هم نزده دشت پر از اکبر شد
پسرش را عمرسعد نشانم می داد طعنه هایش به خمیده شدنم منجر شد
زخم پهلو چقدر زود زمین گیرت کرد! از چنین زخم بدی فاطمه هم پرپر شد
تکه های بدنت را که مرتب چیدم تازه دیدم بدنت شکل علی اصغر شد
عمه ات آمده تا دست به معجر ببرد اربا اربا شده ! برخیز ببین محشر شد
#وحید_قاسمی #شب_هشتم_محرم#حضرت_علی_اکبر_علیه_السلام
۱۳۶
۸:۴۳
#محرم#وحید_قاسمی
۸۸
۱۲:۳۲
کوفه به نامردی از یسار و یمین ریخت بر سر مشکت قمر به مکر کمین ریخت آب شدی ساقی از خجالت قولت ! ای به فدای سرت که آب زمین ریخت
کودک شش ماهه میل آب ندارد دل خوری از مشک تو رُباب ندارد چشم به راهت نشسته تا که بیایی عشق رقیه به تو حساب ندارد
می رسد از خیمه ها صدای رقیه «عَمی العباس» آشنای رقیه چهره ی درهم شکسته ات خبرم کرد ! دل نگران گشته ای برای رقیه
بغض بدی مانده در گلوی حسینت گریه نکن مرد ! روبروی حسینت حرمله با هلهله به سمت حرم رفت در خطر افتاده آبروی حسینت
شاه غریبت ببین سپاه ندارد رفتن من بی تو خیمه راه ندارد چاره بیندیش چاره ساز دو عالم این حرم محترم پناه ندارد
یک تنه یک لشکری برای حسینت بعد تو پاشیده شد قوای حسینت من که پس از تو رسیده ام دمِ گودال وای بر احوال خیمه های حسینت
#وحید_قاسمی #شب_نهم_محرم#حضرت_عباس_علیه_السلام
کودک شش ماهه میل آب ندارد دل خوری از مشک تو رُباب ندارد چشم به راهت نشسته تا که بیایی عشق رقیه به تو حساب ندارد
می رسد از خیمه ها صدای رقیه «عَمی العباس» آشنای رقیه چهره ی درهم شکسته ات خبرم کرد ! دل نگران گشته ای برای رقیه
بغض بدی مانده در گلوی حسینت گریه نکن مرد ! روبروی حسینت حرمله با هلهله به سمت حرم رفت در خطر افتاده آبروی حسینت
شاه غریبت ببین سپاه ندارد رفتن من بی تو خیمه راه ندارد چاره بیندیش چاره ساز دو عالم این حرم محترم پناه ندارد
یک تنه یک لشکری برای حسینت بعد تو پاشیده شد قوای حسینت من که پس از تو رسیده ام دمِ گودال وای بر احوال خیمه های حسینت
#وحید_قاسمی #شب_نهم_محرم#حضرت_عباس_علیه_السلام
۱۲۳
۱۲:۳۶
خورجینی دوان دوان می رفت دستِ بوسی خیزران می رفت
در هیاهویِ غارتِ خیمه دور از چشمِ ساربان می رفت
چه عجولانه داشت سر می بُرد ! مثلِ تیری که از کمان می رفت
مادری خسته از تهِ گودال ناله هایش به آسمان می رفت
بی توجه به ناله ی زهرا خورجین داشت هم چنان می رفت...
پیکری زیرِ نعلها بود و ... درد تا مغزِ استخوان می رفت
خنجر کُند شمر ، بدبین بود در غلافش چه بد گمان می رفت !
خرجِ کاخ و حرمسرایِ یزید داشت از جیبِ کوفیان می رفت
#گودال_قتلگاه #وحید_قاسمی
در هیاهویِ غارتِ خیمه دور از چشمِ ساربان می رفت
چه عجولانه داشت سر می بُرد ! مثلِ تیری که از کمان می رفت
مادری خسته از تهِ گودال ناله هایش به آسمان می رفت
بی توجه به ناله ی زهرا خورجین داشت هم چنان می رفت...
پیکری زیرِ نعلها بود و ... درد تا مغزِ استخوان می رفت
خنجر کُند شمر ، بدبین بود در غلافش چه بد گمان می رفت !
خرجِ کاخ و حرمسرایِ یزید داشت از جیبِ کوفیان می رفت
#گودال_قتلگاه #وحید_قاسمی
۵۹
۲۳:۰۰
کوفه تا ریخت سرت ، معجر من ریخت بهمخنجری برق زد و مادر من ریخت بهم
قبل اسلام ، عرب سُنت نیکان را داشتمیزبان می شد اگر ، حُرمت مهمان را داشت
میهمان بودی و این طایفه انکارت کردتشنگی گوشه ی گودال گرفتارت کرد
نیزه ها دور و برت قهقهه سر می دادندبابت زخم گلوی تو نظر می دادند
از بهم ریختنت ، خیمه بهم ریخت حسینگله ای گرگ گرسنه به حرم ریخت حسین
نشد آخر تن عریان تو مستور کنم !چادرم نیست برایت کفنی جور کنم !!!
