لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل ‹ وَهـم‌ِآبۍ ›‹
۲.۲ هزار عضو

‹ وَهـم‌ِآبۍ ›

بِه‌نٰامِ‌خٰآلق‌ِدُنیٰآی‌ِآبیم
تو در وهم منی و همان‌جا زندگی می‌کنی .
اتاقی آبی که فاصله‌ی کوتاهی با آسمان دارد ! undefined
𝑰𝒏𝒇𝒐 𝑨𝒌𝒊𝒑 𝑲𝒂𝒛𝒉𝒆𝒉undefinedاطلاعاتمون
کپی‌پیگیردالهی‌دارد🤌undefined🫂
𝑨𝒌𝒊𝒑 𝑲𝒂𝒛𝒉𝒆𝒉
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲۹ بهمن ۱۴۰۴
امشب، نخستین شبِ ماهِ خداست؛
ماهِ بازگشت، ماهِ صیقلِ دل، ماهِ عاشقانه‌تر زیستن با او.
رمضان برای من تنها یک تقویمِ عبادی نیست؛
قرارِ دوباره‌ای‌ست برای گفتنِ «دوستت دارم»
به خدایی که بی‌هیاهو در تمامِ لحظه‌های زندگی‌ام حضور داشته است؛
برای یادآوریِ شکر،
برای اقرار به وابستگیِ دل…
و امسال، بیش از هر سالِ دیگر،
دل‌سپرده‌تر از همیشه به اویم.
چشم‌به‌راهِ نگاهش بر زندگی‌ام،
بر تصمیم‌هایم،
بر آینده‌ای که آرام‌آرام شکل می‌گیرد
و بر شریکی که قرار است هم‌مسیرِ این راه باشد.
رمضانِ امسال،
رمضانِ ساختن است؛
رمضانِ عمیق‌تر شدن،
بالغ‌تر شدنِ ایمان،
و استوارتر بستنِ دل به ریسمانِ او.
این ماه را
با توسل به امیرالمؤمنین آغاز می‌کنم؛
با نامِ علی،
به حرمتِ علی،
به اذنِ عالیِ اعلی…
به احترامِ دستی که همواره دستگیرِ دل‌های بی‌پناه است،
رمضانم را به نامِ علی آغاز می‌کنم.
خدایا،
این ماه را برایم ماهِ نزدیکی قرار بده،
ماه امنیتِ دل،
ماه روشن‌تر شدنِ مسیر،
و ماهِ آرامش برای زندگی‌ای که در پیش دارم.
اگر قرار است تغییری در من رخ دهد،
بگذار رو به نور باشد…
رو به تو.
#آبی‌نوشت
undefined۵
undefined۱

۱.۵K

۲۱:۱۹

۷ اسفند ۱۴۰۴
دلم امروز در حاشیه‌ی سکوت ایستاده است؛

۱.۳K

۱۶:۰۸

۹ اسفند ۱۴۰۴
اللهمَّ اجْعَل قائدنا و سَیدنا السَیّد علی الخامنه‌ای فی دِرعِکَ الحَصینَةِ الَّتی تَجْعَلُ فیها مَن تُرید...
undefined۱۳
undefined۴
undefined۳

۱.۳K

۷:۰۵

۱۰ اسفند ۱۴۰۴
‹ وَهـم‌ِآبۍ ›
اللهمَّ اجْعَل قائدنا و سَیدنا السَیّد علی الخامنه‌ای فی دِرعِکَ الحَصینَةِ الَّتی تَجْعَلُ فیها مَن تُرید...
اینک شما و وحشت دنیای بی علی..؛

۱.۳K

۴:۴۲

۱۲ اسفند ۱۴۰۴
امروز، در سومین روزِ غیابِ شما، هم‌چنان شعلهٔ این آتشِ درونی‌ام فروکش نکرده است؛ نه در بیداری و نه در خواب، آرامشی نمی‌یابم.
شما را هرگز ندیده‌ام، اما آزادگی و جوان‌مردی شما_، حُبِ شما را در رگ‌های باورم پرورش داده است. _خطبهٔ عقدِ وصالمان که قرار بود از لبانِ مبارک شما جاری شود_، اکنون تنها پژواکِ ناتمامِ یک عهد در عمق سینه‌ام است؛ آرزویی که قامت بلندش در برابر تقدیر خم شد و به «حسرتِ ابدی» تبدیل گشت.