بهترین خاطره در پنجه ی جلادی رفت آن النگو که سرِ عقد به من دادی ، رفت....
مانده ام با حرم و دردِ اسیری چه کنم !؟با غم معجر پاره سرِ پیری چه کنم ؟
کاش این عالم بی عار از آغاز نبودشانِ ناموس علی محملِ سر باز نبود !
#وحید_قاسمی #گودال_قتلگاه
قبل اسلام ، عرب سُنت نیکان را داشتمیزبان می شد اگر ، حُرمت مهمان را داشت
میهمان بودی و این طایفه انکارت کردتشنگی گوشه ی گودال گرفتارت کرد
نیزه ها دور و برت قهقهه سر می دادندبابت زخم گلوی تو نظر می دادند
از بهم ریختنت ، خیمه بهم ریخت حسینگله ای گرگ گرسنه به حرم ریخت حسین
نشد آخر تن عریان تو مستور کنم !چادرم نیست برایت کفنی جور کنم !!!
بهترین خاطره در پنجه ی جلادی رفت آن النگو که سرِ عقد به من دادی ، رفت....
مانده ام با حرم و دردِ اسیری چه کنم !؟با غم معجر پاره سرِ پیری چه کنم ؟
کاش این عالم بی عار از آغاز نبودشانِ ناموس علی محملِ سر باز نبود !
#وحید_قاسمی #گودال_قتلگاه
۵۹
۲۳:۰۱
تقصیر سنگ هاست، پَرت گُر گرفته است از سوزِ تشنگی جگرت گُر گرفته است
یک دشت لاله در نظرت گُر گرفته باز انگار خانه ی پدرت گُر گرفته باز
نیزه شکسته ها به تنت گیر داده اند حتی به کهنه پیرهنت گیر داده اند!
کیسه برای اُجرت ذبح تو دوختند مظلوم من ! تو را به سه مَن جُو فروختند
تکیه نزن به نیزه ی غربت، غریبِ من زینب که هست! حضرت شیب الخضیبِ من
گفتم کفن کُنم به تنم، تو نخواستی گفتم به شمر رو بزنم ! تو نخواستی
ماندم به زیر تیغ، چرا مست می روی!؟ داری به قتل صبر تو از دست می روی
حالا بگو چه کار کنم پشت و رو شدی !؟ با تیغ کُند آخرِ سر روبرو شدی
جانم به یک اشاره ی انگشت شمر رفت حیف از محاسن تو که در مُشت شمر رفت
#گودال_قتلگاه#وحید_قاسمی
یک دشت لاله در نظرت گُر گرفته باز انگار خانه ی پدرت گُر گرفته باز
نیزه شکسته ها به تنت گیر داده اند حتی به کهنه پیرهنت گیر داده اند!
کیسه برای اُجرت ذبح تو دوختند مظلوم من ! تو را به سه مَن جُو فروختند
تکیه نزن به نیزه ی غربت، غریبِ من زینب که هست! حضرت شیب الخضیبِ من
گفتم کفن کُنم به تنم، تو نخواستی گفتم به شمر رو بزنم ! تو نخواستی
ماندم به زیر تیغ، چرا مست می روی!؟ داری به قتل صبر تو از دست می روی
حالا بگو چه کار کنم پشت و رو شدی !؟ با تیغ کُند آخرِ سر روبرو شدی
جانم به یک اشاره ی انگشت شمر رفت حیف از محاسن تو که در مُشت شمر رفت
#گودال_قتلگاه#وحید_قاسمی
۶۴
۲۳:۰۵
عده ای بی سلاح بی احساس پیش روی سپاه می رفتند با دلی سنگ و دامنی از سنگ طرف قتلگاه می رفتند
عده ای نیزه دار بی انصاف سر یک سر بگو مگو کردند پیکری را به زور سر نیزه ته گودال پشت و رو کردند
عده ای پیرمرد بد کینه ! سوی مقتل عصازنان راهی به تلافی زخم های جمل سمت آن جسم نیمه جان راهی
عده ای کوفیِ کمان در دست سرِ ظهری بهانه می گیرند ! همگی با وضو و با نیت حنجری را نشانه می گیرند
عده ای دشنه بر کمر بسته از شقاوت اجازه آوردند برقِ شوق و نگاه لشکر بود تا چهل نعل تازه آوردند
#گودال_قتلگاه#وحید_قاسمی
عده ای نیزه دار بی انصاف سر یک سر بگو مگو کردند پیکری را به زور سر نیزه ته گودال پشت و رو کردند
عده ای پیرمرد بد کینه ! سوی مقتل عصازنان راهی به تلافی زخم های جمل سمت آن جسم نیمه جان راهی
عده ای کوفیِ کمان در دست سرِ ظهری بهانه می گیرند ! همگی با وضو و با نیت حنجری را نشانه می گیرند
عده ای دشنه بر کمر بسته از شقاوت اجازه آوردند برقِ شوق و نگاه لشکر بود تا چهل نعل تازه آوردند
#گودال_قتلگاه#وحید_قاسمی
۷۲
۲۳:۰۵
#گودال_قتلگاه#وحید_قاسمی
۴۳
۱۸:۰۹