_شور و ذوقِ چشم‌انتظاریم در روزِ شنیدنِ خبرِ دیدارِ دانشجویی،
نه از سرِ شوق، که از تبِ یک امیدِ محال جاری شد؛ گمان می‌کردم بهانه‌ای برای اذن به شرط شفاعت
یافته‌ام، اما تقدیر، پرده‌ای ظریف میانِ من و آن لحظه کشید.

اکنون، نه امیدی برای دیدن مانده و نه مجالی برای آن آخرین دیدار؛ تنها بارِ سنگینِ این "کاش"هاست که جانم را می‌سوزاند و غم، چون خونی سرد، در جانم جاری است.

ای روحِ بلند مرتبه،
حالا که سر بر خاک نهاده‌اید، از شما خواستارم؛ همان‌گونه که شفاعت می‌خواستم، اکنون هم طلبی دارم: شفاعت برای دوامِ این پیمانِ ناتمام، نیرو برای تحملِ این حسرتِ عمیق، و آرامشِ الهی که از خداوند برای روحِ شما و برای قلبِ بی‌قرارِ من خواهانم.

یادِ شما، زخمی‌ست که نه التیام می‌پذیرد و نه از یاد می‌رود، اما امید است که دعایِ شما، این شعلهٔ جان‌سوز را به نوری هدایتگر بدل سازد...
-undefined<img style=" />undefinedریحانه‌همتی
-اسفندهزاروچهارصدوچهار
undefined۱۱
undefined۲
undefined۲

۱.۵K

۱۰:۵۸

۲۸ اسفند ۱۴۰۴
thumbnail
در این قاب؛
دست‌ها در جستجوی لطافت، خورشیدی کوچک را در آغوش گرفته‌اند و برگ‌های سبز، نجوای زندگی را سر می‌دهند.
نگاهی به تکرار، در گذر زمان، در پی یافتن معنایی عمیق‌تر.
#آبی‌نوشت

۱.۱K

۱:۰۵

۱۲ فروردین
thumbnail
گاهی یک حضور بی‌صدا، بیشتر از هزار واژه حرف می‌زند؛ حضوری که از دلِ مردی برمی‌آید که با وجود تمام آشوب‌های جهان، هنوز بلد است شادی را آرام و بی‌هیاهو به دلم برگرداند. انگار در میان هجوم خستگی‌ها و نگرانی‌هایی که هر روز سنگین‌تر می‌شوند، فقط اوست که می‌داند دقیقاً کجا و چگونه باید آن نشانه‌ کوچکِ محبت را بفرستد تا روحم از نو نفس بکشد. در دل شلوغی، میان خستگی‌هایی که گاهی تا عمق جان می‌روند، این حس لطیف مثل روشن شدن چراغی در تاریکی بود؛ چراغی که یادم انداخت عشق هرگز منتظر روزهای آرام نمی‌ماند. عشق راه خودش را پیدا می‌کند، حتی میان سختی‌ها، حتی وقتی همه‌چیز خلافش است؛ کافی‌ست از دلِ درستی برخاسته باشد تا جهان برای چند ثانیه‌ به شکلی دیگر دیده شود.
دوازدهِ‌فروردینِ‌صفر پنج
#آبی‌نوشت
undefined۸

۹۳۷

۱۹:۰۱

۱۹ فروردین
الاهتمام فِی التَّفاصیل، هوَ أَصْدَقُ أَنْواعِ الحُب.
«توجه به جزئیات، صادق‌ترین نوعِ عشق است.»
undefined۸

۷۱۷

۹:۲۷

۲۹ فروردین
thumbnail
فردا، تقویم بوی بهشت می‌گیرد؛ میلاد حضرت معصومه است، روزی که آسمان دوباره فهمید مهربانی را باید با قامتی کوتاه‌تر و دلی نرم‌تر بر زمین فرستاد؛ روز دختر! امشب می‌اندیشم که بودن در این قالب لطیف، چه رازی دارد که هرگز بر دل سنگ‌ها گشوده نشد. امام خامنه‌ای، آن مرد روشن‌ضمیر که اکنون در ملکوت ساکن است، روزی فرمود که زن مظهر شکوفایی است؛ و من اکنون، در نوزده‌سالگیِ سرشار از شوق بی‌دلیل و اشک‌های بی‌موقع، معنای این شکفتن را در تمام تار و پود خود حس می‌کنم. دختر بودن یعنی همین: اینکه چشمانت بی‌اجازه بارانی می‌شوند از شنیدن یک ترانهٔ قدیمی؛ اینکه دلتنگیِ بی‌نامی داری برای چیزی که هرگز نداشته‌ای؛ اینکه با خواندن یک غزل عاشقانه، تمام وجودت پر از کبوتر می‌شود؛ اینکه گاه بی‌جهت می‌خندی چنان که دیوارها نیز غرق لذت می‌گردند، و گاه بی‌سبب چنان سکوت می‌کنی که گویی تمام حقیقت جهان در همان سکوت خلاصه شده است. فردا، چون چشمانم را بگشایم، بی‌دلیل لبخند می‌زنم، تنها از آن رو که می‌دانم امروز روز من است. ذوقم را بنگرید: ذوقی که با دیدن جعبه‌ای مخملی و کوچک پدیدار می‌شود، آنگاه که انگشتر را به آرامی از جعبه بیرون می‌کشم و نور در لای سنگش گم می‌گردد؛ ذوقم را زیر باران، وقتی قطرات بر پوست گرمم می‌شکنند؛ ذوقم را هنگامی که کیک را از فر بیرون می‌آورم و بافت گرمش زیر نوک انگشتانم خمیر می‌شود؛ ذوقم را وقتی گلی از دست کسی می‌گیرم و نمی‌دانم عطرش را بیشتر دوست دارم یا رنگش را. اینها ذوق دخترانهٔ من است، اینها نشاط من است. و امام خامنه‌ای یک بار فرمودند دختران امروز، مادران فردایند. اکنون که نوزده‌ساله‌ام و این ذوق‌ها را از ته دل حس می‌کنم، درمی‌یابم که شاید معنی همین است: این شوقِ بودن، این عشق به زیبایی، این لذت بردن از یک هدیه یا یک تکه طلا یا قدم زدن زیر باران... هیچ‌کدام بی‌معنی نیستند. همه در جایی از آینده‌ام سبز خواهند شد؛ شاید در نگاه کودکی، شاید در گرمای خانه‌ای، شاید در لبخندی که سال‌ها بعد، کسی از من به ارث می‌برد. و غرورم... غرورم نه از سرِ تکبر که از سرِ شناخت است. می‌دانم که دلم نرم‌تر از برگ درخت چنار است، می‌دانم که دستانم گرمای بخشیدن دارند، می‌دانم که یک نگاهم می‌تواند تمام خستگی یک روزِ بی‌پناه را برباید. رهبر شهید باور داشت که زن در این نظام، مظهر عزت و کرامت است؛ نه شیء، نه عدد، نه حاشیه؛ انسانی کامل که ظرافتش نه از ضعف، که از تمدنِ قلبش می‌آید.
روزمون مبارك ♡
#آبی‌نوشت
undefined۱۱

۶۳۶

۱۸:۵۳

۱۴ خرداد
«الحمدُ للهِ الَّذی جَعَلَنا مِنَ المُتَمَسِّکینَ بِوِلایَةِ أَمیرِ المُؤمِنینَ وَ الأئِمَّةِ عَلَیهِمُ السَّلام»
هر سال، عید غدیر برای من چیزی فراتر از یک مناسبت بود؛ نسیمی از جنسِ آرامش که بی‌صدا از راه می‌رسید و گوشه‌ای از دلم را روشن می‌کرد. از کودکی، نامِ علی (ع) برایم پناهِ دل بوده؛ نامی که هر بار شنیدنش، دلگرمی عجیبی به جانم می‌بخشید و هر چیزی که به مولا مربوط می‌شد، حال دلم را خوب می‌کرد.
اما غدیرِ امسال، حال و هوای دیگری دارد...
امسال، به لطف خدا، من عروسِ ساداتم و همین، معنای غدیر را برایم عمیق‌تر و شیرین‌تر کرده است. انگار آن دلبستگیِ قدیمی و آن دلگرمیِ همیشگی، حالا رنگِ دیگری گرفته؛ انگار ارادتِ سال‌های دورِ دلم به نامِ علی (ع)، امروز به رشته‌ای از نسبت و افتخار گره خورده است.
نمی‌دانم این حس را چطور توصیف کنم؛ فقط می‌دانم غدیر همیشه عیدِ دلِ من بود، اما امسال بیشتر از هر سال، وقتی نامِ مولا را می‌شنوم، قلبم آرام‌تر می‌شود و لبخندم از سرِ شکر عمیق‌تر.
غدیر همیشه برای من بوی آرامش داشت؛ اما غدیرِ امسال، بیش از هر سال دیگری، بوی پناه می‌دهد... 🤍undefinedundefined

undefined<img style=" />undefinedریحانه‌همتی
#آبی‌نوشت
undefined۷
undefined۱

۱۵۷

۴:۳۲